گزارش کارساعت مطالعه ترم۴

این جدول مختص گزارشات کاروساعت مطالعه ترم ۴ آموزش ابتدایی هست.

و ساعات مطالعه من در این جدول ثبت میشود.

باید تلاش شود تا هربار بیشتر وبهتر مطالعه شودودقت بیشتری نسبت به مطالعه صورت بگیرد.

شمارهتاریخساعت مطالعه
11402/3/132h
21402/3/143/15h
31402/3/157/30h
41402/3/166/30h
51402/3/174/30h
61402/3/184h
71402/3/197h
81402/3/205/50h
91402/3/214h
101402/3/224h
111403/3/237h
121402/3/257h
131402/3/263h
141402/3/2711h
151402/3/2813/30h
16140/3/304h
171402/3/316h
181402/4/19h
191402/4/211h
201402/4/34h
211402/4/412h
221402/4/58h
231402/4/67h
241402/4/73h
251402/4/89/30h
261402/4/911h
271402/4/108h
281402/4/119h
291402/4/1210h
301402/4/134h
311402/4/14

6/30h

321402/4/151h
331402/4/166h
341402/4/1712h
351402/4/183h
36جمع کل هفته اول.....
37جمع کل هفته دوم.....
38جمع کل هفته سوم.....

جمع معدل کل ترم چهار رشته آموزش ابتدایی:

جمع معدل کل رشته آموزش ابتدایی:

لیست دروسی که امتحان دارم:۱.مدیریت کلاس درس و یادگیری۲.دانش خانواده و جمعیت۳.پژوهش وتوسعه حرفه ایی۴.آموزش علوم تجربی(۲)۵.زبان انگلیسی۶.تربیت دینی کودک و نوجوان در اسلام۷.اصول وروش های تدریس۸.آموزش زبان فارسی

سبزبرتن بنماو سبزباش!!!🍀🌼

ازاونجایی که در آستانه تغییرفصل هستیم و چیزی تا تیرماه باقی نمونده طی یک اقدام انتحاری تصمیم گرفته شدکه قالب وبلاگ عوض بشه ولی رنگ سبز هم درش باشه بنابراین گوگل بردست زدیم قالب با تم سبزو از بین هزاران قالب وی را برگزیدم،گرچه تم قبلی ساده بود وهیچی جاشو نمیتونه بگیره ولی باید سعه صدرداشته باشم و همینو نگه دارم وعوض نکنم!

هم اکنون که مشغول تایپ هستم جزوه زبانی که ازبس توش نوشتم پرشده و داره می‌ترکه از شدت پربودن از کلمات و ترجمه نکته بهم چشمک میزنه که بیا ومن بی نوا رو بخون بلکه این درسایی که تو طول ترم نخوندی جبران بشه و این فرجه ها فرجی برات حاصل کنه امّامن جزوه جلوم‌بازه و فکرم در جای دیگه سیر میکنه!

مثلاً اینکه بلافاصله بعداز تموم شدن امتحانات که ۱۸ تیر هست ۱۹‌قراره بریم سفر از طرف دانشگاه،یااینکه چقدر من دیر فهمیده بودم ودیر اسم دادم که گفتند ظرفیت پرشده ولی دست آخر مشخص شد که چند نفری انصراف دادن،اینکه اول که قرار بود با اتوبوس ببرند و بعدش قطار و الان میگن سفر هوایی هست ومنی که اولین تجربه ام هست!⁦(⁠・⁠o⁠・⁠)⁩اینکه دوستم هم مثل خودم و خودم که بهش خبر دادم دقیقه نود فهمیدو بهم گفت هرطور شده بریم و تند تند اسم دادیم،اینکه خونوادم بد بودن حال این روزای منو میفهمند و رفیقامم توی دانشگاه فهمیده بودن که اولین نفرها که ظرفیت خالی شد بهم خبر دادند:«)و....

پروژه بزرگی که از بهمن ماه۱۴۰۱شروعش کرده بودیم این هفته خروجیش اومد بیرون!سرضبط از اونچه داشتیم استفاده کردیم،چقدرماه رمضون توی هوای گرم جنوب این ور اون ور رفتیم بلکه بتونیم بودجه ایی بگیریم،چقدر سنگ افتادجلوی پامون،چقدرباهامون بد تا کردن و چه سختی ها سر هر ضبط سکانس کشیدیم ولی در نهایت نماهنگ آماده شد!کاری که الان وقتی با فاطمه مخ کسی که از اول این کار یعنی صفرصفر خودم وخودش باهم بودیم حرف میزنم و میگم که این کار تا صد سال دیگه حتّی بعداز مرگ منم میمونه و هیچکس هم بعد ما اینو نمیساخت و نخواهد ساخت تأیید میکنه و میگه که شاید سختی کشیدیم زیاد! شاید زجرها دیدیم،شایدکلی سنگ افتاد جلوی پامون:«)

امّاماتونستیم معلّم آینده!!شد!

