+بازگشت آرام به واژه ها

تقریباً یک ماه گذشت از آخرین باری که اینجا رو باز کردم،

چقدر من بی معرفت و رفیق نیمه راه شدم!

یک ماهی که نه خیلی طولانی، نه خیلی کوتاه بود ولی خیلی اتفاقات افتاد،درد ها عمیق تر شد زخم ها باز ترشد ولی باز هم ته این قصه من زنده موندم حتی با وجود زخمی شدن و آسیب دیدن!

منِ زخم آلود باز هم دووم آوردم!

یک ماهی که درست به اندازه‌ی فاصله‌ای که آدم گاهی از خودش می‌گیره، از کلمه‌ها، از نوشتن، از ثبت کردن آنچه می‌گذره.

نه اینکه اتفاقی نیفتاده باشد، نه اینکه چیزی برای گفتن نبوده.

اتفاقاً همه چیز بوده؛ از آن روزهایی که دلم‌می‌خواست بنویسم و نمی دونستم از کجا شروع کنم، یا اینقدر خودمو غرق زندگی ماشینی و آدم ها کردم که روز به روز ساکت تر و درگیر ترشدم!

تا لحظاتی که هیچ واژه‌ای نمی‌تونست حجم خستگی یا خلوتم را تاب بیاره؛ یا بخواد وضعیتمو توصیف کنه!

نه بی‌انگیزه بودم، نه بی‌حوصله. فقط لازم داشتم توسکوت، زندگی رو تماشا کنم،و‌مثل همیشه با مشکلات بجنگم که تهش ببینم کی از این میدون پیروز شده،بدون اینکه بخوام فوراً از نتیجه بگم.

گاهی نوشتن، به‌جای اینکه مرهم باشه، تبدیل می‌شه به چیزی شبیه سؤال‌های بی‌پاسخ.

و من ترجیح دادم این بار، به جای نوشتن، فقط بشنوم. خودم رو، قلبم رو، صدای آرام تغییراتی که زیر پوست روزمرگی در حال شکل‌گیری بودند،من با زمین و زمان روزه سکوت گرفتم و با مشکلات و درگیری ها جنگیدم،از دست دادم،شکست خوردم ، زمین خوردم، حتی گاهی اشکم هم در اومد ولی در نهایت طاقت آوردم یعنی تاالان!

و حالا… برگشتم.

نه با ادعای نوشتن هر روز، نه با وعده‌ی شرح مفصل آنچه گذشت،نه نازی سابق که از زمین و زمان با خنده می‌گفت و از جزء به جزء همه چی می‌نوشت ولی خب یه رگه های از اون دختر تو این آدم هست،

فقط با این حس که شاید وقتش رسیده که دوباره صفحه‌ی سفید رو باز کنم، آرام، با احترام،و بگذارم واژه‌ها کم‌کم راهشون رو از لابه‌لای سکوتم پیدا کنند.

این‌جا هنوز برام خونه هست؛حتی وقتی باهاش قهر کرده بودم و حتی وقتی درش مدت‌ها بسته مونده بود.

باز هم می‌نویسم، چون دلم برای خودم تنگ شده. برای اون آدم زبون دراز و پرحرف شوخ طبع که اینقدر جدی و کم حرف و جنگی نبود؛

برای منی که وقتی می‌نویسم، شفاف‌تر، آروم‌تر و واقعی‌ترم.

+در باب آنچه گذشت همینقدر بگم که این زمانی که گذشت ۶ کیلو وزن کم کردم و روز به روز شکسته تر شدم ولی این شکستگی ها چیزی نیست که منو از پا در بیاره اینا زخم های دوست داشتنی روزای سختند که میگه باز هم دووم آوردی و جا نزدی نازی؛

به زودی مینویسم،از همه کار های که کردم ، همه قدم های که برداشتم و هرچی باعث رشدم شد و تغییراتی که بود،

فقط فعلآ تازه زبون کلامی ونوشتنم باز شده و بنظرم نباید فشار بیارم به این قلم شکسته و صدای ضعیف!

یک عددestjمینویسد...

بالاخره امروزمجددااین تست رودادم وبازهم نتایج دقیقامطابق باشخصیتم شدوتوضیحاتم انگارهمون هایی بودکه بایدمی بودهمه این هامنم ودقیق درتوصیف ووصف منه:)

انگاربرای من نوشته شده...

مخصوصاجمله شروع کننده که من باب نظم میگه برای من هم نظم وترتیب خیلی خیلی مهمه:"))...

فکرکنم این ویژگی هاهمینجاهم نمایان شده باشه ومشخص باشه

توضیحاتی من باب این تیپ شخصیتی

بارش حق

1400/6/31

در مرگ‌آورترین لحظه‌ی انتظار

زندگی را در رؤیاهای خویش دنبال می‌گیرم...

در رؤیاها و

در امیدهایم!...

هفته سوم شهریور

امیدم به این بودکه نتایج انتخاب رشته نهایتش هفته آخر شهریوربیادکه سازمان سنجش بازاطلاعیه جدیدزد:)نتایج انتخاب رشته هفته اوّل مهرماه اعلام میشود☺!
دیگه جدیداًزیادبه نتایج نهایی فکرنمیکنم نمیدونم بیخیالی هست یاچون مشغولم یاچون قراره بدبشه یا...
ولی فعلاًهمچنان بایدصبرکرد.
به بابام میگم من آدم صبوری نیستم گفت:"معلّم بایدصبورباشه!اگه صبورنباشی که نمیتونی معلّم خوبی بشی"
گفتم حالاکووووووووتامن برسم اصلاًهروقتی من به هدفم رسیدم صبورمیشم خط ونشونش هم مشخصه!!!
هفته پیش خبردادندکه باغ دوم ثمراشون رسیده ولی کسی نیست بره بچینه بریدلاقل بچینیدکه این هااگه روش بمونه دیگه بدردنمیخوره حالاهم خرماشده ورطب هاشم بدردخوردن نمیخوره!
من هم این هفته با بابام رفتم گفتم حداقل ثمراتش روبرداریم که برای سال بعداین بلاسرش نیادالبته هرکس به باغش نرسه وولش کنه همین میشه!ایناهم جون دارنددیگه!
چطوره مااون سری رفتیم باغِ قومِ مادری خرماهاشون همه درست وسالم امّاخیلی دردسر داشت تاشسته شدوچیده شدوبسته بندی شدوتوی آفتاب گذاشته شد!
حالااینجارفتیم خرماهاشم قصب شده بودوحیف شد!ولی همشون روچیدیم دیدم نمیشه تنهایی اینارودرست کردگفتم ببریم خونه عزیزاینا=)بماندکه چقدرموردعنایت سخنان گهرباردایی ایناقرارگرفتم چون ایده من بودD:
خودمم نرفتم😅خداییش انرژی زیادی میگیره آدم بخوادتو آفتاب باشه وآفتاب صاف بخوره توسرش!گرچه عادیه ولی بازانرژی میگیره مخصوصاً12تا3ظهرکه اوج آفتاب وبساط پهن کنی خورشیدتوی آسمونه!
دیگه این مرحله آخرش که کاری نداشت فقط میخواستندشستشوبدن وبسته بندی کنندوخرماهاش جداکنندقصب هاشم جدا!
ولی حیف که امسال به باغشون نرسیدن توفکرم هست خودم دست به کاربشم این هاکه توفکراین درخت هانیستندیه باغ بزرگ نه نگهبانی نه رسیدگی سال تاسال بارون بیادفقط این ها آب ببیند!اوهم اگر بیاد!!!!البته اینوکه گفتم گفت فکرت وایده مغزمتفکرت برای دوروزه این کاراسخته ومسئولیت کمی نیست ولی خوب اداره کردن مکان های بزرگ رودوست دارم واینم چالش جدیدونویی هست!
تاقبل ازکروناکه میرفتیم سرمیزدیم چون تندتندمیرفتیم همه هم بودندوضعیتش بهتربودحالاکه هیچ یه اتاقک بودکه سه روزپیش وقتی درش روبازکردم فقط گردوخاک وتارعنکبوت بسته بود!گفتم ماکه نمیخواییم بریم لاقل خونه وزندگی عنکبوت هاخراب نکنم!
دیواراشم که هنوزآثارماروش بودهربارمیومدیم یادگاری مینوشتیم آخرین یادگاری هم مال بهمن97بودکه رفته بودیم اسممون روباتاریخ نوشته بودیم!اونقدردرش بازنشده بودوبسته بودکه نمیشدقدم گذاشت درش روبستم وبه حال خودش گذاشتم آفتاب روستای عربی تندترازشهره مخصوصاًظهراش عوضش زمستون اینجابیشترخوش میگذره وهواش بهتره تاشهرحیف دسترسی به جایی نداره ومغازه اطرافِ این باغه نیست چون میخوره توجاده!
یه مدت هم سال97بود که توش عسل پرورش میدادن یه گروهی بودنددانشجوبرای تحقیقات چندتاجعبه مانندبودکه میگفتندتوش زنبوره فکرکنم خودشون پرورش می‌دادند بعدهم تابستون سال بعدرفتند!
خلاصه که کاراین هفته هم صرف بسته بندی ایناشدووقت های آزاد هم روش مطالعه ام روتوی هردرس مینوشتم که یه گوشه ازهمینجاثبت کنم مثل تمام نوشته هایی که ثبت شد!
چهارشنبه هفته پیش بعدازظهرش به فکرم رسیدحالاکه فرصت هست برنامه نویسی یادبگیرم واطلاعات کامپیوتریم روبالاببرم اولین کاردست به دامن گوگل شدم!نتیجه ایی ندادیاسایتایی داد که آموزششون پولی بودیایه مشت توضیح که سردرنمیوردم از کجاشروع کنم تااینکه یهویادیکی از بچّه های وب نویس وآشنابه این کاردرهمینجاافتادم!
یه باریه پستی گذاشته بودکه راجب روندبرنامه نویسی خودش ومعرفی سایت های آموزشی بود؛رفتم سراغ وبلاگش وخوندم ونقشه کلی دستم اومدطراحی سایت وکدنویسی روبیشتردوست داشتم ازهمون سایت هایی که معرفی کرده بودوچندتایی هم ازش پرسیده بودندکمک گرفتم وفعلاًهم یکی دوتافیلم دیدم ازیکی ازسایت هاکه قدم به قدم داره آموزش میده امیدوارم بتونم خوب یادشون بگیرم اولش برام گنگ بودتوضیحات فیلم تااینکه یکم رفت جلوفهمیدم اسم چندتانرم افزارکدنویسی واینکه کدنویس هااکثراًازاین نرم افزاراستفاده می کنندوفضای کلی اونجاوکاربردابزارهاش روگفت وخودم هم همزمان توسیستم کارمیکردم که بدونم چیه!
راست میگه که بایدصبرداشت تویادگرفتنشون وتازمانی که یادنگرفتی دست برنداشت!
پنجشنبه ایی تولدبابام بودبه مامانم گفتم که گفت فعلاًهیچی نگوببینم خودش یادشه یانه!آخه تولدهیچکدوممون روحتّی خودش یادش نیست😅
زیاداهل تولدوجشن واین مناسبتانیستیم که حتماًبایدمناسبتایادمون باشه!بابام میگه هروقت هدیه بگیری عیده وتولدم فقط همون سال اول تولده بقیه سالافقط برای اینکه یکسال به سنت اضافه شده جشن میگیری!اصلاًپیرشدن وزیادشدن سن مگه جشن داره!ولی تولدوجشن رودوست دارم مازیاداهل این مناسبتانیستیم ولی هدیه هابی مناسبت زیادبه هم میدیم واین قشنگ تره!
اون روزهم گذشت وخودشم یادش نبود شایدم بودچیزی نگفت شایدم نمیدونم....
من تبریک نگفتم باخودم میگم اشتباه کردم امّاخوب تبریک هم....
انشالله سال های بعد!
اینم بهونه من!:)
امّاازهمینجابگم تولدت مبارک=)حتّی اگه ندونه:)
امسال38ساله میشد!نمیدونم بعنوان کسی که درآستانه40سالگی هست چه حسی داره!اگه اینوبهش بگم مطمعنم عصبی میشه که گفتم در آستانه40سالگی ولی اینم عدده دیگه منم 40سالم میشه البته اگه زنده بمونم نمیدونم!!!
یعنی منم40ساله بشم یادم میاداین روزارو؟؟سنِ زیادی هم نیست برای من عددبزرگی هست!
خیلی دلم میخوادبپرسم38سالگی وتوی این سال هایی که گذشته چه درس هایی گرفتی چه چیزی فهمیدی که مهم باشه وبهم بگی که من هم به یادداشته باشم ودرس بگیرم امّامیگم ولش کن اصلاًاگه بهت بگه هم تو آدم حرف گوش کنی هستی:)؟!

 

عصرنوشت😶

برطبق گفته سایت های اینترنتی واطرافیان زمان اعلام نتایج هفته سوم شهریورهست یعنی همین هفته پیش رویی که درحال آمدن هست امّامعلوم نیست شنبه هست یایکشنبه یادوشنبه شایدهم هیچکدوم شایدهم همون شنبه ایی که فکرمیکردم یعنی فردا

برای من هرچه زودتراعلام بشه وبفهمم بهترهست تااینکه منتظربمونم هرچه زودتربهتره تابدونم چندچندهستم واگرنشه سریع برنامه ایی آماده کنم وازراه دیگه جلوبرم هرچندحسرتی که توی دلِ آدم میمونه واون ذوقی که برای اون هدفی که دوست داره و براش تلاش کرده داره دیگه این وقت نیست امّابااتفاقی که افتاده هم نمیشه جنگ کردومن هم میگذارم برحسب قسمت واینکه حتماًحکمتی داشته ونشده باوجودتلاش هم دیگه!

 سایت سنجش ازدست من شاکی هست ازبس سایت روزیروروکردم واین روزهاهزاربارواردش شدم😅

حقیقتش برای دانشگاه هایی که مصاحبه ایی هست مثل فرهنگیان استرس بیشترهست چون دانشگاه های دولتی که مصاحبه ایی نداره!بعدازانتخاب رشته هفته آخر شهریورمشخص میشه آیا پذیرفته شدندیاخیرامّادانشگاه های مصاحبه دارنه!اوّلش مجازشدن بعدش انتخاب رشته بعدش دعوت به مصاحبه بعدش خودِ مصاحبه بعدش نتیجه مصاحبه که اگرتوی اگرتوی کارنامه نهایی بزنه اولویت های بعدی میفهمم که پذیرفته نشدم!

حتّی فکرش هم آزار دهنده هست برام چه برسه به اینکه پیش بیاددارم سعی میکنم خودم روآماده کنم برای حتّی دیدن نتیجه ایی غیرازفرهنگیان بااینکه خیلی سخته امّانبایدهمیشه مطمئن بودمن تلاش کردم امّارقیب های دیگری هم هستندکه قطعاًبرترهستندازمن هم توی رتبه هم توی مصاحبه!بخاطرهمین هست که اطمینان ندارم!

ازطرفی میگم خیرهست ازطرف دیگه میگم نه دلخوش نباش توکه تصمیم گیرنده نیستی!مهم​ نظرافرادی هست که مسئولش هستندنه تو!

توفقط دانش آموزی وبس!دانش آموز هم نیستی گذشت فعلاًنقشت معلوم نیست شایددرانتظارنتیجه کنکورشایدهم همین معلّم آینده!کی بشه که این آینده برداشته بشه لاقل بنویسم دانشجومعلّم:)

اصلاًمن بلدنیستم صبرکنم!گرصبرکنی زغوره حلواسازی برای من صدق نمیکنه من یابایدکارم همین الان انجام بشه یاخودم واردکارمیشم انجامش میدم منتظرنمیمونم بخاطرهمینه حرف گوش نکنم چون بقیه زمان میخوان ومن زمانم برام باارزش ترازاین هست که صبرکنم من تاکاری روتموم میکنم میرم سراغ بعدی حالاتوی یک کارموندم چون معلوم نیست نتیجش☺...

صبرسه کلمه ویک حرف هست ولی منِ معلّم آینده صبرندارم!

چی میشه فردانتیجه هااعلام بشه حتّی اگه قبول نشده باشم وفرهنگیانم نیورده باشم:)!

چالش وبلاگی

یک چالشی وبلاگی جالبی هست که به دعوت دوست خوبم هوپ خوبم هست و من هم دوست داشتم شرکت کنم.

