+بازگشت آرام به واژه ها
تقریباً یک ماه گذشت از آخرین باری که اینجا رو باز کردم،
چقدر من بی معرفت و رفیق نیمه راه شدم!
یک ماهی که نه خیلی طولانی، نه خیلی کوتاه بود ولی خیلی اتفاقات افتاد،درد ها عمیق تر شد زخم ها باز ترشد ولی باز هم ته این قصه من زنده موندم حتی با وجود زخمی شدن و آسیب دیدن!
منِ زخم آلود باز هم دووم آوردم!
یک ماهی که درست به اندازهی فاصلهای که آدم گاهی از خودش میگیره، از کلمهها، از نوشتن، از ثبت کردن آنچه میگذره.
نه اینکه اتفاقی نیفتاده باشد، نه اینکه چیزی برای گفتن نبوده.
اتفاقاً همه چیز بوده؛ از آن روزهایی که دلممیخواست بنویسم و نمی دونستم از کجا شروع کنم، یا اینقدر خودمو غرق زندگی ماشینی و آدم ها کردم که روز به روز ساکت تر و درگیر ترشدم!
تا لحظاتی که هیچ واژهای نمیتونست حجم خستگی یا خلوتم را تاب بیاره؛ یا بخواد وضعیتمو توصیف کنه!
نه بیانگیزه بودم، نه بیحوصله. فقط لازم داشتم توسکوت، زندگی رو تماشا کنم،ومثل همیشه با مشکلات بجنگم که تهش ببینم کی از این میدون پیروز شده،بدون اینکه بخوام فوراً از نتیجه بگم.
گاهی نوشتن، بهجای اینکه مرهم باشه، تبدیل میشه به چیزی شبیه سؤالهای بیپاسخ.
و من ترجیح دادم این بار، به جای نوشتن، فقط بشنوم. خودم رو، قلبم رو، صدای آرام تغییراتی که زیر پوست روزمرگی در حال شکلگیری بودند،من با زمین و زمان روزه سکوت گرفتم و با مشکلات و درگیری ها جنگیدم،از دست دادم،شکست خوردم ، زمین خوردم، حتی گاهی اشکم هم در اومد ولی در نهایت طاقت آوردم یعنی تاالان!
و حالا… برگشتم.
نه با ادعای نوشتن هر روز، نه با وعدهی شرح مفصل آنچه گذشت،نه نازی سابق که از زمین و زمان با خنده میگفت و از جزء به جزء همه چی مینوشت ولی خب یه رگه های از اون دختر تو این آدم هست،
فقط با این حس که شاید وقتش رسیده که دوباره صفحهی سفید رو باز کنم، آرام، با احترام،و بگذارم واژهها کمکم راهشون رو از لابهلای سکوتم پیدا کنند.
اینجا هنوز برام خونه هست؛حتی وقتی باهاش قهر کرده بودم و حتی وقتی درش مدتها بسته مونده بود.
باز هم مینویسم، چون دلم برای خودم تنگ شده. برای اون آدم زبون دراز و پرحرف شوخ طبع که اینقدر جدی و کم حرف و جنگی نبود؛
برای منی که وقتی مینویسم، شفافتر، آرومتر و واقعیترم.
+در باب آنچه گذشت همینقدر بگم که این زمانی که گذشت ۶ کیلو وزن کم کردم و روز به روز شکسته تر شدم ولی این شکستگی ها چیزی نیست که منو از پا در بیاره اینا زخم های دوست داشتنی روزای سختند که میگه باز هم دووم آوردی و جا نزدی نازی؛
به زودی مینویسم،از همه کار های که کردم ، همه قدم های که برداشتم و هرچی باعث رشدم شد و تغییراتی که بود،
فقط فعلآ تازه زبون کلامی ونوشتنم باز شده و بنظرم نباید فشار بیارم به این قلم شکسته و صدای ضعیف!




اینجاقراربودفقط دفترچه ثبت ساعت مطالعه باشه وفقط برای یکسال باشه امابعدازیکسال ترک کردن اینجابی معرفتی بودپس شددفترچه ایی برای ثبت حرف هاوخاطراتم وحالاتازمانی که هستم خاطراتم رومینویسم:)