یادمه وقتی اولین بار این طرح رو جلوی آقای... رئیس دو پردیس استانمون گفتم خندید وگفت غیر ممکنه و عمراً ولی من تونستم و انجامش دادم،و الان چهارشنبه همین هفته که بیاد رونماییش هست و قراره کلی افراد برجسته وبزرگ بیان و شرکت کنندوماحصل۵ماه زحمت و تلاش ما رو ببینندکاری که ۱۰ماه پیش اونو به شکل یه ایده خام روی برگه نوشتم و گفتم هر طور شده توی دوره من باید به دست من رقم بخوره و رقم خورد حالا وقتی دفترم رو چک میکنم میرم سراغ همون کار و جلوش با خودکار قرمز یه تیک‌برعکس(چپ دست هستم) میزنم واحساس رضایت دارم،شاید درسامو خوب نخوندم،شاید اصلأ نتونستم برای اطرافیان و دوستانم وقت بزارم،شایداز همه دور شدم،روحیه ام مثل الان خسته خسته هست!امّامهم اینه که خروجی کارمون بهترین شد! الان وقتی پخش بشه همه می بینند و این یه کار ارزشیه که تا عمرهست و تربیت معلم و حوزه آموزش و پرورش پابرجاست و نفس می‌کشه توی کارنامه استانمون ثبت میشه به یادگار میمونه که معلّم آینده نامی و دوستی باهم این کارو شروع کردند توی سرمای زمستون،هوای بهاری،عید،ماه رمضون و گرمای جنوب و شرجی طاقت فرساش موندن تا ماحصل کار به یادگار بمونه،تایه ایده خط‌خطی روی کاغذ معلّم آینده جون بگیره و شاخ وبرگ دار بشه!!!!

از کجا به کجا رسیدم؟!😅ازسفرودرس بود!😁خب علیرغم میل باطنیم که نمی‌خواستم برم چون خانوادم نیستندولی سرانجام با صحبت های مادر و پدرم پذیرفتم و سری های آخر هزینه رو واریز کردم نمیگم کجا فعلآ ولی زمانش راجع بهش می‌نویسم فعلآ جاش مشخص نباشه و اسمش خلوت و سفر باشه بهتره!!! گرچه همچین هم خلوت نیست! قراره کلی دوستام بیان و باهم بریم،یادمه اوایلی که وارد دانشگاه شدم هیچکس رو نمی‌شناختم الان به حدی رسیده که همه ورودی های قبل وبعد رو میشناسم و هر قدم که برمیدارم توی دانشگاه با یکیشون برخورد میکنم سلام و چاق سلامتیه!!!

یادمه اوایل از این محیطی که هیچکس رو نمی‌شناختم متنفر بودم الان نه چون تا اینجا کلی خاطره خوب وبد ساختم آدم های مختلف دیدم همکارهای متفاوت،طرز پوشش،عقیده،رفتاروبرخوردهای متفاوت و همین وجه تمایزو جذابیت هر کدوم شده!!از اساتید و کادری که هم خوب دارند هم بد!از فضای سلف،خوابگاه،کلاس ها،دوره هاو... هرکدوم ماحصلی جمع آوری شده تا رسیده این‌جا!کلی پروژه شروع کردم کلی پروژه تموم کردم خیلی هاش موفق شدم خیلی هاش نشدم تعدادیشون بد شد نتیجه تعدادیشون مثل این کار عین بمب توی دانشگاه و استانمون ترکیدوالقصه که معلّم آینده زورش خیلی جاهاچربید و خیلی جاهانه!تا۳تیرماه یه هفته وقته و بعداز اون به شکل رگباری امتحانات شروع میشه وبدون وقفه تا۱۸ام که آخریش هست ادامه داره بنابر تصمیم آموزش و پرورش امسال یکی دوتا درس امتحانش برای ما کشوری شده و از قضا آخرین امتحان ماکه فارسی باشه کشوری شده و افتاده ۱۸ تیر ماه یعنی دیر تر از همه تموم میشیم ولی خوبیش اینه که فرجه پنج روزه داره یعنی آخرین امتحان ما که۱۳ تیر هست بعدش آخری ترش ۱۸ تیر هست که آموزش زبان فارسی هست و سئوالات هماهنگ کشوری براش طراحی شده و امتحان خواهیم داد،وبعدش هم تمام البته بلافاصله بعد امتحان یعنی۱۹ تیر سفر هست و چهار روز هم طول میده وبعدش هم آغاز تابستون:«)

