از آذرِ ۱۴۰۴ :)
الان که دارم اینو می نویسم روی نیمکت به پارک نشستم و منتظرم ساعت۷ بشه و برم ثبت نام آزمون ارشد هفته ای که گذشت با از دست دادن آقاجونم شروع شد و آذر ماه رو با شلاق های خشکش بیشتر درد ناک کرد، صدای ازدحام و شلوغی شهرو حرکت مردم بهم یادآور میکنه که زندگی جریان داره حتی اگه آدم های عزیز زندگیمون از بینمون برند، تو دست بعضی از آدم ها دسته گله تو دست بعضی از آدم ها هدیه هست به خریدن هدیه برای مامانم فکر میکنم هفته پیش قرار بود به شبی مثل امشب با حسین غافلگیرش کنیم ولی زندگی خودمون رو غافل گیر کرد، هفته ای که گذشت به تقاص مجازی شدن هفته پیش مدرسه سخت درگیر کلاس و مدرسه شدم طوری که زنگ تفریح ها هم به کمک به بچه ها یا تصحیح تکلیف و کتاب ها و برنامه زنگ بعد مشغول بودم، چشم رو هم گذاشتم شد چهارشنبه! چهارشنبه هم یهو گفتن مجازی هست با اینکه امسال تصمیم داشتم برای روز مادر مادر های کلاسم رو به اتفاق بچه ها غافلگیر کنم بنابراین دوشنبه بهشون یه برگه دادم طراحی کردند و بعد هم تصمیم گرفتم همینطور حین انجام هر حرفی ته دلشون هست یا حسشون رو به مادر هاشون بگن، که گرچه امروز قرار بود یه فیلم دیگه بگیرم ولی قسمت نشد فقط شانس آوردم که داشتم از قبل کلیپ و همین رو ادیت زدم از واکنش و بازخورد بعضی مادر ها که نسبت بهم داشتند خوشحال شدم و براشون خیلی ارزشمند بود ای کاش حضوری بودیم چهارشنبه رو حداقل که این دست سازه ها رو همین امروز تقدیم به مادر ها می کردند با این حال همین هم که تونستم آماده کنم و سندی بفرستم و حس واقعیشون نمایش بدم ارزشش رو داشت، ولی برای مادر خودم؛ میخواستم هدیه بگیرم و بهش بدم و امشب برنامه ای داشتیم که اینطوری شد این هفته و رفتن آقاجون بیشتر و بیشتر بهم یاد داد که هیچکس از حتی یک دقیقه دیگه خبر نداره!!!چه اون کسی که موفقه چه کسی که حالش خوبه و یک اتفاق ساده ممکنه تمام برنامه های شمارو بهم بزنه!!! گریه ام در نیومد با اینکه به بغض سنگین چسبیده بود ته گلوم مثل همیشه گریه ام نگرفت و شدیم همون نازی که سرشو بالا میگیره و میگه بهم تکیه بدید من طوریم نیست... حتی وقتی عزیز هم گریه کرد و دستم رو گرفت گریه ام نگرفت وقتی حتی همه ناراحت بودند اشک من در نیومد فقط بعضی سنگین تر شد و بارش بیشتر چسبید به گلوم... همه چیز میگذره! رفتن هم بالاخره جزئی از سرنوشت هر آدمی هست دیگه! قرار نیست همه آدم ها را تا آخر عمر نگه داریم کنار خودمون که!!! هرچیزی پایانی داره حتی آدم ها... از مدرسه بگم یکم اوضاع این شرح حال بعد از چند مدت نوشتن بهتر بشه همش شد نامه جدایی لیلی مجنون و غم که!!! مدرسه و بچه های دوم ج خیلی خوبه:) این جای سال و این برهه زندگی درسته که حرص میخورم بابت یاد نگرفتن بچه ها، فشار تدریس و کار ها زیاده، چالش های دانش آموز هست والدین هست و کلی مسائل عمیق و سطحی و کوتاه و بلند دیگه ولی بچه ها و دنیاشون خوشه اینکه دوستم دارند بعضی هاشون هوامو دارند و براشون عزیز هستم حالمو خوب میکنه حداقل اینکه مهم هستم، دیروز هم دانش آموزای پارسالم که الان شیفت مخالف ما هستند و کلاس چهارم هستند، به رسم هر بار تعطیل شدند هجوم آوردند طرفم و بهم روز مادر روز تبریک گفتند یکیشون گفت تو تا همیشه مادر و معلم ما میمونی حتی اگه بزرگ بشیم، با اینکه این روز رو برای خودم نمیدونم ولی تبریک باحالی بود! امروز هم دانش آموز دیگه ام ویس فرستاده و بهم تبریک گفت آخرش هم گفت که تومادر دوم منی:))) بهم میگن معلم ما مثل یه تنه درخت محکم و سرسخته شاید ظاهرش اندازه تنه درخت نباشه زورش هم همینطور ولی همیشه تلاش میکنه حال مارو خوب نگه داره و همینقدر که این رو بهم مستقیم میگن برام ارزشمنده! از خونه و خانواده هم مثل همیشه گله مند هستند سر کم غذا خوردن و سالم نخوردن و حتی همین امروز هم بحث شد و گفتند که اصلا به فکر خودت نیستی، راست میگن راستش ولی خب حقیقت رو نباید اینقدر مستقیم بگن😅 دیگه اینکه یه آزمایش خون دادم هفته گذشته و خانمی که میخواست نمونه بگیره اینقدر مچدستم رو فشار داد و هی حین نمونه گیری میگفت حالت بد نشه و غش نکنی و... که موقعی که تموم شد حس کردم همه خون ها تو شیشه ریخته شده آخر هم گفت رگت پیدا نشد و خونی نداری؛ بنده خدا کل انرژی روزش سر گرفتن خون از من رفت! این هم معضل آدمی که خون نداره و خیلی لاغره😄... این هفته جوابش اومد با اطلاعات خودم بررسی کردم ظاهراً همه چیز در جای خودش درست بود و مشکلی نبود فقط ویتامین ها لب مرز بود و آهن نبود و کم خونی و پلاکت خون پایین که شاید من اشتباه فهمیده باشم ولی خب بررسی دقیق تر را می دم دست دکتر که انجام بده؛ شاید فرق کنه. دیشب خواب دیدم یه پاتیل بزرگ آش رشته دارم و هوا هم خنک و هوای بعداز بارونه روی یه سِکُنچه یا (سکو) نشسته بودیم با داییم که ۱۰سال پیش رحمت خدا رفته اون داشت چایی و قند میخورد و منم با پاتیل آش رشته اومدم گفت نازی این آش رشته فقط برای من و تو هست بعد هم خندید و بعدش بیدار شدم دیدم۴:۳۰ صبح هست و باید آماده بشم برم مدرسه ؛ تعبیرش رو نفهمیدم چی شد ولی همون ظهرش خبر دادند که آقاجون رحمت خدا رفته شاید هم این تعبیرش بود چون از شب قبلش هم دلهره و استرس عجیبی داشتم... گمونم تا اینجا بس باشه هروقت دیدم نیاز به حرف زدن دارم بازم مینویسم...
اینجاقراربودفقط دفترچه ثبت ساعت مطالعه باشه وفقط برای یکسال باشه امابعدازیکسال ترک کردن اینجابی معرفتی بودپس شددفترچه ایی برای ثبت حرف هاوخاطراتم وحالاتازمانی که هستم خاطراتم رومینویسم:)