خاطرات محل خدمت"دومین دیدار"

 عنوان رونمیدونستم چی بایدباشه چون اونی که توذهنم بودطولانی بودوعنوان نمی شددیگه فلذافعلاًمحل خدمت باشه کم کم اسمشم میگیم=) یه جاهم بازشدتو آرشیوهاخاطرات محل خدمت که فکرنکنم الان لازم بشه میره برای3سال دیگه که تموم بشم!واز اونجاوچالش هایی که قراره پیش روم باشه بنویسم وامّاازهرچه بگذریم سخن دوست خوش تراست... این خاطره مربوط به8دی ماه1400هست امّاچون اینجانب اونقدر گرفتارشدم که نشدبیام الان ثبت شده پس اگرتاریخ ثبتش باتاریخی که اینجا نوشتن فرق داره به این دلیل هست. من تاحالادوباربه محل خدمتم رفتم یه باروقتی فرمای استخدامی بودویه بارهم الان که کارای بیمه بودباردوم قراربودشهرهم بگردم و آشنا بشم باهاش امّاچون باباکاری براش پیش اومدوقراربودرراه بریم سرزمین نشدوناکام موندم:"(ولی جدی خیلی تودلم هست حیف راهش دوره ووسیله نیست والادوست داشتم بیشترببینم اونجا روبالأخره قراره8سال موندگاربشم کم نیستا.... این بارکه رفتیم برای کارای بیمه بودقراربودبیمه ام دیگه تحت تکفل بابام نباشه وبیمه خودم باشم! پیش ازاینکه راجع به کارابگم میخوام درباره محل خدمتم بگم،محل خدمتم2ساعت ونیم باشهرمحل زندگیم فاصله داره مثل اسمش دورهست(راهنمایی😉)که اگرماشین باسرعت سریع بره اینقدره واگریواش باشه 3تا3ساعت ونیم پس باتوجه به این هابعدازصحبت هایی که توی خونه داشتیم وداشتم باخونواده قرارشدبعدازاینکه اینجاتحصیلاتم تموم شدوفارغ التحصیل شدم که برم محل خدمت برای تدریس ازاینجا که هستم برم وبرم اونجابمونم یه طورایی زندگی توی یه شهرجدیدبا آدم های جدیدوخونه جدیدوکلی جدیدهای دیگه که حالانمی دونم.... گرچه سختی داره امّامن دوست دارم این سختی هارووچون قسمتم بوده دلم نمیخوادتغییری ایجادکنم!این ازاینجاکه فعلاًهمینقدر نوشته بشه بریم سرداستان حرکت کردن واتفاقات مسیر! ماماشین نداریم اینوفکرکنم قبلاًهم گفتم یعنی داشتیم:)ولی فعلاًبنابرمشکلاتی نداریم پس این دوبارجفتش روباوانت عموم رفتیم برای انجام کاراخیلی هم خوش گذشت وبرام خاطره شدوصدبارهم برگردم به گذشته میگم حتماًباوانت بریم ساعت 4صبح بعدازنمازو برداشتن مدارک وسایرالزامات دیگه خواستیم عازم حرکت بشیم که دیدیم نم نم بارونه ازطرفی هواهم خیلی تاریک بوددیگه گذشت تاشدساعت5:45دیقه تواین موقع صبحونه روتصمیم گرفتیم توخونه بخوریم ومعطل نشیم توراه ولی همچنان شب بود:/...البته زمستون هاطبیعیه این موردواگر بارونی باشه هواوابری تاریک تره خلاصه ساعت تقریباً5:50صبح بودکه باذکرسلام وصلوات وهمراه بامدارکم رفتیم اولش که نم نم بارون آروم بودهواشناسی گفته بودقراره بارون بیادولی فکرکنم کم کم که ازشهر خارج میشدیم بارون نبودچون طبق بر آورد هایی که داشتم توی محل خدمت من ظهرسامانه میومد(بیاهواشناسم شدیم رفت😂😅)اوّل ماشین رو چک کردوانت سری قبل هم دچاراشکالاتی بودخصوصاًتومسیرولی خوب کارکردالانم قبل از هرچیزی گفتم برف پاکن روچک کن اگرخراب باشه محاله حرکت کنین بارون بگیره نمیشه شیشه روببینی خطرناکه خلاصه برف پاکن هم درست بودوماشین هم روشن شداوّل رفتیم سمت پمپ بنزین برای بنزین توماشین هم ناجورسردبودطرف ماهواسردنمیشه نمیشه نمیشه اگربشه سرمای استخون سوزمیشه خواستم بخاری ماشین روروشن کنم که یهوکولرروشن شد😶بابام هم امتحان کردونشدکه بشه دیگه بیخیالش شدیم وگفتیم راه روتحمل می کنیم تاازشهرخارج بشیم ساعت6:45شدورفتیم به سوی شهرستان توراه باباازهرچی میگفت ازخاطرات سربازیش که60هزاربارتوخونه برام تعریف کرده بودوبهترازخودش بلدبودم تابچگیش ورانندگی باعموش وجریان درس خوندنش و...