نمیخوام ذهنمودرگیر حواشی کنم باید این دو،سه هفته خوب خوب بخونم این ایام هم بخیر بگذره چون آزمون و پایان ترم باکسی شوخی نداره،کمی باید سختی بکشم و خستگیم بیشتر بشه تا بتونم نتیجه خوب بگیرم بعدش هم برنامه های دیگه ام ولی نمیخوام فعلآ توی ذهنم برنامه ایی بزارم درحال حاضر حتّی اگه نخوامم باید درس بخونم چون لازمه و نمرات این ترمم باید بره بالا هم ترم قبل رو جبران کنه هم اینکه معدلم بیشتر بشه:«)

امیدوارم بشه و بتونم

یه بچه فکری به سرم زد اونم اینکه اینجا مثل دوره دانش آموزیم گزارش کار بدم شاید کمک کنه بهم مثل اون زمان ها بااین تفاوت که این بار میشه دوره دانشجویی و یه انگیزه هم مثل اون زمان ها میشه برام وتجدید خاطره هست گرچه خاطرات پست و بلند زیادی داشت ولی خب!

شاید عملی کردم ونوشتم وشاید هم نه؛)

قالب هم انشالله عوض نمیشه همین بمونه کمی تنوع لازمه گاهی وقت ها😉

اراده من و آدم ها!!!

خب آدمی زادهست دیگه میتونه اراده کنه وهرکار میخواد انجام بده درست مثل من که الان اگر بخوام میتونم درس بخونم نخوام هم نمیخونم اصلأ و این بستگی به اراده خودِبنده داره وبس!!!

مثل دیروز که برنامه ریزی شدولی یه کلمه هم خونده شد!خب جوابش واضح هست صبح فاطمه مخ زنگ زدو یکساعت الی یکساعت و نیم به صحبت کردن وگفتن و گفتن گذشت!!

دِ آخه کسی نبود بهش بگه دختر جون ایام امتحانات وقت زنگ‌زدنه آخه!!!

اونم من وتو که از۲۴ساعت روز۲۸ساعتش درحال صحبت کردن هستیم و مباحثه!!!

البته ناگفته نمونه قبلش هم آقای ج تماس گرفت نامه های اداری آماده کنم ببره دانشگاه آخه دانشگاه تا نامه نباشه چیزی قبول نمیکنه و بماند که من با چه مشقتی نوشتم چون چهارماهی میشه که نامه اداری مکاتبه نکردم و ذهنم به حالت اولیه برگشته بود خداراشکر فاطمه مخ اینجا به کمکم رسید و نامه رو مکتوب کردم و با یه دکمه سند به دست آقای ج رسوندم!

جدیداً مشکوک شدم به اطراف و اطرافیانم می‌خوام دیگه مراقب باشم نسبت به همه باید یه حس عدم اعتماد باشه چون هیچکس به گفته مادرم قابل اعتماد نیست حتّی سایه بی معرفت خود آدم اونم بی صدا میزاره و میره،همچنین که دیگه باید سکوت کنی وهمه چی رو نگی وننویسی شاید دیوار موشی موش هم گوشی داشته باشه اما الحق که نوشتن ذهنم رو بازتر میکنه حتی اگه چهارتاکلمه بی معنی سرهم کنم وبنویسم مهم اینه که نوشتم و صفحه ام سفید و خالی نیست!عقیده ام اینه گرچه که ارزش یه نامه یامتن پرمحتوای مهم بالاتر از یه متن یانوشته بی سروته بی معنی هست اما چه خبر داره آدم از نویسنده های پشت این نوشته ها!!!

شاید حداقل یک نفر هم مثل من حالش با نوشتن همون چند کلمه بی معنی خوب شده باشه و بره سراغ ادامه روزش!!:).

سکانس به سکانس☘️

سکانس اول

به موسسه زنگ میزنم جواب نمیده پیام میدم زنگ‌میزنه!!!میگم پس چی شد مدرک بچه ها؟!میگن برای صدور وچاپ مبلغی لازمه شماره کارت موسسه میدم فراگیران پیل(پول),واریز کنند،میگم قرار که این نبود! گفتید پول کتاب فقط وسی دی!!!میگه دلار کشید بالا روی هزینه برگه هم تأثیر گذاشت دیگه:«)))[منطقیه]

سکانس دوم

زنگ میزنم مسئول فرهنگی دانشگاه مزاره هم این رو بهش بگم هم قضیه کلاسی که ازم خواسته بعنوان استاد توی دانشگاه برگزارکنم!!!

طنین صدای ...جان گفتنش گوشم رو خراش میده با صدای مثل همیشه حق به جانبش میگه پیل بگیر از بچه ها وبراشون مدرک صادر کنند،کلاس هم باید برگزار کنی!خودتم باید استاد باشی!!!میگم پس حق الضمه من چی میشه خانم:«)؟!میگه دانشجوی خودمونی دیگه چهار روز دیگه تمام بشی استاد اینجا بشی جبران می‌کنیم دختر جون:«)))پوسترشم فلانی جان!!!!!

