۶ روز مونده تا آزمون ارشد!

فقط ۵-۶ روز تا کنکور ارشد مونده و من، به جای اینکه بشینم کتاب باز کنم، خودمو درگیر هر کاری کردم غیر از درس خوندن!

البته نه اینکه نخوام بخونم‌ها... هر بار با خودم گفتم «خب نازی، از امروز شروع می‌کنیم»، دقیقاً همون موقع زمین و زمان دست به دست هم دادن که شروع نکنم! یه روز کار مدرسه، یه روز مراقبت امتحانات، یه روز کلاس، یه روز یه مسئله خانوادگی، یه روز مریضی... خلاصه انگار کائنات با هم جلسه گذاشته بودن که این آدم دو‌پای دائم الدرگیر سمت کتاب نره!

وسط این همهمه، هم اداره همون وقت ثبت نام که ما روانشناسی زدیم و کلی خونده بودیم و حی وحاضر،لطف کردند یه بخشنامه جدید دادن و ما هم مجبور شدیم موقع ویرایش ثبت‌نام، رشته رو عوض کنیم. حالا نه اینکه عاشق رشته جدید باشم... نه! صرفاً گفتم آدم تا ارشد نخونه که نمی‌میره، حالا همینم باشه! باید انجامش بدم زیر سنگ شده همین امسال!!!

ناگفته نمونه، دو سه هفته پیش کنکورهای پنج سال اخیر علوم تربیتی رو یه نگاهی انداختم. البته «نگاهی انداختم» رو خیلی جدی نگیرید! بیشتر در حد آشنایی با قیافه سؤال‌ها بود تا مطالعه!

همکارم هم برای اینکه دلم نشکنه می‌گفت: «بالاخره شما پیش‌زمینه داری، دانشگاه این چیزا رو خوندی.»

منم فقط لبخند می‌زدم... پیش‌زمینه کجا، خوندنِ واقعی کجا؟! انگار دارم خودمو دلداری میدم.

حالا این چند روز باقی‌مونده هم که برنامه‌ام از خود کنکور شلوغ‌تره! صبح تمرین، بعد کلاس حفظ و صبح روزهای زوج هم مراقبت امتحان نهایی، بعد کلاس... تازه اگر وقتی هم بمونه، خودمو می‌شناسم؛ من آدم دقیقه نودی هم نیستم، من کلاً آدم درس خوندن و برنامه ریزی دقیقه نودی نیستم! مگر اینکه یکی یه پس‌گردنی اساسی بزنه یا معجزه‌ای رخ بده که آخرش دانشگاه شهر خودمون قبول بشم. البته ارشد دولتی که این رشته رو نداره تا جایی که می‌دونم، همون آزاد یا پیام‌نور هم برای من فعلاً غنیمته! اگر آوردم!!!!( از خودم ناامیدم:) )

خلاصه که این روزها، بیشتر از اینکه نگران کنکور باشم، دلم می‌خواد زودتر برگزار بشه و پرونده‌ش بسته بشه. این بلاتکلیفی از خود آزمون خسته‌کننده‌تره... خسته بودم از همه چیز یک طرف این هم یک طرف دیگه!

البته از اون کارهایی که نباید هم کردم...

نیت کردم، دعا کردم، استخاره گرفتم!( چرا باید وقتی تلاش نکردی اینطور کنی آخه نازی!)

نتیجه‌اش هم این بود که گفت: «با وجود سختی‌ها، خیر در آن است.»

حالا موندم به «خیرش» فکر کنم یا به «سختی‌هاش»!

الان ای الحال...

توکل به خدا.

این هفته هم می‌گذره، کنکور هم برگزار میشه، نتیجه هم هر چی باشه بالاخره میاد.( امیدوارم هیچی تغییر نکنه!)

منم فقط امیدوارم آخر این قصه، هر اتفاقی که می‌افته، همون چیزی باشه که واقعاً به خیر و صلاحه؛ حتی اگر الان نفهمم چرا!

:)

۱۴۰۵/۰۳/۲۹

امروز اولین تجربه مراقبت آزمون سمپاد و فرزانگان رو داشتم، صرفاً جهت اینکه ثبت کرده باشم و کاری متفاوت تو خرداد ماه انجام داده باشم و همش غم و غصه نباشه.

من دارم تمام تلاشمو می‌کنم که به زندگی ادامه بدم و با غم از دست دادن ها کنار بیام قرار نیست همه آدم ها تا آخر عمر کنارم باشند و من باید ذهنم و خودم این موضوع رو درک کنه و بدونه!

۱۴۰۵/۰۳/۲۹

۱۴۰۵/۰۲/۰۶

امروز ۲۳ ساله شدم.

این تاریخ رو جهت این ثبت کردم که یادم بمونه امروز۲۳ ساله شدم و با عدد رند۲۲ و تک تک روز های پر فراز و نشیبی که داشت خداحافظی کردم و به عدد فرد جدیدی که قراره سن امسالم باشه درود گفتم و شروع شد؛

هدیه تولد امسالم که مساعد شد با هفتمین روزِ نبود دایی رضا صرف مراسم هفتم دایی شد که یادم نره شروع ۲۳ سالگی با نبود دایی بود:)،

۱۴۰۵/۰۱/۲۷

این تاریخ رو صرفاً جهت این ثبت می‌کنم که یادم نره؛

در تاریخ ۱۴۰۵/۰۱/۲۷

دایی رضا بعد۴۷ روز مراقبت در بیمارستان به رحمت خدا رفت...

:)

از این متن به بعد و امسال سال کنار اومدن با از دست دادن عزیزی که کنارم بوده هست و تحول سوگ و سوگواری کردن!