اندراحوالات ترم۵و رخداد هایی که گذشت...

دردی که مارو نکشه قوی تر می‌کنه...

با چی شروع کنم🤔🤔

چون روزم با پیام همشهری شروع شد آغاز سخن هم بااین بشر دوپای پرتلاش باشه!

همشهری همین امروز صبح دیدم پستی رو فرستاده برام تحت عنوان تاب آوری و استحکام در برابر شرایط سخت منم بلافاصله بعداز این نوشته و پست این جمله بالابه ذهنم رسید و بعد فهمیدم که دیگه مثل قبلاً ناامید نیستم دیگه مثل یکماه گذشته بابت شرایط رخ داده غصه نمی‌خورم گلایه نمیکنم و دارم مشکلات رو حل میکنم! دقیقاً همون راه حل منطقی و عقلانی!

و این یعنی معلّم آینده شرایط رخ داده رو پذیرفته و داره درصدد حل مشکلات و رویه سازگاری جلو میره...

بوشهر این روزا به شدت سرد شده هوای مه گرفته امروز که چشم چشمو نمی دید و سرمای استخون سوزش می‌گفت که زمستون نزدیکه و پاییز وقتشه باروبندیلشو جمع کنه و‌بره...

این روزا به خیلی چیزا فکر میکنم به آدم هایی که توی زندگیم اومدند آدم هایی که رفتند آدم هایی که این روزای منم دیدند و موندنی شدند و خلاصه هر بازیگری که تو سریال معلّم‌ آینده و اتفاقات زندگیش بوده...

ته همه این ها از رفتن بعضی آدم ها ناراحت شدم اما بعدش خوشحال شدم که تجربه جدیدی کسب کردم ازشون و یاد گرفتم که محکم باشم!

رفتن بعضی ها کمرشکن امّا تجربه گرفتنی بود!بعضی های دیگه هم که رفتن مصلحت در رفتنشون بود...

بگذریم!!

من حالا حالا ها حرف دارم اتفاقاً این سری عبامو محکم گرفتم می‌خوام برم رو منبر بشینم و براتون بنویسم و حرف بزنم از نخلستان و مدرسه گرفته تا دانشگاه و خونه و رفیقا و آدم های مجازی و واقعی!!!

گفتم مجازی!

اینجا آدم های مجازی زیادی رو بعنوان دوست و آشنا دارم از وبلاگ آقای بامن فکر کن گرفته تا همشهری و فاطمه و هوپ و کلی های دیگه که الان نیستند نه خودشون نه وبشون:)))ولی یادشون هست!

دوتا آدم پررنگ‌و بولدکه اخیراً بیشتر بودند...

یکی همشهری از جمله کسایی بود که این روزا لطف خودشو نشون داد بهم،یادم‌داد که آدم می‌تونه محکم باشه حتی اگه تمام کشتی هاش غرق بشند،یادم داد که خودمو جمع کنم حتی اگه تکه تکه شدم خرده ریزه هامو خودم وصل کنم و بازم ادامه بدم...

جدای همه این ها اگه اون نبود شاید خیلی از درسا و کارای دیقه نودیم کمیت لنگی داشتم و عقب میفتادم ولی خب لطف خودشو نشون دادو کمک کرد بهم!!!وظیفه اش نبود میتونست بگه نه و بره ولی لطف کرد وبرام وقت گذاشت و هیچوقت یادم نمیره که این روز های پرفراز وفرود چه آدم هایی اومدند و بودند...

یکی دیگه هم فاطمه هم از این موضوع مستثنی نبود،اونم باوجود مشغله های کاری وفکری وشخصی خودش یادش نرفت که کسی هست و حتی با وجود گرفتاری هاش زنگ میزد و لطفش رو همیشه نسبت به من داشت وداره...

از بحث تقدیر و تشکر ها بگذریم دانشگاه و ترم پنج طوری گذشت که خودمم نفهمیدم چطورشد:)یعنی مثل رعدو برق سریع و خشن...