به جهت اینکه آلودگی صوتی بیشتر ایجاد نشه و وقتم صرف نشه با یه خداحافظی خوشحالش میکنم و قطع میکنم!!!

به خودم میگم

مثبت فکر کن معلّم آینده!!!:«))))

تو قراره به همکلاسی هات درس بدی!هم روش تدریس هست هم تیم قوی تأسیس می کنی در ثانی تو لازم داری این بچه ها رو و پشتیبان تو دانشگاه نیست وزارته که باید با استاد راهنمات برای تنظیم کلاس و جلسات صحبت کنی!که بهترین دوره رو داشته باشی!

سکانس سوم

قال مادر:

چونکه من هر روز غذا می پزم و همیشه میمونه والان کلی غذای فریزری هست پس باید خورده بشه و چی بهتر از اینکه ناهار امروزتون بشه مروری بر فریزر!!!!

و اینگونه میشه که ما امروز پرو ترکیبی بقول پدرم به چشم دیدیم!!!

سکانس چهارم

پیام میاد بااین مضمون!!!!به روایت تصویر

من اگه آموزگار ابتدایی نمیشدم میشدم یه دبیر عربی!که با علاقه تمام قواعد صرفی و نحوی عربی رو می‌گفت اما دست سرنوشت این کار کرد و الان بقول اون جوونی که خانوادش بهش میگن تجربی برو کنارش هنرتو‌ادامه بده منم آموزگار ابتدایی بشو کنارش دبیری عربی و تدریس عربی و ادبیاتت هم داشته باش!

حداقل خوشحال میشم وقتی میبینم امروز از سرجلسه که میان بهم میگن خانم عالی بود و بهترین امتحانمون بود و بیست میشیم!

لابد فرمول ها ومیانبر ها به درد بخور بوده دیگه«))!!!!

سکانس پنجم

دکمه سیو نمیزنم ونصف طرح درس پاک میشه!!!حالا منو الان ببینی اینجا یا کجا؟؟!یه چشمم خونه یه چشمم آتیش!!!

مثال کسی که جلوش پفک می خورند!!!٫)))) دوباره عزمم رو جزم میکنم و مرتب تر از قبل می‌نویسم و طرح درس پرحاشیه و منظم و وسواس گونه ام تمام میشه!!!و بعد هم شادو خوشحال و خندان میرم توی ال ام اس‌ که بارگذاریش کنم!تهش هم یه متن مینویسم که استاد گرامی این تکلیف حاصل تلاش شبانه روزی دانشجوی صفر کیلومتری شما بوده و صمیمانه پذیرا باشید.

سکانس شیشم

حسین علاف وبیکار شده!!!

از وقتی امتحان هاش تموم شده تا صبح بیداره گوشی بازی و چرت و پرت گردی ای کاش من اگه پدر یا مادرش بودم که تلفنشو محروم میکردم و میزدم پس گردنش که بخوابه!!!

واینترنت نازنین شب حروم نشه و الکی نصف شب به بطالت نگذره!!!

آخه یکی نیست بهت بگه شب مال خواب و استراحت هست یا یللی تللی و بازی بچّه!!!

خانواده من میدونند من چه آدم مستبند دیکتاتور سختگیری هستم در این زمینه ولی اونا کاملآ برعکس هستند!

خلاصه که کمتر حرص میخورم و روی کارای خودم تمرکز میکنم!

هرچی نباشه من قراره یه عمر باافراد مختلفی آشنا بشم و تجربه کسب کنم!,

پوستم چروک بشه که چی:«))))

سکانس هفتم

عکس

یه روزی سر کلاس کسل کننده دوست نداشتنی دانش خانواده بودیم که دیدم رشید یه توگوشی(هنذفری)تو گوششه و مشغوله! سرک کشیدم و دیدم داره این بازی رو می‌ره از اون روز هروقت نیاز داشتم که گوش هام موسیقی رو حس کنه و بشنوه وکمی از هیاهوی اطرافم دور بشم همین بازی رو میکردم الان هم همینطوره!!این بازی برای من یاد آور رشیدهمکلاسی و دوستم هست با اون خنده دندون نماش و دستای تپلی درشتش و ناخن های کاشتنیش که مدام هروقت استرس میگیره باهاشون بازی می کنه تا درشون بیاره ومنم حواسشوپرت میکنم تا ۴۰۰‌تومن پیلی که پای این ها رفته رو و به ناخن کار داده خراب نکنه!

سکانس هشتم

عصری داشت گل هارو آب می داد بی هوا برگشت بهم گفت! کاشکی آدم ها وقتی دیوونه میشند مردم جای دیوونه شدنشون دردشون رو بفهمند و ببینند!نه فقط دیوونه شدنشون:)))

سکانس نهم

مورد میاد که بچه مشکل قرینه نویسی داره! آخه من به تو چی بگم! دانش آموزی که از کلاس اول این مشکل داشته و حل نشده رو الان که۱۴سالشه میاری مرکز ؟!:«)

بعدشم جلوی خود بچه میگی خانم دخترم خنگه!!!!

