بهارِجنوب و آخرین نوشته۱۴۰۲:)

فکرکردید بوشهر بهار نداره؟!

بنظرم اسفند باید یک سر سرپری به بوشهر زد،اینجا بوی بهاروعیدمیاد،خورشیدش میگه غصه نخورید هرچی گذشت تازه به منم گفت غصه نخور بابت هرچی تو یکسال گذشته تجربه کردی شکست هاش برات درس شدو زمین خوردن هاش هم برات یه تجربه که حواست رو جمع کنی!

تازه خودش بهم گفت که بیاروستا و برو روی نازی(نخلی که هم سن خودمه و همزمان با تولد خودم کاشته شده)بشین و بنویس هرچی دلت میخواد البته جزچرند و چیز های پرت!گفت دل روستا برات تنگ شده! بابا نخل ها پژمرده شدند از بس ندیدنت!تو نیایی و نباشی ما به کی ثمر مشتی و خوب بدیم؟!برای کی رشد کنیم و قد بلند کنیم؟!

خودش اینا رو بهم گفت راست میگم!

اگه بدونید که ارتفاع و دیدن چیزایی که از نزدیک بزرگند و از دور کوچیک چه حالی داره!انگار ماشین اسباب بازیه،انگار آدمه عروسکه یه عروسک محترک مغز دار و دارای عقل و احساس...حتی خونه هاهم کوچیکه!!!خلاصه که رفتن رو درخت و پشت بوم و بالابلندی ها از چیزاییه که اگه خدابیامرز شدم و رفتم اون دنیا براش تو دنیای مادی خیلی دلتنگ میشم و غصه میخورم که چرا بیشتر قدرش رو ندونستم شاید داشتن یه خونه درختی تو‌ارتفاع از آرزو های برآورده نشده ام باشه که اگه اون دنیا خوش شانس باشم و‌برم بهشت رایزنی کنم و برای خودم یه دونه قشنگش رو جور کنم گرچه زهی خیال باطل!!!نه من بنده بهشتی هستم نه خونه درختی رو‌به چشم خواهم دید...

از همه این ها که بگذریم،میخوام امسال رو بشینم باخودم تکه تکه باز کنم از ب بسم الله و فروردینش گرفته تا این هفته آخر اسفندش که ببینیم اصلأ باخودم چند چند بودم تونستم سال پرباری داشته باشم یانه!!!

ولی قبلش همینقدر بگم که امسال نه پنج سال بزرگتر شدم نه ده سال کوچکتر... من خودم بودم ولی توی یه جاده پردست انداز از اولش دست انداز داشت حتّی یه جاهاییش که فکر نمیکردم دست انداز داشته باشه و میگفتم همواره اونجاهاش هم دست انداز داشت!

امسال غمگین پرومکس پلاس بودم!

شوک های بیشتری بهم واردشد از آدم های بیشتری ضربه خوردم دوست داشتم ولی دوست داشته نشدم،شکست اندازه موهای سرم و دندونای یکی در میون داداشم خوردم و دستام زخمی و خونی شد! وسط میدونی بودم که یک نفر دستش رو دراز نکرد کمکم کنه؛همه بی توجه یا با ترحم رد شدن و نگاه کردن تا به خودم اومدم دیدم یه سری آدم جدید اومده تو زندگیم دستمو بردم جلو و خواستم باهاشون دوست باشم دستمو گرفتنددوست شدیم روزای خوبی ساختیم خاطره شد ولی دقیقاً وسط بزرگترین مشکل زندگیم ولم کردند!!!من رها شدم و موندم با یه مشکل بزرگ خونوادگی نه مشکل ها!.... مشکل از اون آمپاس هایی بود که فیروز سریال دودکش توش میموند و دستش تو سرش بود از اونا!!امسال درد کشیدن عزیزامو هم دیدم انتظار پشت در های بیمارستان ها و اینکه یک نفر بهمون حرف امیدوار کننده ایی بزنه! فکر نکنی اینا همه راحت گذشت؛من خیلی نیاز به یه تکیه گاه داشتم نیاز داشتم،یکی بیاد بگه درسته وسط این جنگ نابرابر داری دست وپا میزنی ولی من هستم بیا بامن حرف بزن ولی نبود... اونایی که باید می بودند اونی که باید میبود نبود!... تو این گودال عمیق که روز به روز عمقش داشت بیشتر و بیشتر میشد دست و پا می زدم که یهو یه نوری به چشم خورد!!!!نوری که نوید امید رو میداد نوری که می‌گفت این بار هم خودت پاشو روی پای خودت بایست!!!برای بار چند هزارم روی پاهای ضعیفی ایستادم که داشت از زمین و زمان بهم گلایه می کرد و می‌گفت نمیتونم ولی به حرفش گوش ندادم و ایستادم... من سه ماهه آخر سال خودمو جمع کردم و فکر کنم خودم تک‌و تنها انجامش ندادم یه معجزه هم چاشنیش شد که بهم انگیزه بده انگاری خدا یکی از فرشته هاشو فرستاد و کارایی که اول سال جدید نوشته بودم و هنوز تا آذر ماه هم بهشون نرسیده بودم یکی یکی تیک خورد...همشون نه ولی یه کارایی تیک خورد که خودمم بعدها متعجب شدم!!!