ترم هم ترم متوسطی بود نه خوب نه بد قسمت خوب ‌و خاطره سازش کارورزی و مدرسه رفتن بود ومثل همیشه قسمت سخت و کمرشکنش تکلیف های پی در پی و کارای عملی و کلاس های پشت سر همش بود امّا در کل گذشت و خیلی سریع تر از اونچه که فکر میکردم رسیدیم به پایان ترم پنج الان فاصله من وفرجه امتحانات فقط یه هفته دیگه کلاسه و بعدش وارد فرجه میشیم که درس بخونیم و از۲۱دی هم امتحاناتمون شروع میشه و این بازده تا۳ بهمن فکر کنم ادامه داشته باشه هنوز دقیق برنامه امتحانیمو نگرفتم🙄 این مدت متوجه شدم که دیگه اندازه قبلاً ها به چیزی سخت نمیگیرم و حساس نمیشم وهمین حساس نشدنم‌باعث میشه کارا هم راحت راه بیفته فهمیدم هرچقدر آسون تر بگیرم کارامم بهتر پیش می‌ره مثلاً اگه از زمان فرستادن تکلیفی گذشته باشه غصه نمیخورم بابتش یا اینکه سرکلاس بیام وبفهمم کاری بوده حرص نمی‌خورم چرا زودتر نفهمیدم و از همین فرصت مونده کمک میگیرم...:/

خلاصه که آسون گیری و عدم حساسیت کار و زندگی رو راحت تر کرده👀

ترم بعد یعنی ترم ۶قراره درسایی گذاشته بشه که برای تدریس بیشتر کاربردی باشه و بقولاً فن معلمی ما که تو این سه سالی که گذشت چیزی از کتابا یاد نگرفتیم وتئوری دردی رو دوا نکرد مگر این سه چهار ماه ترم۶ فرجی بشه طبق وعده وعید هاشون بااین حال واحد مدرسه و کارورزی درس های زیادی رو یاد داد و بهترین تجربه بود اصلأ همه درسا یه طرف این واحد عملی کارورزی و مدرسه و کیس های مختلف و دانش آموز هاهم یه طرف دیگه!!!

دانشگاه هم مثل برق و باد اینطور میگذره...:|

مدرسه این مدت خاطره های خوبی برام ساخت هم شیرین و خنده دار هم غمناک... غمناک از جهت قصه های زندگی بعضی دانش آموز هام میگم گرچه مدرسه ایی که بودم چندان مشکلات نداشت و همه به لحاظ مادی و مالی در سطح متوسطی بودند ولی استثناهایی هم بود نمونش یه مورد زهرا نام که فکر میکنم ازش بیشترتوی کانالم نوشته باشم تا اینجا زهرا بچه طلاقی بود که مادرش به تازگی دچار سرطان ریه شده بود و دوتا خواهر بزرگتر از خودش داشت دکتر گفته بود مشکل شنوایی داره ولی بعداز بررسی هایی که با خانم معلمشون داشتیم فهمیدیم که زهرا اختلال تمرکز وحواس پرتی داره ولی اونقدر مشکلات خانوادگیش زیاد بود که باید اونا رفع میشد سرطان مادرش بدخیم بود و دکترایی که می رفت هم نمی کرد دوتا دخترای بزرگترشو با خودش ببره و این بچه رو میبرد که توی اون فضا باشه و این ها رو ببینه...

زهرا کنار من گریه کرد،حرف زد، گلایه کرد...

تونستم این ترم به کمک خانم معلمشون کمی مشکلاتش رو حل کنم ولی معلوم نیست من بتونم باشم یانه نهایتش قرار شدکه با یکی استاد ها صحبت کنم که اینم من پشت گوش انداختم و مشکلات خودم باز غلبه کرد...

فعلآ چطور داریم پیش می‌ریم با روش هایی که لازمه اول تمرکزش رو درست کنیم بعد هم مسائل خانوادگی تااونجایی که دست ماست چون یه چیزایی واقعاً فرای مسائل مدرسه و پرورشی هست...

از زهرا واتفاقات مدرسه بیشتر از اینکه اینجا نوشته باشم تو کانالم نوشتم چون اونجا دستم روون تره و دم دستم بیشتر هست تا اینجا اینجا رو میشه گفت کم لطفی کردم مگر اینکه مثل الان روی درخت یه جای خلوت باشم و هنذفری تو‌گوشم باشه و زندوکیلی هم تو‌گوشم بخونه( دل من گیره بدون تو دیره از همه چی سیره...)که بشینم نامه بلند بالابنویسم=)...

راستی دیگه توی کارای خونه و زندگی وبرقرار کردن تعادل بین همه این ها دستم راه افتاده!!!D:اوایل خیلی سردرگم‌بودم واین سردرگمی باعث شده بود که رویه انجام ندادن هیچ کاری رو در پیش بگیرم تا اینکه بعداز صحبت هایی که داشتم به فکر تغییر افتادم و تغییراتم هم قدم به قدم با قدم های کوچیک شروع کردم...

