اندراحوالات ترم۵و رخداد هایی که گذشت...
دردی که مارو نکشه قوی تر میکنه...
با چی شروع کنم🤔🤔
چون روزم با پیام همشهری شروع شد آغاز سخن هم بااین بشر دوپای پرتلاش باشه!
همشهری همین امروز صبح دیدم پستی رو فرستاده برام تحت عنوان تاب آوری و استحکام در برابر شرایط سخت منم بلافاصله بعداز این نوشته و پست این جمله بالابه ذهنم رسید و بعد فهمیدم که دیگه مثل قبلاً ناامید نیستم دیگه مثل یکماه گذشته بابت شرایط رخ داده غصه نمیخورم گلایه نمیکنم و دارم مشکلات رو حل میکنم! دقیقاً همون راه حل منطقی و عقلانی!
و این یعنی معلّم آینده شرایط رخ داده رو پذیرفته و داره درصدد حل مشکلات و رویه سازگاری جلو میره...
بوشهر این روزا به شدت سرد شده هوای مه گرفته امروز که چشم چشمو نمی دید و سرمای استخون سوزش میگفت که زمستون نزدیکه و پاییز وقتشه باروبندیلشو جمع کنه وبره...
این روزا به خیلی چیزا فکر میکنم به آدم هایی که توی زندگیم اومدند آدم هایی که رفتند آدم هایی که این روزای منم دیدند و موندنی شدند و خلاصه هر بازیگری که تو سریال معلّم آینده و اتفاقات زندگیش بوده...
ته همه این ها از رفتن بعضی آدم ها ناراحت شدم اما بعدش خوشحال شدم که تجربه جدیدی کسب کردم ازشون و یاد گرفتم که محکم باشم!
رفتن بعضی ها کمرشکن امّا تجربه گرفتنی بود!بعضی های دیگه هم که رفتن مصلحت در رفتنشون بود...
بگذریم!!
من حالا حالا ها حرف دارم اتفاقاً این سری عبامو محکم گرفتم میخوام برم رو منبر بشینم و براتون بنویسم و حرف بزنم از نخلستان و مدرسه گرفته تا دانشگاه و خونه و رفیقا و آدم های مجازی و واقعی!!!
گفتم مجازی!
اینجا آدم های مجازی زیادی رو بعنوان دوست و آشنا دارم از وبلاگ آقای بامن فکر کن گرفته تا همشهری و فاطمه و هوپ و کلی های دیگه که الان نیستند نه خودشون نه وبشون:)))ولی یادشون هست!
دوتا آدم پررنگو بولدکه اخیراً بیشتر بودند...
یکی همشهری از جمله کسایی بود که این روزا لطف خودشو نشون داد بهم،یادمداد که آدم میتونه محکم باشه حتی اگه تمام کشتی هاش غرق بشند،یادم داد که خودمو جمع کنم حتی اگه تکه تکه شدم خرده ریزه هامو خودم وصل کنم و بازم ادامه بدم...
جدای همه این ها اگه اون نبود شاید خیلی از درسا و کارای دیقه نودیم کمیت لنگی داشتم و عقب میفتادم ولی خب لطف خودشو نشون دادو کمک کرد بهم!!!وظیفه اش نبود میتونست بگه نه و بره ولی لطف کرد وبرام وقت گذاشت و هیچوقت یادم نمیره که این روز های پرفراز وفرود چه آدم هایی اومدند و بودند...
یکی دیگه هم فاطمه هم از این موضوع مستثنی نبود،اونم باوجود مشغله های کاری وفکری وشخصی خودش یادش نرفت که کسی هست و حتی با وجود گرفتاری هاش زنگ میزد و لطفش رو همیشه نسبت به من داشت وداره...
از بحث تقدیر و تشکر ها بگذریم دانشگاه و ترم پنج طوری گذشت که خودمم نفهمیدم چطورشد:)یعنی مثل رعدو برق سریع و خشن...