ادامه نوشته

صبح نوشت🌞

دیروزعصرکلاسای آیین نامه تموم شدوبعدش هم قرارشداسم بنویسیم برای زمان امتحان امّاتاریخی که داده شده خیلی دورهست وبااین اوصاف دوسال طول میده تاگواهینامه ایی که فکرمیکردم تویکماه تمومش میکنم ومیادروبگیرم زمان امتحان کتبی1 آذر هست وحتّی اگه این تاریخ هم نبودونمیذاشتم ممکن بوددورتربهم زمان بدن!
بااینکه دیرهست امّاکاری نمیشه کردومنم ناچاراًتوهمین تاریخ اسم نوشتم
مدرسینی که این مدت دوهفته ایی تدریس میکردنددونفربودندیکیشون که5جلسه اول بودمباحث حفظیاتی وتقاطع و...گفت دیگری هم که این2جلسه آخربوددرباره مسائل فنی اتومبیل وقطعات صحبت میکردکه البته کلاس توی دوجلسه آخر به حاشیه های زیادی کشیده شد😄!درهرصورت دوجلسه ایی که فنی بودرومدرسش رودوست داشتم هم تدریس میکردوهم کنارش بحث میکردیم حیف که کم بودوتموم شدخودش هم دیروزبهمون گفت کلاس شماپرحاشیه ترین کلاس بودتواین سه چهارماهی که کلاس داشتم چون حسابی بحث کردیم!
تعدادمون کم بوددرحدِ10نفرکه ازاین10نفرهمشون هم نمیومدن امّاکلاس خوبی بودفقط ای کاش تاریخ امتحان اینقدردیرنبودمعلوم نیست که اول آذر کاری باشه یانباشه!
گفتند که زمان اعلام نتیجه ها20شهریورهست ولی اشتباه فهمیدم چون زمان مشخصی نیست وممکنه آخر شهریورباشه یا25شهریورباشه یاحتّی همون تاریخ خودم ولی بازهم معلوم نیست به خیال خودم گفتم حتماًزمان مخصوص وتکی هست که برای همه اعلام میشه امّانه!حالاحالاهاهنوزبایدصبرکرد😄
من صبورنیستم وبرعکس چون آدم عجولی هستم ومیگم کارهام بایدبه موقع ودرسریعترین زمان انجام بشه نه اینقدریواش وآروم کاربقیه هم اگه بهم سپرده بشه سریع انجام میدم تاکسی معطل نشه!
17شهریور1400

شب نوشت🌠

دیشب خواب دیدم که خودم رو در یک باغ باصفایی می دیدم که همه جا پر از گل و سبزه بود پروانه های رنگارنگ روی گلها پرواز می کردند. 
پرنده هاوبلبل های خوش آواز نغمه سرایی می کردند نسیم فرح بخشی از جانب رودخونه به صورتم می خورد بوی خوش گل ها شامه ام را نوازش می داد احساس می کردم به داخل بهشت خدا قدم گذاشتم بوی عطر بهشتی ازخودبی خودم میکردتوتمام این18سال عمری که ازخداگرفتم هیچوقت همچین خوابی ندیده بودم حتّی توبچگیم! 
محسور این همه زیبایی شده بودم!که صدایی مردونه وخشکی باعث شدازدنیای خواب جدابشم وبرگردم به دنیای واقعی!اسمم روصدازدوگفت بیدارشواذون صبح روگفتندبرووضوبگیرنمازبخون!ساعت رونگاه کردم5:30صبح بودمن همیشه ساعت5صبح بیداربودم امّاحالانیم ساعت دیرتربیدارشده بودم انگارخواب خوش دیشب اثرخودش روگذاشته بودطوری که شیطون گولم میزدکه وقت هست بازبخواب آخه کی5صبح اونم توتابستون داغ بیدارمیشه که تودومیش باشی!امّامنم کم نیوردم وبابسم اللهی که گفتم بلندشدم ومهری محکم توی دهن شیطون زدم ووضوگرفتم که نمازبخونم هیچی لذت بخش ترازنمازهای صبح برام نبوده ونیست چون خلوتی که صبح داره وعبادتی که توی سکوتِ لذت بخش صبح انجام میشه اونقدر آرامش بخش هست که هربارکه روزم روشروع میکنم اوّلین کاری که انجام میدم اقامه نمازصبح هست گرچه گاهی وقت هاخواب میمونم یاقضامیشه یااززمانش میگذره بالأخره پیش میاد!امّاهروقت به موقع برسم خوش شانسم وروزی که دارمم خوب هست وپربرکت برای همین همیشه میسپارم به بابام حتماًصدام بزنه!اگرخونه باشه نباشه هم تلفن اذون میگه امروزهم خوش شانس بودم و نمازم روبه موقع خوندم.
ازوقتی درگیربیماری شدیم یکماهی میگذره وتواین مدت ازورزش هم دورشدیم من اهل خونه نشینی وتنبلی نیستم یعنی زیادازاینکه یکجابشینم وهیچکاری انجام ندم خوشم نمیادگرچه این مدت بیماری هم بودامّایک گوشه بی حرکت نموندم وفعالیت داشتم درکنارش کارهای دیگه هم باعث شدکه حتّی بعدازخوب شدنمون هم وقت نشه که برم ولی خیلی دلم میخوادبازبرگردم پیش بچّه هاتمریناتم روشروع کنم بازمربی پیگیرم بشه وهرروزتمرین داشته باشیم افسوس که نمیشه گاهی وقت هابه این فکرمیکنم که اگرکارهام درست پیش بره وهمونطوربشه که توفکرم هست شایدبتونم فعالیت هایی که قبلاًبخاطردلایلی که داشتم رهاکردم روادامه بدم بتونم مدرک زبانم روکامل بگیرم،توی رشته ورزشی که انتخاب کردم پیشرفت کنم بتونم کلاسایی که قبلاًدوست داشتم برم وبخاطرکمبودوقت یاسنگینی درس هایاهزینه های سنگینی که داشته نرفتم روبرم!برای همین
 که بهم میگن نترسم، شجاعم وکله شق! من توی اجتماع بزرگ شدم و انواع و اقسام آدم ها رو دیدم!
امّا این وسط همیشه سعی میکنم مراعات کنم مراعات حال همه اطرافیانم میگم خودم نداشته باشم مهم نیست خودم بهش نرسم اشکال نداره امّابه جاش کمک میکنم کسی که دوست داره برسه درواقع ازخودم میگذرم ومیگم مهم نیست!برای همین توخونمون هم همین بودسالی که من کلاس زبان میرفتم همزمان بامن حسین هم کلاسای بسکتبالش رومیرفت ودرگیرمسابقات بودمن توی موسسه پیشرفت داشتم ویکی یکی مراحل روپشت روپشت سرمیگذاشتم طوری که میخواستم فشرده بخونم وزیادطولش ندم امّادیدم سنگین هست هم هزینه کتاب هاهم ترم هادیدم نمیشه توی اون وضعیت همه چیزسرجاش باشه حتّی اگه کسی هم نگه خودم که عقل دارم ومیبینم میدیدم وبایدیکیمون کنارمیکشیدباخودم گفتم توبکش کناربعدهادر آینده خودت باهزینه خودت ادامه بده که سنگین نباشه برای بقیه اصلاًعلاقه توهست چراخرجش روخانوادت بدن؟!دلم نمیخواست منت کسی روسرم باشه میخواستم خودم مستقل باشم وخودم ازپس کارام بربیام اینطوربودکه جلوی اهل خونه تظاهرکردم که اززبان متنفرم وهرچی مربوط به زبان خارجی هست بدم میاداستادمون هم تدریسش خوب نیست درحالی که خیلی هم خوب بودوهمه چیزسرجاش بوددرواقع یه دوروغ مصلحتی گفتم گناهش هم پای خودم!وماه بعدی که شروعش فصل پاییزو مهرماه بودرهاش کردم!
حسین هم ادامه دادوتوی رشته ورزشیش پیشرفت کرد گرچه ازوقتی سایه کروناافتاده توی دنیادیگه مثل قبل هیچ کلاسی همیشه بازنیست ومحدودیت هست امّاقبل ازاین توی چندین مسابقه دعوت شدومسابقه داداتفاقاًمقامم اوردند.
حالاازاون موقع سه سالی میشه که گذشته اگه ادامه داده بودم الان دیپلمش روداشتم ومیخواستم بازبخونم امّاقسمت نبودونشدبااین حال هنوزم دیرنیست اگرکارم درست بشه وبه هدف هایی که الان دارم برسم بقیه اش هم توی اولویت هام قرارمیدم همیشه میگم هیچوقت برای رسیدن به هدف دیرنیست چه آدم 20سالش باشه چه40سال مهم علاقه وانگیزه هست والبته خودِ آدم ها!
چندروزپیش بابام ازم پرسیدخوشبختی یعنی چی؟توخوشبختی روتوی چه چیزی خلاصه میکنی؟گفتم به هدفام برسم یعنی خوشبختم،گفت همش همین؟گفتم آدم به هدفایی که دوست داره برسه خوشبخته دیگه!اطرافیانش وکسایی که کنارش هستندحالشون خوب باشه وخوشبخت باشند!چه چیزی ازاین زندگی میخواد؟؟؟
یعنی خوشبختی توی این هاخوشبختی نیست؟!هرکس این هاروداره خوشبخت نیست؟!توی پول و ثروت؟!توی زیبایی؟! توی مقام و شهرت؟!
نه خیلی سطحی میبینی معنی زندگی وخوشبختی رو ، خوشبختی کامل زمانی هست که روح انسان احساس آرامش داشته باشه و وجدان آدم آسوده خاطر باشه این جهان برای خوشی و لذت انسان ها به وجود نیومده بلکه هدف از به وجود آمدن آن و در واقع فلسفه آفرینش خود سازی آدم هاهست ، برای این به وجود اومدیم که خودمون روبشناسیم و بدانیم که برای چه باید زنده بود و تلاش کرد ، به کجا باید رفت؟!و چرا باید رفت؟!موجوداتی که توی زندگی تنها نقطه اتکاء شان به پول و ثروت هست یاخوشبختی روتوی خوش گذرونی وزندگی دنیایی خلاصه میکننددرست مثل حیوانات نشخوار کننده ای هستند که در زندگی تنهاخوردن و آشامیدن را یاد گرفته و عاری از هر گونه عواطف انسانی هستندفرق آدم وحیوون توی چیه پس؟!من واقعا دلم برای این موجودات بیچاره می سوزه اگر چه ممکن هست از نظر مادی غنی باشند امّا از نظر فرهنگ مثل یه طبلی تو خالی وتهی ازاحساسات انسان دوستی هستند!
حالا خوب فکرکن من نمیخوام دیدت اینقدربسته ومحدودباشه هدف داشتن خوبه برنامه ریزی خوبه آدم بایدهدف داشته باشه اصلاً آدم باهدف هاش زنده هست امّانکته این حرفام روخودت بایدبفهمی وبگیری!
منم مثل یک طوطی حرف هاش روازبرشدم وگفتم سرفرصت بهش بیشترفکرمیکنم امّامیدونی که مرغ من یک پاداره ومن آدم لجبازویک دنده ایی هستم حرف هاونصیحت های دیگران برام مهم هست امّامغزم وچشام وفکروذکرم هرکاری کنم نمیشه منحرف بشه ازعلاقه ام!
اصلاً جدای ازاین هاکی به اینایی که بابام میگه فکرمیکنه تواین وضعیت کی دیگه حوصله واعصاب فلسفه هایی اینطوری داره مردم این روزاحالشون خوب نیست اصلاًهم نمیشه انکارکرداین حقیقت رو!
گفتمش که:خیلی فلسفی شدخیلی درهم شداصلاًجای بحث داره تک تک حرفاتون من بایدخوب بهشون فکرکنم امّاحالانه بهم فرصت بدید
گفت ازحالاتاهروقت که خواستی!دیگه چی میخوای!
من هم گفتم سرفرصت میگم وحتماًحرف میزنیم.
راستش صحبت کردن من وبابام عادی وسطحی نیست همیشه طوری باهام حرف میزنه که بایدحتماًبرم راجب حرفاش فکرکنم وبعدهم بحث کنم بعدش هم بایک دلیل محکم وقانع کننده بامدرک حرف خودش رومیزنه ودرست هم میگه!منم نمیخوام بحث کنم وکاردارم سریع قبول میکنم ومیگذرم
دیدگاهش خیلی عمیق وپیچیده هست برای هرموضوعی دلایل خودش روداره از مطالعه خوشش میادوتوهمه کتاباش حداقل اگه100باشه90تاش درباره فیزیک وریاضی ومکانیک وفنی هست چون علاقه خیلی زیادی به درس ریاضی داره برعکس من😅که از100تاکتابی که دارم99تاشون شعرونقدوتحلیل وکتاب های تاریخی ونثرهای قدیمی هستند!البته ناگفته نمونه که وجه مشترک هایی هم داریم !ماعلاقه بسیاری هست که به درخت وطبیعت اطرافمون وباغداری داریم کشاورزی که یادگرفتم واطلاع دارم بخاطرباغ هاونخل هایی هست که آشناشدم باهاشون 
امّادیدگاه هادرزمینه مطالعه وعلم متفاوت هست حتّی علایق هم فرق میکنه امّاحرف هاش تأمل برانگیزهست میگه تو توی بحث وکل کل کردن کم نمیاری ومنم خوشم میادباهات بحث کنم وبه چالش بکشونمت!البته همیشه هم آدم سمج واهل بحثی نیستم زمانی که وقتم پرباشه یاطرف مقابلم ازخودم قوی ترباشه واطلاعاتش بیشترباشه یامیپیچونمش جوری که خودشم نمیفهمه دقیقاًمثل وقتایی که توبرگه های امتحان مدرسه وقتی سئوالی روبلدنبودم داستان وگزاف گویی میکردم و20میگرفتم یادرمیرم ازپاسخ دادن یابحث روعوض میکنم این حقه من هست گاهی وقت هازیرک وموذیانه جلومیرم!
بالأخره زندگی و بعضی آدم های زندگی منم اینطورهستنددیگه!تادوهفته پیش توفکربودم که آیامیتونم بازباحال خوب ببینمش ومیشه یانه حالاهم درباره سئوال فلسفه خوشبختی اش باید فکر کنم ومفهوم حرف هایی که گفت رومتوجه بشم!
 

شب نوشت

اگربخوام تابه اینجاسال1400روبگم ازبعدازکنکوربااینکه فکرمیکردم اوقات فراغت وفرصت بیشترباشه اماکارهاخیلی بیشترشدوبه کل سرم شلوغ شدانگاردوره مدرسه ودانش آموزیم فقط کنکورودرس دغدغه ام بوداماحالاازبعدازکنکوربه ترتیب درگیرمشکلاتی بودم اولش تمرینات ورزش بعدازاون کلاس های عملی رانندگی بعدش اعلام نتایج کنکوربعدازاون انتخاب رشته بعددرگیرشدن باکروناومشکلاتش که بودبعدازاون نتایج رشته های مصاحبه دارکه دعوت شدم به مصاحبه وبعدازمصاحبه هم کلاسای نظری و8جلسه ایی رانندگی که بعدازاون بایدامتحان کتبی راداد.

مصاحبه شنبه تموم شدوکلاس هانظری آیین نامه ازدوشنبه شروع شدجلسه اول که فقط تعاریف اولیه بودکه چون این کتاب رومامانم سال94امتحان دادوچندان تغییرنکرده بودپس کتاب چاپ جدیدوجالبه که وقتی مدرس تدریس میکردحتی صفحاتشم عوض نشده بودومنم که یکبارهمین کتاب روهمراه مامانم که میخوندتو13سالگی خونده بودم مطالبش روکمی یادم بودامابازهمزمان مطالعه میکنم بعضی مباحث زمان بیشتری میبره یادگرفته بشه گرچه بنظرم فنی ماشین سخت ترهست چون آدم بایددرکنارقوانینی که یادمیگیره به لحاظ فنی هم ازماشین اطلاع داشته باشه که اون هم چون یه زمانی ماشین داشتیم ومنم آدم کنجکاووفضولی هستم وبابامم خودش از مکانیک وکارای مکانیکی سردرمیاره همیشه میدیدم کارای تعمیراتی روچطورانجام میده منم یادگرفتم که خودم ازپس خودم بربیام شایدلازم نباشه آنچنان ولی وقتی اطلاع دارمم ضرری نداره!حالاهم اگرزمان آزادباشه مطالعه میکنم کتاب رووکنارشم چندتاکتاب مکانیکی ماشین روازتوی کتابخونش قرض گرفتم که اوناروهم میخونم 

تازمانی که نتایج نهایی اعلام بشه این کلاس هاهم تموم شده وامتحانش روهم دادم اگرباراول قبول شدم که چه عالی اگرنشدباراول هم بازمیخونم ومیرم اماامیدوارم همون باراول قبول بشم وتموم بشه چون خوشم نمیادکاری که شروع میکنم زیادطول بکشه درواقع همون داستان عجله واینکه من آدم عجولی هستم وبایدکارهام دراولین فرصت انجام بشه ومسئولیت هایی که بهم سپرده میشه هم به خوبی انجام بدم:)

امروزصبح دوروبرساعت11ظهربودکه تلفنم زنگ خوردالبته من بیرون بودم واومدم داخل دیدم مامانم باخنده داره با تلفن من حرف میزنه تامنودیدگوشی رویهوچسبوندبه گوشم وگفت دبیرتون هست کارت داره حالامن توذهن خودم تمام دبیرای راهنمایی ودبیرستان وکلاس و...مرورکه چرازنگ زدندبه من مگه چی شده مگه من مدرسم تموم نشده که صدایی آشناتوی گوشم پیچیدکه گفت علیک سلام خانوم همیارمعلم بی معرفت مگه آدم دبیرشویادش میره...تازه فهمیدم خانوم دکتردبیرفنونمون هست که 3سال همیارش بودم وانصافاخیلی بهم کمک کرد

سلام واحوال پرسی کردم وبعدهم درباره مصاحبه ازم پرسیدگفته بودم ازکلاس ما4نفردعوت شدندباخودم امامثل اینکه بیشتربوده ودراصل5یا6نفربودنداینطورکه خانوم دکترمیگفت گفت براش درباره مصاحبه بگم ومنم سیرتاپیازش روگفتم ریز به ریزدست آخرهم بهم گفت همیارجان مطمئنی بااین سئوالاتی که ازت پرسیدندحتماآموزش ابتدایی میزارنت؟آخه خیلی سئوالات سخت وتخصصی درباره ادبیات پرسیدندهاگمون نکنم اولویت اولت باشه!!!! گفتم برای من مهم نیست هرچی باشه من میخوام خدمت کنم وکمک کنم چه دبیربشم چه معلم اگه معلمی رودوست دارم چونکه بهترین سالای زندگی وخاطرات بچگی من توی دوره دبستان بوده ومعلمی رودوست دارم ولی کی گفته غیرازاین رونمیرم گفت پس چرانزدی دبیری ادبیات؟توهمیاردرس فارسی بودی وتوی ادبیات تخصصی روی دست نداشتی وزن هاروازبربودی وتوی کلاس داری با15سال سن همتانداشتی گفتم نکنه داریدالکی میگیداین همه تعریف یعنی اینامنم؟؟؟دیگه اغراقه من اینقدرم خوب نیستم من دانش آموزعادی مدرسه ایی هستم که درس میخوندم والانم تموم شدم هرچی بوده هم توی مدرسه بوده وگذشته منم  فارغ شدم  ولی معلومه که دبیرفارسی شدن هم دوست دارم امامعلم شدن روبیشترترگفت اصلانه حرف من نه توبیاببینیم نتیجه نهایی چی میشه نظرتوچیه؟؟؟گفتم درست میفرماییدوشایدهم اصلافرهنگیانی نباشه خانوم من بایدخودم روآماده کنم برای هرچیزی وبه شماهم گفتم بگم اگرفرهنگیان نباشه اولویت بعدی هاش هست که گرچه خیلی ناراحت میشم وناراضی اماحتماقسمتم نبوده بعدازم درباره اولویت81پرسیدآخه80تای اول روزدم فرهنگیان که گفتم اگرنشد81آموزش زبان عربی یک دانشگاه دولتی هست اماشمامیدونیدکه من تاآخرعمرم فقط یه رویادارم اگرنرسم هم اینوبدونیدتودلم میمونه cafe-webniaz.ir

گفت انشالله میاری اینقدرآیه یس نخون 

ازپشت تلفن انگاریکی داشت سئوال میپرسیدازش ازم پرسیدراستی همیارتواسترس داشتی که تاخواستم بگم یهوخودش جواب خودش رودادنه باباتوکه اونقدرخشک وجدی بودی که ازهمون اول دبیرستان ووقتی واردمدرسه شدی همه ازت حساب میبردن(همین جمله روهروقت سرکلاس میگفت زنگ تفریح کل کلاس میخندیدندچون من اخلاقم هرطوربودالاجدی دربرابردبیرهاوادمایی که تازه میببینمشون یابرخورداول هست ظاهرم ادم بداخلاق وخشک میزنه امابرخوردم اگردوستای صمیمی ونزدیکام بشناسندمیفهمندکه مخالف این دوتاهستمD:)بعدازاین هم درباره بقیه کلاسمون پرسیدوگفت کی هااوردندوشماره چندتای دیگه روخواست که دعوت شدند تاتماس بگیره وباهاشون حرف بزنه نمیدونم چراشایدمیخواست سئوالات مصاحبه روبدونه یااحتیاج داشت چون ازپشت تلفن داشت مینوشت...