دیگه داشت باورم میشد که هنوز خدا هوامو داره ومنِ بنده بی وفایی کردم....پس باهمون نیمچه امید و معجزه و فرشته تندرو بلند شدم و ادامه دادم یه سری کارای نیمه تموم رو به‌روز و زحمت تموم کردم دیگه از دستای زخمی و زانوهای ضعیفم گلایه نکردم دیگه بابت وضعیت قمر در عقرب غمگین نشدم از رفتن آدم ها و از دست دادنشون اشکی ریخته نشد!!!چون این مسیر زندگیم بود مسیری که بایدطی میشد و به اینجا می رسید،به خودم اومدم و دیدم که همه این اتفاقات ریز ودرشت باید رخ می داد این آدم ها باید میومدن و می رفتند من باید دوست داشتنی نمی بودم و باید شکست میخوردم و کلی اتفاقات مختلف تجربه می کردم تا برام درس بشه و طعم روزای سخت و لحظه های نفس گیر زندگی رو بچشم!!!

از امتحان کردن این روز ها و گذشتنشون پشیمونم؟!

نه،باید می‌گذشت و منم توی اون شرایط قرار می گرفتم!

آیا عمرم به بطالت گذشت؟!

یه جاهایی خودم مقصر بودم و گذشت ولی بقیش هدر نرفت!!!

اگر برگردم به عقب تجربه می کنم؟!

بله،تجربه میکنم و بعنوان روز های سخت ثبت می کنم!!!

در آخر اینکه از بحث های شیرین سفر دانشجویی و تجربه کار توی محیط جدید و کارورزی و مدرسه و ماجرا های مختلفی که با بچه ها داشتم و اتفاقات دانشگاه و کلاس ها و درس هایی که خوندم و کار های مختلفی که انجام دادم بگذرم...

می رسم به اسفند ماه!!!

اسفند ماه اگر هفته پیشش رو فاکتور بگیرم،که به بطالت گذروندم و حرکت خفنی جز رفتن به مدرسه و سر زدن به دانش آموز های قبلیم و خوندن یه کتاب و دیدن چندتا سینمایی تفننی بگذرم...میتونم بگم ماه پرکاری بود:درخت کاشتیم،کار خیر انجام دادیم،تدریس کردم،مقاله نوشتم اونم دوتا یکی با همکلاسی دانشگاهم و یکی دیگه هم با همشهری و جفتش هم توی همایش ثبت شدو بعنوان یه رزومه رفت توی پرونده امون و چندتا کتاب دیگه هم خوندم،ارائه دادم،شعرنوشتم،برنامه ریزی کردم،تو مدرسه تدریس کردم...

این آخر آخر هاش هم که همین هفته باشه فکر کنم باید خونه رو مرتب کرد و مقدمات جابجایی رو فراهم کنیم شاید این تغییر هم از اون معجزه های ۱۴۰۲‌باشه که سرانجامش ۱۴۰۳هست و سال جدید...

پرونده امسال و ارزیابیم خیلیی از این بیشتر بود من میخواستم ماه به ماه بگم ولی دیدم میشه ازش سه جلد شاهنامه نوشت و بنابراین سعی کردم بنده معمولی باشم و همینقدر اکتفا کنم...

