حکایت چشم ها

خواستم چیزی بگویم که ناگهان نگاهم به چشمانش افتاد...

دخترک چشمانی داشت که زیستن در آن چنان زیبا بود که از آن پس نمی‌دانم به کجا رو بیاورم...

اسمشو میزارم شنبه تیره...

الان که دارم اینومینویسم،توی یه‌شوک‌ هیجانی قرار گرفتم،انگار صدتا اتفاق باهم خبرش بهم رسیده و بابام هم مثل همیشه میگه محکم باش و نزار مشکلاتت بهت غلبه کنند!!!

مینویسم که حالم بهتر بشه و ذهن ناآروم و دستای لرزونم دیگه نلرزه!!

امروز دم اذون صبح باصدای جیغ و گریه و مویه های زن وارد دنیای آدماشدم،و نشونه ایی رسید که امروز هم روز منه وباید زندگی کنم تا به خودم رسیدم و ویندوزم روشن شد صدای جیغ دختروزن و گریه وداد بوا بوا بوام رفت...شستمو‌خبردار کرد که امروز یه نفر دیگه جسمش اینجاست و‌روحش اینجا نیست،تا به خودمون اومدیم و جویای اوضاع شدیم فهمیدیم همسایمون که کمتر از ۴۰ روز قبل خانمش رحمت خدا رفته بود امروز دم اذون خودشم رفت پیش خانمش و این برای ما تلخ بود مایی که همسایه دیوار به دیوارمون بود و حکم پدربزرگ و مادربزرگ برامون داشتند وحکم پدرومادربرای والدینم برامون تلخ بود...

انگار همین هفته پیش بود که موقعی که از کارورز‌ی برگشتم تو کوچه بود و می‌خواست بره ازم بابت بستن در خونش کمک خواست و الان نیستش...

نیستش که صدای موتورش هرروز صبح حین رفتن بیاد...

نیستش که هروقت مشکلی برامون پیش بیاد برای حرف زدن بریم پیشش...

نیستش که خانواده اش آخر هفته ها سربزنند بهش...

و اینطور بود که صبح شنبه ۲۲ مهر ماه ما شروع شدو استارت خورد...

شنبه مه گرفته سیاه....

ولی این باعث نمیشه روزم خراب بشه آماده میشم که برم دانشگاه و هفته درسیم‌رو حداقل خوب شروع کنم...

ساعت اول ریاضیه و مباحث درسی ریاضی۱ رو استاد توضیح میده با پایه اول وبخش شمارش شروع میکنه و من نه باکسی حرف میزنم نه به کسی نگاه میکنم...

ساعت دوم که ساعت ۱۰باشه به مشکلات یادگیری عمومی شروع میشه و استادش بمب انرژی و انگیزه و شوخ طبع بودنه به قدری که حالم خوب میشه و دردو اتفاقات تلخی که صبح به چشم دیدم کمی محو میشه...

البته که محو شدنش زمان میخواد قطعاً

یه تایم بین۱۲تا۲دارم که می‌خوام چیزی بخونم ولی با حرف زدن بین همکارا وهمکلاسی هام میگذره...

و درنهایت به ساعت۲ میرسیم دو‌تا چهار آخرین کلاس امروز منه و بدون اینکه میلی به خوردن چیزی داشته باشم میرم سرکلاس...

دلم نمیخواد برم خونه... انگار خونه یه هاله ایی از غم توشه.‌.. انگار که همه مشکلات دنیا یه طرف غم مونده رو دل خونمون واهالیش هم یه طرف دیگه...

من تو جمع دوستام،وقتی درس میخونم،دانشگاه،محیط مدرسه،وقتایی که آدم های شادو انرژی مثبت دار میبینیم وقتی استادی میاد که حال خوب تزریق میکنه حالم خیلی بهتره تا وقتای دیگه...

برای اتفاقات رخ داده فکر نمیکنم،میخندم،شاد ترم...

من دنبال حال خوبم، اینکه بتونم اوضاع رو بهتر کنم،شرایط رو درست تر کنم...

غافل از اینکه اول خودم باید خوب باشم که بتونم اینو‌به بقیه منتقل کنم و چطورش رو‌ نمی‌دونم...

