بالاخره باید از یک جایی شروع میکردم...
آدم بالاخره از یک جایی باید شروع کند، مگر نه؟
اما اینقدر اتفاق پشتِ سرِ هم افتاده، اینقدر روزها بیوقفه از روی هم گذشتهاند که واقعاً نمیدانم از کجا بگویم؛ از کدام روز، از کدام درد، از کدام خاطره.
چطور بنویسم؟
از کجا شروع کنم؟
نوشتن در وبلاگ برای من شبیه نوشتن در هیچ جای دیگری نیست. مثلاً در تلگرام، اگر میخواستم از آنچه گذشته بنویسم، چند عکس میگذاشتم و زیر هر کدام سه چهار خط توضیح مینوشتم و تمام؛ اما اینجا قصه، قصهی سه چهار خط نیست. حتی یک خط هم من را راضی نمیکند. اینجا باید روایت کرد، باید نفس کشید، باید از میان همهی این روزها عبور کرد تا رسید به امروز.
آخرین باری که اینجا نوشتم، اگر اشتباه نکنم، آذر ۱۴۰۴ بود؛ روزهایی که هنوز مدرسه برقرار بود و پاییز آرامآرام از راه میرسید.
همه چیز آرام و قشنگ که نه... اما خوب بود.
اگر بخواهم با امروز مقایسهاش کنم، همان روزها ده هیچ از امروز جلوتر بودند.
انگار از دیماه سال گذشته به بعد، همه چیز از هم پاشید؛ طوری که دیگر هیچوقت به روال قبل برنگشت.
هنوز هم حرف زدن برایم سخت است.
هنوز هم به سختی ادامه میدهم و فقط سعی میکنم کارهایی را که همیشه انجام میدادم، دوباره از سر بگیرم؛ البته اگر شرایط اجازه بدهد و باز هم ماجرای تازهای سر راهم سبز نشود.
حالا از کجا بگویم؟
از اسفند که داییام در جنگ آسیب دید و چهلوهفت روز تمام، زندگیمان بین بیمارستان، دعا، دلهره و امید گذشت؟
از ماه رمضان که چشمهایمان همیشه خیس بود و دلهایمان لبریز از ترس؟
از روزهای سال نو که به جای سفر و شادی، سهممان جاده بود و بیمارستان و مطب دکترها؟
یا از اواخر فروردین، وقتی دایی برای همیشه مهمان خدا شد؟
از مدرسهی مجازی بگویم؟
از روزهایی که ادامه دادن در آن شرایط، شاید سختترین کاری بود که تا آن روز انجام داده بودم؟
هنوز هم نمیدانم چطور توانستم دوام بیاورم.
لبخند زدن، امید دادن، انگیزه ساختن برای دانشآموزها، وقتی خودم از درون در حال فروپاشیدن بودم، کار سادهای نبود. هر روز باید خودم را جمع میکردم تا بتوانم برای بچهها همان معلم همیشگی باشم؛ در حالی که درونم پر از آشوب، دلتنگی و اضطراب بود.
یا از روزی بگویم که عدد ۲۳ روبهرویم قرار گرفت؛ سنی که با گریه، دلتنگی و هفتمین روز نبودن دایی آغاز شد.
بعد از مدتی، آرامآرام یاد گرفتیم حقیقتی را که هیچوقت دوستش نداشتیم، بپذیریم؛ اینکه زندگی جریان دارد، چه با آدمها و چه بدون آنها. مرگ هم بخشی از زندگی است و هیچکس تا ابد کنار ما نمیماند، هرچقدر هم که دوستش داشته باشیم.
اما اگر همهی این تلخیها را کنار بگذارم، یک حقیقت دیگر هم وجود دارد...
من راکد نماندم.
درس خواندم.
تدریس کردم.
آموزش دیدم.
کتابهای مختلف خواندم.
کتاب نوشتم.
مقاله نوشتم.
در کلاسهای مختلف شرکت کردم.
در کارم مسئولیت تازهای پذیرفتم.
فقط یک فرق با گذشته داشت...
گاهی وسط همهی اینها، تنهایی گریه میکردم.
غمگین میشدم.
دلم میشکست.
اما دوباره اشکهایم را پاک میکردم و سرِ کارم برمیگشتم.
این چند ماه، قصهی ادامه دادن بود؛ نه بیدرد بودن.
دیگر مثل گذشته نیستم.
دیگر نمیتوانم ادعا کنم محکمم.
روح و روان آدم هم گاهی زخم برمیدارد؛ زخمهایی که دیده نمیشوند، اما هر روز با آدم راه میآیند.
حالا تقریباً شش یا هفت ماه از آخرین باری که اینجا نوشتم گذشته است و باور دارم آنچه نوشتم، فقط نیمی از اتفاقات این مدت بود.
بقیه یا آنقدر سخت بودند که ذهنم ترجیح داد فراموششان کند، یا آرامآرام حل شدند، یا شاید آنقدرها بزرگ نبودند.
شاید هم، به قول یکی از عزیزان، ما در این مسیر پوستکلفتتر شدهایم؛ سنگ خوردهایم و یاد گرفتهایم با زخمهایمان هم راه برویم.
بعد از تمام شدن مدرسه و تمام شدن مراسم دایی، تمام تلاشم را کردم که در یک گوشه نمانم.
دوباره ورزش را شروع کردم.