منم تمام وکمال گوش میدادم وتوجه میکردم انگارکه همه رواولین باردارم میشنوم واون قبلی هم من نبودم که شنیدم!!! توماشین زیاداهل حرف زدن نیستم همیشه ازمناظربیرون لذت میبرم و موسیقی که هست انگاردیدن ماشین وجاده برام لذت بخش تره ولی بابامیدونست ومدام سئوال میپرسیدکه منم حرف بزنم😅!!!! توجیه اش هم این بودکه راننده اول صبح خواب آلود هست کمک راننده بایدحرف بزنه ومراقب باشه تو اینجا سایلنت نشستی منم ازدیشب2ساعت خوابیدم خوب چطورالان توی این هوای سردماشین وسکوتش ضبط هم خرابه عموتم که آهنگ گوش بده نیست که درستش کنه منم فلش دارم ولی ضبط خرابه چطورحالاهم سرحال باشم هم خوابم نبره!سخته پس بایدتا زمان رسیدن حرف بزنیم خواستم بگم باباماشینوبده من برونم یادِ آزمون شهری افتادم که هنوزندادم وقراره بعدازپایان ترم که تموم شدپیگیرش بشم!!!:")پس سکوت پیشه کردم ولی لذتی که تورانندگی توجاده هست خیلی خوبه اینویه گواهینامه نگرفته که فقط آیین نامه داده وبقیش مونده میگه:")))) منم مثل خودش حرف میزدم شایدتوبین حرفام تمام اتفاقات رومیگفتم جریاناتی که یه زمانی بایدبهش میگفتم ولی یادم رفته بودجریاناتی که تاریخ انقضاء شون گذشته بودهرچی تاسکوت ماشین شکسته بشه!!! ساعت8صبح بوددیگه خبری ازاون بارون نبودماازشهرستان هااهرم وچندشهرستان وروستای دیگه گذرکرده بودیم وکمی مونده بودتابه خورموج برسیم جاده خیلی قشنگه اصلاًشایدبرای بقیه هیچ زیبایی نداشته باشه امّابرای من قشنگه اونقدرکه ازش فیلم گرفتم یادگاری نگه دارم نه یکی چندتا!!!!حیف حافظه گوشیم یاری نکردکه بیشترثبت کنم خواستم عکس هم بگیرم نشد!!!😅 به شهرستان علم وادب رسیدیم؛واردشهرشدیم وازاونجاهم گذرکردیم هنوز مونده تابه محل خدمت برسیم😁خیلی دوره بعدازاین مقصدمقصدبعدی جایی بودکه از اولش که واردشدیم زمین های کشت تماته(گوجه فرنگی)بودتا آخرش حتّی کناراسم شهرستان هم عکس تماته(گوجه) زده بودتعدادی ازکشاورزهای هرزمین هم مشغول جمع کردن حاصلاشون بودندزمین الف ایناوماهاهم بودولی فاصله داشت درواقع ازیه جاده دیگه میخوردنیم ساعت الی45دقیقه توراه بودیم که کم کم داشتیم به محل خدمت نزدیک میشدیم ساعت تقریباًطرفای9صبح بودقبل ازورودبه شهریه شهربودکه جزوهمون شهرستان بود ولی قبلش بودبرای اون هم نیم ساعت راه بودکه شد9ونیم وواردشهرستان شدیم وبه مقصدرسیدیم حالابایدیکراست میرفتیم اداره کل آموزش وپرورش شهرستان راهشوچشم بسته بلدبودم بدون اغراق میگم!!اصلاً آدرس های اینجاروسریع ترم یادگرفتم تاشهرخودمون علتشونمیدونم بابام میگه ازعلاقه هست شایددرست بگه!شایدم دلیل دیگه ایی باشه شهرتقریباًشلوغ بودطبق قولی که داده بودقراربودبریم بگردیم شهررومنم رودورذوق وکنجکاوی وخوشحالی وقتی میگم ذوق ومینویسم یعنی واقعاًذوق ها😄من درمواردنادرخوشحالی وذوقم رونشون میدم😅!!! خلاصه رفتیم توی آموزش وپرورش ووارداداره شدم اول گفتم برم پیش آقای میم که سلام واحوال پرسی داشته باشم و تشکر کنم واگرکسری مدارکی هست کاملش کنم آقای میم سری پیش خیلی زحمت کشیدندوکارای استخدامیموانجام دادنددستش دردنکنه از برخوردخوب مردمشون واخلاق خوبشون وراهنمایی هاشون هرچی بگم کم گفتم تااینجاحتّی ازنزدیک ترین آدم های زندگیم هم هواموبیشترداشتندوهمین باعث میشه بگم خدایادرسته راهش دوره درسته ازخونواده ام دورمیفتم درسته سخته ولی خودت هواموداری من وتوباهم باهمه اون قولایی که دادم وقراره