باتوجه به اینکه سه سال درکنارش بودم وبهش کمک میکردم وحسابی بهم کمک کردمن خوب میشناختم خانوم دکترروآدم قانونی ومنظم وجدی بودکه دقیق وریزبه ریزتدریس میکردمیگفت تازمانی که یادنگیریدولتون نمی کنم دقیقاهم همین میشد منم شاگردش بودم ویادگرفتم هم درس های خودم رووهم اینکه چطورزمان هایی که نیست کلاس داری کنم موفق که نمیشه گفت بودم امابچه هاسرکلاس درس چون اخلاق منومیدونستندومیفهمیدندمن ادمی هستم که موقع درس فقط کتاب برام مهمه وجدی هستم پس همکاری میبکردندوباهم جلومیرفتیم هیچوقتم خودم روجای خانوم نذاشتم چون من یک دانش آموزبودم ووظیفم تحصیل بودنه کاردیگه کلاسی که بهم سپرده میشدهم وظیفه ایی بودکه ازجانب خانوم دکتربهم سپرده شده بودوفقط مسئولیتم روانجام میدادم حتی سرکلاس میگفت زمانی که من نیستم به همیاربگیدخانوم معلم امانمیذاشتم بهم این کلمه روبگن چون من دوستشون بودم وبایدراحت میبودندپس همون اسم کوچیک روصدامیزدندکه منم راحت تربودمcafe-webniaz.ir

صحبت باتلفن یکساعت طول کشیدکه دیگه حس کردم فکم بی حس شدازبس صحبت کردم بعدازاون هم به فاصله ده دیقه بعدرقیه یکی ازهکلاسی هام زنگ زدوبعدازاحوال پرسی گفت خانوم دکتربه من زنگ به توهم زنگ زدکه گفتم آره وتعریف کردم وگفت من خواب بودم باصدای تلفنش بیدارشدم اولش ریجکت کردم وبعدعذاب وجدان گرفتم تاخواستم حرف بزنم دیدم مشغوله وبعدش که خودش باززنگ زدفهمیدم داشته باهات حرف میزده بعدهم گفت عجیبه چرابه مازنگ زده گفتم نمیدونم هرچی بوده شایداطلاعاتمون رولازم داره خلاصه که30دقیقه هم صرف صحبت باایشون شدازهمکلاسی هاییم بودکه دعوت شده بودبه مصاحبه ومنم نمیدونستم گفت اولویت اولم گذاشتم ابتدایی چون شهرخودمونه بعدیشم علوم اجتماعی چون جامعه شناسیه ومن هم دوست دارم ورزش هم زدم وجمعه آزمون عملی دارم توچی؟گفتم من ورزش نزدم وبقیه دبیری هاوالبته اولین اولویت آموزش ابتدایی زدم تاخداچه بخوادوقسمتم چی بشه که قبول بشم نتایج نهایی یانه ولی حتی اگه خودمم نرسیدم وشدباعث افتخارم هست همکلاسی هام برسندوموفق بشند.ازرتبه های هم پرسیدیم وفهمیدم که امسال ظرفیت استانمون بالاست بعدهم خداحافظی کردیم وتماس دومم به پایان رسید

 بخاطراین یکساعت ونیم حرف تابعدازظهرباکسی حرف نزدم چون دچارسندرم بی حسی فک ونداشتن زبان شده بودم وتابه تنظیمات کارخونه برگشتم کمی طول کشید...

امروز10شهریورو10روزدیگه نتایج نهایی اعلام میشه توی این10روزهم خدابزرگه توکل برخداهرچی بشه.

  1. امروزوقتی واردوبلاگ شدم دیدم آمارگیروبلاگ وابزارصلوات شمار نیست ونفهمیدم چراحذف شده وبازگذاشتم اینکه دوباره ازاول اومده وصفرشده آزاردهنده هست اماپیش میاداینطوراتفاق هافقط نمیدونستم چرااینطورشده...

 

صبح نوشت

31مرداد1400بااینکه اصلاًتوفکردعوت به مصاحبه نبودم ودرگیربودم یهوواردسایت سنجش شدم ودیدم که به مصاحبه دانشگاه فرهنگیان دعوت شدم.

اینجامرحله بعدازانتخاب رشته هست که من خودم روبرای هرچیزی آماده کرده بودم که اگردعوت هم نشم حاضرباشم چون همه احتمالات روبایددرنظرگرفت.

خدابامن بامثل همیشه یاربودودعوت شدم دیروز بایدفرمی که توی سایت بودپرینت میگرفتم وپرمی کردم وظرف48ساعت به هسته گزینش آموزش وپرورش استان میرسوندم یاخودم یاازطریق پست پیشتاز وچون به پست شلوغ بودوممکن بودظرف این مدت نرسونندخودم شخصی رفتم.

حالاهم بایدمنتظربمونم که زمان ومکان مصاحبه فرابرسه نمیدونم زمان سریع میگذره یاشایدمن درگیرم امّااین هفته خیلی سریع گذشت و اصلاًنمی دونم چطوربه سه شنبه رسیدیم و البته2شهریور!😄

دیروزرفتم مدرسه وپروندم روگرفتم لوح های تقدیرم روهم میخواستم امّاسایت خراب بودبنابرین امروزبا بابام رفتم!

راستی گفتم بابا!چه کلمه عجیبی انگارتاهمین دیروز هم خودم پیگیرکارام بودم چون کسی نبودمجبورشدم خودم برم وبعضی جاهاهم مامانم بودامّانمی تونست همه جابیادچون گرفتاربود!

دیروزبعدازاینکه از آخرین جایعنی آموزش وپرورش برگشتم وفرم هم تحویل دادم اومدم خونه ده دیقه بعددیدم صدای بازشدن درخونه اومدوبابام اومد

ازاومدنش هم خوشحال شدم هم متعجب!

خوشحال ازاینکه سلامت برگشته متعجب ازاینکه کی خوب شد؟!!

گفت درمان شدم وکامل خوب شدم بیناییم برگشت وبیماری رفع شدمن بسلامت عبورکردم ازاین سد

توچطوری؟گفتم خوبم امّانه حس بوییایی دارم ونه مزه هارومیفهمم برام حالم مهم نیست خودت میفهمی چی برای من مهمه ازهرچیزی مهم تر!!!

همه میدونندچی مهمه گفت معلومه که میفهمم!

مبارکت باشه قدم به قدم داری بهش نزدیکترمیشی هافکرمی کردی به این روزبرسی!

گفتم نه راستش من حتّی توخوابم نمی دیدم بتونم به این مرحله برسم شایدازنظرخیلی ها آسون باشه امّابرای من تک تک مسیرسخت ورقیب هاسرسخت ترهستندمگه الکی هست هرقدم که میرم جلوترمسیرسخت تروسخت ترمیشه برای همین فکرنمیکردم به اینجابرسم امّارسیدم حالاهم بایدبه ادامه راه فکرکنم والبته مهم ترازاون مصاحبه!

گفت ازحالابه بعدمنم کنارتم کمکت میکنم ازاین سدهم بسلامت عبورمی کنی مسیرسختی بودبایدفقط صبرداشته باشی صبرواحتیاط!

شنیده بودم برای مصاحبه لوح تقدیروافتخارات فردتوزندگیش خیلی تأثیرداره اگه اینطورباشه من ازدهم تادوازدهم همیشه رتبه دوم کلاس بودم توی درس زبان وفنون همیاربودم وتدریس داشتم یعنی طرح دانش آموز معلّم وقتایی که معلّممون سرش شلوغ بودمن تدریس داشتم به دانش آموزایی که کمک میخواستندهم کمک میکردم وزمان امتحانات نوبت اول هم بااجازه مدرسه کلاس داشتم البته این مربوط به قبل ازکروناوحضوری بودن مدارس بود دوره کروناهم توی فضای مجازی سال یازدهم تولیدمحتواداشتم،انجمن علمی هم که یکسال معاونتش به عهده من بودوتوی استان تنهاانجمن بود،بسیج هم که عضوبودم توی مسابقات ورزشی کاراته هم که مقام دارم،شعروداستان هم که مینوشتم گرچه فی البداهه وهرآنچه برذهن بیادتوکاغذنقش میبنده!

شایدهنوزهم باشه که اگه تأثیرداره میزارم اگه نه هم بازکارازمحکم کاری عیب نخواهدکرد.

دیروزبرگه بسیج روگرفتم اوّّل فکرمیکردم3سال عضوبودم وفقط دوره دبیرستان بوده امّابادیدن8سال فهمیدم دوره دبستان هم حساب شده!

امروزهم لوح تقدیرهمیارمعلّمم روگرفتم ومعاونت انجمن اصلش روروی مدارکی گذاشتم که قراره روزمصاحبه ببرم کپی هاهم پیشِ خودم!

دیروز وقتی رفتم مدرسه دیدم سه تاازهمکلاسی هام هم هستندوازبین40نفرفقط ماچهارتاتونستیم به این مرحله برسیم مسئول ثبت سیستم مدرسه ازرتبه هامون پرسیدویادداشت کردمن هزاروخورده ایی،همکلاسی دیگه ام دوهزارودیگری هم سه هزاروخورده وچهارمی هم چون من بعدازگرفتن پرونده رفتم نفهمیدم هرکدوم به خیال خودمون فکرمی کردیم فقط مابه فرهنگیان دعوت شدیم غافل ازاینکه ازکلاس ما4نفرهستندگرچه ازنظرمدیرکم هستیم امّاکمی که کیفیتش بالاباشه بهتراززیادی هست که فقط اسمی باشه ماتوکلاسمون کم دانش آموز زرنگ نداشتیم تعدادی دولتی رفتندومسیرشون خوردبه رشته های روانشناسی وحقوق تعدادی هم که فرهنگیان میخواستند نشدوماهم که فعلاًتواین مسیرهستیم والبته هیچی معلوم نیست اصلاًمعلوم نیست بتونم ازسدمصاحبه عبورکنم یانه شایدبهترازمن باشه ومن ردبشم پس بازهم همه احتمالات رودرنظرمیگیرم همه کسایی که هستند قوی ومحکم هستندوبایدزرنگی وتلاششون رودرنظرگرفت رقیب های قدری پیشِ روی من هستند!

زمان ومکان مصاحبه فعلاًمشخص نیست!گفتنداعلام میشه کمی ازجزوه های مصاحبه خوندم وفقط یک پی دی اف مونده که خونده نشده نمیدونم برسم یانه مطالبش کمی فراروزیاد هست مخصوصاًمبحث احکام امّااگه زمان اجازه بده بایدشروع کنم به خوندن وبخونمشون 

اخبارهای اطراف وخبرهای استان وسئوالات روانشناسی وقرآن خوانی هم هست...

من که تااینجااومدم لطف خدابوده بقیش هم اول خدابعدهم تلاش خودم وکوششم که ببینم درپایان چه سرنوشتی درانتظارِ معلّم آینده خواهدبود:)!

وقتی به دانشگاهی که قراره برم وظاهرش فکرمیکنم هم ذوق زده میشم هم خوشحال من اگه بتونم واردش بشم به هدفم نزدیک میشم ومیتونم ادامه مسیرروبرم امّافعلاًهم درحالت معلق هستم ومعلوم نیست نتایج نهایی چی میشه و آیامن میتونم واردایت دانشگاه بشم یاخیرومن جزودانشجومعلّم های اونجانخواهم بود!!!!...

 

نیمه شب نوشت!

ساعت1:9دقیقه شب هست نمیدونم چراامشب خوابم نمیادشایدبخاطراین هست که توفکراین هستم که این هفته قراره اسامی کسایی اعلام بشه که به مصاحبه دعوت میشندومعلوم نیست منم جزوشون باشم یانه!
همه میگن توهم هستی امّامن حرف هیچکس روباورندارم همیشه توزندگیم فقط وفقط حرفِ خودم برام درست بوده گرچه حتّی اگه حرف بقیه هم درست باشه میگم شانس هست بنابرین دعوت به مصاحبه درحال حاضرخیلی مهم هست اصلاًبایددعوت شدتارفت وهفته پیش روقراره اتفاقات زیادی بیفته بایدپرونده ام روآماده کنم اگه به مصاحبه دعوت بشم اگه بایدبرای اونجاهم پرونده ام روحاضرکنم وقراربودهمه این کاراروباکمک بابام انجام بدم چون اون توی این مسائل بهم کمک میکنه امّاحالاکه نیستش وحالش خوب نیست بایدخودم برم دنبال کارام چون از گذشته هم تواین شرایط هابودم زیادسخت نیست شایداولش قیافموببینندفکرکنندسنم کمه امّانهایتاًشناسنامه که هست!اون رومی بینندومیفهمندمن سنم کم نیست بالأخره 3ماهی هست که وارد18سال شدم و18سال هم کم نیست شایدهنوزکامل نشده امّادیگه مهم اینه من18سالمه!
خیلی توفکراینم که دعوت میشم یانمیشم!برای همین سعی میکنم بهش فکر نکنم تهش یامیشه یانمیشه اگه نشدهم حتماًقسمتم نیست خدابزرگه شاید سرنوشت من روبه مسیربهتری ببره امّااینم فراموش نشه که من اونقدردرس میخونم تامعلّم بشم بالأخره یامیشه یانمیشه اگه ازدرانداختنم بیرون ازپنجره میام تواگه پنجره روبستندبه روم ازسقف میام خلاصه اونقدربه هردری میزنم تامعلّم بشم من لجبازویه دنده هستم وبودم یعنی اگه خواسته ایی داشته باشم یاهدفی بایدبهش برسم حتّی اگه جونم توخطرباشه یااون شی دست نیافتنی باشه من دست یافتنیش میکنم وبهش میرسم حتّی اگه زیرسنگم باشه من بایدداشته باشمش!الان هم همینه اگه ازطریق فرهنگیان نشدراه دیگه اگه راه دیگه نشداونقدرمسیرهای مختلف میرم تابشه یامیشه یابایدبشه!
اونقدرشب وروزبه این هدف فکرکردم اونقدربرای اون جایگاه فکردارم وهدف دارم که براش لحظه هارومیشمارم وقتی توکارنامه امسال زده بودمجازیاوقتی رتبمودیدم نمیگم برام عالی بودامّاچون فرهنگیان بودانگارروی ابرابودم برای من هدفم یعنی همه چیزیعنی همه زندگیم جزاین هابه هیچی فکرنمیکنم یعنی فکری نمیتونم بکنم تمام فکروهدفم به یک جاهست!
این وبلاگ روزای زیادی به چشم خودش دیده این وبلاگ شاهدتلاشای من بوده شاهدروزای سخت من بوده شاهدمدرسه ودرس خوندن من بوده وهست هنوزم اگه مسیر هموارباشه وعمری باشه روزای زیادی به چشمش خواهددید.
اگه بخوام راجب بابام بگم این روزاحالش بهتره ولی چون کرونای دلتابوده ووضعیتش بدترازمابوده ودرگیرشده بیشتربایدحالاحالاهاتوقرنطینه باشه حتّی همین هفته جدیدپس حالاحالاهابایدازپس زندگی وخونواده خودم بربیام گاهی وقتاتوقف میکنم امّااهل جازدن نیستم گواهینامموهنوزنگرفتم یعنی بخاطرکروناکلاسای نظری برگزارنمیشه امّاتئوری بلدم ومشکلی ندارم موتورهم بلدم یعنی بادیدن یادگرفتم امّانمیشه یعنی اجازه ندارم بردارم!!!😁
برای همین بادوتاپاونیرویی که خداداده کاراروانجام میدمD: برای مابیماری سخت نبودوگذشت الان بهترشدم ودیگه دارویی استفاده نمیکنم یعنی باید همچنان بخورم امّانمیخورم خوشم نمیادمن ازداروهامتنفرم الان هم بازوراستفاده میکردم😅
بنابرین حالاکه خوبم نمیخورم!داروهاانرژی آدم رومیگیرندتازه تاوقتی آدم حالش خوبه چرابخوره!؟
خلاصه که نمیخوام محتاج کسی باشم من اونقدری وجوددارم وهستم که خودم ازپسِ زندگی بربیام اونقدرعاقل هستم که اززندگی درس های جدیدیادبگیرم وبگذرونم اگه نتونم کناربیام بااین شرایط یاگله کنم درست نمیشه خودم تنهامیگذرونم وهوای خانوادمم دارم سخته امّاغیرممکن هم نیست!D:
 

گذرزمان...

