بهارِجنوب و آخرین نوشته۱۴۰۲:)
فکرکردید بوشهر بهار نداره؟!
بنظرم اسفند باید یک سر سرپری به بوشهر زد،اینجا بوی بهاروعیدمیاد،خورشیدش میگه غصه نخورید هرچی گذشت تازه به منم گفت غصه نخور بابت هرچی تو یکسال گذشته تجربه کردی شکست هاش برات درس شدو زمین خوردن هاش هم برات یه تجربه که حواست رو جمع کنی!
تازه خودش بهم گفت که بیاروستا و برو روی نازی(نخلی که هم سن خودمه و همزمان با تولد خودم کاشته شده)بشین و بنویس هرچی دلت میخواد البته جزچرند و چیز های پرت!گفت دل روستا برات تنگ شده! بابا نخل ها پژمرده شدند از بس ندیدنت!تو نیایی و نباشی ما به کی ثمر مشتی و خوب بدیم؟!برای کی رشد کنیم و قد بلند کنیم؟!
خودش اینا رو بهم گفت راست میگم!
اگه بدونید که ارتفاع و دیدن چیزایی که از نزدیک بزرگند و از دور کوچیک چه حالی داره!انگار ماشین اسباب بازیه،انگار آدمه عروسکه یه عروسک محترک مغز دار و دارای عقل و احساس...حتی خونه هاهم کوچیکه!!!خلاصه که رفتن رو درخت و پشت بوم و بالابلندی ها از چیزاییه که اگه خدابیامرز شدم و رفتم اون دنیا براش تو دنیای مادی خیلی دلتنگ میشم و غصه میخورم که چرا بیشتر قدرش رو ندونستم شاید داشتن یه خونه درختی توارتفاع از آرزو های برآورده نشده ام باشه که اگه اون دنیا خوش شانس باشم وبرم بهشت رایزنی کنم و برای خودم یه دونه قشنگش رو جور کنم گرچه زهی خیال باطل!!!نه من بنده بهشتی هستم نه خونه درختی روبه چشم خواهم دید...
از همه این ها که بگذریم،میخوام امسال رو بشینم باخودم تکه تکه باز کنم از ب بسم الله و فروردینش گرفته تا این هفته آخر اسفندش که ببینیم اصلأ باخودم چند چند بودم تونستم سال پرباری داشته باشم یانه!!!
ولی قبلش همینقدر بگم که امسال نه پنج سال بزرگتر شدم نه ده سال کوچکتر... من خودم بودم ولی توی یه جاده پردست انداز از اولش دست انداز داشت حتّی یه جاهاییش که فکر نمیکردم دست انداز داشته باشه و میگفتم همواره اونجاهاش هم دست انداز داشت!
امسال غمگین پرومکس پلاس بودم!
شوک های بیشتری بهم واردشد از آدم های بیشتری ضربه خوردم دوست داشتم ولی دوست داشته نشدم،شکست اندازه موهای سرم و دندونای یکی در میون داداشم خوردم و دستام زخمی و خونی شد! وسط میدونی بودم که یک نفر دستش رو دراز نکرد کمکم کنه؛همه بی توجه یا با ترحم رد شدن و نگاه کردن تا به خودم اومدم دیدم یه سری آدم جدید اومده تو زندگیم دستمو بردم جلو و خواستم باهاشون دوست باشم دستمو گرفتنددوست شدیم روزای خوبی ساختیم خاطره شد ولی دقیقاً وسط بزرگترین مشکل زندگیم ولم کردند!!!من رها شدم و موندم با یه مشکل بزرگ خونوادگی نه مشکل ها!.... مشکل از اون آمپاس هایی بود که فیروز سریال دودکش توش میموند و دستش تو سرش بود از اونا!!امسال درد کشیدن عزیزامو هم دیدم انتظار پشت در های بیمارستان ها و اینکه یک نفر بهمون حرف امیدوار کننده ایی بزنه! فکر نکنی اینا همه راحت گذشت؛من خیلی نیاز به یه تکیه گاه داشتم نیاز داشتم،یکی بیاد بگه درسته وسط این جنگ نابرابر داری دست وپا میزنی ولی من هستم بیا بامن حرف بزن ولی نبود... اونایی که باید می بودند اونی که باید میبود نبود!... تو این گودال عمیق که روز به روز عمقش داشت بیشتر و بیشتر میشد دست و پا می زدم که یهو یه نوری به چشم خورد!!!!نوری که نوید امید رو میداد نوری که میگفت این بار هم خودت پاشو روی پای خودت بایست!!!برای بار چند هزارم روی پاهای ضعیفی ایستادم که داشت از زمین و زمان بهم گلایه می کرد و میگفت نمیتونم ولی به حرفش گوش ندادم و ایستادم... من سه ماهه آخر سال خودمو جمع کردم و فکر کنم خودم تکو تنها انجامش ندادم یه معجزه هم چاشنیش شد که بهم انگیزه بده انگاری خدا یکی از فرشته هاشو فرستاد و کارایی که اول سال جدید نوشته بودم و هنوز تا آذر ماه هم بهشون نرسیده بودم یکی یکی تیک خورد...همشون نه ولی یه کارایی تیک خورد که خودمم بعدها متعجب شدم!!!
