موقعیت۱
داشتم راهروی امتحانات رو قدم میزدم،آخرین نفر که صندلیش ته سالن بود سرشو مثل جغد کرده بود توی برگه بهش شک کردم رفتم بالای سرش که دیدم بلهههه
خانم تو دستش یه برگه داره!!!
حالا فکر می کنید چی رو نوشته بود ؟!
تقلب شعر حفظ فارسی....:«)))
نمیدونستم بخندم بهش یا از دستش عصبی بشم!!!
طوری نگاهش کردم که بدبخت شدی و الان لوت میدم امّااز اونجایی که بی وجدان نیستم که آینده یه بچه رو تباه کنم! برگه رو ازش گرفتم و انداختم سطل زباله و تمام مدت بالای سرش مثل بختک موندم!!!
موقعیت۲
امتحان تموم شده همه دانش آموز ها از سالن اومدن بیرون!!!
تعدادی ورق دستمه ببرم اتاق مدیر و برگه های امضای ورود به جلسه دانش آموزا...
از ته سالن انگاری صدایی میاد که داد میزنه خانم خانم همراه با فامیلم اول فکر میکنم توهم زدم میگم توجه نکن،قاطی زدی اثرات درس خوندن تا نصف شب و ذهن درگیرته!!!
بعد می بینم همون دختر میاد طرفم،قدش بلند تر از منه!!!هیکلش هم به طبع درشت تر بغلم میکنه می لرزم از حرکتش اون نمیدونه چرا ولی خودم خوب میدونم چرا!!!!
بااین حال تکون نمیخورم و عادی رفتار میکنم وسعی میکنم با بی میلی از خودم دورش کنم!!!
میگه خانم توروخدا به مدیر چیزی نگید اون نمیدونه که حتی اگه اینونگه هم من اینو به مدیر نمیگم ،بنابرین لازم نیست نگران باشه ولی بدون حرف میرم سمت اتاق معلما!!!!
دخترک دنبالم میاد با التماس و استیصال!!!
درسته قرار نیست به کسی لوش بدم ولی باید بترسونمش!!!بترسه تاتکرار نکنه،ترس بعضی جاها خوبه درست مثل همین موقعیت!!!دست آخر دستمو میبرم سمت دستگیره در اتاق معلّم ها که باز کنم میگه توروخدا نگو بگی بابام وداداشام بدبختم می کنند!!! دستم بین بازکردن ونکردن در متوقف میمونه!از درون میسوزم ولی بی میل و بی هیچ احساسی و خشک میگم بار آخرت باشه بار بعد بخششی در کار نیست!!!
درو باز میکنم و بدون اینکه منتظر جوابش باشم میرم!
موقعیت۳
اتاق معلّم ها جای هرمدل حرف از فلان مدل لباس و بوتاکس صورت و.. گرفته تا جنس مانتو و خرید طلاو شوهریابی و زن یابی و...
سلامی میکنم به نشونه ادب و احترام و خسته نباشید هم چاشنی کلامم میشه!!!
بی حوصله میرم سمت کمدو برگه هارو بزورجامیدم داخلش!!!
میخوام برم بیرون،انگار تحمل گرمای شرجی بوشهر و سوختن پوستم توسط آفتاب قابل تحمل تره تا موندن اینجا!!!!
میرم بیرون و هوا میخورم،دخترای دبیرستانی میبینم که بی توجه به اطرافشون وهوای گرم مشغول عکس و شوخی وخنده و بازی هستند!!!ناخودآگاه منِ ۵سال پیش تداعی میشه!!!
وچهارتارفیقام...
زمان مثل باد می وزه!!!مثل رعدوبرق زدن تنده و مثل صاعقه سنگین!!
موقعیت۴
ساعت۱۲فا زنگ میزنه!مشغول خوندن گرامر زبان و کلنجار رفتن با لغت های املایی هستم!برمیدارم!از وضعیت میپرسه و گزارش میدم مافوقه!
ته مکالمه امون از زمان مأموریت میپرسم با خنده میگه مگه تو هم هستی؟!
میگم بله چرا نباشم!!!
میگه بازی با جونه!!!میخوای واقعاً بیایی ؟!
انگار داره صبر و تحملمو میسنجه!!!
میگم بله که هستم!
میگه سخته ها واقعاً میخوای باشی
که بهش میگم تحت هرشرایطی حتّی اگه سرمم بره میام
میگه باشه پس اسمتو رد میکنم چه بهتر خودت تمومش کن فقط امضای یه فرد معتمدم بیارطوری شد شاکی پیدا نشه برات...
و بعد خداحافظی و بوق تلفن...
موقعیت۵
قورمه سبزی لعاب افتاده مادر و پلوی دم کشیده خوش عطرش جلومه!!!من خیلی وقته حس بویاییم از کار افتاده ویا ضعیفه ولی این بو اونقدر تنده که من هم حسش میکنم دودی که از غذا بلند میشه داد میزنه که داغه!!!قاشقو برمی دارم و مثل همیشه به فکر میرم!!یهو دستی پس کله ام میخوره که میفهمم مادره و میگه بخور!!
قاشق اولو که میزارم دهنم یاد لیلای هفت ساله میفتم! یادته آذر ۱۴۰۱چی بهت گفت!برنج فقط مخصوص روز جمعه هست...
قاشقو پرت میکنم کناروخورده نخورده میرم سر ظرف های نشسته!!!
موقعیت۶
دارم ظرف های کف مالی شده ایی که با وایتکس و مایع ظرف شویی چند دور کفی کردم چه برق بیفته با آب سرد میشورم!!!