امروزچندمحرمه؟!
یادم نمیاد!!منی که لحظه های هرسالومیشماردم تامحرم برسه وبرم عزاداری امام حسین توی مسجدی که ساختیم خدمت کنم حالایادم نمیادچندمحرمه!
اصلاًیادم نمیادکی محرم شد...شایداون روزایی که دردمیکشیدم وتاصبح هذیون میگفتم وحالم داغون بود!شایدوقتایی که بابام حالش بدبودوتوداروخونه های شهردربه دردنبال داروبودیم شایدزمانی که من توفکرم هم نبود امّاامسالوازدست دادم امسال دومین سالیه که مسجد مراسم نمیزاریم؛شب های تاسوعاوعاشوراتوخونه میمونیم وعزاداری میکنیم واولین سالی که بابام نیستش وهرروزمن اینطورمیگذره که تواین فکرباشم که نکنه داروی امروزش پیدانشه یاسرم امروزش گیرنیادبدتربشه!!!
دردخودم برام مهم نیست هیچوقت سلامتی خودم برام مهم نبودسرم هم میکشست وخون میومدبرای اینکه ثابت کنم سالمم اشکم درنمیومدوساکت بودم!
 یادمه یه بار7سالم بودکه توی مدرسه زنگ تفریح محکم باسررفتم توی موزاییک دقیقاًبین ابروهام شکاف عمیقی برداشت ومثل رودخون جاری شداونموقع کلاس دوم بودم وشیطون ترین وفضول ترین دانش آموز کلاس بودم هیچ جای مدرسه ازدستم درامان نبودوقتی سرموبلندکردم حس کردم دستم خیس شدوخون گرم ازسروصورتم میریخت امّابه بچّه هاگفتم من سالمم وخوبم تعدادیشون ازترس گریه اشون گرفته بودومن همچنان میخواستم وانمودکنم خوبم درحالی که ازدردوشدت ضربه خیلی اذیت میشدم بادوتادانش آموز بزرگتر رفتم دفترومدیرهم بادیدن من دستپاچه شدباهمون مقنعه سرم جلوی خون سرم رومیخواست بگیره امّابندنمیومدکه!!!حرف راستم نزدم که چرااینطورشدم هنوزهم کسی نمیدونه چرا😅
دکتروبیمارستان نبردنم گفتندتاخونوادت بیادبابام اومدوباهم رفتیم درمانگاه اونجابودکه دیگه ازشدت دردبیهوش شدم ووقتی به هوش اومدم که توخونه بودم وبین جفت ابروهام یه بخیه محکم بودهنوزم جای زخم باقی مونده وهست حالامدیرهمون مدرسه دوره دبستانم میگه من اگه توی زلزله روجایی ببینم ازروی زخمت می‌شناسمت ازبس فضول وناآروم بودی!!!!برعکس الان که خشک وخاموش شدی البته اینم حفظ ظاهرهست من توی برخورداول وبا آدم های بزرگتر رسمی خشکم ولی بادوستای خودم همون زلزله7سالگی و5سالگیم هستم سکوت وخجالتی بودن متضاده برای من فقط ظاهرم نشون میده ساکتم!
ولی هنوزم مثل بچگی هام دردهای خودم برام مهم نیست ونبوده حتّی اگه درحال مرگ هم باشم میگم خوبم وچیزیم نیست چون ازنظرخودم اینکه نشون بدم درددارم واذیت میشم نشونه ضعفم هست منم که ضعیف نیستم:)...
حالاهم فقط جون اطرافیانم برام مهمه!میگم تازمانی که خوب نشدم نمیرم بیرون تاکسی نگیره هیچکس نبایدآلوده بشه!
همینطوری همه خونوادمون گرفتند!حالابایدازمامانم بفهمم که عمم هم15%ریه هاش درگیرشده وهمزمان آپاندیسش هم گرفته وعمل کرده وچون کروناداره وعفونت بخیه نکردن زخم روومیگن بایدخوب بشه!
یاعمه دیگم که وضعیتش خرابه بیمارستان بستریه 
یابابام که وقتی باهاش حرف میزنم صداش درنمیاددیگه والکی میخوادبگه من خوبم ومن میفهمم دوروغه یا دی که میگن تنگی نفس گرفته بخاطر بیماری...
چندروزی میشه که فایلای مصاحبه روازآقامعلّم گرفتم وتوی کانال تلگرامش هم عضوم کرده تااگرزمان مصاحبه ونتایج اعلام شدودعوت شدم آشنایی داشته باشم فایل مصاحبه روتاحدوذی خوندم تازمان آزاد دستم میادمیخونم وتوی کانالش هم ویس هایی که گذاشته بودگوش دادم که اگرقسمت شدو1درصددعوت شدم آماده باشم وبتونم ازپسِ سئوالات بربیام!
گرچه دلم میخواست زمان بهتری میبودنه تواین وضعیت امّاقسمت بوده وکاریش نمیشه کردشایداتفاقی بدترازاین هاپیش روبود.
باهمه اون گله مندی هاوشکوه هایی که اولش نوشتم شایدبیماری ضعیفم کرده باشه امّاهنوزهمون آدم فعال قبلم شایدسخت باشه امّاسعی میکنم بیشترکمک کننده باشم تاعامل مشکل...
هنوزهم روزهاسخت میگذره وهنوزهم من تحمل میکنم ومیدونم تموم میشه وبایدصبرکرد!
وصبربرای آدمی به عجولی من سخته سخت....

 

ظهرنوشت

 امروزباعموم برای نوبت دهی وداروهای بابام ومامانبزرگم و سی تی اسکن خودم رفتیم بیمارستان واینکه به مامانمم سربزنیم وضعیت بیمارستان داغون بودومامانم همیشه تعریف میدادامافکرنمی کردم اینقدروحشتناک باشه مریض روی زمین افتاده بودوشلوغ بودمامانم رودیدم لباس سرتاپاآبی پوشیده بودوبالای سریه آقای پیربودکه تازه اورده بودنش سه تاماسک داشت گفتم توتمام مدت اینطوربودی گفت شبانه روزاینطورم!

توی موج پنجم کرونا کل خونوادمون گرفتندتاقبل ازاین ماهاداشتیم ومامانبزرگم الان عمه هام وعموهام هم درگیرشدندمن میدونستم ریه هام زیادرگیرنیست ولی بخاطرآسم بازاصرارکردندبایدانجام بدی...

فضای اونجاروکه دیدم دلم میخواست تمام اونایی که رعایت نمی کنندعروسی می گیرندمیرن مسافرت هرکاری که دلشون میخوادمی کنندرونابودکنم البته من که نمیفهمم کیا این کاراروانجام میدن!!!!!

اماهمیشه به مامانم میگم اونایی که به این دلیل کروناگرفتندومیان بیمارستان تقصیرخودشون هست خودشون خواستندوقتی هزاربارمیگن نریدبیرون بشینیدتوخونه هاتون مگه عقل وشعورندارند؟؟؟؟مامانمم همیشه میگه من کارموبایدانجام بدم ووظیفم هست اخلاق من باهاش فرق داره امااون بشردوپایی که به دلایل بالادچارهمچین بیماری میشه همون بقیه روهم بیمارمیکنه...

باامروز3روزی میشه بابام روندیدم اون رفته ووضعیتش میگن هنوزخوب نیست منم اینجاهستم وبه مامانم کمک میکنم درصدمااوایل زیادبوداماچون زودفهمیدیم بهترشدیم بابام ضعیف ترشده ووضعیتش وخیم بود

تاالان باعموم توی بیمارستان بودیم ومامانمم گرفتاربودحتی ناهارشون هم باهمون لباس هامیخوردندحالامیفهمم چرابعضی وقتاتوخونه بداخلاقی میکردحق داشت اونقدرمریض وهمراه مریض وشلوغی اونجازیادبودمن بودم بدترازاین بودم . 

هیچوقت فکرنمی کردم مرداد1400مثل قهوه تلخ باشه وزهر

همچین اتفاقاتی پیش بیاد...

شیرینی کنکورتلخ بشه...

بابام مریض بشه...

توسن40سالگی ازشدت بیماری نابینابشه!

من همچنان بگم میتونم ازپس زندگی بربیام

بعدازمامادربزرگم وعمه هام هم درگیربشن

مامانم نتونه تواین شرایط همیشه خونه باشه چون نیروکم هست ونمیتونه مرخصی بگیره

داروکم باشه

کسی نتونه بیادچون ممکنه بگیرندواگه درگیربشنداذیت میشند...

ایناامتحانه؟اگه اسمش امتحانه چه امتحان سختیه مثل مدرسه هم نیست که برگموپرکنم تحویل بدم نمره بگیرم

این امتحان خیلی هم سخت هست...

خیلی زرنگ باشم 10بگیرم...

 

 

 

صبح نوشت

هفته گذشته که بابام مریض بودفشارش نبودکروناگرفته بودواونقدرشدیدبودکه نابیناشده بودحس بویایی نداشت انگارجونی نداشت دوروزش بعدش منم حس کردم نمیتونم حرف بزنم وگلوم داغونه بوومزه هیچی ونمیفهمیدم البته کلاًحس بویایی من به واسطه آسم خوب نیست امّاهمونم کمم حالاهیچی شده بود😅! انتخاب رشته رو روزایی که سالم بودم انجام دادم ومیخواستم دفترچه اصلاحیه اومدویرایش کنم که خودم گرفتارشدم ونشدالان هنوزهم حس بویایی ندارم؛مزه هاهم تشخیص نمیدم حتّی نوشیدنی یاخوردنی داغ هم که میخورم متوجه نمیشم گوشمم حس میکنم سنگین شده😄میگن برای هرکس علائمش متفاوته مامانم سرش درده حسین که هیچ مشکلی نداره وامیدوارم نگیره وگرفتارش نشه اون گرفتاربشه مثل ماتحمل دردنداره این دردانگاردردی هست که هرباربدترمیشه یه بارکه فکرمیکنی خوب شدی یهوبدترمیشی!ضعیف میکنه آدم رو! هربارمیخوای پاپس بکشی وبگی نمیتونم ادامه بدم امّابازاذیتت میکنه! این روزاسخت گذشت البته آدم های اطرافمون هم بی تأثیرنبودن هرکس اطرافمون هست گرفته ووضعیتش خرابه جوون اطرافیانم برام مهم ترازسلامتی خودم هست برای همین هرکس طرفمون بودگفتیم که بفهمن بایدبفهمن که بیماریم تانیان نمیخواییم مثل خودمون براشون پیش بیادبقیه اگه نگن توگردن خودشون ولی بایدبگیم که بفهمند! ازمدرسه زنگ زدندکه بیام پرونده هاروببرم ولی نمیشه بایدکامل خوب شدوبعدرفت بیرون رفتن الان به منزله بیمارکردن بقیه هست! فکرنمیکردم کرونابرای من پیش بیادمن خیلی مراعات میکردم روزی صدبار دستمومیشستم روزی هزاربار همه جاروضدعفونی میکردم سه تاماسک میزدم امّاآخرگریبانمون روگرفت! مامانم میگه بیمارستان همه تخت هاش پره روزی 10نفریابیشترمیمرن شهرقرمزه قرمزه! خانواده پدریم هم گرفتن ومادربابام هم وضعیتش خرابه امّانمیشه رفت وبهشون سرزدالبته اون داستانش فرق داره اگه دخترعمم که ویروس روداشت ازجزیره نمیومدشهروبعدهم حالاکه میدونست کروناداره طرف آدم سن بالانمیرفت ومردمومریض نمیکردالان وضعیتشون این نبود! هیچکدومشون رعایت نمیکردن خودشون که رعایت نکردن آدم های دیگه هم درگیرکردن اوناهم گرفتار شدن بعدهم مامانش که عمم باشه میادمیگه دخترم 17نفرروکرونایی کرده😶این کجاافتخارداره؟این17نفرمعلوم نیست خانواده هاشون چطورباشندسابقه بیماری زمینه داشته باشندیاکم سن باشندیاسالمند... این هم دلخوشی داره؟مایه شرمه...عذاب وجدان بایدبگیری فرداپس فردابلایی سرکسی بیاد! ماسک هم که هیچوقت نمیزدند! حالاهم که مااینطورشدیم ونمیتونیم سربزنیم عموم کاراش روانجام میده وبایدمراقب خودش وخانوادشم باشه. سرم لازم بودیم امّاسرم هم نبودوکم بود!امروزبالأخره پیداشددوتایکی برای من یکی بابام چون ماهاسابقه بیماری زمینه ایی آسم داشتیم من نمیخواستم بزنم گفتم جفتش برای یک نفر بابام حالش بدتربودهنوزهم بده انگارکسل وخسته هست! من که نیستم من فقط ریه هام مشکل پیداکرده وگلوم بویایی هم که صفره شایدم منفی😅... امّانسبت به روزای اول بهترم چون اونقدردردش اوایل شدیدبودکه به چشمم عزرائیل رودیدم هربارحس میکردم وقتِ رفتنم هست امّانه هنوززوده مامانم میگه شب های هذیون می‌گفتی توخواب ورویاتم توفکربودی!میگفتی خدایاحداقل من به هدفم برسم بعدنمیخوام برم!من نمیخوام بمیرم😅... این درحالی بودکه خودمم یادم نمیومدکه ایناروگفتم وفقط دردش یادم بودوسختیش خیلی سخت گذشت گفتم بایدقوی باشم بایدمحکم باشم من سخت ترازاین حرفام اینم میتونم شکست بدم ولی سخت بودخیلی سخت هنوزهم معلوم نیست امّامن وضعیتم بهترشده نسبت به بابام اون خوب نیست ومیگه من توفکرتوهستم تونبایدحالادرگیرمیشدی اگه تازمان مصاحبه خوب نشی زحماتت هدرمیره!من هم توفکرِخودش هستم برام مهم نیست مصاحبه وآینده چی میشه قسمت نباشه نبایدبازورکارغیرممکن روممکن کرد چون خودمم درشرایطی نیستم که به مصاحبه فکرکنم زندگیمم روبراه نیست که بخوام به این مسائل فکرکنم!خیلی براش زحمت کشیدم امّااین اتفاق افتاده واین موضوع رومهم ترمیدونم.

 

صبح نوشت

دیروز انتخاب رشته انجام شدوتمام شد؛بابام مریض بودگفتم لازم نیست توبیایی خودم انجام میدم امّاگفت توبری تنهادرست نیست نمیفهمی!دیگه قبلش به معلّم گفتم وگفتم وضعیت شهرمون قرمزه وخیلی بدهست گفت برو.
تاامروزهم بیشترمهلت نبودیه جایی پیداکردیم وبابام گفت توبرومنم میام رفتم داخل ازپسری که پشت میزبودپرسیدم گفت بروالان انتخاب رشته نداریم سایت شلوغه نمیشه ساعت7بیا!
باورنکردم آخه من خودم تقریباًآخرازهمه اومدم چطور میشه کافی نتی که اینترنتش بایدفول باشه بگه کنده وسایتم شلوغه؟؟؟؟
رفتم بیرون به بابام بگم که دوباره پشت سرم اومدانگاربابامودیدنظرش عوض شدگفت کجارفتیدخانم بفرماییدتومگه انتخاب رشته نخواستید؟گفتم شماگفتید...
تاادامش روخواستم بگم رفت بابابام سلام کرد!قبلشم گفته بودم که اینطورگفته امّاگمونم باورنکردبااین حرکتی که ایشون زد!
یکساعت .یایکساعت وچهل وپنج دقیقه طول داد!مسئولش که اون پسره نبودواون پسره شاگردش بودانگاربلدنبودوبرای همین به من اینطور گفت!چه راحت جلومن یه حرفی زدجلوبابامم به حرفِ دیگه:)...
خودِ آقاهه هم گیج بودهمش اشتباه میزدعددهاهم که براش میخوندم کلاًبلدنبودبنویسه 122تاپرکردیم از150تاانتخاب میخواستم150تاش روپرکنم نذاشت بابام گفت همون اولی هابررسی میشه دیگه لازم نکرده همشوپرکنی....
باراول داددستم گفت چک کن بادقت چک کردم یه مشتی کدنزده بودازفرهنگیان هایه تعدادپس وپیش زده بودگفتم همه روخراب زدیداین ترتیبش مهمه بایدبه ترتیب باشه!
بازدوباره ازاول گفتم دوباره هر122تاروبراش تکرارکردم تابنویسه من آدم حساس ووسواسی هستم وبایدآدم هایی که قراره توی کاری بهم کمک کنندمتعهدوبامسئولیت باشندنظم توکاربرام به شدت مهمه ودقت وریزبینی!خودم زیادهم ریزبین وبادقت نیستم امّاتمام تلاشمومیکنم کارم قشنگ وتمیزانجام بشه!
نه فقط کارروانجام بدن که تموم بشه کیفیت کارم برام مهمه وهمینطورترتیب انتخاب هاچون آقای معلّم چیده ونوشته برام وبایدبرهمین اساس باشه برای فرهنگیان هاوچینششون گفت3ساعت وقت گذاشتم حالااگه قرارباشه اینطوری خراب بشه که من اجازه نمیدم!
برای باردوم براش خوندم ونوشت وقتی تموم شدگفتم چاپش کن بازدوباره چک کردم ولی نه به دقت باراول حفظ شده بودم کدهاروودیگه نمیخواست چک کنم کارت خریدفرهنگیان یاهمون رسیدش نزدیک بودیادش بره که خودم بهش گفتم بهم بده!هزینه هم نزدیک بودیادش بره که گفتم من پرداخت نکردم یادش اومد😅درهرصورت اینجاانجام شدامّاای کاش گردومریض نمیشدوبابامم حالش بهتربودمامانم میگه این کرونانیست تست دادیم ماسرماخوردگیه فقط چون خیلی قوی هست وبدنش سیستم دفاعیش قویه زیادعلائمش جدی نیست امّاممکنه ماهم بعدش بگیریم ولی من فکرنمیکنم چون سرماخوردگی دیگه وجودندارهـ؛منم ازدیروزتاحالاسرفه های خشک زیادبرام پیش اومده!احساس ضعف وسنگینی توی سرم دارم امّامحل نمیزارم گلودردهم هست امّانمیدونم این خودشه یانه!
ازدیشب تاحالااینطورشده واگه قرارباشه خودش باشه به معنی واقعی همه کارهاوبرنامه هابهم میخوره بایدخوب بشم من تااینجاکارهارورسوندم نمیخوام این اتفاق خراب کنه برنامه هاروحتّی اگه بمیرمم بایدقبلش به هدفم برسم!
 