چرا الکی روحیه یه بچه رو خراب میکنی:))

چرا تو کار و روند درمان من دخالت میکنی!!!

و چرا قضاوت الکی میکنی و برچسب اشتباه میزنی زن!!!!

اختلالات یادگیری قابل حل شدنه!!!قابل حله!قابل حله!قابل حلههههه این برای بار صدهزارم«))))

سکانس دهم

زندگی من شبیه فیلمه؟!اینو خیلی هاتون اقرار کردید بهش و بهم گفتید!!!یادمه سال قبل یکی از وبلاگ نویس ها که از قضا نویسنده بود گفت داستان ها واتفاقاتی که برات میفته پتانسیل فیلم یا مستند شدن داره ولی من فکر میکنم که هنوز قسمت های هیجان انگیز و اتفاقات مختلفش مونده و اینا که روتین عادیه!:«) حداقلش اون قسمت های خوبش و‌بدش مونده وهنوز مونده تا فیلم بخواد بشه!

شرحی از شرح ها👀

موقعیت۱

امروز هرکس اومد سمتم و دیدم یا عصبی بود یا گریه می کرد!!!😐

بابام رفت کارنامه حسین رو بگیره،دیشب هم خوابش نمی برد دعا دعا میکردکه تجدید نشده باشه صبح کارنامه اشو گرفت شده بود۱۶/۲۹ البته جز ریاضی تجدیدی و نگارش یاهمون انشاءکه هنوزنمره نداده بودن ولی تجدید داشت ریاضی!!!وشده بود۳/۲۵ دفتر دار مدرسشون هم به بابام گفته بود که حتی نمیشد ده هم بهش داد چون۳/۲۵تا ده کلییییی فاصله بود شاید اگه۶یا۷میشد پاس بود امّا این نمره شهریوری شده!!!اینطور شد که گفت توی سامانه شاد اعتراض بزن شاید فرجی شد و دبیر مربوطه دید و نمره ات هم گرفتی صبح که اومد خونه من داشتم درس میخوندم طبق معمول اومد خونه و برگه رو داد دستم گفت تمیز و مرتب جوری میزاریش کنار که نفهمه بعد که بیدار شد می بینه!

منم دیدم مادرم اومد گفت چی شد گرفت؟!

گفتم بله نمرات درخشان پسرته🗿

که گفت معدل کل چنده و گفتم۱۶/۲۹

گفت خیلی خوب شده یکم مونده برسه به ۱۷😐

گفتم ریاضیات تجدید شده ها!!!

گفت میدونم چه میشه کرد!اشکال نداره میره شهریور میخونه یا خدا چه دیدی شاید اعتراضش تیری تو تاریکی بود و جواب داد!!!! گفتم امیدوارم:«)))

خودش چند دقیقه بعد بلند شد!

مادرمی‌گفت:هیچی بهش نگو مهم نیست؛پنج سال دیگه این نمره اصلأ مهم نیست چی بوده و چی هست!

خودش کارنامه اشو دید بقول یه بنده خدایی کما زد نیم ساعت:/

بعد هم رفت تو خودش!!!

بعدشم دیدم سجاده اشو پهن کرده داره نماز میخونه وگریه میکنه!![ نمی‌دونم ایموجی خنده بزارم یانه ولی خب برام خنده دار بود!:«)))]

و‌بعد که به مادرم و بابامم گفتم خنده اشون گرفت در هر حال!!!

نمره برای خود حسین مهم بود خانواده من که اصلأ سختی نگرفتند!!!

فقط اینکه رشته ایی که قراره بره توش ریاضیات داره و این کارشو سخت میکنه!

گرچه مدرسهه رنج معدلی ۱۴ به بالا میگیره ولی خب انتظار بالاتربود یعنی من انتظار داشتم بیشتر بخونه!!

راستی من خودم هم سن همین حسین بودم با معدل۱۹/۸۸ تموم کردم راهنمایی رو!

شاید دورهه جدید سخت شده که نمرات اینقدر افت کرده!!!

الله اعلم👩‍🦯

اینم یادم رفت بگم خانواده من در برابر هر مسئله ایی سعی می کنند سخت نگیرند و چیزی نمیشه بعدازظهری مادرم گفت حسین تجدیدی بیا بستنی بخوربه شکرانه نمره ریاضیات همینطور که می‌خندید!😂😂

حسین گفت؛ استرس دارم وزد زیر گریه:/

بابام گفت آب از سرت گذشته چه یه وجب چه صد وجب😂😂🗿تجدید مال مرده!!!!😂😂

۱۶‌هم داداش ۲۰ هست منتهی کمی دوره ازش

دوشواری نداریم که!!!😐🗿😂

موقعیت ۲

فاطمه زنگ زد،راجع به خودش و خوابش گفت!!!