عملیشون کنم!!! بعدهم خودِ آقای میم زحمت کشیدندوراهنماییم کردندکه برم بخش امورمالی قسمت بیمه پیش آقای ح که تلفنی هماهنگ کرده بودم ازقبل چقدر خلوت بود آموزش وپرورششون😅برعکس اینجاکه همیشه شلوغه وهیچوقت وقت نیست وارداتاق شدم کسی نبودفقط دری دیگه بودکه فهمیدم یه اتاق دیگه هست امّاواردنشدم گفتم شایددرست نباشه برم منتظرموندم 5دیقه بعدیه آقای قدبلنداومدوبعدازسلام واحوال پرسی ومعرفی خودم گفتم تماس گرفته بودم ازبوشهروگفتیدبیام وگفت خیلی خوب اومدی خیلی وقته منتظری؟!گفتم تقریباً5دیقه!!! سرشوبه نشونه تأییدتکون دادوگفت پس باچه خانم معلّم وقت شناسی روبه روهستم!!معلومه که خیلی روزمان حساسی!بیاتوکه بریم برای کارای بیمه همکارصفرکیلومتر!!!(یه استپ بزنم قبل ازاینکه بخوام بقیشوبگم این مدت صفرکیلومتر؛جوجه معلّم؛معلّم کوچولو؛و...همه روشنیده بودم حتّی بچه دانشجووکلی اصطلاح دیگه بهم گفته بودنداِلاهمکار!!!فقط میتونم بگم این قیافه من😍 ازپشت وروی ماسک بودوقتی گفت همکار)بعدهم رفتیم تواتاقش پرازپرونده بودبایداینوتوذهنم میگفتم امٌاناخود آگاه بادیدن این همه پرونده وبرگه واستعلام و....به زبون آوردم وگفتم خدایاااااااچه اتاق پرپرونده ایی....😶 دوباره گفت تعجب نکن همکارببینم کارتدریس تومدرسه رودوست داری تو آموزش وپرورش یاکارای اداری!!!؟؟؟ (این دومین باری بودکه گفت همکار😍😅) گفتم هردوش هردوش سخته هردوش شیرینه هردوش تجربه خوبیه ولی اگرانتخاب بین یکیش باشه قطعاًتدریس وبودن توی کلاس رو ترجیح میدم تااداره!!! گفت خیلی هم خوب پس مابایه همکارخوش ذوق وپرتلاش روبه رواییم!!! چندتابرگه دادبهم وگفت پرشون کن وبعدازامضاء تحویلم بده ببینم ببینم بیمه خودتوقطع کردی گفتم نه!بهم گفتنداول شماوصل کنیدتامابعدقطع کنیم گفت نمیشه بایدبرات قطعش کنندتاوصلش کنیم برات گفتم الان چیکارکنم؟!نمیشه که برگردم نمیشه شماوصل کنیدبعداوناقطع کنندالان من شدم توپ فوتبال که توزمین بازی دارندپاسم میدن😄😅گفت یه کاریش میکنیم پروندموبرداشت ومدارکموگرفت بعدهم بابام اومد تو مثل اینکه داشت بیرون آدرس ساحلودیاشونومیگرفت که بعدبریم ببینیم یادوری بزنیم توی شهرسلام واحوال پرسی کردوگفتم کارم گیرکرده قرارشدازهمینجازنگ بزنیم اداره بیمه ولی هیچکس جواب ندادچندبارماگرفتیم چندباربابام ولی انگارخوش نداشتندجواب بدندبازهم خداخیربده آقای ح روقبول کردکه مدارک منوبگیره ومابریم شهرحضوری قطع کنم گفتم الان ساعت10صبح هست اگرحرکت کنیم 1بوشهریم بایدسریع بریم ازطرفی بارونه بنظرشماچیکارکنیم!؟گفت من مدارکتوگرفتم انشالله نشدشنبه بعدکه ازاونجاقطع شدزنگ بزن من برات وصل میکنم مدارکت هم دارم دیگه چیزی نمیخوادخیالم راحت شدکه لاقل این راه بودازشون تشکرکردم وبهمون گفت نریم راه دوره بیایم خونشون همشون همینومیگفتندماهم تشکر میکردیم ومیگفتیم بایدبرگردیم ساعت10:15بودکه کارهاتموم شدوراه رودرپیش گرفتیم که یکراست بریم بوشهرونشدبریم شهرروبگردیم!!!! قسمت نبوداین بارهم به دوتادلیل یک 1%احتمال دادم اگربرسیم اداره بیمه بازباشه ودوم هم قراربودیه روستاپایین تربابام یه وسیله روببینه واگربنظرش خوب باشه بخره که معامله جورنشدومابدون توقف راه رفتن به بوشهررودرپیش گرفتیم! همون مسیر2ساعت ونیمه که حالابارون داشت کم کم اینجاهم میومدرودرپیش گرفتیم چون بارون بودجاده لیزبودنمیشدتندرفت برف پاکن هم بدون توقف گذاشتیم که چیزی مانع دیدنباشه مسیربرگشت خطری بودچون بارونش تندوبارعدوبرق بودچندبارگفتم وایساباباگفت توجاده نمیشه