یه زمانی که داشتم اینا رو تعریف میکردم گفت وضعیت خیلی بهم‌ریخته هست صاف تو‌چشام زل زد و گفت نازی اونقدری جنم داری که بمونی بسازی این خونه خراب شده رو گفتم تو بگو خرابه و مخروبه من با همین دستای خودم گلستونش میکنم وهمه چی رو درست میکنم فقط زمان میخوام که بتونم همه کارا رو درست کنم و خودمو برگردونم به یه تنظیمات کارخونه اونم گفت پس منم بهت جهت میدم...

الانم که دو هفته ایی میشه که اوضاع رو دارم با قدم های کوچیک‌درست میکنم این سری دیگه کفش سایز48 بر نمی دارم که یهو ده قدم برم جلو چون معجزه نمیشه و قرار نیست تو‌ یه حرکت همه چی درست بشه باید صبر داشته باشم پیشرفت های کوچیک رو اولویت قرار بدم...

یه تصمیم گرفتم،تصمیمم هم قاطعانه و واقعیه ولی پشتش یه قصه هست و یه موضوع...

مادرم در حال جنگه و تلاش اون داره با یه غول بزرگ میجنگه ولی دلگرمه امروزصبح وقتی صدام زد وخواست‌باهام حرف بزنه بهم گفت که من افتخار میکنم به داشتن بچه محکم و شجاعی مثل تو!!!گفت در عین شجاعت یه آدم دغدغه مند پشت این صورت بچگونه نشسته و اونقدر مسئولیت پذیریش بالاست که توی این شرایط بچسبه به خونواده اش و برای اونا تلاش کنه و کمک حالشون باشه!بعدم‌گفت که من وقتی تلاشای تو رو میبینم خودم انگیزه میگیرم چون انگار روح تو‌رو با امید و انگیزه وسخت کوشی جلا دادند...ومنی که داشتم به این فکر میکردم که این حرف ها چقدر روز منو ساخت و چقدر شنیدنش عجیب بود ولی بااین حال خودمو گم نکردم وادعام نشد چون هنوز راه طولانی دارم تا بهترین شدن و همیشه دست بالای دستی هست!!!

من خیلی امیددارم به درست شدن همه چیز، چون اولاً تو زندگیم توکل دارم توکل به خدا،دوم اینکه تلاش میکنم با تلاش خودم همه چی رو درست کنم هرچند سخت باشه و دشوار ومانعش بالا باشه!!!

حالا موضوع چیه؟!

قبل از این جریانات میخواست آزمون بده و مدرک رو‌بگیره ولی خب یه اتفاق مختل کرد و نشدکه بشه الانم بااین شرایط که سلامتی اولویت داره که نمیشه کاری کرد...

من یه زمانی بین دو راهی بودم که ارشد بخونم یا نخونم در نهایت آخرین تصمیمم این شدکه نخونم و یکسال اول برم مدرسه و تدریس کنم بعد اگر تونستم خودمو با شرایط وقف بدم در اون صورت عزم رو‌‌جزم کنم برای ارشد بخونم امّا این تلنگر نظرم رو‌عوض کرد میدونم توی این شرایط خوندن سخته نمیشه هم درسای دانشگاه رو‌خوند هم ارشد و بعلاوه موضوعات ومسائل دیگه ولی خب با برنامه ریزی و انگیزه و علاقه هرچیز غیر ممکنی میشه ممکن!!

و اونچه هم بعنوان ارشد قصد دارم بخونم مدیریت هست بالآخره بعداز تفکرات فراوان و دو‌ دل بودن ها مشخص کردم میخوام تو ادامه تحصیلاتم تو همین رشته باشه و با همین گرایش ارشد رو‌ بخونم! دل میگه یه طوری بخون که یه رتبه خوب بیاری و یه دانشگاه دولتی تپل وخوب بری ولی عقل میگه که دانشگاه دولتی که شهر شماست این رشته رو نداره که و اگه شهر دیگه هم باشه با تدریس تو و مدرسه ات منافات داره و ممکنه تداخل پیدا کنه...خلاصه باهمه این ها قراره ترم بعد منبع اش رو تهیه کنم و کم کم مواد و مقدمات آماده بشه که کنکورارشد۱۴۰۳ رو‌ثبت نام کنم...