مشوش بود!!!

منم میخواستم کمک کنم بدتر خراب کردم الکی الکی چیزای بی ربطی به هم زدم!:/

آخه بلد نیستی دلداری بدی چرا میزنی الکی حال مردم رو خراب میکنی!!:«)))

گاهی وقت ها از کارای خودم شرمسار میشم!«)

اینطور شد که کمی حرف زدیم و بعد رفت سرکار و منم مشغول زندگانی شدم!

گفتم بعدش توی روبیکا حسابی صحبت خواهیم کرد:)

موقعیت۳

بعداز خوندن این پیام از شاگردم عکس

قیافه ام در اصل اینابود😍😎💃

ولی هیچی طوره نتونستم چیزی بنویسم و کلی فکر کردم!!!

کی منو میشناسه؟!

هرکس بامن حرف زده که من اصلأ بلد نیستم ابراز علاقه کنم یا جواب محبت کسی رو بدم:«)

نه که نخوام می‌خوام ولی نمیدونم منم به آرزوی موفقیت و همکار خودم شدن و سربلندی اکتفا کردم و از اینکه قراره امسال هم چندتا دانش آموز هام به هدف‌هاشون برسند احساس سربلندی و شادی دارم ولی نگرانم مثل خودشون دقیقاً:«)...

یه پرانتز باز کنم این ها از طرف دانشگاه و آموزش پرورش هستند که سپرده شدند و بنابراین بابت خدماتی که تمام و کمال ارائه میشه هیچگونه هزینه ایی گرفته نمیشه و من هم مثل همیشه از هیچ کمکی و تلاشی دریغ نمیکنم!!!

حتّی شاید بیشتر از هر کسی کمک کنم و دقت داشته باشم؛)

خب امروز مثل کسی که پفک گرفته وبراش طلا خریدن با دیدن این پیام شاد شدم😁😉

بعد ۴سال اینکه بهم میگن خانم اینم حسش خیلیییی خوبه😁

برای ذوق مرگ شدن خودم متأسفم

واقعاً که:)))))

موقعیت۴

نویسنده متن هاش رو تنظیم کرد و گرافیست و ویراستار هم چک کرد و در قالب نشریه تنظیم شد😎که بره بررسی بشه!!!

چهارررر ماه روش کار کردم،چقدر پیگیری و این ور و اون ور شد این😁!!!!

کلی هم دقت ووسواس

ولی خوب شد!!!

امیدوارم بخاطر سیاسی نوشتنم اتفاقی نیفته فقط!!!🥲

موقعیت۵

خیلی کم مطالعه کردم!!!

باید صبح ها زودتر شروع کنم!!!

وقت تنگ است....:«))))))

این ورژن من خیلی در دسترس نیست!

شوخی هاشم کمتره

آسیب کمتری به بقیه هم میرسونه؛)

درسا هم تموم بشو نیستند:«)

به این نتیجه رسیدم من هیچوقت تحصیلاتم تمام نمیشه بلکه از مقطعی به مقطع دیگه فقط بالاتر میره و سخت تر میشه:«)))

Help me god:')

شرح۱۲موقعیت

موقعیت۱

داشتم راهروی امتحانات رو قدم میزدم،آخرین نفر که صندلیش ته سالن بود سرشو مثل جغد کرده بود توی برگه بهش شک کردم رفتم بالای سرش که دیدم بلهههه

خانم تو دستش یه برگه داره!!!

حالا فکر می کنید چی رو نوشته بود ؟!

تقلب شعر حفظ فارسی....:«)))

نمی‌دونستم بخندم بهش یا از دستش عصبی بشم!!!

طوری نگاهش کردم که بدبخت شدی و الان لوت میدم امّااز اونجایی که بی وجدان نیستم که آینده یه بچه رو تباه کنم! برگه رو ازش گرفتم و انداختم سطل زباله و تمام مدت بالای سرش مثل بختک موندم!!!

موقعیت۲

امتحان تموم‌ شده همه دانش آموز ها از سالن اومدن بیرون!!!

تعدادی ورق دستمه ببرم اتاق مدیر و برگه های امضای ورود به جلسه دانش آموزا...

از ته سالن انگاری صدایی میاد که داد میزنه خانم خانم همراه با فامیلم اول فکر میکنم توهم زدم میگم توجه نکن،قاطی زدی اثرات درس خوندن تا نصف شب و ذهن درگیرته!!!

بعد می بینم همون دختر میاد طرفم،قدش بلند تر از منه!!!هیکلش هم به طبع درشت تر بغلم می‌کنه می لرزم از حرکتش اون نمیدونه چرا ولی خودم خوب میدونم چرا!!!!

بااین حال تکون نمی‌خورم و عادی رفتار میکنم وسعی میکنم با بی میلی از خودم دورش کنم!!!