بایدبااحتیاط بریم؛خلاصه یواش وبااحتیاط رفتیم وتا رسیدیم بوشهرساعت1:10ظهربودگفتم بیابریم طرف اداره بیمه شایدبازبودبرم انجامش بدم وباهمون1%رفتم1%اگرباورداشته باشی میشه:) وبازبودبارون اینجاخیلی تندبودچون ترافیکم بودنشدبره توی خیابونش ومن دوخیابون دورترپیاده شدم وباسرعت برق رفتم بماندکه چادرم خیس شدومثل موش آب کشیده شدم گفتم خودم کاراموانجام بدم خوشم نمیاد!!! واردشدم روبروم یه میزبودیه آقایی نشسته رفتم پیشش و گفتم خانم آ کجاست(خانم آ بابام رومیشناخت ومسئول قطع بیمه ام بود)منم رفتم پیشش وخودم رومعرفی کردم اول که چهره ام رو دیدلبخندزدوبعدانگارخندش گرفته باشه گفت تو نوه بی بی هستی دخترپسربزرگش پ اسم بابام:~ منم که ماشاءالله حفظم همه نسبت هاروتوذهنم چیدم ودیدم آره درسته گفتم خودمم دانشجومعلمم تازه استخدام شدم وبقیه حرفایی که بود!!! گفت من نمیتونم برات قطع کنم اونابایدوصل کنندتامن قطع کنم!!!متأسفم!!! دیدم اینطوری نمیشه جریان منم مثل جریان دعوای دوتابچه شده که میگه اول توول کن نه اول توول کن هیچکدومشونم ول کن نیستند!گفتم من چه کاری ازدستم برمیاد؟!گفت شایدبتونم کاری کنم تلفنشوبرداشت انگار به آموزش وپرورش زنگ زدوحرف زدوجریانوگفت وبعدهم گفت میتونی الان بری یه فرم بگیری از آموزش وپرورش وبیایی هماهنگ کردم باهاشون فقط بایدبجنبی وسریع باشی1ساعت وقته گفتم میرم گفت منم برم ببینم میتونم کاری کنم یانه منم مثل برق رفتم که برسم به آموزش وپرورش مبادا دیربشه خدامیدونه که توی هوای بارونی ورعدوبرق وسیلی که بودچطوردویدم یکی دوبارم نزدیک بودباسربرم توی جدول که خداراشکربه خیرگذشت!!! تواین حین هم تلفنم شروع کرده بودبه زنگ زدن که بایدجواب میدادم امّانمیشدبدون دیدن اسمش تارسیدم توماشین پیش بابابرداشتم وصدای مامانم اومدکه میگفت معلومه شماهاکجاییدازاین طرفم بابام میگفت چی شدتموم شدیانه؟😂دچارتعارض گرایش گرایش شده بودم ازاون طرف گفتم به مامان گرفتاریم بعدتماس میگیرم ازاین ورهم گفتم بریم آموزش وپرورش که فرم بده ببریم پیش خانم آ فقط سریع که یهو یادم به حکم افتاد!!!!حکم استخدامی روبهم داده بودندکپی هم گرفته بودم فقط نمیدونستم به کارمیادیانه!!امتحان کردم دوباره رفتم پیش خانوم آ واین باربهش حکمم رونشون دادم(نشان میتی کومان😂😅)وگفتم ببینیداین حکم من هست ثابت میکنه من دانشجومعلمم واستخدام گفتم شایدبدردتون بخوره برداشت وبرددادبه مدیرشون انگارفکرکنم بعدهم واردسایت شدوچندبارتایپ کردونوشت که حدوداً5دیقه بعدگفت تموم شدبیمه ات ازاینجاقطع شد!میتونی زنگ بزنی بگی وصل کنندبرات!!! 1%های زندگی من اونقدرزیادندکه اگربخوام بنویسم1هفته بلکه بیشتروقت میبره!! این هم همون1%بود:)تموم شدتااومدم بیرون به آقای ح زنگ زدم وبهش گفتم وقرارشدوصل کنه ودیگه تموم!!! بعدازاین همه دویدن تونستم یک نفس ازسر آسودگی بکشم وبه خودم بگم این کارهم تموم شددیدی چقدردویدی دیدی چقدراین وراون رفتی.... ولی گذشت ماهم راه خونه رودرپیش گرفتیم ورفتیم به خونه!!!! سختی هابرای زندگی هرکسی لازمه تا آدم فکرنکنه همه چی راحت به دست میاد!تافکرنکنه که همه چی براش همیشه آماده هست ومحیاهمیشه لقمه برات نمی گیرندبزاردهنت گاهی وقتاخودت بایدبری دنبالش وخودت براش تلاش کنی!! اینجا دنیای واقعی هست نه دنیای قصه هاوفیلما آره فیلم هست قصه هست امّابازیگروتهیه کننده وکارگردانش ونویسنده اش وخلاصه همه عواملش خودتی وخودت... پس چقدرخوب میشه که نویسنده خوبی باشی و کاری کنی که آخرش قشنگ بشه!