زیر لب میگم کاش آدم هاهم مثل ظرف های زیر دست من بودن!!
بایه کف مالی و آب کشی عینهو روز اول میشدن!منم که از۶سالگی استادددد این کار بودم همه رو خوب میکردم!!!
صدای خنده ایی میاد ومیگه خیلی خوش خیالی بچّم! اونوقت که دیگه مشکلی نبود زندگی روتین وار خسته کننده میخواستی چیکار دخترک!!!؟
موقعیت۷
وضو میگیرم،بامهروچادر نیت میکنم!میاد کنار گوشم میگه تهش چی میشه؟!الله اکبر رو محکم ترمیگم که پودربشه وادامه میدم!گوشمو میبندم وکر میشم در برابر حرفاشون که نشنونم!!تا آخر نمازم دورم می چرخندو زیر نظرم دارند سلامو که میدم
مادرم میاد بالای سرم میگه حال حسینخیلی بهتره!میگه آرامش دارم!میگم که دیگه هیچ خطری تهدیدش نمیکنه!نترسه همه چی امن و امانه!! دستی رو سرم میکشه و میگه خداخیرت بده:«)
موقعیت۸
پیام های دخترک کنکوری رو باز میکنم که ۱۰ماهه باهام مشاوره داره! آخرین بار دو شب پیش گفت خانم پوچ شدم! قلبم مچاله شدولی گفتم تو تنها امیدشی ناامیدش نکن!!!مثل داروی موقت نوشتم وویس دادم میدونم و میدونه موقته ولی موقت هم فعلآ خوبه کمتراز۵۰روز دیگه مونده تا کنکورباز امروزویس هاش رو دیدم!
خانم احساس پوچی دارم
خانم اگه شما نبودید نمی تونستم
و آخرینش هم ساعت۱۰ صبح بود که من تازه الان باز کردم و گفته بود خانم امتحان آسون بود ممنونم ازتون بابت کمکتون و خیلی راضیم از این نتیجه:«)...
موقعیت۹
آلبوم پاشایی رو پلی میکنم و قدم میزنم!قبل از خوندم یکم آهنگ گوش کنم بد نیست!!!زیرگوشم میخونه نبض احساست ومیگیرم وحالت خوش نیست...
ایندفعه نیت من خیره!توفالت خوش نیست!!!
دارم می بازمت ای داد بی داد...
خودم کردم که لعنت برخودم باد....
موقعیت۱۰
به آدم های مجازی فکرمیکنم،ته دلم میگم حذف کردنشون کاری نداره که!!!
راه ارتباطیت همین ماسماسکه دستته!!!
پرتش کن یه جا دیگه نه تو نه اونا!!!!
کات تا ابد!!!
صدایی ته ذهنم ناله میده!پس اوناچی!!!
خفش میکنم و اهدافم فکر میکنم به خونوادم!
موقعیت ۱۱
عمو« م »حالش بده!ریه هاش از کار افتاده ضریبش ۳۵٪دستگاه اکسیژن بهش وصله!!!مادر میگه رفتیم خونشون بچه هاش گریه می کردند،گفتم چرا از الان سوگواری می کنید دعاکنید خوب میشه انشالله نکنید!!!
اینارو توخونه به من میگفت!!منم یه کلمه گفتم خدارحمتش کنه این بار فرق داره با بقیش!!!
با عصبانیت برگشت سمتم و گفت ساکت شو!!!!مگه تو عزرائیلی!!! میگم نه ولی میدونم! داییت رو یادته مهرماه رفت برای عمل قلب من میدونستم عمرش نیست با پای خودش رفت ولی...
ادامه نمیدم ومیرم...
این بده از یه چیزایی خبر داشته باشی که باعث ناراحتی بقیه هست،حقایق تلخو بدون هیچاحساسی بگی!!گاهی وقت ها فکر میکنم منم شیطانم !فرقی ندارم باهاشون!
ولی تا میاد به ذهنم سریع دورش میکنم بااین حال ته ته دلم میخوام این بار اشتباه بشه وحالش خوب بشه و برگرده گناه داره،دخترهاش گناه دارند درسته سنشونبالاست ولی باباشونه بالآخره!!!
موقعیت۱۲
زبانو تموم میکنم ساعتونگاه میکنم ۵عصره یادم میاد امروزپنجشنبه هست!پنجشنبه ها کجا خوبه!؟آفرین قبرستون سرقبرها!!!مهم نیست برای بقیه چطور باشه من حالم اینطور خوب میشه!مشکی ترین وتیره ترین رنگ هارو امروز میپوشم و از خونه میزنم بیرون!!!
ده دیقه بعد روبروی گلزار ابدی(قبرستونم)نرگس های مرتب شده جلوی پیرمردچشمک میزنه بهم یه دسته اشو میخرم!یه باری که ۵ساله بودم ازم پرسید چه گلی دوست داری گفتم نرگس!!!هنوزهم همینه!:«)نرگس یادآور بچگی های منه!
میرم نرگس به دست سرمزارش!!!گل نشسته روی قبرش!بایه بطری آب میشورم مزارش و میگم هنوزم همون آدم خودخواه لجبازم!!ببین گل نرگس روخودم دوست داشتم و خریدم برای تو،کمتراز پنج دقیقه نمیشه که میزنم ومیرم... میرم یه گوشه گلزار شهدا و به رفت و آمد مردم نگاه میکنم و قبرهایی که زیر هرکدوم کسی هست اسم های مختلف،فامیل های رنگارنگ و...
اذونو گفتند!وضوی من پابرجاست!
نمازمو به جماعت میخونم و مسیرخونه رو درپیش میگیرم...