کتابهای زیادی خواندم و هنوز هم میخوانم.
کارهای خانه را جلو بردم.
کارهای مدرسه را انجام دادم.
در حوزهی هوش مصنوعی محتوا ساختم.
آموزش دیدم.
زبان خواندم.
بیشتر گوش دادم تا حرف بزنم.
دوباره حفظ قرآن را از سر گرفتم.
همهی اینها فقط برای یک هدف بود...
اینکه برگردم به �منِ سابق�.
گرچه میدانم دیگر هیچوقت نازیِ قبل نمیشوم.
اصلاً نازیِ قبل کجا و این نازی کجا؟
این نازی، شکنندهتر شده است.
کمتر دلش میخواهد حرف بزند.
بیشتر دوست دارد خودش را غرق کار کند.
توی خندههایش غم پنهان شده.
موهایش زودتر از سنش سفید شده.
خورد و خوراکش به هم ریخته...
در عرض ۶ ماه گذشته عددش۱۰ کیلو کم شده!
اما هنوز دارد تمام تلاشش را میکند که زندگی کند.
از آزمون ارشد گفته بودم؟
فقط یک هفتهی دیگر مانده است.
اگر شرایط اجازه بدهد، میروم و امتحانش را میدهم؛ هرچند شاید به اندازهی یک نخود هم آنطور که باید برایش نخوانده باشم.
نه اینکه نخواسته باشم...
هر بار خواستم شروع کنم، گرهای افتاد.
اول گفتند از آموزش ابتدایی نمیشود روانشناسی خواند و تمام منابعی که خریده بودم، کنار رفت.
بعد اسفند از راه رسید.
بعد فروردین و اردیبهشت و مدرسهها...
تنها کاری که توانستم انجام بدهم این بود که در خرداد، یک دور و نیم سؤالهای کنکور ده سال اخیر علوم تربیتی را بررسی کنم و چند آزمون بدهم.
میدانم کافی نیست.
کسی که کتابهای اصلی را نخوانده باشد، خوب میداند چقدر دستش خالی است.
فقط میخواهم این آزمون را بدهم و تمام شود.
تهِ دلم هم میدانم اگر قرار باشد ادامه تحصیل بدهم، احتمالاً دانشگاه شهر خودمان را انتخاب میکنم؛ چون برای رشتهای که مدنظر دارم، دانشگاه دولتی ندارد و باید به غیرانتفاعی اکتفا کنم.
با این حال، باور دارم هرچه پیش بیاید، خیر و مصلحت خداست.
فقط دوست دارم امسال، هر طور شده، دوباره دانشجو شوم.
دانشجوی ارشد البته!
راستی...
این مدت، من و چند نفر از دوستانم یک کتاب در حوزهی معلمی نوشتیم که خوشبختانه مجوز چاپش هم صادر شده و همین برایم انگیزهی بزرگی شد.
از طرف دیگر، به پیشنهاد یکی از ناشرها، نوشتن یک کتاب دیگر را هم شروع کردم.
او بعد از خواندن نوشتههایم گفت قلمم را دوست دارد و حتی گفت سبک نوشتنم او را یاد طاهره ایبد میاندازد.
شاید نداند، اما همان چند جمله، امید زیادی در دلم کاشت.
یکی از بزرگترین آرزوهایم همیشه این بوده که روزی کتابی بنویسم و نامم روی جلدش باشد.
حالا ویرایش دوم داستان را فرستادهام.
گفت خوب است، اما باید آن را گسترش بدهم و به حدود هفتاد یا هشتاد صفحه برسانم.
این روزها مدام به این فکر میکنم که چطور میشود یک داستان پنج صفحهای را آنقدر جان داد که تبدیل به یک کتاب شود.
امیدوارم بتوانم از دلش قصهی خوبی بیرون بیاورم.
اولین کتابم، که دربارهی معلمی است، مجوز چاپ گرفته و بهزودی منتشر میشود.
دومی را هم، اگر خدا بخواهد، تا پایان تابستان تمام میکنم تا برای چاپ آماده شود.
من به خاطر دایی، و به خاطر قولی که به او دادم، ادامه میدهم.
قول داده بودم درس بخوانم، کم نیاورم و تلاش کنم.
هنوز هم پای همان قول ایستادهام.
فقط امیدوارم زندگی، اگر قرار است سیلی بزند، کمی آرامتر بزند؛ یا دستکم میان این همه سختی، گاهی هم فرصتی برای نفس کشیدن به آدم بدهد.
هرچند میدانم زندگی سراسر آسانی نیست و شاید همین سختیها هستند که آدم را میسازند.
در هر حال...
من زندهام.
و باید زندگی کنم.
چون فقط یکبار به دنیا میآیم و فقط یکبار فرصت زندگی کردن دارم.
تکراری در کار نیست...
عنوان دیگه ای ذهنم نرسید فکر میکنم این تیتر گویا ترین تیتر باشه؛ که بنویسم:
از پاییز۱۴۰۴ تا امروز[۱۷ تیر۱۴۰۵]
باز هم می نویسم( گرچه هر وقت اینو میگم برعکس میشه و میره تا ماه ها بعد یا چندین هفته بعد ولی باز می نویسم شاید روزی زودتر اومدم و نوشتم مثل گذشته که همه چیز رو با جزئیات می نوشتم:) )