 

عصرنوشت

امروز 16مرداد1400هست وسومین روزانتخاب رشته!چون انتخاب رشته پروسه مهم و سرنوشت سازی برام بودوآینده ام قراربودبراین اساس باشه این کارروبه یک مشاورسپردم وکسی هست که کاملاًبلدهست ودلسوزهست این مدت خیلی بهم کمک کردوبنظرم اگه ایشون نبودمن نمیتونستم خوب انتخاب رشته ام روانجام بدم فعلاًهنوزنتونستم برم که واردسایت کنم وکارت فرهنگیان روبخرم دیروزجمعه اتفاقاتی افتادکه باعث شدنشه ودقیقاًهمونجایی که فکرمیکردم زندگیم داره بهترمیشه خراب شد!من توزندگیم کم پیش میادشادباشم وخوشحال امّااگه پیش بیادهم خیلی کوتاست وبعددوباره به مشکل میخورم.یایه اتفاقی میفته که شادی که بودتبدیل به تلخی میشه!...
دیروزبرطبق قرارمون همونطورکه آقای معلّم اولویت هاروچیده بودفرهنگیان وآقای گردو(دوست بابام که کافی نتی داره واز11،12سالگی کارای تحقیقم روباکمکش انجام میدادم)هم قراربودبامشورت بابام دولتی هاروبچینه بعدازفرهنگیان من عصرزنگش زدم که اگه هست بریم واردکنیم دیگه آقای معلّم هم فرهنگیان روچیددولتی هاهم بهش بدم ممکنه طول بده!حوصله معطلی نداشتم درواقع توهرکاری عجولم این اخلاقمه بایداولین بارانجام بشه اگه نشه به زورمتوسل میشم این بارنشد!اول که باتلفن بابام زنگ زدم که جواب ندادبعدده دیقه ایی گذشت خودش زنگ زدوازصداش فهمیدم که بیماره احوال پرسی کردم وگفتم کی هستین مابیایم که گفت من کروناگرفتم وخیلی حالم بده توشوک رفتم آخه دقیقایکشنبه یعنی5روزپیش مارفتیم کافی نتش ونتیجه روبرام چاپ کردتازه بابامم براش شیرینی بردالبته خودش نبوددادبه خونوادش ولی خوب ازاون موقع بوده!بایه معذرت خواهی خداحافظی تماس روپایان دادم وناراحت شدم انگار همین5روزپیش بودکه رفتیم وخوب بود!اصلاًچی شد!!!یادِحرف الف افتادم این بیماری مرموزترازاونیه که فکرمیکنی مراقب باش جای فکرنبودبایددنبال یه راه دیگه میبودم ازطرفی خودمم هیچ سررشته ایی توانتخاب رشته نداشتم اصلاًبلدنبودم حتّی نمیفهمیدم کدچیه؟بومی چیه؟؟؟هیچ کدوم امیدموازدست ندادم بایدبتونستم شرایطموکنترل کنم رفتم توخونه که به بابام خبربدم که بایک چهره ایی به رنگ گچ روبه روشدم این بابای من نبود!انگارحالش خوب نبودازصبح میگفت سردرددارم وخسته ام گفتم حتماًوقتی رفتی سراِسکله اینطورشدی اونروزصیدمیگوبودوتوهم رفتی هوای اینجا هم گرمه!
امّاانگارخودش نظرش فرق داشت بهش گفتم اینجانمیشه رفت طرف بیماره وکروناداره شانس منومیبینی!!!
یادِروزکنکورم افتادم😄اززمین وزمان برام بارید!بعدهم یادِ حرف این هفته فاطمه افتادم میگفت کنکورم روخراب کردم من بدشانس ترین دخترروی زمینم من وعسل هم داشتیم قانعش میکردیم که کنکورشانس نیست هرکس بیشترتلاش کنه وبخونه موفقه!امّاقانع نشددستِ آخر هم وقتی فهمیدیم دمِ گرممون درآهنِ سردفاطمه اثری نداره ولش کردیم ناراحت بودمیگفت بااین رتبم پیشِ سه تامشاوررفتم وگفتندکه بااین رتبت فقط میتونی دولتی تاریخ وجغرافیابری که به هیچ دردی نمیخوره!دولتی تاریخ خوب بودامّاچون مشاوربلدبودومن بلدنبودم واون مشاوره میفهمیدمن وعسل نفهم بودیم تصمیم گرفتیم چیزی نگیم نمیفهمم بعدش چیکارکردفعلاًهم خبری ازشون ندارم خیلی مشکلاتم زیادشده!بااین افکاری که من داشتم وداستان شانس و...گفتم این اتفاقات شانس نیست اتفاقیه که افتاده هنرمن اینجا بایدبه کارگرفته بشه که حلشون کنم مثل همه وقتایی که ازپسشون براومدم اینبارم برمیام!
روزجمعه15مردادکه دیدیم بابام حالش خوب نیست وانگارعلائم کروناروداره بامامانم سریع رفتندبیمارستان برای تست بعدهم من نشستم خودم این کاروانجام بدم وقبلشم به آقای معلّم خبربدم که برام یه فکری کنه رفتم سراغ دفترچه انتخاب رشته 75تای اول فرهنگیان بقیش دولتی چون فرهنگیانی دیگه نبودهمشون رومن واردکردم اول دولتی شهرخودمون که یه دانشگاه بودومن رشته آموزش عربی و اقتصاد وتاریخش رونوشتم گرچه هدف های من اینانیست امّااگه احتمال نشدن باشه یک درصدهم بایددرنظرگرفت وجای جبرانی روگذاشت!
این بین به عسل پیام دادم وضعیتم روبراش توضیح دادم حالابایددنبال کافی نتی خوبم میگشتم گفتم وگفت میتونی دولتی شهرای دیگه روبزنی فقط دقت کن واول اونجاهایی روبچین که نزدیکته فکرکنم خیلی نوشتم دستِ آخر عکس گرفتم وبراش فرستادم وگفتم خوبه اول گفت پس وکالت وروانشناسی وحسابداری نمیخوای؟گفتم اتفاقاًبه هیچکدوم علاقه ندارم چرابه خودم ظلم کنم؟نمیزنم چون علاقه ایی ندارم من تدریس رودوست دارم وشب وروزچشمم به یکجابوده اگه حالامیبینی دولتی هاروزدم چون میگم اگه یه درصددعوت نشدم یاقبولم نکردنددولتی باشه وازطریق دولتی بعدها آزمدن استخدامی شرکت کنم اونم سختی های خودش روداره ولی اگه بشه!اگه بشه چی میشه:)
گفت حالاآیه یس نخون نصفِ راه اومدی ظرفیت شهرخوبه به امیدخدادعوت میشی بیابزن اینطوری که میبینم توعربی وادبیات وتاریخ و اقتصاد روبامدیریت روخیلی دوست داری پس همیناروزدی خوبه!
بعدازاینکه نوشتم ازش تشکرکردم وبرگه روهم گذاشتم کناروخواستم ازمهتاکتابای کنکورموبگیرم که گفت فردا!
کاش زودتربهم پسشون بده من خوشم نمیاد وسیله هام زیاددستِ کسی باشه آدم وسواسی هستم و میگم اگه امانت هست به موقع نه که6ماه گذشته وهیچ!الانم مجبورشدم بهش بگم آدمی هستم که خوشم نمیادوقتی به کسی چیزی میدم امانت هی ازش بپرسم کی برام میاریش میگم درست نیست تاراحت استفاده کنه امّاحالامیبینم که کنکورم تموم شده وطرف زنگم نمیزنه بگه بیارم منم خودم گفتم بگم وحالاهم هی امروزوفردامیکنه تازه خودم گفتم میام نزدیک خونتون زنگ میزنم یه قدم بیاپایین  کتاباموبهم بده کارشون دارم امّاهمین هم امروز وفردامیکنه
من آدم حساسی هستم وقتی زمان تعیین میشه خوشم نمیادهی امروزوفردابشه اگه امروزبهم گفتن فلان ساعت فلان مکان بایدباشندچون منم هستم والکی معطل نکنندولی خوب شخصیت هافرق داره وزندگی هاهم متفاوته همه مثل هم نیستند!
رفت روزشنبه که نمیدونم باشه یانه!
انتخاب رشته رونوشته بودم امّاگفتم صبرکنم وببینم چی میشه ساعت8بودکه دیدم خونواده ازبیمارستان اومدن خبری نبودخودشون میگفتن فشارِ بابام بالابوده ولی من گمون نمیکنم چون الان میبینم سرفه میکنه وتب ولرزداره پرستارچطوربایه نگاه گفته چیزیش نیست خدامیدونه!
فعلاًهیچی معلوم نیست حتّی انتخاب رشته منم روهواست به آقای معلّم بازپیام دادم گفتم بیاخودت بنویس آینده ام رونمیخوام خراب کنم میخوام بامشورت پیش برم گفت آمادش میکنم نگران نباش!منم فعلاًمنتظرم نهایتاًامروزنگه تاعصرزنگش میزنم تابنویسه چون شرایط زندگیم معلوم نیست!
جلسه هفتم رانندگی شنبه بودودیگه راه افتادم راحت همه کاراروانجام میدم و حرکت میکنم دیگه فرمون برام سنگین نیست!راحت دنده عقب میگیرم قدم قبلاًنمیرسیدامّااینم حلش کردم!کلاچ روبایدخیلی محکم بگیرم اینم تموم شدازتمام رانندگی مونده یه پارک دوبل اونم گفت یادت میدم فعلاًهنوزچندجلسه ایی مونده تاآخراین هفته بایدبرم جلسه های نظری چون کروناست وضعیت شهرمون فوق العاده قرمزه وروزی 10؛15نفرمیمیرن برگزارنمیشه وهمین12جلسه هم ریسک داره برگزارکردنش ولی چکارمیشه کردبایدرفت وقتی ندارم که بخوام بزارم برای آینده برای همین تا18سالم شدوکنکورتموم شدگفتم گواهینامه ام روبگیرم میدونم فرداپس فرداکه مشکلی پیش بیادبایدخودم ازپسِ خودم وخونوادم بربیام من برادریاخواهربزرگترازخودم ندارم که تکیه گاهم باشه یاکنارم باشه وراهنماییم کنه من خودم بچّه بزرگم وهمیشه توهرسختی خودم تکیه خودم بودم خدابهم کمک کرده ومشکلات من روباتجربه کردندبرای همین محتاج خداهستم فقط!
معلوم نیست فعلاًچطوربشه امّااین8جلسه نظری وامتحان کتبی هم بایدبرگزاربشه تاامتحان اصلی روبدم وبعدهم گواهینامه ام صادربشه!
شهرکه فعلاًقرمزه قرمزه!...
انگارهرکس ازاطرافیانمون بوده کرونا گرفته داییم؛دوستای بابام؛آقای گردو وخودِ بابام که دکترمیگفت نداره امّاازهمون جمعه تاحالاکه شنبه هست حالش خوب نیست ومن گمون نمیکنم ازفشارش باشه!!!
فعلاًانگاردارم روی یه طناب ازیه جایی که خیلی اززمین فاصله داره راه میرم انگارطناب نازکه وهرآن امکان داره که پاره بشه ومنم بیفتم:)
ازارتفاع متنفرم ازجاهای بلندخوشم نمیاد!برای همینه که میگم این اتفاقات رودوست ندارم امّابایدازپسشون بربیام وحلشون کنم!

همیشه قرارنیست همه اتفاقات مطابق میل من پیش بره!گاهی تلنگرهم لازمه...

صبح نوشت

 هرازچندگاهی وقتی بیرون میرم جایی یاکسی رومیبینم که فکرمیکنم عکس گرفتن ازش قشنگ وجالبه عکس میگیرم اگرخودم تنهاباشم که بادوربین گوشیم چون دوربین عکاسی ندارم امابانرگس که باشم چون نرگس عکاسیش ازمن قشنگ تره وکیفیت دوربین ومدل گوشیش خیلی بالاتره من فقط زاویه روتنظیم میکنم واون عکس میگیره ادیت وتنظیمشون هم نرگس ازمن بهتربلدهست اماخودم تنهاکه باشم سعی میکنم خلاقیت داشته باشم ودوربین رودرست تنظیم کنم خیلی ازعکس هارووقتی نشون میدیم به بچه هاباورشون نمیشه بادوربین گوشی هست امامیگم که توی عکاسی بااینکه من زیادهنروتجربه ایی ندارم واصلااصولش روهم نمیدونم اماطرزعکس گرفتن ومیزان نورو...خیلی مهمه!

این کاربرام مثل یک کارتفریحی هست ازطبیعت واطرافم دوست دارم عکس بگیرم وداشته باشم

تاحالاپیش نیومده خودم ازکسی عکس بگیرم منظورم عکس هنری هست چون زیادعلاقه ندارم بیشتردوست دارم طبیعت باشه ولی بانرگس یکبار عکس گرفتیم اونم ازمردمیانسالی که نشسته بودروبه روی دریاوروی صندلی وغروب آفتاب روتماشامیکردبه قول نرگس خیلی فلسفی شدومیشددروصفش نوشت به جزاون من عکسی ندارم ازانسان یاکسی ...

اماازدریاوگل هاوآسمون وحتی غذاهاعکس های زیادی دارم.

این هم خودم دیروزگرفتم خیلی حرفه ایی نیست امابنظرخودم بدنیست.

عکاسی هنرقشنگی هست وکلاهمه هنرهاوهنرمندهایی که هنرهاروخلق می کنندزیبایی های مخصوص خودشون رودارند!

عصرنوشت

یه کنکوری دیگه کنکوری نیست

این هفته مثل برق وبادگذشت یاشایدچون نتیجه هاروفهمیدم اینقدرسریع گذشت...

همه اتفاقات بعدازاعلام نتیج رودورتندرفت

خودم انتظارم رتبه بهتربودمن رودورقمی حساب بازکرده بودنهایتش سه رقمی!

اماحتماقسمتم نبودونتیجه تلاشم این بودبااین حال راضی هستم البته که این مسیرهنوزادامه داره

بعدازسدکنکورکه گذرکردم ازش پروسه انتخاب رشته هست وبعدش هم بایددیدآیابرای مصاحبه دعوت میشم یاخیر

اگردعوت شدم بتونم ازپسش بربیام وبعدهم بایدببینم پذیرش میشم یانه؟؟؟

مسیرهنوزادامه داره وهرجای این راه متوقف بشه به این معنیه که من نمیتونم برسم به هدفم بااین حال ازاینجابه بعدش به تلاش خودم ورقیب هایی بستگی داره که درکنارم هستندقطعااگه اون هاعملکردشون ازمن بهترباشه اون هاپذیرش میشندومن هم اولویت های بعدیم برام بررسی میشه درهرصورت اگرنشه هم من تااینجای راه اومدم وحتماقسمت نبوده برای رسیدن به هدفم راه های زیادی هست

امااگه بشه وهمه اتفاقات مطابق ذهنم پیش بره عالی میشه ومنم به هدفم نزدیک میشم.

این هفته اتفاقات زیادی افتادولی الان نصفشونم یادم نیست

آموزشگاه رفتم وکلاس های عملی شروع شده

مربی که میگه چون ضعیفی وکوچیک نمیتونی و....

ولی من اینوخوب میدونم بزرگی نه به ظاهرآدماست نه به سن!

مهم توانایی های خودآدمه واینکه چقدرازپس زندگیش برمیاد...

ازحالابه بعددیگه مسیرمشخص هست وفقط راهم طولانیه

بایدببینم چه میشه بایدمنتظرموندوهمچنان تلاش کرد

چون مجازشدن به معنی رسیدن بهش نیست مصاحبه ودعوت به مصاحبه وگزینش وثبت نام و....دیگه مونده

که لغزش دریکی ازمراحل باعث خراب شدن تمام راه میشه...

خبررتبه ام زودترخودم بین آشناهاپیچیدوکسایی که تاحالااسمشونم نشنیده بودم شاهدتماس هاوپیام هاشون بودم!

امروزداشتم باخودم فکرمیکردم که اگه نتیجه خوب نبودیاراضی نبودم بازهم همین طوربود؟!

قطعانه!!!!

خیلی آدم هاعجیب هستندومن مطمئنم که اگرنتیجه خوب هم نبودبازشاهدحرف هاوغیبت هاشون بودم گرچه توخانواده مااینقدرمرسوم نیست رتبه وکنکورو...

دلم گرفت وقتی خالم زنگ زدوگفت که دوروغ میگی کارنامتوبفرست برام!!

بعدکه دیدباورکردکه این برای من هست!!

چون دخترخاله هام سال کنکورشون نتونستندعملکردخوبی داشته باشنددانشگاه آزادرفتندونتیجه اش هم شداینکه فعلاکاری ندارند

یاعلی پسرخالم که دانشجوی ترم دوحقوق دانشگاه آزادبودامارهاش کردورفت توی فروشگاه...

حالاچون اینطورشده بودمنم نبایدپیشرفت میکردم یاتلاش می کردم تابه هدفم برسم؟؟؟

شایدخیلی هاازروی ظاهرم منوقضاوت کردند!