وقتی به این فکر میکنم که چقدر همه این ها زود گذشت ومن باز باید برای کنکور دیگه بخونم به این نتیجه میرسم که گذر زمان خیلی سریعه مثلاً انگار همین دیروز بود که من همینجا گزارش کار کنکوری میدادم و یه دبیرستانی سال آخری بودم ولی الان باید تو‌فکر ارشد باشم و اون اتفاقاتی که قراره تو‌مسیر کنکور ارشد خوندن پیش روم باشه!!

از انتخابم راضیم؟!بله راضی هستم!

براش تلاش میکنم؟!بله خیلی زیاد هدفم دیگه تک‌رقمی شدنه در بهترین حالت چون شنیدم که این کنکور رقابت کمتر هست و فقط یه دقت و حوصله میخواد که براش بخونم.

یه چیزی این وسط میمونه مشورت البته که۹۰٪تصمیم قطعیه ولی این ده درصد هم مشورت و ترم بعد پیگیرش بشم چون عمر تحصیلم اینجا هم داره تموم میشه:«)و دیگه رسماً سال سومی هستم...

امیدوارم آینده اتفاق غیر منتظره ایی روبه رو نشم که خراب کنه همه چی رو:«))

دیگه از چی نگفتم🤔

فکر کنم همه چی رو نوشتم و گفتم مغزم الان خالی تر شده و

حرفاش کمتره...

این سری طولانی شد باز😁👀

وقتِ بودن...

تو زندگی هرکدوم از آدما:

‏یه وقتایی هست که اسمش «وقتِ بودنه»!!!

یعنی بپرسه چطوری،به یادت باشه،احوالی بپرسه حتی اگه کاری نکنه...

‏اگه اون آدمِ زندگیمون وقتی که باید میبود، نبود دیگه نمیشه روش حساب کرد!!!

‏اون لحظه باید درِ احساستو روش ببندی،ابر تنهایی هاتو ، غماتو ، درداتو‏بذاری رو دوشِ خودت...:)))

چقدر آدم تو زندگی من جویای احوال هستند!

یک یادو نفر فقط،یک‌نفره که این روز ها معرفت خودشو نشون میده و به یاد آدم های اطرافش هست علیرغم مشکلات شخصی خودش!

وظیفه اش نیست ولی یادشه:))

گله نیست توقع هم نیست من درک میکنم ولی اگه نمینوشتم غصه ایی و سنگینی روی دوشم میموند...

صبح نویس...

بایدهمین الان فوری فوتی می‌نوشتم چون اگه میذاشتم آخر روز همه چی یادم میرفت واین درد هم روی روح و جسمم باهم اثر می‌ذاشت...

الان درحالی دارم مینویسم که دستم در اثر روغنی که سیب زمینی هارو داشتم سرخ میکردم سوخته و یه آشپزخونه ترکیده دارم،کلی از تکالیفم مونده و فردا هم باز کلاسه با خودم فکر میکنم منی که روز تعطیل اینقدر سختمه کارا رو تموم کنم چطوری روزای دانشگاه کار کنم و به همه این ها برسم یا حتی مدرسه!

انگار هرچقدر برنامه می ریزم نمیشه و یه جاییش بیرون میزنه!

آدم های زیادی هستند تو بین دوست و آشنا که میگن بیایم کمک اما من میدونم که این حرف در حد تعارفه و حتی اگه عملی هم باشه دوست ندارم به کسی تکیه بدم انگار مغرور بودنم اینجا هم زورش بیشتره و میگه که خودت به خودت تکیه کن ومحتاج خدات باش نه بنده های خدا!

میخوام یه حرکت بزنم که نه به مزاج خونوادم خوشه نه رفیقام و اطرافیانم ولی برای اینکه بهتر بتونم کارکنم و یه جاهایی برم لازمه...

امروز بابام خونه نیست ومن باید برم بیرون و دارو های مادرمو‌بخرم از اونجایی که فعلآ ماشین نداریم همچنان و موتور هست ترجیح میدم موتور رو بردارم وبرم شاید بنظر خیلی ها مسخره و خنده دار باشه که بااین قیافه و جایگاه و جا اینطور بری می‌دونم از الان با نگاه های پرسئوال آدم های محله امون و همسایه ها روبرو میشم،و غالبأ هزاران حرف دارند برای قضاوت ولی خیلی وقته قضاوت های مردم برام مهم نیست و اهمیتی نداره در موردم چی میگن...خیلی وقته دیگه دارم رو خودم کار میکنم محکم باشم و از برخورد کسی ناراحت نشم دیگه بابت داد ها و بی محلی ها و سردی بقیه دلگیر نمیشم چون محکمم،عصبانیت ها و‌خشم ها غمگینم نمیکنه خیلی وقته که سر شدم ولی گاهی وقتا که پر میشم میرم یه گوشه از حیات خلوت خونمون که هیچکس نیست و با خدا گله میکنم تهشم از کرده خود پشیمون میشم و باز بلند میشم و میرم سراغ ادامه کارم...