فی الواقع این شاید آخرین برگ ۱۴۰۲ توی این وبلاگ باشه که بمونه به یادگار از منِ معلّم آینده ۲۰ساله( اواخر۲۰سالگی گفته بشه بهتره؛) ) چونکه نه ۱۴۰۲ ایی هست نه دانشجوی ترم۶ هست نه بیست ساله ایی...

پس مهرش میکنم سر در اینجا به اسم خودم و دفتر ۱۴۰۲ رو مختومه اعلام میکنم و با همون قدم های کوچیک ولی محکم آماده می‌شم برای۱۴۰۳ و اون جاده پیش رو که هیچ نظری ندارم که دست انداز داره یا فراز و نشیب یا صافه صافه!!!

گرچه که از یکنواختی خوشم نمیاد و ترجیح میدم که چال و چوله هاش زیاد باشه:))))...

اگه بگم که

عیدتون پیشاپیش مبارک زوده؟!

ولی این تکراریه! معلّم آینده به سبک خودش حرف میزنه و مینویسه!

لباس نو تنِ ۱۲ماه سال شده و حالا که همه چی نو شده نمی‌خواد ما هم لباس نو داشته باشیم ولی همون یک دست لباس شسته و مرتب باشه و با دل پاک و اتو کشیده سال رو نو کنیم!

میدونم که سال سختی بوده و خنده توش کم ولی مهم اینه که تموم شده و دیگه هم تکرار نمیشه پس باید پرونده اشو بست و آرشیوش کرد...

هرروزی هم که آدم دل خوش باشه و حال دلش خوب باشه عیده:))

پس روزی که حال دلتون خوب باشه و خوشحال باشید اون‌روز مبارکه!!!

منم میرم ولی پرقدرت تر و با برنامه تر و با حال خوب تر میام که از سال جدید و برنامه هام و چالش های پیش روم مثل سالی که گذشت بگم و بنویسم؛)

سرنوشت نخلی که با قصه صاحبش رقم خورد!!!

این دست نوشته قدیمیه تقریباً شاید یکسال پیش نوشته باشم ولی امشب باز به چشمم خورد و تصمیم گرفتم حکایتش رو اینجا هم بذارم‌چون حرف های اسفند ماهی که برمن گذشت و داره میگذره یک طورایی این بزرگوار هم نقش داره و بالآخره باید معرفی بشه!

فقط اینکه اعتبار این متن یکساله هست و از اون زمان تا الان خیلی چیز ها تغییر کرده ولی چون لازم بود داستانش رو ثبت کنم اینجا هم گذاشتم بمونه:)

یاشاید هم نباید معرفیش می کردم؟!

:)

ولی.‌‌..

این شما و اینم نخل هم سن و سال من...

یه نخل داشتیم توی باغ اسمش نازی بود،میگفتند از زمان تولد من که یه دنیا اومدم تاهمین سنی که دارم سنشه!!!

نخل یه فرقی بابقیه نخل های نخلستون باغ داشت اینکه گاهی وقتا یه عالمه ثمر میداد و سرحال بود گاهی وقتا مریض و رنجور...

آخرین بار که دایی رفته بودباغ تیرماه پارسال یعنی ۱۴۰۱بود،که گفت نازی مریضه!

میخواییم قطعش کنیم جدید پیوند بزنیم!

تااینو توخونه گفت تا یه هفته باهمشون قهر کردم،تا اینکه بعدیه هفته باصدای بلند اومد توخونمون گفت نازی رو غلط کنیم قطع کنیم!!!!

برکت باغه!!! اصلأ نخلستون بدونش هیچه!!!

بعدم گفت بس کن دخترجون من شوخی کردم بگذر از این دنده چپت!!!

دیگه منم گذشتم و روز بعدش خودم رفتم باغ باید بگم که یکی از دلایلی که اون بیچاره مریض بود این بودکه منم که آدم بودم حال روحیم خوب نبود! تازه قبول مسئولیت کرده بودم شوک بودم و اوضاع خانوادگی به سامانی هم نداشتم همینطور که شاگردم هم گند زده بود به رتبه کنکورش و تمام زحماتمون بخاطر استرس خانوم به خاک سیاه نشسته بود....

نشستم به ریشه همه اتفاقات فکر کردم،من،کار،درس،خونواده،زندگیم،منیژ،کنکور،شاگرد،نخلستان،تدریس و... کلی کلید واژه!!!

