اولین سال معلمی و مهر ماه ۱۴۰۳
یک ماه از سال تحصیلی و شروع مدرسه ها گذشت،یکماهی که مسیر صاف و هموار نبود نمیدونم که چطور به این سرعت افتاد تو سراشیبی و گذشت ولی گذشت دیگه!
حقایق رو فقط خودم و خودم میدونم و عملاً اجازه ندادم حتّی نزدیکترین آدم های زندگیم بفهمند یا متوجه بشند؛
نمیدونم عملکردم چطور بود و زیاد هم سخت نگرفتم به عملکرد خودم چون من بخاطر امتیاز و چهار تا کاغذ پاره نوشته شده لوح تقدیر و یه حقوق اضافی نامی مثلاً یا تشویق فلان جایگاه فلان اداره شهر معلّمی رو انتخاب نکردم که چشم انتظار اینا باشم آخرین اولویتم خیلی وقته که پیامک پایای بانک ملی شده؛
اگر به اینا بود می رفتم دنبال علاقه واقعیم چون حتی این چیزا تو اولویت هایی که دارم هم جایی نداره،حتّی ته لیستم هم نیست...
اگه علاقه ام اینجا نبود می رفتم دنبالش اونقدر همه جا رو میگشتم تا به هدفم برسم و علاقه امو پیدا کنم؛ همونطور که برای موندن آدم هایی که دوستشون دارم تلاش می کنم و اگر نشه می سپرم به دست زندگی...
شاید من،تو دنیای دیگه دوست داشت یه تولیدی لباس داشته باشه، یا حتی یه فروشگاه دار بشه! شاید هم میخواست ادبیات بخونه و شبانه روز بنویسه اونقدر بنویسه که هرچی کاغذ و قلمه تو دنیا تموم بشه،یا اینکه بره تو دنیای کیک و شیرینی به دنیای شیرینی ها جون بده و طعم های جدید بسازه...
شاید منِ دانشجوی ترم سه، چهار تا اون زمان شوق دوره دانشگاه رو داشت ولی الان هدفش اینا نیست...
هیچزمانی برای رسیدن به این چیزا تو حیطه معلمی تلاش نکردم چون تهش قرار بود چی بشه؛ هزار تا لوح تقدیر تو زندگیم گرفتم چه تأثیری تو کیفیت زندگی برام گذاشت!
صدبار تشویق شدم کجای این مشکلات و مسائل بدردم خورد...
هزاران بار هم حس سرخوردگی و شکست داشتم...
صدها هزار بار تجربه تلخ از دست دادن و تلاش های بی نتیجه وناامیدی داشتم...
میلیون ها بار احساس کردم بدرد هیچی نمیخورم و هیچ کاربردی ندارم و هیچ دستاوردی بدست نیوردم و یه آدم بی خاصیتم(واقعاً هم همین بود)ولی هروقت اینو میگفتم با سیلی از جمله جمله:
تو کمالگرایی روبرو می شدم!
و مدت زیادی حس کردم آدم نخواستنی هستم...
و سعی کردم یه سد بین خودم و همه بسازم و توروابط دوستانه ام حد اعتدال رو نگه دارم...
بنابراین سکوت کردم دیگه نگفتم که کلمه کمالگرایی بودن رو نگیرم، این حس رو تو خودم نگه داشتم و سرکوبش کردم؛ گذاشتم فقط خودم وخودم بدونیم و بقیه هم خیال کنند کمالگراییه...
من روز های پرچالش و سخت زیادی گذروندم و این یک ماه هم به هر طریقی بود گذشت...
+مهر۱۴۰۳
_سال آخر تربیت معلّم
_ مصادف با اولین سال معلّمی...
اینجاقراربودفقط دفترچه ثبت ساعت مطالعه باشه وفقط برای یکسال باشه امابعدازیکسال ترک کردن اینجابی معرفتی بودپس شددفترچه ایی برای ثبت حرف هاوخاطراتم وحالاتازمانی که هستم خاطراتم رومینویسم:)