ترم هم ترم متوسطی بود نه خوب نه بد قسمت خوب و خاطره سازش کارورزی و مدرسه رفتن بود ومثل همیشه قسمت سخت و کمرشکنش تکلیف های پی در پی و کارای عملی و کلاس های پشت سر همش بود امّا در کل گذشت و خیلی سریع تر از اونچه که فکر میکردم رسیدیم به پایان ترم پنج الان فاصله من وفرجه امتحانات فقط یه هفته دیگه کلاسه و بعدش وارد فرجه میشیم که درس بخونیم و از۲۱دی هم امتحاناتمون شروع میشه و این بازده تا۳ بهمن فکر کنم ادامه داشته باشه هنوز دقیق برنامه امتحانیمو نگرفتم🙄 این مدت متوجه شدم که دیگه اندازه قبلاً ها به چیزی سخت نمیگیرم و حساس نمیشم وهمین حساس نشدنمباعث میشه کارا هم راحت راه بیفته فهمیدم هرچقدر آسون تر بگیرم کارامم بهتر پیش میره مثلاً اگه از زمان فرستادن تکلیفی گذشته باشه غصه نمیخورم بابتش یا اینکه سرکلاس بیام وبفهمم کاری بوده حرص نمیخورم چرا زودتر نفهمیدم و از همین فرصت مونده کمک میگیرم...:/
خلاصه که آسون گیری و عدم حساسیت کار و زندگی رو راحت تر کرده👀
ترم بعد یعنی ترم ۶قراره درسایی گذاشته بشه که برای تدریس بیشتر کاربردی باشه و بقولاً فن معلمی ما که تو این سه سالی که گذشت چیزی از کتابا یاد نگرفتیم وتئوری دردی رو دوا نکرد مگر این سه چهار ماه ترم۶ فرجی بشه طبق وعده وعید هاشون بااین حال واحد مدرسه و کارورزی درس های زیادی رو یاد داد و بهترین تجربه بود اصلأ همه درسا یه طرف این واحد عملی کارورزی و مدرسه و کیس های مختلف و دانش آموز هاهم یه طرف دیگه!!!
دانشگاه هم مثل برق و باد اینطور میگذره...:|
مدرسه این مدت خاطره های خوبی برام ساخت هم شیرین و خنده دار هم غمناک... غمناک از جهت قصه های زندگی بعضی دانش آموز هام میگم گرچه مدرسه ایی که بودم چندان مشکلات نداشت و همه به لحاظ مادی و مالی در سطح متوسطی بودند ولی استثناهایی هم بود نمونش یه مورد زهرا نام که فکر میکنم ازش بیشترتوی کانالم نوشته باشم تا اینجا زهرا بچه طلاقی بود که مادرش به تازگی دچار سرطان ریه شده بود و دوتا خواهر بزرگتر از خودش داشت دکتر گفته بود مشکل شنوایی داره ولی بعداز بررسی هایی که با خانم معلمشون داشتیم فهمیدیم که زهرا اختلال تمرکز وحواس پرتی داره ولی اونقدر مشکلات خانوادگیش زیاد بود که باید اونا رفع میشد سرطان مادرش بدخیم بود و دکترایی که می رفت هم نمی کرد دوتا دخترای بزرگترشو با خودش ببره و این بچه رو میبرد که توی اون فضا باشه و این ها رو ببینه...
زهرا کنار من گریه کرد،حرف زد، گلایه کرد...
تونستم این ترم به کمک خانم معلمشون کمی مشکلاتش رو حل کنم ولی معلوم نیست من بتونم باشم یانه نهایتش قرار شدکه با یکی استاد ها صحبت کنم که اینم من پشت گوش انداختم و مشکلات خودم باز غلبه کرد...
فعلآ چطور داریم پیش میریم با روش هایی که لازمه اول تمرکزش رو درست کنیم بعد هم مسائل خانوادگی تااونجایی که دست ماست چون یه چیزایی واقعاً فرای مسائل مدرسه و پرورشی هست...
از زهرا واتفاقات مدرسه بیشتر از اینکه اینجا نوشته باشم تو کانالم نوشتم چون اونجا دستم روون تره و دم دستم بیشتر هست تا اینجا اینجا رو میشه گفت کم لطفی کردم مگر اینکه مثل الان روی درخت یه جای خلوت باشم و هنذفری توگوشم باشه و زندوکیلی هم توگوشم بخونه( دل من گیره بدون تو دیره از همه چی سیره...)که بشینم نامه بلند بالابنویسم=)...
راستی دیگه توی کارای خونه و زندگی وبرقرار کردن تعادل بین همه این ها دستم راه افتاده!!!D:اوایل خیلی سردرگمبودم واین سردرگمی باعث شده بود که رویه انجام ندادن هیچ کاری رو در پیش بگیرم تا اینکه بعداز صحبت هایی که داشتم به فکر تغییر افتادم و تغییراتم هم قدم به قدم با قدم های کوچیک شروع کردم...
یه زمانی که داشتم اینا رو تعریف میکردم گفت وضعیت خیلی بهمریخته هست صاف توچشام زل زد و گفت نازی اونقدری جنم داری که بمونی بسازی این خونه خراب شده رو گفتم تو بگو خرابه و مخروبه من با همین دستای خودم گلستونش میکنم وهمه چی رو درست میکنم فقط زمان میخوام که بتونم همه کارا رو درست کنم و خودمو برگردونم به یه تنظیمات کارخونه اونم گفت پس منم بهت جهت میدم...
الانم که دو هفته ایی میشه که اوضاع رو دارم با قدم های کوچیکدرست میکنم این سری دیگه کفش سایز48 بر نمی دارم که یهو ده قدم برم جلو چون معجزه نمیشه و قرار نیست تو یه حرکت همه چی درست بشه باید صبر داشته باشم پیشرفت های کوچیک رو اولویت قرار بدم...