تهش به این نتیجه رسیدم که یه کاغذکاهی ازبین کاغذهای تک اتاقکی که ته باغ هست بردارم و یه خودکار همه چی رو بنویسم هرچی ته دلمه!!!

نوشتم ونوشتم شد چهارصفحه...

بعدهم زیر همون نخل نازی همشو پاره پوره کردم و دفن کردم گفتم اگر من بد باشم توهم بدی!!!

بنابرین بیاباهم خوب بشیم!توسه ماه جوری باغ رو‌کوبیدم از نو ساختم و رطب ها وخرما هایی به ثمر نشست،که همون دایی که میخواست نخل رو پیوند بزنه و... باورش نشد!!!

نازی خوب‌شد،نخلستان هم خوب شد!

نازی تا اواخر مهرماه۱۴۰۱ هم حالش خوب بود هم خودش هم نخلش ولی بعدازاون ضربه بدی خورد،از آدم نادرستی... وسط کلی فشارکاری و شوک همین کم بود..

اونقدر درگیری هام زیاد شد که یادم رفت جریان باغ رو تا امروز که دایی اومد وگفت اگر یه چیزی بگم ولی قول بده قهر نکنی...

تمام ثمر های نخلت خشک شده!!!!

مثل اخلاقت...

فوری گفتم الان نمیتونم دایی ولی قول میدم بعداز تحویل مسئولیت هام بیام و رسیدگی کنم...

می‌دونم چرا اینطور شده چون منم از اون زمان همینم ولی بااین تفاوت که الان بهترم!

خیال پردازی با موضوع ادامه تحصیل یا رفتن پی علاقه!

توی یه دوراهی سخت گیر افتادم یعنی حیاتی نیست ولی سخته تصمیم،تازه وقتی نصفه نیمه هم با خونواده مطرحش کردم با تمسخر و مخالفت و برچسب ساده بودن و زده به سرت روبرو شدم ولی دلم میگه انجامش بده برو دنبال علاقت!

مگه یادت نمیاد سر انتخاب رشته دبیرستان هم خیلی بازخورد منفی و بد داشتی ولی در نهایت تونستی هم دیدگاهشون رو عوض کردی هم بهترین خودت شدی!

فقط یه موضوعی هست اونم اینکه اگر بخوام ادبیات فارسی بخونم باید از اول کنکور کارشناسی بدم یعنی دنبال کتاب های رشته انسانی باشم و باز هم کنکور و تغییرات جدید و تست و یکسال دیگه که بخوام باز لیسانس ادبیات بگیرم این یه طرف و موضوع دیگه اینکه من بیکار نیستم!

قطعاً معلّم میشم و کل روز هفته جز پنجشنبه و جمعه باید برم سرکلاس و کار های مخصوص خودش که برای یه معلّم سال اولی قطعاًچالش های درشت و کوچیک خودشو داره!

مورد بعد که آموزش و پرورش اجازه نمیده اگر۰/۲۵درصد هم من قبول بشم کلاس ها قطعاً در طول هفته پخشه و چطور میشه هم کلاس ها رو رسید هم کارو حیطه اصلی خودم تازه این تنها نیست موضوع بعدی هم اینه که اصلأ عقل و منطق این راه و حرکت رو درست میدونه یانه!!!

خلاصه که خیلی باخودم تو کلنجار و دعوا هستم!

باید قبول کنم که اون گمشده ایی که دنبالش هستم ادبیات فارسیه ونوشتن نوشتن وخوندن و توصیف کردن زندگی منه!

روح من رو رنگ میده!اینکه بشینم بنویسم و توصیف کنم و بهشون شاخ و برگ بدم شخصیت های جدید خلق کنم یا شعر بخونم و شعر بنویسم یا بشینم شعرهای بقیه شاعر ها رو بخونم شب شعرو محفل های شاعرا و کلی دنیای رنگارنگ دیگه که همشون تو ادبیاته!...

من وقتی سرکلاس های ادبیات تمام این مدت دانشجوییم بودم شیرین ترین لحظات دانشجوییم بود والان هم که این استاد اومد و بود فهمیدم ادبیات هم ممکنه یکی از اون گمگشته های زندگی من باشه که دنبالش هستم...

من کارمو دوست دارم! معلّم شدن وتدریس رویایی بود که همیشه سال های آخر دبیرستان خودمو توش تصور میکردم...

ولی تو دنیای ادبیات و کلاس ادبیات...