دیگه داشت باورم میشد که هنوز خدا هوامو داره ومنِ بنده بی وفایی کردم....پس باهمون نیمچه امید و معجزه و فرشته تندرو بلند شدم و ادامه دادم یه سری کارای نیمه تموم رو بهروز و زحمت تموم کردم دیگه از دستای زخمی و زانوهای ضعیفم گلایه نکردم دیگه بابت وضعیت قمر در عقرب غمگین نشدم از رفتن آدم ها و از دست دادنشون اشکی ریخته نشد!!!چون این مسیر زندگیم بود مسیری که بایدطی میشد و به اینجا می رسید،به خودم اومدم و دیدم که همه این اتفاقات ریز ودرشت باید رخ می داد این آدم ها باید میومدن و می رفتند من باید دوست داشتنی نمی بودم و باید شکست میخوردم و کلی اتفاقات مختلف تجربه می کردم تا برام درس بشه و طعم روزای سخت و لحظه های نفس گیر زندگی رو بچشم!!!
از امتحان کردن این روز ها و گذشتنشون پشیمونم؟!
نه،باید میگذشت و منم توی اون شرایط قرار می گرفتم!
آیا عمرم به بطالت گذشت؟!
یه جاهایی خودم مقصر بودم و گذشت ولی بقیش هدر نرفت!!!
اگر برگردم به عقب تجربه می کنم؟!
بله،تجربه میکنم و بعنوان روز های سخت ثبت می کنم!!!
در آخر اینکه از بحث های شیرین سفر دانشجویی و تجربه کار توی محیط جدید و کارورزی و مدرسه و ماجرا های مختلفی که با بچه ها داشتم و اتفاقات دانشگاه و کلاس ها و درس هایی که خوندم و کار های مختلفی که انجام دادم بگذرم...
می رسم به اسفند ماه!!!
اسفند ماه اگر هفته پیشش رو فاکتور بگیرم،که به بطالت گذروندم و حرکت خفنی جز رفتن به مدرسه و سر زدن به دانش آموز های قبلیم و خوندن یه کتاب و دیدن چندتا سینمایی تفننی بگذرم...میتونم بگم ماه پرکاری بود:درخت کاشتیم،کار خیر انجام دادیم،تدریس کردم،مقاله نوشتم اونم دوتا یکی با همکلاسی دانشگاهم و یکی دیگه هم با همشهری و جفتش هم توی همایش ثبت شدو بعنوان یه رزومه رفت توی پرونده امون و چندتا کتاب دیگه هم خوندم،ارائه دادم،شعرنوشتم،برنامه ریزی کردم،تو مدرسه تدریس کردم...
این آخر آخر هاش هم که همین هفته باشه فکر کنم باید خونه رو مرتب کرد و مقدمات جابجایی رو فراهم کنیم شاید این تغییر هم از اون معجزه های ۱۴۰۲باشه که سرانجامش ۱۴۰۳هست و سال جدید...
پرونده امسال و ارزیابیم خیلیی از این بیشتر بود من میخواستم ماه به ماه بگم ولی دیدم میشه ازش سه جلد شاهنامه نوشت و بنابراین سعی کردم بنده معمولی باشم و همینقدر اکتفا کنم...
فی الواقع این شاید آخرین برگ ۱۴۰۲ توی این وبلاگ باشه که بمونه به یادگار از منِ معلّم آینده ۲۰ساله( اواخر۲۰سالگی گفته بشه بهتره؛) ) چونکه نه ۱۴۰۲ ایی هست نه دانشجوی ترم۶ هست نه بیست ساله ایی...
پس مهرش میکنم سر در اینجا به اسم خودم و دفتر ۱۴۰۲ رو مختومه اعلام میکنم و با همون قدم های کوچیک ولی محکم آماده میشم برای۱۴۰۳ و اون جاده پیش رو که هیچ نظری ندارم که دست انداز داره یا فراز و نشیب یا صافه صافه!!!
گرچه که از یکنواختی خوشم نمیاد و ترجیح میدم که چال و چوله هاش زیاد باشه:))))...
اگه بگم که
عیدتون پیشاپیش مبارک زوده؟!
ولی این تکراریه! معلّم آینده به سبک خودش حرف میزنه و مینویسه!
لباس نو تنِ ۱۲ماه سال شده و حالا که همه چی نو شده نمیخواد ما هم لباس نو داشته باشیم ولی همون یک دست لباس شسته و مرتب باشه و با دل پاک و اتو کشیده سال رو نو کنیم!
میدونم که سال سختی بوده و خنده توش کم ولی مهم اینه که تموم شده و دیگه هم تکرار نمیشه پس باید پرونده اشو بست و آرشیوش کرد...
هرروزی هم که آدم دل خوش باشه و حال دلش خوب باشه عیده:))
پس روزی که حال دلتون خوب باشه و خوشحال باشید اونروز مبارکه!!!
منم میرم ولی پرقدرت تر و با برنامه تر و با حال خوب تر میام که از سال جدید و برنامه هام و چالش های پیش روم مثل سالی که گذشت بگم و بنویسم؛)
اینجاقراربودفقط دفترچه ثبت ساعت مطالعه باشه وفقط برای یکسال باشه امابعدازیکسال ترک کردن اینجابی معرفتی بودپس شددفترچه ایی برای ثبت حرف هاوخاطراتم وحالاتازمانی که هستم خاطراتم رومینویسم:)