یکی از دوستام میگه الان خانواده ات مهم ترین اصله برات نه رفیق نه دانشگاه نه مدرسه ولی من میگم خانواده اصل و اون ها هم کنارش چون خواناخواه مجبورم درس بخونم،مدرسه برم به کارام برسم وهمه این ها رو کنارش داشته باشم ولی اینکه چطور۲۴ساعت همه چی انجام بدم و به خودم هم برسم سئواله از خودم دور شدم اونقدر دور که دیگه حالم برام مهم نیست،یعنی فرصتی نمیشه به خودم فکر کنم تا میام فکر کنم یه عامل بیرونی خودشو نشون میده:)))

خلاصه که اگه تا ظهر خونه رو مرتب کنم و کارا رو انجام بدم و اهل خونه هم بتونم هندل کنم میخوام یه فیلم ببینم و بعدش برم سر درسم و عصرم خرید ها...

صبح وقتی خودمو تو آینه دیدم موهام بلند و موج دار شده بوداینقدر که باور نکردم موهای منه!از آخرین باری که کوتاه کردم یادمه ۱۶سالم‌بود شاید وبه گمونم الانم باید کوتاه کنم ولی این بار از ته:)))))....

تصمیم خودمه!!!! اینطور بهتر میتونم زندگیو بچرخونم و به همه چی برسم...

مااز میان دردهارشد می کنیم...

پیشرو تو یکی از آهنگ هاش میگه که اگه وجود نداری بهتره ۱۰سالی سکوت کنی و کاری نکنی...

وقتشه حقیقت های تلخ رو بگم و رک‌حرف بزنم...

بریم سر اصل مطلب و از اینجای قصه معلّم‌ آینده!

۳آذر۱۴۰۲ بود که مادرم با درد زیادی خودشو از خونه عزیزاینا به خونه رسوندو ناخوش احوال بود در حین ناخوش احوالی میگفت که تشویش و استرس زیادی توأم با این ها شده و در نهایت چون اون‌روز تعطیل بود قرار شد فرداش بره دکتر و آزمایشات لازمو‌انجام بده!

دکتر که رفت براش نمونه برداری و آزمایشاتی نوشت و قرار شد همون روز سریع انجام بشه نمونه برداری که دوهفته طول میداد بیاد بیمارستان به علت اورژانسی بود قرار شد یه هفته یا زودتر به دستمون‌برسونه که اگه مشکل جدی باشه بریم برای روند درمان!

درنهایت در تاریخ۶ آذر۱۴۰۲ نتیجه آزمایشات نشون داد که مادرم مبتلا به یه تومور شده و این شد یه مسیر جدید و شروع موج های پرفراز و نشیب زندگی ما!!!

قبل از این موضوع و خبر اوضاع زندگی ما آشفته بود و این اتفاق تیر خلاصی شد که اون ساختمون نیمه مخروبه ایی که از زندگی مونده بود برامون تمام مخروبه بشه!!!

شاید اینجا فکر کنید که من زدم تو کانال غم و غصه و ناله و ناراحتی و گریه!!!

باید بگم که درست فکر میکنید ولی نه جلوی بقیه!

من بااین مسئله در وهله اول سعی کردم بعنوان یه امتحان الهی نگاه کنم که خدا قراره صبر و طاقت ما و خصوصاً من رو بسنجه

و در وهله دوم کوهی که من باشم و اونم جنسش از سنگ باشه جنسشو از سنگ هم‌سخت تر کرد و قبول کرد قراره روزهای سختی بگذرونند...

دروهله سوم...

اینو‌هم توی سخت ترین شبای زندگیم ثبت میکنم که بمونه که من بعداز۱۴سال اشک نریختن و سعی در حل کردن مشکلات با راه حل یه شب تو تنهایی خودمو دل رو به دریا زدم و گریه کردم...