نمی‌دونم اصلأ شاید استاد و محیط این ترم هی داره زخم این رو باز میکنه!!!

چون تا قبل از اینکه گرایش ارشدمو‌انتخاب کرده بودم و قرار بود براش منبع هم بخرم ولی این کنکور ارشد امروز و حرف های اون روز استاد ادبیاتم که واحد تحلیل فارسی دوره اول ابتدایی داریم باعث شده که باز دوباره یادم بیاد...

مگه سیلاب درسی دوره کارشناسی ادبیات فارسی چقدره چهارساله دیگه!

اصلأ من تا سال بعد۲۲سالم میشه نهایت بخوام کنکور سراسری بدم بشه و در بهترین حالت ممکن قبول بشم و بعدش هم بخوام ۷ ترمه تموم کنم۲۵سال تا۲۷ سالگی هم ارشد ادبیات میخونم و بعدشم دکترا تازه شاید اون بین بتونم تغییر مقطع بدم و ادبیات تدریس کنم تو مدارس دیگه آموزش پرورش هم بهانه ایی نداره که چرا رشته یکی نیست و باید مرتبط باشه و ال وبل!

تازه تو همون حین شاید بتونم کتاب هم‌بنویسم و خالق اثر بشم منم اینقدر به خودم جسارت بدم که قلمم رو بردارم و چیزی بنویسم که بعدها خونده بشه! شاید هم پرت بشه یه گوشه و خونده نشه...شاید هم همه با بی تفاوتی رد بشند...

در هرحال این ها در حالتی بود که امسال باز خودمو بندازم تو این چالش و برم دنبال کتابای رشته انسانی تو بحبوهه زندگی باز بشینم بخونم و کنکور بدم وادامه مسیر...

ولی اگه برم دنبال اون هدف اولی که از اول براش قد علم کردم و باصدای بلند گفتم می‌خوام محکم توش بمونم!

خب سال آینده در آستانه اواخر۲۱سالگی کنکور ارشد گرایش مدیریت آموزشی می دم و از الان هم منابع لازمش رو تهیه میکنم و مثل آدم میخونم که موقع آزمون از خودم راضی باشم و نتیجه اش هم خوب بشه و بعدش در بهترین حالت ممکن من یه دانشگاه دولتی خوب قبول میشم وبعدش در خوشبینانه ترین حالت ممکن وحی نازل میشه به آموزش و پرورش محل خدمتم که بگن بله پادشاه بزرگ می تونید راحت درس بخونید دانشگاه دولتی بعدمن سه چهار ترم میخونم و دفاع ارشد وبعدش هم تمام تا اون زمان۲۲یا۲۳سالم میشه...اگه همه چی خوب پیش بره و هیچ اتفاقی نیفته و منم موفق بشم و درسامو خوب پاس کنم‌...

باز وقت دارم...

میتونم برم باز با هدف قبولی رشته ادبیات فارسی دانشگاه دولتی شهرم اگه پذیرش کنه کنکور انسانی بدم و‌اون مسیر ادبیات گونه یا اینکه رشته مدیریت رو توی مقطع دکترا ادامه بدم و بعد هم استاد دانشگاه بشم و توی دانشگاه درس های مرتبط این رشته رو تدریس کنم که از اون طرف هم برای هیئت علمی شدن تلاش کنم...

نوشتن هم البته کنارش باشه و پلن کتاب و تألیفش ولی دیگه تو کلاس ادبیات و رشته تخصصی ادبیات نخواهم بود:)...

خیلی خیال پردازی هازیاد شد👀😅...

ولی باید می نوشتم؛نمیدونم شاید باز باید دست نگه دارم و مثل آدم نه تحت تأثیر محیط و حرف هافکرکنم!

در ستایش دلتنگی برای وبلاگ...