من میفهمیدم چی میگن

-این قیافه اش به زورمیخوره5دبستان باشه بعدرتبه1000وخورده ایی کنکور....

 -مطمئنی دخترفلانی رومیگی اینکه دیروزدنیااومدکی بزرگ شد(بعدهم پوزخند)....

-میگم حالاراسته میخوادمعلم شه

-کی ازاین حساب میبره

شتردرخواب بیندپنبه دانه نهایتش بره سرخونه زندگیش دخترمگه مال کاره...

این حرف هاروزیادمیشنیدم هم الان هم قبل ها

اماارزش نداره که بخوام بهشون فکرم کنم این هاکه آینده من نیستند.من فقط خودم ازافکارم خبردارم

وقتی اسم دفترچه کنکوری میادیادگزارش کارمیفتمD:امابایددرآینده تغییری ایجادکنم هم توی اسمش هم فضاش!

 

 

 

 

شرحی برهفته اول مرداد

هفته اول مردادماه امسال هم گذشت،ازشنبه تاامروزوالان کارهای زیادی انجام شدازجمله اینکه عزیزگفت بریدباغ روستاوازنخل هاخارک هاروبچینیدوبیاریدشهربین نزدیکان وآشناهاپخش کنیم؛منم که دلم تنگ شده بود برای نخل وباغ دوشب تمام توگوششون خوندم که منم باخودتون ببریدتاقبول کردندهوااین روزاگرم وشرجی هست مخصوصاًاگه طرف دهات بریم ولی نمیدونم چراباوجوداینکه که همه اینارومیفهمیدم ولی بازمیخواستم برم اینطورشدکه روزیکشنبه ساعت7صبح بایه ماشین من وبابام ودوتادایی هام حرکت کردیم که تاظهرنشده هم شهرباشیم اولش که بابام نذاشت برم بالای نخل ولی من اصلاًبخاطرهمین اومده بودم واسه همین رفتم بالاویکی یکی رسیده هاشونوجدامیکردم ومیاوردم پایین تویه سطل هامیذاشتم تاظهرهمین بودولی چون هواگرم بودوماهم چهارنفربیشترنبودیم وباغ هم بزرگ بودزمان میبردچندروزی به همین منوال گذشت گرماانرژی آدم رومیگرفت وخستمون میکردولی هربارکه میرفتندبازمنم میومدم فقط به خاطرروستاومسیری که میرفتیم اهل کمک کردن وکارنیستم نه که تنبل باشم ولی همیشه دنبال میانبرهستم ودرسریعترین زمان ممکن کاراروانجام میدم ولی این بارتاروزچهارشنبه طول دادوبالأخره دیروزتموم شد!
هنوزهم مونده ولی بقیش قراره رطب بشه یااگه کسی خواست بره بردارهمه روبرنداشتیم؛باهمین تعدادکه دیروزصبح ساعت یازده تحویل دایی اینادادیم وبابابام برگشتیم خونه!
یه مدت توفکربودم بادوچرخه برم وبیام پیاده هواگرمه برای کارای بیرون امّافهمیدم دوچرخه من وحسین روکه نوبتی استفاده میکردیم(طرح زوج وفرد)بابام فروختتش البته که دوسال پیش فروخته ومن الان فهمیدم😅!؛پس باهمین دوپاوموتوربایدکارهاروانجام دادوخداهم خودش کمک میکنه!
چندمدتی هست که میبینم که حسین تاصبح بیداره وبازی های آنلاین باگوشیش انجام میده پابجی وکاستوم وفایرو...ازاین دست هاکه فقط صدای بازیکنی که مثل خودشه میادزیادازبازی کامپیوتری خوشم نمیادپلی استیشن بازی میکنم وفوتبال کامپیوتری هم دوست دارم ولی این بازی های جدیدی که این انجام میده زیادجالب نیست خودش که شب وروزمشغولش هست وفقط برای ناهاروشام من میبینم میادبیرون ولی جدیداهمه ازدستش شاکی شدندچون ساعت خواب بیداریش بهم خورده البته که طبیعیه چون دستش هم شکسته بخاطرفضولی ماه پیشش وزیادنمیتونه حرکت کنه کلاس بسکتبالم که نمیتونه بره بنابرین مجبوره بااین بازی هامشغول بشه ولی جدیداًخیلی ساعت بازیش زیادشده به بابام گفتم ازماه بعداینترنت نگیرلازم نیست شارژ کنی هرکس هم خواست بسته بگیره گفت خودمم لازم دارم اگه به من باشه بسته برام کمه بعدشم شماهم قطعاًلازمتون میشه پس همین شارژبهترین گزینه اس اصلاًزندگی بدون اینترنت رونمیتونم تصورکنم من قبلاًچطورزندگی میکردم😅گفتم پس حداقل محدودیت ایجادکن!شب هاخاموش کن نتونه بره گفت اگه خاموش کنم هم بااینکه سنش کمه ولی هک کردن بلده بدترمیشه ودردسردرست میکنه!
دیدم راه دیگه ایی نیست جزحذف بازی ازتلفنش که اونم خودش قبول نمیکنه امّااین وضعیت پیش بره این آدم اززندگی واقعیش ودرس ومدرسه اش میمونه!
من همسن این بودم هدفم این بودکه کتابای پایه بعدیموگیربیارم وببینم چه شکلی هستندیاکلاس زبانموبرم وکتاب های انگلیسی کوچیک رو(storybook)ترجمه کنم باکمک مامانم آلمانی رویادبگیرم که هیچوقت یادنگرفتم هم😅اونوقت تمام دغدغه های حسین اینه که برای شخصیت بازیش الماس جمع کنه تابتونه لباس بخره وامتیازبگیره!...
فرق زیادی هست بین من وحسین...
روزچهارشنبه ازطرف آموزشگاه صبح تماس گرفتندبابام وگفتندعصربیام منم دیروزعصرساعت 7رفتم وگفتندچون وضعیت قرمزه فعلاًکلاس های تئوری برگزارنمیشه وجاش12جلسه کلاس های عملی هست تاوقتی که وضعیت بهتربشه وبازبازبشه کلاس ها!
خواستندچندتابرگه امضاکنم ومشخص کنم مربیم کی باشه وساعت کلاسا ایناروگفتم وبعدهم قرارشدازشنبه کلاس هاشروع بشه جزیک جلسه که عصرهست بقیه کلاس هاصبح هست وتواین مدت اگه سریعتربشه این کاراروتموم کنم بهتره؛تا21همین ماه که12جلسه تموم میشه وبعدهم آیاکلاس نظری باشه یانه چون وضعیت قرمزهست ووقتی پرسیدم گفتم تاکی هست گفت معلوم نیست...
هفته بعداعلام نتایجه گرچه گفتنداین هفته امّابازرفت هفته بعدوگفتنددوشنبه وقتی کاری نباشه راجبش فکر میکنم امّاواقعیتش بعدازآخرین باری که راجبش فکرکردم دیگه اونقدرکاربودکه وقت نشدراجبش فکرکنم ومشغول کارابودم.
شب هاهم اگه یه وقتایی کاری نبودچون ازبیکاری خوشم نمیادبابابام میرفتم وبهش کمکش میکردم که پرونده هاشومرتب کنه.
دلم برای مدرسه ودانش آموزبودن تنگ شده حالاحالاهابایددلتنگ بشم چون قرارنیست دیگه دانش آموز باشم:)حتّی اگه دانشجوهم نشم ولی نمیشه برگردم به دوره دانش آموزی هرچقدر زمان بیشترمیگذره میفهمم که بیشترهدفم رودوست دارم واصلاًدوری ازش برام مثل عذاب میمونه من کلاس رودوست دارم؛درس رودوست دارم؛کتاب های درسی رودوست دارم؛زنگ تفریح؛اول مهر؛امتحان ها؛همکلاسی ها؛زنگای ورزش؛همه اینارودوست دارم ودیگه حالاکه قرارنیست دانش آموز باشم پس اگرخدابخوادوبشه دریک جایگاه دیگه توی مدرسه واردمیشم ومیمونم برای من دفتر وکتاب وبودن توی مدرسه قشنگ تره تااینکه توفکرهدف دیگه ورشته های دیگه باشم اونقدرکه این مدت میگفتندراجب بازارکاررشته های دیگه هم تحقیق کنیدامّامن دنبال رشته های دیگه نرفتم بیشتردرباره فرهنگیان خوندم؛بیشترراجب آموزش ابتدایی تحقیق کردم؛نظرات بقیه روخوندم چندتایی پرس وجوکردم حتّی اگه1%هم احتمال باشه که بتونم مجازبشم وبرم بدونم نشدهم مثل همیشه که گفتم وهنوزم میگم لابدقسمت نیست.
مبارک هرکس که موفق شدوتونست وارددانشگاه فرهنگیان بشه:-)

 

ظهرنوشت

هفته دیگه همین موقع هایاشایدزودترنتایج اعلام شده!

نمیشه بگم توفکرنیستم وکاملاًآروم هستم!

اتفاقاًخیلی استرس دارم وهمه جوره فکرمیکنم هیچکدومش هم حالت خوب وبهترین حالت نیست درباره بدترین حالت هافکرمیکنم وخودم روبرای بدترین نتیجه وشرایط آماده میکنم ازطرفی به خودم میگم مگه تواین همه نخوندی مگه این همه تلاش نکردی!مگه روز عید که سال تحویل بودتوحتّی تاقبل ازسال تحویلم کتابتورهانکردی!

هروقت خسته شدی به هدفت فکرکردی

شب وروزت یه جارومیدیدی گفتی شکستم روقبول میکنم وقتی که خوب تلاش کرده باشم!!!

پس حالاهم بایدمثل همه اون مسیری که طی کردی این هم تحمل کنی وتوکل کنی نتیجه هم میاد.

امّااین هاهمش کلماتی هست که اینجاتایپ میشه اصلاًاینارومن مینویسم امّافکرم چیزدیگه ایی هست

میگم استرس نداشته باش!استرس نداره که نتیجه هست

امّاخودم توفکرم 

میگم بی خیال هستم امّادوروغه من حتّی توگرفتاری هم فکرمیکنم دربارش!

بالأخره کم نیست وقت گذاشتن وتلاش کردن وخوندن اگه بازهم به گذشته برگردم تلاش میکنم چون این مسیروقتی موفقیتش برام قشنگ هست که باتلاشم بدست بیارم اینطوری موفقیت رومیفهمم!

بیشترازاین نمینویسم چون هی بیشترافکارمنفی به ذهنم میادوبدترمیشه حالاهم که اذان ظهر رواقامه کردندوقشنگترین لحظه برای من خوندن نمازبه موقع هست.

خداخودش عاقبت همه روبخیرکنه🌻

ظهرنوشت

10روزدیگه اعلام نتایج هست

این روزهاروهرطوری میگذروندم و فقط توفکراین بودم که نتیجه چه شده وحالافقط10روزمونده!

البته ناگفته نماند که یکماه استراحت وکارهایی غیرازدرس خوندن انجام دادن وفعالیت های جدیدخیلی خوب بوددرکل خوش گذشت امّاکم کم داره به لحظات ملکوتی اعلام نتایج نزدیک ونزدیک ترمیشه😂...

ازخدامیخوام هرچی خیرهست پیش بیادوباتوکل برخدانتیجه یکسال مطالعه وتلاش روببینم.

این وبلاگ هم شاهدساعت مطالعه وروزهای خوب وبد زیادی بود.

+مثل اینکه قراره زودتراز10مردادباشه یعنی هفته بعد!

صبح نوشت

امروزبرای تمدیدکارت رفتم بانک

تاحالاکم پیش اومده که برای کارهای اداری به اینطورمکان هامراجعه کنم امامیخوام ازهمین الان راه وروش رویادبگیرم تافردانخوام ازکسی کمک بگیرم برای انجام کارام میخوام خودم ازپس زندگیم بربیام وکاراموانجام بدم.

بابام رفتم تایادم بده اولش فکرکردمثل همه کارایی که میتونم انجام بدم اینم خودم میتونم اماگفتم من هیچ اطلاعی ندارم خودش اومدوگفت نگاه کن وهرکاری که من میگم روانجام بده تایادبگیری وقتی بخوادبهم چیزی یادبده صحبت نمیکنه فقط انجام میده ومنم ازطریق نگاه کردن یادمی گیرم!!همیشه وقتی برای اولین بارواردجایی میشم هول میکنم وکمی گیج بازی درمیارم چون برای اولین باره وآشنایی ندارم بعدکم کم یادمی گیرم که چی هست وچطوره...

امابابام آدم کم حوصله ایی هست وهمین باعث میشه گاهی وقتاتوهمون دسته شرایط حرفایی بزنه که باعث ناراحتیم بشه بعدم که سکوت منومیبینه خودش سعی میکنه جبران کنه وبه گفته خودش دلجویی وازدلم دربیاره گرچه اونقدرمغروروخشک هست که به زبون نیاره ومنم همین اخلاقودارم دراینجورموارد!

امروزم تاواردبانک شدیم گفت همین کارایی که  من انجام میدم رویادبگیرکه بعدخودت انجام بدی منم هدفم همین بود:)نمیخوام محتاج کسی باشم مگرخونوادم که اینطوروقتاکمک ازشون بگیرم منم دقت کردم اول برگه ایی گرفت ازباجه وبعدم گفت بروپرش کن چقدرعنوان وپرکردنی هاش زیادبودمنم ناشی میخواستم همه روپرکنم که گفت نه وچندجابینش حواسم پرت شدیابازهول کردم جای شماره تلفن اشتباهی شماره حساب رونوشتم که گفت هول کردی بازوخرابش کردی اینطورمواقع سعی میکنم خونسردباشم وراه دیگه هم درنظربگیرم برای همین گفتم وایساشایدقبول کردورفتیم نشستیم تانوبتمون بشه دیگه تقریبافهمیدم چطوره وتاصدام زدوگفت118وکسی نرفت ومن که 119بودم رفتم گفتم برای تمدیدکارت بانکیم اومدم وگرفتش ودیدش وگفت خانوم هنوزیکسال دیگه مهلت داری گفتم پس این1400چی هست دوصفرآخرش؟گفت نه اون2هست بعدش اون یعنی1402این دوتاصفرهم همه جادردسرهست...

معذرت خواهی کردم ورفتم پیش بابام گفتم من اشتباه دیدم ومشکل ازمن بوده گفت ببین سوادخوندن مگه نداری؟الکی الکی معطل شدیم گفتم ولی من به توهم نشون دادم وتاییدکردی وگفتی مهلتش تموم شده گفت روحساب حرف تو چیزی نگفتم همیشه دربرابردعواهاش وحرف هاش سکوت میکنم درواقع هیچوقت توروی نه مادرم نه پدرم واینستادم وهروقت دعوام کردن سرموانداختم پایین وسکوت کردم بلدنیستم بی احترامی کنم یادادبزنم شایدچون یادگرفتم که بایدبه بزرگترم احترام بزارم اماگاهی وقتابزرگتراهم بدجوردل کوچیکتراروباحرفاشون میشکونند...

این گذشت ورفتیم بیرون گفت بروپول بکش ازکارتت منم موتورروشن میکنم رفتم امایادم افتادکه یادنگرفته ام اینم بازبرگشتم وگفتم بلدنیستم بهم یادبده گفت اینم که بلدنیستی مگه من بهت نگفتم چندبارگفتم تاحالایکبارهم نگفتی تواین18سالم یکبارگذرم نیفتاده اینجاگفت یکباربهت میگم یادبگیرگفتم اصلابرای این اینجام که یادبگیرم وروی پای خودم وایسم اصلانمیخوام محتاج  کسی باشم یه باریادمی گیرم وبرای همیشم هست گفت باشه میبینیم بعدم بازتوضیح داداین بارخودمم انجام میدادم وآخرشم خوددستگاه نقص فنی داشت:)وگفت پیش میادبریم یه جادیگه همیناهم یادت باشه دیگه برات توضیح نمیدم خودت بایدانجام بدی تازه نصفه هم گفته بوداماجرائت نکردم بهش بگم گفتم باشه بقیش مشخصه خودم انجام میدم بعدم رفتیم به یک بانک دیگه وبازهمون مراحل این بارهم بالای سرم بوددست آخرم گفت وقتی میخوای پول بگیری اول کارتت روبرداربعدم پولت منم همین کاروکردم ورفتیم...

جوری رفتارمیکردانگارمن هیچ ندیدم میخواستم بگم من دیدم همه اینارومیدونم فقط تاحالافرصتش پیش نیومده انجامش بدم بلدش نبودم کسی بهم نگفته لابداینم انتظارداشتی مثل بقیه کاراصدبارزمین بخورم ویادبگیرم که چطورانجامش بدم امااینبارکمک لازم داشتم...

سوارموتورشدیم ورفتیم توراه میگفت توضعیفی نمیتونی زندگی روبچرخونی دختر...

ببین توی بانک هول کردی دست وپات میلرزیدگفتم چون آشنانبودم بایدزمین بخورم بایدسختی بکشم تابلندبشم بایدخودم ازپس خودم بربیام...

گفت رانندگی میخوای یادبگیری امامن فکرنکنم توخیلی کوچیک وضعیفی حتی ازلحاظ ظاهرازهم سن وسالات هم کوچولوتری نمیشه نازی برای همین بودمخالف رفتنت بودم امااصرارداشتی خودت ومامانت مجبورشدم قبول کنم بری...

بااینکه کلاسای رانندگی هنوزشروع نشده اماازحالااینطورمیگه من هیچوقت به حرفاش گوش نمیکنم همیشه یه گوشم دره یکی دیگه دروازه دربرابرهمه حرفای اینطوری چه بابام باشه چه بقیه...

اینبارم حرفی نزدم وسکوتم نه بخاطرتاییدحرفاش بودنه اصلابلکه بخاطراینکه بحث کشیده نشه وناراحتی پیش نیادسکوت همیشه هم نشونه رضایت وموافقت نیست!