درحال حاضر تنها راه در روی من نوشتن و خوندن و استفاده از روش های آزمون وخطا برای حل مسائله نمیدونم چقدر جای خطا داره ولی اونقدری هست که تا ۶ ماه آینده بتونم درست کنم اوضاع رو...

دیشب دلم از یه حرفی گرفت بدطور هم گرفت اونم اینکه مادرم رک تو چشمام نگاه کرد و گفت تو هیچوقت نمیتونی کسی‌رو خوب دلداری بدی یا احساسی رفتار کنی!‌تو سنگدلی و احساسی نداری برای از دست دادن کسی ناراحتی نمیکنی و خیلی عادی رفتار می‌کنی...

و قبل تر هم یک نفر دیگه اینو بهم گفته بود...

من هیچوقت منکر حرفشون نمیشم اما ای کاش کمی تو بیان دقت کنند و اینو بدونند که هر حرفی گفتن

ش هرجایی جایز نیست!!!

به وقت۲۱مهر

خیلی این پاو‌اون پا کردم که اول کارامو تموم کنم بعد شروع کنم به نوشتن امّا در نهایت غروب دل انگیز جمعه شدو من هم فقط تعدادی از کارامو‌بردم جلو

برای من پاییز ومهر تا اینجاش بد نبوده و مثل شهریور تلخ نبوده...

امّا تنها مشکل اینه که تمایلی ندارم با کسی حرف بزنم یا به کسی توضیح بدم دوست دارم حصاری دور خودم بکشم و به همه اعلام کنم می‌خوام تنها باشم و کسی هم کاری به کارم نداشته باشه امّا این نهایت خودخواهیه که بخوام اینقدر گستاخانه رفتار کنم و اینقدر رک بگم حرفمو بنابراین جواب رفتار ها و سئوالات بقیه رو با روی باز و انگار طوری نشده میگم که بیش از این سئوال پیچ نشم!

این ترم شروعش با کارورزی بود و خیلی تجربه خوبی بود از چند روز قبلش ذوق داشتم و مدرسه بعنوان اولین روز کاری تجربه شیرین وخاطره انگیزی بود واین توی ذهن من بعنوان اولین روز کاریم میمونه!

مورد بعد کلاس ها هست که این ترم تمام وقت درگیرم و دیگه حتی آخر هفته هم برای خودم نیستم و درسامو میخونم و اونچه سپرده شده رو انجام میدم... از آخر هفته برای من یه شب میمونه اون هم اونقدر خستگی طول روز داره که صرف خواب میشه باز روز جدید از نو و زندگی از نو!!!

این ترم کارورزی هست و نصف زمانم هم صرف کار میدانی میشه که کار شیرینیه و دوستش دارم درواقع خسته بشه آدم هم جاش مشخصه...

زندگی می‌گذره بد بگذره هم میگذره...

خوب بگذره هم میگذره...

چقدر تونستم بنویسم وحق مطلب برسونم ؟!

نمی‌دونم!

فقط حرف های زیادی دارم ولی پای عمل ونوشتن شبیه تنظیمات کارخونه یه گوشی نو میشم

سطح تفکرات

میگفت سرکلاس بودم معلم پرسید از بچه که با چه چیزی خوشحال میشید

هرکس یه چیزی گفت

یکی گفت وقتی عمم از اروپا میاد!

یکی گفت وقتی سفر ترکیه بریم

یکی گفت با فلان تبلت خوشحال میشم که بابام برام خریده خلاصه هرکس یه چیزی گفت

زیبای کلاس گفت وقتی بابام برام بستنی بخره خیلی خوشحال میشم...

میگه اینو که گفت کل کلاس از خنده رفت هوا:)

زیبا هم سرشو از خجالت پایین انداخت و‌چیزی نگفت...

خواستم بگم تفاوت طبقاتی همه جا رخ خودشو نشون میده مهم نیست چه باشه!!!

اگر عمری باشه بیشتر مینویسم:)

ولی فعلآ شروع مهر۱۴۰۲تو این وبلاگ با همین باشه!