آه وبلاگ عزیزی که جزو چیز های عزیز و دوست داشتنی من هستی! تا زمانی که این مدت نتونستم وارد بشم و بنویسم قدرت رو‌ند‌ونستم این مدت کوهی از حرف برای گفتن داشتم اونقدر تو‌خودم می ریختم که سرریز می شد به کسی هم که نمیتونم بگم چون نه وقت مفتی هست نه سر درد و حوصله کافی در ضمن فک مبارکمو‌ چرا درد بیارم و بخوام به هر آدمی بگم! راست میگن که آدم تا چیزی رو از دست نده یا اون مسئله دچار مشکل نشه قدرش رو نمیدونه! حکایت من و تو هم همینه! این مدت میخواستم بنویسم ولی هرچی وارد می شدم و سرچ می کردم نمی شد انگار درها قفل شده بودند و هر مرورگری هم می زدم درست بشو نبود که نبود؛اولش ترسیدم هر چی نوشتم و ثبت کردم خرد و خاکشیر شده باشه و رفته باشه ولی بعد که از یکی از دوستام درخواست کردم که چک کنه و گفت همه چی امن و امانه خیالم راحت شد ولی مگه میشد ننویسم! اینجا نوشتن برام عادت شده انگار اگر نباشه یه چیزی کمه حتّی اگر ننویسم هم باز باید چکش کنم و ببینمش که یکوقتی درحقش کم لطفی نکرده باشم چون دمش گرم باشه تو تک تک روزای تلخ وشیرین زندگی من کنارم بوده واگر خدایی نکرده مریض بشه یا رحمت خدا بره هرچی نوشتم انگار روح منم رفته! فی الواقع الان که شانسی شانسی داشتم سرچ می زدم یهو اومد بالا و تونستم واردش بشم پس مزیدی بر علت شد که هرچی دارم و ندارم بنویسم شاید چنل خوب باشه ولی به اندازه اینجا به من آزادی بیان نمیده اونجا راحت نیستم انگار رو گلوم دوتا دست محکم هستند و فشارشون هر آن بیشتر میشه و تا مرز خفگی منو می برند! اینجا نه! اینجا کسی نمیخونه کمتر کسی وقت میذاره بشینه این نوشته های دراز رو بخونه و چشم و سر خودش رو درد بیاره مگر اینکه خیلییی حوصله داشته باشه که باید بگم واقعاً خداقوت! چون بقول یه بنده خدایی آنچه من مینویسم تا تهش برسه اولش رو آدم فراموش می‌کنه و نمیدونه چیه و چه شده! درکل همه این هارو نوشتم که بگم دلم برای وبلاگم تنگ شده بود!اون جمله اول و شروع هم چون الان تازه کتاب بابالنگ دراز رو تموم کردم تحت‌تأثیر اون نوشتم چون زیاد احساسی و لطیف نیستم فقط خواستم امتحان کنم ببینم احساسی بودن چطوره! بد نیست،جالبه مثلاً بگم عزیزم یادوست داشتنی من زیاد تو مکالمات و صحبت هام استفاده نمیکنم یعنی اگر بگم هم با کوهی از چشم های از حدقه بیرون مواجه میشم و براشون شنیدن این کلمات از زبون من جالب و عجیبه! بگذریم! یکی از دوستام می‌گفت شخصیتت شبیه دختره تو کارتون بابالنگ درازه و اتفاقاً این کتابه رو بعداز قصر آبی که تموم شد این هفته شروع کردم به خوندن و از خود دوستم هم هدیه گرفته بودم فهمیدم بی راهه هم نمیگه! چون جودی بابالنگ دراز ‌ومن هردومون نوشتن جزئیات رو دوست داریم،هردومون اهل درس و مطالعه و علم هستیم،هردومون بی پروا هستیم و درنهایت هردومون زیاد می نویسیم‌اون برای قَیِّمِش نامه مینوشت ومن برای وبلاگ و خودم و اینکه ذهنم از آشفتگی کمتر بشه! خلاصه که فکر کنم تا چند روزی در فاز جودی باشم و بعد هم که این کتاب جدیده کمی خوندم با شخصیت های قصه جدید زندگی کنم! کتاب هاو شخصیت هاشون خیلی جالب هستند انگار بازخورد زندگی واقعی هستند و چه بسا خیلی هاشون توی واقعیت هم اتفاق افتاده باشند فقط ثبت نشده باشند! بنظرم خیلی زندگی های واقعی هست که پتانسیل قصه شدن ونوشتن داره ولی نویسنده ایی نداره فقط بازیگر هاش حول اتفاقات زندگی می چرخند... مثلاً همین زندگی خودم یه بار یه کامنت دریافت کردم که تحت این عنوان بود که آنچه رخ داده جالبه و دوست داره بیشتر بنویسم که اون هم داستانی بنویسه ازش حتی آدرس ایمیلش هم داده بود ولی خب من نخواستم دلیل داشتم براش شاید یه زمانی خودم نویسنده و راوی زندگیم بشم بالآخره چه کسی بالاتر از خود اون کسی که اون لحظات رو زندگی کرده میتونه اونچه رخ داده رو ثبت کنه ولی فی الوقع دلم نمیخواد ازاینجا ثبت بشه چون من دستاورد فاخری تو زندگیم کسب نکردم که بخواد ثبت بشه یا موفقیت بزرگی بدست نیوردم که درسی برای کسی باشه! بنظرم اینکه آدم بخواد از کسی بنویسه باید هم سیر شکست های فرد رو ثبت کنه هم موفقیت هاش که وقتی منِ خواننده میخونم بفهمم که اون فرد همیشه موفق نبوده شکست هایی هم داشته و بدبیاری هم آورده چون همیشه قرار نیست آخر قصه به خوبی و خوشی تموم بشه و همه آدم ها کنار هم زندگی کنندو خوشبخت باشند آخر قصه ممکنه یه نفر نباشه ولی همه چی تقریباً روال و مورد پسند باشه یا نسبت به قبل بهتر شده باشه... مقدمه هام زیاد شد!