حرفاش ناراحتم کردامامن قوی ترازاین حرفام که بااینطورحرفاکم بیارم وجابزنم یاناراحت بشم وافسرده اونقدرقوی هستم که دربرابراین حرف هایه سدمحکم داشته باشم وگوش ندم بهشون چون من هستم...

راجب رانندگی یاهرچیزدیگه ایی که فکرمیکنه ضعیفم باشه راست میگه اصلاهرکس بگه من ناتوانم وضعیفه هستم راسته همشون درست میگن اماهمین آدم ضعیف توبین اشتباهاتش رشدمیکنه وبزرگ میشه پیشرفت میکنه ناامیدنمیشه کم نمیاره وجانمیزنه صدبارم اشتباه کنه درس می گیره اصلابایدزمین بخورم تایادبگیرم چطوربلندبشم بسیارسفر بایدتاپخته شودخامی...

منم اشتباه میکنم تاازشون درس بگیرم

حرف های هیچکسم روم تاثیرنداره چون خیلی وقته ازخودم دربرابراین حرفایه سدمحکم ساختم:)

الانم ازخدامیخوام بهم کمک کنه دانشگاهی که میخوام قبول بشم حتی اگه ازشهرمون هم دورباشه مهم نیست میرم فقط قبول بشم که بتونم درس بخونم وازپس زندگیم بربیام کسی بامن نیست خانواده هم همیشگی نیست من فقط خودم هستم وخودم ارتش من تک نفره هست توزندگی من تفریحی نیست چون خیلی وقته اونطورکه بایدزندگی نمیکنم دربرابربقیه شادم وفعال وهمیشه خوبم اماازدرون و توی خانواده گاهی وقت هاخیلی گرفتاری پیش میادبرام 

اگه بیفتمم ویاکمک هم بخوام مثل همین امروزمیشه بهم میگن ضعیف امامشکلی نیست زمین گرده همه چیزبه وقتش من ضعیف وبی دست وپاامایه روزمیادو منم مینویسم واون روزنظرات همونایی که اینطورمیگفتندبهم قطعاشنیدنیه...

خدایابهم کمک کن زندگیم درست بشه

شرایط سخت حل بشه

به هدفم برسم

من جزخودت وخودت هیچ پناهی ندارم جزتوواینجاکه مینویسم جایی دیگه نیست برای من:)...

ظهرنوشت

چقدرحرف هابرای نوشتن دارم امااونقدرفکرم درگیره نمیدونم ازکدوم هابگم وبنویسم.

این شنبه آخرین شنبه تیرماه1400هست.

یادش بخیرایام قبل ازعیدیاموقع مدرسه هاباعسل روزشمارروفعال می کردیم ومیشمردیم که بدونیم چقدرزمان مونده تامدرسه هاتموم بشه یاچقدرمونده که امتحان هابه پایان برسه یادمه آخرین باروقتی روزشمارروفعال کردیم که قبل ازعیدبودوتقریبا20روزیابیشترمونده بودشایدهم یکماه همون هم آخرین روزشماری شدکه کنارهم بودیم وروزهارومیشمردیم چون بعدش جولان کروناوبیماری راه افتادهفته به هفته تعطیل شدبه خودمون اومدیم ودیدیم همین یک هفته یک هفته هاشده چندماه وماهم چندماه هست که هموندیدیم باخودمون میگفتیم این روزشماریمون آخرش کاردستمون دادقراربودفقط یکماه بشه نه چهارماه نه کلانرفتن به مدرسه...

امااتفاق افتاده بودبعدازاون هم این حرکت روترک نکردیم وتوهمون مدرسه مجازی هم روزمیشمردیم حتی روزشمارکنکورروهم فعال کرده بودیم نه ازامسال ازهمون سال دهم حالاهم که نه روزشمارمدرسه ایی هست ونه کنکوری ونه امتحانی توذهن من روزشماراعلام نتایج تکرارمیشه هرصبح که روزی جدیدشروع میشه مغزمن فرمان میده که 150(n)روزمونده تااعلام نتایج هربارهم میخوام فکرنکنم اونقدرکه برای هرکاری روزشمارفعال کردم دیگه محاله این لحظه شماری ازذهن من بره!

روزجمعه ایی که گذشت ازطرف یک شماره که توتلفن من ذخیره نبودوغریب بودپیامی دریافت کردم شماره هاناشناس برای من اهمیتی ندارندچون من سغی میکنم اطلاعات همه روداشتنه باشم تاهم خودم موقع پیداکردنشون به مشکل نخورم هم اون هااگرکاری داشتندوخواستندبامن صحبت کنندمن هم بدونم چه کسایی هستندامااین یکی ذخیره نشده آشنابودیکم که بیشترفکرکردم یادرایحه افتادم همون دوستی که راجبش چندشب پیش خواب دیده بودم بعدازدوسال به من پیام داده بودم خوشحال شدم وجواب پیغامش روباخوشحالی دادم وفرستادم خلاصه که دیروزبه جزصبحش چون من زیادسروکارم باتلفن نیست مگروقتی زنگ بخوره واگرکاری باشه بالپ تاپ انجام میدم چون صفحه اش بزرگتره نفهمیدم چه پیامی اومدودرگیرکارهاشدم اماامروزصبح بازکه رفتم دیدم فهمیدم جویای این مدت شده کمی نوشتم وزیادواردمسائل نشدم بعدهم ازخانواده اش پرسیدم وگفتم که خوابت رودیدم گفت چه خوابی من هم بهش گفتم واین هم نوشتم که البته چون خواب خوب بوده تعبیرش برعکسه گرچه خودم زیاددنبال تعبیرخواب نیستم امااین مدت برام مهم شده که بدونم تعبیرخواب هام چی هستندبعدهم فرستادم وچون اون هم ندیده بودومن هم زمانی برای انتظارنداشتم رفتم تافرداصبح که بازببینم پیامم پاسخی داده شده یانه

شایدنبودنم این روزهاخیلی جاهاحس بشه خصوصادرجمع دوستام البته اون هاعادت دارندبه این اخلاق من ومیگن که مااگرتوروزمانی بیکارببینیم تعجب میکنیم درسلامتت:))خودم هم شک میکنم!

فعلابایدبه همین منوال باشه آخه عسل هم این روزادرگیرمشکلات زندگی وخانوادگیش شده وچون قراربودوقتی به دیدن هم میریم همه باشیم نمیشه یکی نباشه سه تاباشنداوناهم بایدبه همین نصفه ونیمه بودن من عادت کنند!

تاوقتی هموببینیم فعلاحرف هامون درحدپیام هست.

دوشنبه هفته پیش کیانارووقتی بابابام داشتیم ازبیرون برمیگشتیم خونه باباباش دیدم یکسالی ازمن بزرگترهست وتاجایی که یادم میادبه واسطه کارپدرامون ماهم سلام وعلیکی باهم داشتیم وحرف میزدیم واوهم کنکورزبان روامسال شرکت کرده بودومیگفت برگه ام روسفیدتحویل دادم پرسیدم این دومین کنکورت هست وتاجایی که من شنیدم کنکورزبان آسون بودچطورسفید؟!!!

گفت بلدنبودم سخت بودتوچیکارکردی که تونستی؟ یکم انگیزه وروحیه بهم بده بتونم ادامه بدم گفتم انگیزه وروحیه ایی که باحرف من وچهارتامشاوروبقیه باشه بدردنمیخوره بروبگردببین خودت هدفت ازدرس خوندن چیه هدفتومیخوای یانه براش تلاش میکنی یانه بخاطرمادیات میخوای یانه واقعادوستش داری وحاضری سختی بکشی وتلاش کنی اگه جواب این سئوالات روپیداکنی مجهولات ذهنت حل میشه وبه انگیزه وروحیه گرفتن ازهیچکس نیازنداری یه یاعلی میگی وبلندمیشی وتلاش میکنی100باربیفتی101بارش بلندمیشی شکست هات هم میشندمقدمه پیروزی پس دنبال حرف مردم نباش اگراحیاناامسال خوب هم نشدوخواستی تلاش کنی ویکباردیگه شانس خودتوامتحان کنی همه جوانب رودرنظربگیروجدی باش نه اینکه یه روزبگی میخوام سفت وسخت تلاش کنم وروزبعدش ولش کنی من ازآدم هایی که ارادشون قوی نیست وزوددربرابرهدف هاشون تسلیم میشندوبعدهم ازطرفی هدفشون رودوست دارندانتظاردارم قوی باشندومحکم!

بااین حرف های من اگرخوب باشه که شایدبهتربتونی تصمیم بگیری اگرنه هم که بازکمک بگیروبپرس...

 کیاناهدفش رومیخوادامابایدبیشتربراش جدی بشه وتلاش کنه تاجایی که یادمه ازبچگی باهم دوست بودیم ازمن یکسال بزرگتربوداماسن وسال برای دوتادوست که مهم نبوداون من روآدمی پرجنب وجوش وپرتلاش وافکارمم زیادامروزی نیست وطرفدارساده بودن هستم من اون رودختری آروم وساکت واحساسی بااخلاق های دخترونه که به مدولباس های جدیدوظاهرش اهمیت میده میدیدم.

تفاوت هازیاده امابعنوان یک دوست مشکلی نداریم! 

میخوام بهش کمک کنم امابایداول تکلیف خودم مشخص بشه من میخوام به خیلی هاکمک کنم اماتانتیجه خودم روشن نشه نبایدفکری درسرداشته باشم بعدازاون میتونم تصمیم درست بگیرم.

راستش به خیلی ازمسائل فکرمیکنم خیلی فکرهادرسردارم امابایداول کارهای خودم درست بشه تابتونم اون افکارروعملی کنم وبعدبنویسم.

 

 

ظهرنوشت

بالاخره اینترنت ازحالت کندی وقطعی دراومدوباعث شدکه من بازبتونم بنویسم.

این هفته روبه پایانه وامروزهم24تیرهست دوست داشتم تندتندسربزنم اماوقتی نبودانگارزندگی واقعی ومشکلاتش دست دردست هم داده بودندکه من دورترودورتربشم اماهمچنان توی دفترچه تلفنم مینوشتم واین روزهاحافظه اش به شدت پرشده بودکه دراسرع وقت بایدوارداینجابشه وثبت بشه بعنوان شرح حالی براین روزها!

دیروزعصرمسابقه بودوسنسی حسابی بهم توضیح دادوسفارش کردمحدودیت های زیادی بودوبه هرنحوی بودبرگزارشدونتیجه هم بردمن بودولی این هم بنویسم که اصلاتوفکربردنبودم وتوجهی نداشتم حریف مقابل قوی وآماده بودوهنوزهم سراین حرفم هستم ولی مسابقه هست دیگه یه طرف بردداره ویک طرف باخت من تمام تلاشی که داشتم روبکارگرفتم ونتیجه این شددرنهایت هم هردوی ماباهم صحبت کردیم ولیلا(حریف مقابل)گفت بهم که اصلابه فکرمم نرسیدتوبتونی ازم ببری تورودست کم گرفتم آخه بهت نمیومداینقدرقوی باشی حرفش برام تکراری نبودمن ظاهرم گول زننده هست وهیچوقت باتصورات طرف مقابلم یکی نیست طوری که وقتی روبه رومیشندومیبیندکه نهایت کسی که جلوشون ایستاده قدش157باشه وکوچیک به زبون هم میگن که اصلاهمچین فکری نمیکردیم ولی ظاهرروهیچوقت نمیشه قضاوت کردعوضش من بهش گفتم من توروحریفی قدروآماده میدیدم وهمین هم بوداماانگاربردقسمت من شد.ناراحت نباش این هاهمش تمرینه که بعدتجربه بشه برات منم شکست زیادخوردم هم توزندگیم هم توتحصیلم هم برای مسابقه اماناامیدنشدم چون اگه ناامیدمیشدم اونوقت بازنده بودم واونموقع شکست میخوردم.

جایزه این مسابقه چون نیتم بردنبودشایدبرای خودم نباشه لوح تقدیربعنوان یادبودوکارت هدیه که فکرنکنم حالاحالابه دستم برسه فقط گفتندکه این هست امامن برای هیچکدوم ازاین هانیومدم دوست داشتم بعدازمدت هاورزشی داشته باشم وبازبرگردم به همون وقت هایی که دنبال میکردم فعالیت هامو حالاهم بعدازاین دیگه فکرنکنم بتونم ادامه بدم وبایدبه کارهای مهم تربرسم مربیم خوشحال بودوخوشحال شدم که تونستم جواب زحماتش روبدم.

دیروزغروب وقتی داشتم میرفتم انگارکسی اسمم روصدازده باشه برگشتم لیلابودپرسیدازکی وارداین رشته شدی منم گفتم ازوقتی6یا7سالم بوداولش برای بازی وتفریح بودچون ورزش های رزمی وفیلم های اکشن ورزمی رودنبال میکردم امابعدگفتم حالاکه تااینجااومدم ادامه بدم اینطورشدکه حالامیبینی اینجام و2یا3ماهی میشه18سالم شده.

بعدازاینکه شماره اش رودادوشمارموگرفت که داشته باشیم خداحافظی کردیم و اون رفت ومنم مسیرخونه رودرپیش گرفتم.

  •  این روزهابه نتایج هم فکرمیکنم مگه الکی هست من همه فرصت هامودراختیارهدفم گذاشتم حالاوحتی همه احتمالاتودرنظرمیگیرم بالاخره بایدخودموبرای هراتفاقی آماده کنم امابه روی خودم نمیارم وسعی میکنم جلوی بقیه وخانواده حرفی نزنم ازدرون وتوذهنم توفکرم! ومینویسم که بانوشتن کمی ازاین افکاردورتربشم امامثل اینکه کارسازنیست وتازمان موعدنشه ادامه داره.من ازنظربقیه محکم وپرتلاشم وتوهیچ کاری کم نمیارم اماگاهی وقتامحکم ترین هاهم احتیاج به توقف پیدامیکنندوفرصت میخوان تالحظه ایی بدون هیچ کاری فقط توقف کنند. 

 

عصرنوشت

اینترنت کندهست خیلی هم کندهست!یااصلاًبهتره بگم نیست امروزظهرازطریق کامپیوتراتاق کاربابام وارد بلاگفا شدم امّایادم نیومدرمزرووبعدفهمیدم که تمام اون مدتی که من واردمیشدم رمزذخیره شده بوده خودِ رمزهم توی دفتری نوشته بودم که دسترسی نداشتم بهش میخواستم برم بیرون که یهوواردیه صفحه وبلاگ شدم که انگاریه حسی بهم گفت میتونی کمکش کنی شروع کردم به نوشتن واینکه کمک خواسته بودبرای برنامه ریزی ودرس خوندن راهکارهایی جلوش گذاشتم وچندتاسایت معرفی کردم.

همیشه این حس نیست باهام من آدمی هستم که دیراعتمادمیکنم وتقریباًسعی میکنم باهمه سریع صمیمی نشم ولی این بارازاون وقت هایی بودکه حسم میگفت این دختردختربدی نیست انگاریکی داشت توی مغزم این جمله روتکرارمیکردکه کمکش کن!

درست مثل وقتی که باآلفادوست شدم حسم بهم گفت که دخترخوبیه ودرستم گفت یاوقتی که باآیداازطریق چت صحبت میکردیم خیلی سال پیش و یه بارگفت شماره اتوبده ومن دادمش!وآیدادخترخوبی بود؛حسم نسبت به آدم هااشتباه نمیکنه.

این بارهم اشتباه نکرددوست دارم بهش کمک کنم کمی راجبش فهمیدم ولی بازبیشتربایداحتیاط کنم عجیبه یکم که خوندم چیزهایی فهمیدم که برام عجیب بوددرباره اش ولی فهمیدم که هست این مواردومربوط به زمان جدیدیاقدیمم نیست!

توی این کندی اینترنت وقطعی برق که البته الان بهترشده وضعیت برق ودیگه کمترقطع میشه!خالم همین نیم ساعت پیش زنگ زدوگفت بچّه هام امتحان فاینال زبان دارندواگه میشه خودت جاشون امتحان بده صادقانه باشم همیشه عذاب وجدان دارم که من این امتحانی که میدم اونایادنمیگیرن وهزینه کلاس هم حیف میشه ووقتی اینطورباشه شرکت توی کلاس هاهم بی فایده هست امّاازاینکه اصرارکنه خاله ام ومن قبول نکنم هم خوشم نمیادیه طوربی احترامی میدونم نسبت به بزرگترازخودم وهیچوقت آدمی نیستم که به کسی بی احترامی کنم؛بنابرین مثل همیشه قبول کردم وکمک کردم امّاامتحان به سختی داده شدچون اینترنت اون هم باتلفن به شدت کندبود!

سئوالات آسون بودندموندم چرابایدازدادن این امتحان سربازبزنندوبخاطراینکه یادنگرفتندخودشون شرکت نکنندیاتقلب کنند؟!تمام مباحث توی زبان مدرسه وکلاس آموزش داده شده واین هاتکراری هستند امّابازبنظرشون مشکل هست شاید هم ترس دارندامّااگرخودشون شرکت کنندوبدونندباخودشون چندچندهستندبهتره تاکسی دیگه شرکت کنه تصمیم دارم خودم باهردوشون حرف بزنم وبهشون بگم چون اونقدری هم عاقل هستندومیفهمندکه احتیاج نباشه به خاله ام بگم اونطوری شایدقبول کنندکه تقلب درست نبوده ونیست!

مخالف تقلب بودم وهستم!

 

صبح نوشت

چندروزی میشه که هروقت صبح بیدارمیشم میبینم نمازصبحم قضاشده وخواب موندم تادو،سه هفته پیش ساعت4ونیم یا5بیداربودم امّاحالاساعت7ونیم؛8بیدارمیشم شایدگاهی وقتا8ونیم خودمم میدونم چراچون دیگه شب هاهم زودنمیخوابم تا12تلوزیون وبعدش هم اگه خوابم ببره😄.