تمام حرف های خورده،نخورده،ناراحتی هام،دل شکستگی هام،عصبانیت هام و تمام اون‌زمان هایی که گفتم گریه نکن و جای گریه بغض هامو مثل آب قورت دادم رو‌ فوران کردم و اشک ریختم شاید باورش سخت باشه ولی بعداز اون گریه من دیگه شوک عصبی نداشتم،دست وپاهام نلرزید،چیزی ته گلوم نبود،باری رو دوشم سنگینی نمی کرد،حالم خیلی بهتر شدو ته دلم احساس آرامش و آرومی خوبی داشتم حسی که انگار یه ندا می‌گفت آروم باش و سعی کن روحیه اتو‌حفظ کنی می‌گفت شکست خوردی هم خودتو نباز بلند بشو و باز تلاش کن!! زمانی می بازی که دست از تلاش کردن وجنگیدن برداری...

در وهله چهارم...

کارای غیرضروری رو گذاشتم کنار،دایره ارتباطم رو از همین نقطه محدود کردم و توجهی به قضاوت هام نکردم و ابداً با هیچکس اینو درمیون نذاشتم جز اینجا که مینویسم و هرکس میخونه اینارو که نمیدونم چه کسایی هستند خاموش،روشن و...:))

از اونجایی که این متن رو هر قسمتش بخاطر مشغلیات کاری توی بازده های زمانی مختلف نوشتم بنابراین چهارتا هدف بالایی رو اصل قرار دادم و یه برنامه فشرده همراه با یه روحیه فراجنگنده از خودم تصمیم گرفتم بسازم.

الان که دارم این متنو کامل میکنم به لحاظ جسمی خاکشیر شده و خسته ام ولی روحی کورسوی امیدی هست و یه نیمچه‌ روزنه ایی دست تکون میده بهم و میگه قوی بمون از این ها سخت تر گذشته ازاین ها سخت ترم پیش روته پس پاپس نکش و با دردات وهمه مشکلات زندگیت اوج بگیر و رشد کن...

طاقت میارم...:)

۵آذر۱۴۰۲

آخرین ماه پاییزه و سرمای استخون سوز جنوب خودشو داره بیشتر نشون میده داره میگه که زمستون نزدیکه و باید برای سرماو سه ماهه آخر سال ۱۴۰۲خودتونو آماده کنید.

دلم میخواد گله هامو بنویسم و تهش هم بگم که هنوز هستم و ادامه میدم حتی اگه زندگی محکم تر گلومو فشار بده حتی اگه سختی ها دوزشون بره بالاترو بدتراز این هم بشه!آره،همیشه یه بدتری وجود داره!

تو تصور آدم های عامه و اطرافم چه مجازی چه حقیقی من نماد تلاش و سخت کوشی هستم،به عقیدشون من کسی هستم که کم نمیاره محکم پای خواسته هاش میمونه و تلاش می‌کنه تا بهشون برسه سرش بره هدفش یادش نمیره!از۱۰۰٪شاید۴۵٪ از نظر خودم درست باشه!

ولی این زمستون نوید خبر دیگه هم داره برای من،میگه که کفش های آهنیتو‌باز بپوش که قراره این بار مصمم تراز قبل با سختی های قصه زندگیت بجنگی! دوروغ چرا هنوز زخم های نبرد های قبلی زندگی رو جسممه!هنوز هم هروقت کل روز رو میرسم خونه و کفش هامو در میارم زخم های پام رو از اینکه درد آب سرد اذیتش نکنه بدون نگاه کردن میشورم!با وجود همه این ها باز هم توکل میکنم،باز هم امید دارم،حتّی اگه مشکلی هم‌باشه میگم خدا مشکل میده که حلش کنیم و راهکارش هم تو خود مشکله! مشکلات درواقع آستانه صبر و تحمل مارو میسنجندواگه ما درشون شکست هم بخوریم تجربه امون‌رو‌بالاترمیبره!امّا این سری هم درجه مقاومتش باید بالاتر باشه هم آستانه تحمل شکست و هم سازگاریم باشرایط رخ داده باید بیشتر باشه!

من آدم جازدن نیستم،هیچوقت هم زیر بار مشکلات فرار نکردم فقط اینکه برای این مسئله باید خودمو بسنجم و چندباری زخمی بشم تا بتونم نقشه راهمو‌پیدا کنم...

نوشتن برام سخته چون نمی‌دونم از کجا باید بگم و چطور باید شروع کنم،چون‌همه چیز اونقدر سخت و سریع گذشت که خودم‌هم در شوک موندم امّا...

شاید بیشتر بنویسم و بگم...