ولی مفتخرم بگم که بالآخره تونستیم بعداز گشتن های فراوان و گرونی های بسیارخونه بخریم و احتمالاً تا چند ماه آینده جابجا بشیم ولی این جابجایی به منزله ترک کردن همیشگی اینجا نیست و کم وبیش به این خونه هم سر می زنیم ولی جابجایی و مقصد جدید کمی از شهر دور تره وباید راه بیشتری طی کنم تا دانشگاه و جاهایی که میرم برم ولی به مرور عادت میکنم حداقل خوبیش اینه که ماشین دارم و میتونم خودم با ماشین برم وبیام!هدف تیک خورده و این حرفا:)

غیراز این اینکه ترم جدید شروع شده سرتا پاش همش درس و واحد های سنگینه همه اساتید هم ازمون این ترم تدریس خواستند و کلی کار عملی دیگه و هر کدوم میان میگن که این ترم ترمِ آخر دانشگاهتون هست و ترم بعدی قراره برید سرکلاس پس باید خودتون رو خوب آماده کنید فعلآ نمی‌خوام به این موضوع فکر کنم که قراره چی بشه و چطور پیش بره و حال و الان رو سعی میکنم پیش ببرم ووظایفمو انجام بدم چون سرهرموضوع تو‌زندگیم از قبلش کلی خودمو آماده کردم ولی وقتی تو شرایطش قرار گرفتم باز هم چالش های جدید تر تجربه کردم و فرقی به حالم نکرد الان هم الکی نمی‌خوام سختش کنم و بهش از الان فکر کنم تلاش میکنم ولی خودمو تو چالش سخت نمیندازم،زمان زیادی گذشت که بفهمم که آینده در واقع یه زمانی می رسه به زمان حال و بعد هم گذشته میشه پس نباید بابت خودمو اذیت کنم یا غصه اشو بخورم و حرص الکی بخورم...

مثل برهه های مختلف زندگی که هرکدوم یه موضوعی و یه اتفاقی تجربه کردم وپشت سر گذاشتم... چند روزی میشه که باز دچار سردرگمی و گم کردن یک چیزی شدم و ایضأ دلم نمیخواد با کسی حرف بزنم یا ارتباط بگیرم... این حس گم کردن چیزی هراز چند گاهی باهام هست احساس میکنم گاهی وقت ها دیده نمیشم نه از طرف اطرافیانم نه از طرف خانواده نه دوستام...

یا اینکه حس میکنم وجود و بود و نبودم برای کسی فرقی نداره قطعاً هم فرقی نداره ولی خب!!!

این هم اضافه کنم که این موضوع هم جزو موارد مورد علاقه ام بوده که همیشه دوست داشتم کسی به فکرم باشه یا نگران بشه یا کلاً دورا دور حواسش باشه!

نمی‌دونم شاید هم از اثرات کار زیاد و فکر کردنه اصلأ این پارگراف آخر نادیده گرفته بشه مهم نیست...

حسن ختام این نوشته اسفند ماهی بشه اینکه تلخی ها و حرف های تلخ هست ولی خیلی وقته که گوش های من تلخ هارو هم به گوشش راه میده!