خواب دوست قدیمی دیدن اون هم خواب خوب تعبیرش فکرنکنم خوب باشه دیشب خواب رایحه رودیدم که خیلی وقته نه باهم حرف زدیم ونه ازهم خبرداریم هروقت میخوام صحبت کنم باهاش یابهش زنگ بزنم یادرابطم باساحل میفتم وچون میفهمم باساحل هم صحبت میکنه تصمیم میگیرم که زنگ نزنم ولی من که بارایحه مشکلی ندارم رفاقت من وساحل هم خیلی وقته تمام شده ونه من دیگه میتونم دوست خوبی براش بشم ونه اون حتّی اگه جفتمون ازصفرهم شروع کنیم بازمثل قبل نمیشه که نمیشه!

من اگه ازکسی ناراحتی داشته باشم یابینمون کدورتی پیش بیادکدورت یاناراحتی هاروسریع فراموش میکنم امّادیگه رابطم مثل قبل نمیشه چون اون ناراحتی پیش اومده وسخته!البته اینم بازشخصیت من هست که اینقدر سخت میگیرم شایداونقدراهم سخت نباشه؛درهرصورت دیشب توی خوابم بارایحه خوب بودیم وازهرموضوعی صحبت میکردیم انگارتوی مقصدیه سفربودیم اونم بااتوبوس چیزی که رایحه ازش متنفره امّاتوی خواب برعکس بودتوی واقعیت میگه اتوبوس خسته کننده هست امّامن برام فرق نداره واتفاقاسفردسته جمعی بیشترخوش میگذره!

اتفاق مخصوصی نیفتادجزاینکه یک عالمه صحبت کردیم ومنم ازاین روزهام بهش گفتم گرچه توخواب توواقعیت شایدبه فکرشم نرسه من بهش فکرمیکنم شایدبه فکرهیچکس نرسه امّامن به تمام کسایی که میشناسم چه اونایی که دیدم وچه اونایی که ندیدم فکرمیکنم وبه فکرشون هستم فراموشکارهستم اگه کارازیادباشه امّانه درحدی که هیچی یادم نیادوهمه چیزروفراموش کنم:)!

مثلاًتعبیرش باشه اومده بودتوی خوابم بگه بی معرفت احوالی ازمانمیگیری یاخیلی بی خیالی که رفیق سه وچندساله ات رویادت نمیاد!راستی چراخودش تماس نگیره باهام؟تاسال دهم که آخرین تماسمون بودتوی تیرماه سال1398بعدش دیگه خبری نشدهمیشه من بهش زنگ میزدم وباهم حرف میزدیم هیچوقت اون بهم زنگ نزد!الان یعنی بعدازاین همه سال لیاقت یه تماس ازطرف اون روندارم؟؟!!

دیگه نمیخوام به این خواب فکرکنم ومیخوام ادامه روزراداشته باشم توخواب هرچه بوده گذشته وتموم شده حتّی دلم نمیخواددنبال تعبیرش هم باشم تعبیرش خوب یابدنمیخوام بدونم.

فقط امروز روداشته باشم که ازساعت9صبح به بعدقراره چطوربگذره.;)

مغرب نوشت

ازبعضی ازکارهای مامانم وبابام به شدت عصبی میشم ازاینکه خرج های بیهوده میکنندازاینکه گاهی وقت هااسراف می کنند البته شایدبه نظرخودشون لازم باشه امّاازنظرمن اسرافه!

من آدم به شدت خسیس وصرفه جویی هستم البته اینطورکه مامانم میگه اگه ازنظراون  طوری باشه که حتّی اگه هزارتومن پول هم داشته باشم خرجش نمیکنم وپس اندازش میکنم همین هزارتومن هزارتومن هایهومیشه صدهزارتومن بعدتوی حسابی که ازبچگی همون موقع که متولدشدم و داشتم واردمیکنم واونوقت وقتی روزی برسه که واقعاًنیازداشته باشم یاکسی لازم داشته باشه استفاده میکنم مثل سال قبل آزمون گاج که میخواستم ثبت نام کنم هزینه اش فکرکنم900وخورده ایی نزدیک یک میلیون بودمنم دیدم خیلی سنگینه ودلم راضی نشدمن درس بخونم وخونوادم پولش روبدندپس همون پس اندازخودم که شده بودیک میلیون وخورده ایی تصمیم گرفتم همون مقدارش روبدم برای آزمون گاج که بابام مخالفت کردوبعدازبحث هایی که داشتیم قرارشدنصف بیشترش رومن بدم وبقیش هم بابام بازدلم راضی نمیشدامّادیدم اصرارم بی نتیجه هست ونمیشه برای همین500تومنش رومن دادم وبقیش هم بابام دادوبقیه پول هام هم توی حسابم موندکه بمیخوادلبابرای یه کاردیگه!حالامیبینم که رفتندیک میلیون دادندبرای یه کفش برای من وداداشم اصلاًکی گفته مابایدکفش یک میلیونی بپوشیم؟اگه کسی که نداره ببینه ودلش بخوادچی؟من راضی نمیشم همچین وسایل گرون قیمتی بپوشم به همون پوشاک ساده خودم راضی هستم دلم نمیخوادوقتی میپوشم دختری هم سن خودم حسرت بخوره شیک بودن خوبه امّانه که وسایل تجملاتی بپوشم ظاهرکفش رومیبینم جداازاینکه میفهمم سلیقه من نیست میفهمم که خیلی بیش ازحدتجملاتیه!دلم نمیخوادوسایل زندگیم پرزرق وبرق وتوچشم باشه نمیخوام گوشی مدل بالاداشته باشم وقتی همین که دارم درسته؛امّااونااین چیزهارونمیفهمن هرچقدرهم بگم میگن که به ماربطی نداره درسته به مامربوط نیست امّامن خودم راضی نیستم برای همین هیچ جوره قبول نمیکنم ازشون واینطورمیشه که بازمن میشم دختری که به ظاهرش اهمیت نمیده واهل مدنیست!البته ازنظرمامانم چون من زیاددنبال لباس های روزووسایل جدیدنیستم وسعی میکنم منظم باشم ومرتب تااینکه دنبال این باشم که امروزرنگ بنفش رومدهست یافردارنگ سبزمن هرچی دوست داشته باشم میپوشم وزیادبه این چیزافکرنمیکنم؛باهمون پوششی که دارم وچادرم راحت هستم وخودم راضیم امّاهمیشه بحث هایی سراین موضوعات داریم.

به این نتیجه رسیدم نه من میتونم اون هاروقانع کنم ونه اون هامن روچون هردوطرف میخوان طرف مقابل روقانع کنندومتأسفانه هیچکدوم موفق نیستیم:(...

نه من اونارومیتونم قانع کنم که هرجوردلم میخوادلباس میپوشم وزندگی میکنم ونه اونامن رو:)....

ظهرنوشت

وقتی بهم میگه مغزت بیماروکم کارشده؟لابدبیمارم  دیگه آخه داستان نویسی بایه موضوع کلیشه ایی وتکراری که هرکسی میتونه بنویسه چرااینقدرباید برای من سخت باشه ؟غیرازاینه که چون خیلی وقته کتاب نخوندم یادم رفته داستان نویسی اصلاگیرم که کتاب نخونده باشم مگه کنارهم گذاشتن چهارتاکلمه اینقدرسخته؟

امروزمعاینه چشم پزشکی بودودکتربا1دقیقه تمامش کردواصلانفهمیدم کی تموم شد!

فردامسابقه هست ودلم میخوادبه سنسی بگم که من نمیام وجامویکی دیگه بزارامانمیشه چون اگه نرم هم فکرم میمونه پیش نتیجه درثانی تامیام مخالفت کنم شروع میکنه بااستفاده ازمغالطه تله گذاری تعریف وتمجیدومن هم باورم میشه وبازهمون آش وهمون کاسه.کاش حریف مثل خودم باشه ومسابقه عادلانه باشه ومن ببرم البته قسمت آخرش کارخودم هست.

کارای ثبت نام رانندگی تمام شدوفقط مونده برای کلاس هابهم خبربدندکه کی هست کاش این هم سریعترتموم بشه وهفته آینده باشه وهرچه زودتراین هم تموم بشه دیگه مثل روزهای قبل به نتیجه فکرنمیکنم نمیدونم شایدچون مشغول کارای دیگه شدم امابهترکه فکرنمیکنم فکرکردن بیش ازحدبهش خوب نیست.

امروزبعدازمدت هاتونستم فیلم روح روکه ازقبل دانلودش کرده بودم ببینم حالاقبل یعنی کی؟یعنی اسفندماه99قراربودتوعیدببینم امااین عیدشدماه رمضون ماه رمضون رفت عیدفطرعیدفطررفت بعدازامتحانات نهایی بعدامتحانات نهایی رفت بعدازکنکوروبعدازکنکورم شدامروزدرکل سینمایی قشنگی بوددوستش داشتم درپس انیمیشن بودنش حرف های تامل برانگیزی داشت البته ناگفته نماندکه این هم دوبخش شدیک بخش دیروزویک بخش هم امروزصبح که بالاخره تمام شدچون بینش  هم گرفتاری پیش میومد

خیلی وقته که دیگه بیکارکامل نشدم تااین مشکل وکارحل میشه پشت سرش بعدی میادبرای حل کردن مشکلات وانجام کارهمیشه آماده ام امااینکه آخرین بارکی هیچ کاری نبوده یادم نمیاد:)

دوست داشتم بادوتادستام تایپ کنم اماظاهراحالاحالاهامونده تاتایپ ده انگشتی روکامل یادبگیرم.

دوست داشتم هوابهتربودومیشدقدم زداماهواگرم هست وحتی نیم ساعت قدم زدن هم توی این شرجی وگرماخوب نیست

دوست داشتم هنوزهم هرچی توذهنم میادبنویسم چون نوشتن حتی اگه چرت وپرت باشه رودوست دارم امالپ تاپ علامت میده که باتریش درمرزخالی شدنه...

صبح نوشت

میگه خیلی غرمیزنی ومثل پیرزن هایی هستی که چون شوهرگیرشون نیومده دارن اززمین وزمان شکایت میکنندمیگم مگه هست کسی که توی سن پیری هم به این مسائل فکرکنه؟میگه هست اخلاقش هم مثل توهست.

اول صبح یکم به شوخی بحث میکنیم وبعدشم یهو میگه اگه دانشگاهت افتادشهردیگه ماروول میکنی ومیری یانه؟جدیدااخلاقاش عجیب شده امامیدونستم دیریازودبالاخره این سئوال روهم ازم میپرسه ازش انتظارچنین سئوالاتی رودارم چون خودم هم همیشه ازآدم های اطرافم براساس اون شرایطی که دارنداگه باهاشون صمیمی باشم سئوالاتی میپرسم امادلم نمیخوادبه این سئوال  جواب بدم پس سریع بحث روعوض میکنم وچون بلدنیستم هیچوقت درست بحث روعوض کنم پس این بارهم بازمیگه نپیچون سئوالم رووفقط بهم جواب بده من ازت ناراحت نمیشم بالاخره بخاطرش درس خوندی یه کلام میری یانه؟راستی راستی اگه دورازشهرباشه اجازه میده البته که اگه اطراف باشه مشکلی ندارم

جزیره باشه عمه ام هست.اطراف استان هم حتی پراکنده نزدیکانمون هستنداماوقتی میگه شهردیگه یعنی هیچکدوم ازاین هایعنی دورازاین شهرساکت میشم وسعی میکنم توذهنم جواب روآماده کنم وبهش بگم همیشه دربرابرسئوالاتی که ازم پرسیده میشه سعی میکنم فکرکنم واول توذهنم جوابی روآماده کنم وبعدجواب بدم گرچه همیشه هم موفق نیستم اصلاشفاهی جواب دادن سخته اگه برگه بهم بدن وجواب همون سئوال روبخوان اندازه یه کتاب جواب دارم امااینکه یهوهمون موقع توچشام نگاه کنه وسئوال بپرسه طول میده تابخوام جواب بدم گرچه من پروترازاین حرف هاهستم وهمیشه سعی میکنم حتی اگه جواب درست وبدردبخوری هم نیست اماباآب وتاب ومبالغه جواب بدم ولی وقتی بابابام باشم بحث فرق داره اصلاانگارباخودم هستم وهیچ جوره نمیشه قانعش کردباجواب الکی.

حرفموتویه کلام خلاصه میکنم اگه خواسته ام باشه بله میرم چون هدفمه!

لابدهدفت ازخونوادت مهم تره نه؟سئوال بعدش حالابایدبگم که هردوشون مهم هستندواین دلیل نمیشه که حالاکه این یکی روانتخاب کردم یعنی خانواده ام مهم نیستندامانه این جواب قانعش نمیکنه میخوام جوابش روبدم که صدای درخونه که انگارکسی داره زنگ میزنه به صدادرمیادومنم قبل ازاینکه بره فرارمیکنم وبه بهانه دربازکردن میرم.

مهتاب یکی ازهکلاسی هام پشت درهست ومیخوادتولدش که امشب هست منودعوت کنه اماچون ازوضعیت تولددرجریانم ومیدونم چه شکلیه ترجیح میدم بهش توضیح بدم وبگم نمیام راستش تولدفقط اسمش تولده توی یه باغ بزرگ تقریباخارج ازشهرهست ودختروپسرهم مختلط هست بااینکه منومیشناسه امابازهرسال بهم میگه اینم یکبارکه شرکت کردم فهمیدم فضاش خیلی عجیب وخنده داربودیه مشت دختروپسرکه فقط چندتاازدخترارومیشناختم وپسراهم شایدتعدادیشون توی خیابون یازنگ آخرتوخیابون مدرسه دیده بودم بقیشونم نمیدونستم کی هستندتوی سالن بودندوباصدای دی جی میرقصیدندخیلی کارای همشون خنده داربودباخودم فکرمیکردم پشت این خنده هایی که من به این حال این هادارم شایدیه غم هم باشه اینکه خونواده های ایناخبردارندیانه اینکه خودشون راحت هستندبااین وضعیت یانه واین وسط من بودم که چون میدونستم راهش دوره بامامانم اومده بودم ودورادورتماشامیکردم این صحنه رووالبته این جشن روفقط توی یکساعت خلاصه کردم وتاخانوم متولدیاهمون مهتاب اومدسریع کادوش رودادم وبهش تبریک گفتم وبهانه شیفت کاری  مامانم وتنهابودن داداشم توخونه رفتیم بیرون وخداراشکرکه داداشم رونیورده بودیم باخودمون اون هم بااون زبون درازش که همه اتفاقات رومثل فیلم تعریف میکرد!اونجاشبیه هرچیزی بودجزتولدهنوزهم یادش که میفتم بیشتربه این نتیجه میرسم که هرسال فقط برای مهتاب کادوش روبفرستم یایه روزبعدازتولدش توی کافه جداخودم دعوتش میکنم وبهش تبریک میگم اونم جدیداکم وبیش فهمیده من چطورم وفقط به رسم ادب دعوت میکنه امااگه جشن اون شکل باشه من زیادخوشم نمیادباشم.

مهتاب رفت ومنم تارفتم داخل دیدم بابام نیست اونم رفته بودلابدرفت برگه آزمایش گروه خونی من روکه دیروزداده بودم وجوابش امروزمیومدبگیره مامانم میگه تویامثل منab هستی یامثل باباتoمثبت

امایه حسی بهم میگه من هیچکدومشون نیستم چراش روهم نمیدونم...

عصرنوشت

به نام خدا

حالاکه تااعلام نتایج خیلی زمان مونده توی این مدت تصمیم

گرفتم گواهینامه رانندگیم روبگیرم واین هم حاضرباشه چون گمون نکنم بعدش وقتی برای این کارباشه هرچه سریعتربهترامّانمیدونم چراحس میکنم خیلی سخته چون امروزوقتی بامامانم رفتم برای ثبت نام خیلی هارودیدم که چون توی عملی قبول نشده بودندبازداشتندکلاس میرفتندتازه نرگس هم توی آزمون عملی که قرلربودگواهینامه بگیره چندباری گفت ردشدم امّاقرارنیست حالاکه برای اون هاسخت بوده برای منم سخت باشه من میرم وازپس این کارهم برمیام چون لازمش دارم وبایدازپس زندگیم بربیام آدمی نیستم که ازکسی کمک بخوام برای همین تصمیم گرفتم فعلاًاگه بتونم گواهینامه ام روبگیرم وبعدش هم که تکلیف دانشگاه مشخص شدوتونستم کارهای رادرست کنم خودم پول هام روجمع کنم وماشینی برای خودم بخرم گرچه پس انداز هرچقدربشه بازگرون ترمیشه همه چیزامّاخدای من هم بزرگه خودش کمکم میکنه وکاری میکنه که از پس زندگیم بربیام.

فعلاًکه کارهای ثبت نام تاحدودی پیش رفته فاطمه هم قراره بامن بیادچون راه خونه ما نزدیکتر بودقرارشدمن برم بپرسم راجب مدارکش وهزینش وبعدش بیام وبه فاطمه بگم من پرسیدم وخودمم چون منشی گفت نرخش میره بالاترهزینه روپرداخت کردم به اونم گفتم وقرارشداونم ثبت نام کنه که باهم بگیریم نرگس هم که فعلاًنمیدونم میخوادچیکارکنه عسل هم که گرفتاری ومشکلات خانوادگیش هست من وفاطمه فعلاًباهم افتادیم واین خوبه که بادوستم قراره توی این مسیرباشم.

امیدوارم ازپسش بربیام ومثل کسایی نباشم که باچندباررفتن هم بازنشه وهمون باراول همه چیزتموم بشه ازاینکه کارهاطول بده خوشم نمیادمن آدم عجولی هستم وهیچوقت نمیتونم این عجله داشتنم روکناربزارم همیشه باخودم میگم هرکارهست بایدالان انجام بشه درس همین حالا؛مدرک همین حالاحتّی نتیجه کنکورامّاچون همه چیزبردست من نیست پس بایدبعضی جاهاسرعت روکم کنم وآروم ترحرکت کنم.

فعلاًتاتوی این مدت من کلاس هام رومیرم ویادمیگیرم ومسابقه ام روشرکت میکنم زمان میره جلوتابقیش هم خدابزرگه!