یه تصمیم گرفتم،تصمیمم هم قاطعانه و واقعیه ولی پشتش یه قصه هست و یه موضوع...
مادرم در حال جنگه و تلاش اون داره با یه غول بزرگ میجنگه ولی دلگرمه امروزصبح وقتی صدام زد وخواستباهام حرف بزنه بهم گفت که من افتخار میکنم به داشتن بچه محکم و شجاعی مثل تو!!!گفت در عین شجاعت یه آدم دغدغه مند پشت این صورت بچگونه نشسته و اونقدر مسئولیت پذیریش بالاست که توی این شرایط بچسبه به خونواده اش و برای اونا تلاش کنه و کمک حالشون باشه!بعدمگفت که من وقتی تلاشای تو رو میبینم خودم انگیزه میگیرم چون انگار روح تورو با امید و انگیزه وسخت کوشی جلا دادند...ومنی که داشتم به این فکر میکردم که این حرف ها چقدر روز منو ساخت و چقدر شنیدنش عجیب بود ولی بااین حال خودمو گم نکردم وادعام نشد چون هنوز راه طولانی دارم تا بهترین شدن و همیشه دست بالای دستی هست!!!
من خیلی امیددارم به درست شدن همه چیز، چون اولاً تو زندگیم توکل دارم توکل به خدا،دوم اینکه تلاش میکنم با تلاش خودم همه چی رو درست کنم هرچند سخت باشه و دشوار ومانعش بالا باشه!!!
حالا موضوع چیه؟!
قبل از این جریانات میخواست آزمون بده و مدرک روبگیره ولی خب یه اتفاق مختل کرد و نشدکه بشه الانم بااین شرایط که سلامتی اولویت داره که نمیشه کاری کرد...
من یه زمانی بین دو راهی بودم که ارشد بخونم یا نخونم در نهایت آخرین تصمیمم این شدکه نخونم و یکسال اول برم مدرسه و تدریس کنم بعد اگر تونستم خودمو با شرایط وقف بدم در اون صورت عزم روجزم کنم برای ارشد بخونم امّا این تلنگر نظرم روعوض کرد میدونم توی این شرایط خوندن سخته نمیشه هم درسای دانشگاه روخوند هم ارشد و بعلاوه موضوعات ومسائل دیگه ولی خب با برنامه ریزی و انگیزه و علاقه هرچیز غیر ممکنی میشه ممکن!!
و اونچه هم بعنوان ارشد قصد دارم بخونم مدیریت هست بالآخره بعداز تفکرات فراوان و دو دل بودن ها مشخص کردم میخوام تو ادامه تحصیلاتم تو همین رشته باشه و با همین گرایش ارشد رو بخونم! دل میگه یه طوری بخون که یه رتبه خوب بیاری و یه دانشگاه دولتی تپل وخوب بری ولی عقل میگه که دانشگاه دولتی که شهر شماست این رشته رو نداره که و اگه شهر دیگه هم باشه با تدریس تو و مدرسه ات منافات داره و ممکنه تداخل پیدا کنه...خلاصه باهمه این ها قراره ترم بعد منبع اش رو تهیه کنم و کم کم مواد و مقدمات آماده بشه که کنکورارشد۱۴۰۳ روثبت نام کنم...
وقتی به این فکر میکنم که چقدر همه این ها زود گذشت ومن باز باید برای کنکور دیگه بخونم به این نتیجه میرسم که گذر زمان خیلی سریعه مثلاً انگار همین دیروز بود که من همینجا گزارش کار کنکوری میدادم و یه دبیرستانی سال آخری بودم ولی الان باید توفکر ارشد باشم و اون اتفاقاتی که قراره تومسیر کنکور ارشد خوندن پیش روم باشه!!
از انتخابم راضیم؟!بله راضی هستم!
براش تلاش میکنم؟!بله خیلی زیاد هدفم دیگه تکرقمی شدنه در بهترین حالت چون شنیدم که این کنکور رقابت کمتر هست و فقط یه دقت و حوصله میخواد که براش بخونم.
یه چیزی این وسط میمونه مشورت البته که۹۰٪تصمیم قطعیه ولی این ده درصد هم مشورت و ترم بعد پیگیرش بشم چون عمر تحصیلم اینجا هم داره تموم میشه:«)و دیگه رسماً سال سومی هستم...
امیدوارم آینده اتفاق غیر منتظره ایی روبه رو نشم که خراب کنه همه چی رو:«))
دیگه از چی نگفتم🤔
فکر کنم همه چی رو نوشتم و گفتم مغزم الان خالی تر شده و
حرفاش کمتره...
این سری طولانی شد باز😁👀
اینجاقراربودفقط دفترچه ثبت ساعت مطالعه باشه وفقط برای یکسال باشه امابعدازیکسال ترک کردن اینجابی معرفتی بودپس شددفترچه ایی برای ثبت حرف هاوخاطراتم وحالاتازمانی که هستم خاطراتم رومینویسم:)