میگه خانم توروخدا به مدیر چیزی نگید اون نمیدونه که حتی اگه اینو‌نگه هم من اینو به مدیر نمیگم ،بنابرین لازم نیست نگران باشه ولی بدون حرف میرم سمت اتاق معلما!!!!

دخترک دنبالم میاد با التماس و استیصال!!!

درسته قرار نیست به کسی لوش بدم ولی باید بترسونمش!!!بترسه تاتکرار نکنه،ترس بعضی جاها خوبه درست مثل همین موقعیت!!!دست آخر دستمو میبرم سمت دستگیره در اتاق معلّم ها که باز کنم می‌گه توروخدا نگو بگی بابام وداداشام بدبختم می کنند!!! دستم بین بازکردن و‌نکردن در متوقف میمونه!از درون میسوزم ولی بی میل و بی هیچ احساسی و خشک میگم بار آخرت باشه بار بعد بخششی در کار نیست!!!

درو باز میکنم و بدون اینکه منتظر جوابش باشم میرم!

موقعیت۳

اتاق معلّم ها جای هرمدل حرف از فلان مدل لباس و بوتاکس صورت و..‌ گرفته تا جنس مانتو و خرید طلاو شوهریابی و زن یابی و...

سلامی میکنم به نشونه ادب و احترام و خسته نباشید هم چاشنی کلامم میشه!!!

بی حوصله میرم سمت کمدو برگه هارو بزورجامیدم داخلش!!!

میخوام برم بیرون،انگار تحمل گرمای شرجی بوشهر و سوختن پوستم توسط آفتاب قابل تحمل تره تا موندن اینجا!!!!

میرم بیرون و هوا میخورم،دخترای دبیرستانی میبینم که بی توجه به اطرافشون وهوای گرم مشغول عکس و شوخی وخنده و بازی هستند!!!ناخودآگاه منِ ۵سال پیش تداعی میشه!!!

وچهارتارفیقام...

زمان مثل باد می وزه!!!مثل رعدوبرق زدن تنده و مثل صاعقه سنگین!!

موقعیت۴

ساعت۱۲فا زنگ میزنه!مشغول خوندن گرامر زبان و کلنجار رفتن با لغت های املایی هستم!برمیدارم!از وضعیت میپرسه و گزارش میدم مافوقه!

ته مکالمه امون از زمان مأموریت میپرسم با خنده میگه مگه تو هم هستی؟!

میگم بله چرا نباشم!!!

میگه بازی با جونه!!!میخوای واقعاً بیایی ؟!

انگار داره صبر و تحملمو می‌سنجه!!!

میگم بله که هستم!

میگه سخته ها واقعاً میخوای باشی

که بهش میگم تحت هرشرایطی حتّی اگه سرمم بره میام

میگه باشه پس اسمتو رد میکنم چه بهتر خودت تمومش کن فقط امضای یه فرد معتمدم بیارطوری شد شاکی پیدا نشه برات...

و بعد خداحافظی و بوق تلفن...

موقعیت۵

قورمه سبزی لعاب افتاده مادر و پلوی دم کشیده خوش عطرش جلومه!!!من خیلی وقته حس بویاییم از کار افتاده ویا ضعیفه ولی این بو اونقدر تنده که من هم حسش میکنم دودی که از غذا بلند میشه داد میزنه که داغه!!!قاشقو برمی دارم و مثل همیشه به فکر میرم!!یهو دستی پس کله ام میخوره که میفهمم مادره و میگه بخور!!

قاشق اولو که میزارم دهنم یاد لیلای هفت ساله میفتم! یادته آذر ۱۴۰۱چی بهت گفت!برنج فقط مخصوص روز جمعه هست...

قاشقو پرت میکنم کناروخورده نخورده میرم سر ظرف های نشسته!!!

موقعیت۶

دارم ظرف های کف مالی شده ایی که با وایتکس و مایع ظرف شویی چند دور کفی کردم چه برق بیفته با آب سرد میشورم!!!

زیر لب میگم کاش آدم هاهم مثل ظرف های زیر دست من بودن!!

بایه کف مالی و آب کشی عینهو روز اول میشدن!منم که از۶سالگی استادددد این کار بودم همه رو خوب میکردم!!!

صدای خنده ایی میاد ومیگه خیلی خوش خیالی بچّم! اونوقت که دیگه مشکلی نبود زندگی روتین وار خسته کننده میخواستی چیکار دخترک!!!؟

موقعیت۷

وضو میگیرم،بامهروچادر نیت میکنم!میاد کنار گوشم میگه تهش چی میشه؟!الله اکبر رو محکم ترمیگم که پودربشه وادامه میدم!گوشمو میبندم وکر میشم در برابر حرفاشون که نشنونم!!تا آخر نمازم دورم می چرخندو زیر نظرم دارند سلامو که میدم

مادرم میاد بالای سرم میگه حال حسین‌خیلی بهتره!میگه آرامش دارم!میگم که دیگه هیچ خطری تهدیدش نمیکنه!نترسه همه چی امن و امانه!! دستی رو سرم میکشه و میگه خداخیرت بده:«)

موقعیت۸

پیام های دخترک کنکوری رو باز میکنم که ۱۰ماهه باهام مشاوره داره! آخرین بار دو شب پیش گفت خانم پوچ شدم! قلبم مچاله شدولی گفتم تو تنها امیدشی ناامیدش نکن!!!مثل داروی موقت نوشتم وویس دادم میدونم و می‌دونه موقته ولی موقت هم فعلآ خوبه کمتراز۵۰روز دیگه مونده تا کنکورباز امروزویس هاش رو دیدم!

خانم احساس پوچی دارم

خانم اگه شما نبودید نمی تونستم

و آخرینش هم ساعت۱۰ صبح بود که من تازه الان باز کردم و گفته بود خانم امتحان آسون بود ممنونم ازتون بابت کمکتون و خیلی راضیم از این نتیجه:«)...

موقعیت۹

آلبوم پاشایی رو پلی میکنم و قدم میزنم!قبل از خوندم یکم آهنگ گوش کنم بد نیست!!!زیرگوشم میخونه نبض احساست ومی‌گیرم وحالت خوش نیست...

ایندفعه نیت من خیره!توفالت خوش نیست!!!

دارم می بازمت ای داد بی داد...

خودم کردم که لعنت برخودم باد....

موقعیت۱۰

به آدم های مجازی فکرمی‌کنم،ته دلم میگم حذف کردنشون کاری نداره که!!!

راه ارتباطیت همین ماسماسکه دستته!!!

پرتش کن یه جا دیگه نه تو نه اونا!!!!

کات تا ابد!!!

صدایی ته ذهنم ناله میده!پس اوناچی!!!

خفش میکنم و اهدافم فکر میکنم به خونوادم!

موقعیت ۱۱

عمو« م »حالش بده!ریه هاش از کار افتاده ضریبش ۳۵٪دستگاه اکسیژن بهش وصله!!!مادر میگه رفتیم خونشون بچه هاش گریه می کردند،گفتم چرا از الان سوگواری می کنید دعاکنید خوب میشه انشالله نکنید!!!

اینارو توخونه به من می‌گفت!!منم یه کلمه گفتم خدارحمتش کنه این بار فرق داره با بقیش!!!

با عصبانیت برگشت سمتم و گفت ساکت شو!!!!مگه تو عزرائیلی!!! میگم نه ولی می‌دونم! داییت رو یادته مهرماه رفت برای عمل قلب من میدونستم عمرش نیست با پای خودش رفت ولی...

ادامه نمیدم ومیرم...

این بده از یه چیزایی خبر داشته باشی که باعث ناراحتی بقیه هست،حقایق تلخو بدون هیچ‌احساسی بگی!!گاهی وقت ها فکر میکنم منم شیطانم !فرقی ندارم باهاشون!

ولی تا میاد به ذهنم سریع دورش میکنم بااین حال ته ته دلم میخوام این بار اشتباه بشه و‌حالش خوب بشه و برگرده گناه داره،دخترهاش گناه دارند درسته سنشون‌بالاست ولی باباشونه بالآخره!!!

موقعیت۱۲

زبانو تموم میکنم ساعتو‌نگاه میکنم ۵عصره یادم میاد امروزپنجشنبه هست!پنجشنبه ها کجا خوبه!؟آفرین قبرستون سرقبرها!!!مهم نیست برای بقیه چطور باشه من حالم اینطور خوب میشه!مشکی ترین وتیره ترین رنگ هارو امروز میپوشم و از خونه میزنم بیرون!!!

ده دیقه بعد روبروی گلزار ابدی(قبرستونم)نرگس های مرتب شده جلوی پیرمردچشمک میزنه بهم یه دسته اشو میخرم!یه باری که ۵ساله بودم ازم پرسید چه گلی دوست داری گفتم نرگس!!!هنوزهم همینه!:«)نرگس یادآور بچگی های منه!

میرم نرگس به دست سرمزارش!!!گل نشسته روی قبرش!بایه بطری آب میشورم مزارش و میگم هنوزم همون آدم خودخواه لجبازم!!ببین گل نرگس رو‌خودم دوست داشتم و خریدم برای تو،کمتراز پنج دقیقه نمیشه که میزنم ومیرم... میرم یه گوشه گلزار شهدا و به رفت و آمد مردم نگاه میکنم و قبرهایی که زیر هرکدوم کسی هست اسم های مختلف،فامیل های رنگارنگ و...

اذونو گفتند!وضوی من پابرجاست!

نمازمو به جماعت میخونم و مسیرخونه رو درپیش میگیرم...