به وقت23دی ماه سال1400

ساعت 18:53عصر

💫نوشته شده توسط:دانشجومعلّم جنوبی_ترم یک آموزش ابتدایی💫

آرزوهایم به بلندی آسمان است ومثل کوه محکمم

من کفش هایی ازجنس آهن دارم!...

باقدم های محکم پیش روروبه جلوتابی نهایت: )

 

پایان استخدامی و...

بعدازغیبت های فراوان وننوشتن های مکررامروزحس نوشتن برگشت وکیبوردبه دست مشغول تایپ هستم!

الان که دارم مینویسم کارهای استخدامی تمام شده ومدارک رویکساعت پیش تحویل آموزش وپرورش دادم البته که اوّل میخواستم برم آموزش وپرورش محل خدمت امّاچون خیلی دوربودازم تماس گرفتم بامحل خدمتم وگفتندکه ببر آموزش وپرورش کل که ارسال کنه برای ماماهم مدارک بردست رفتیم به آموزش وپرورش کل وتحویل دادیم هرچه بودتا3دیگه(اگرامسال روحساب نکنم)که فارغ التحصیل بشم وتموم بشم که بعدازاون برم محل خدمت برای تدریس وتعهد8ساله ایی که دادم دیگه همه چی تموم شدرسماًشدیم دانشجومعلّم ومعلّم شهرستان دیگه جایی که تاحالانرفتم امّاقسمت من رو رسوندبه اینجاشایدخواست خدابوده جایی باشم که راه خیلی از محل زندگیم دوره مسیرش وجاده اش خوب نیست ولی عوضش آدم هاش تاحالاکه برخوردداشتم بامعرفت ومهربون باشند:)ازهمین الان بگن بهم احساس غریبی نکن توخانم معلّم اینجایی ماهواتوداریم!

منم باورداشته باشم که هرجاباشم اوّل پرورش بدم دانش آموز هاروبعد آموزش!این باوررو در ذهن تک تکشون بزارم که شماهامحدودبه کتاب های درسی نیستنیداگر علاقه ایی داریدبریددنبالش وادامه بدیدمسیرتونواگرپیداش نکردیدمن کمکتون میکنم وکشفش می کنیدچون تواین دنیانه آدم خنگ هست نه بی استعداداین دوتا زاییده ذهن خودِ آدم هاست!

میخوام تمام اون کسایی که توزندگی خودم راهنماییم نکردندوبدبرخوردکردندمن خلافشون برم این چرخه مسخره رو ازبین ببرم وروش های خودم روجاشون بزارم!

زوده حالاحالابرای این حرفاهنوزاوّ راهم ترم یک کجاوترم هشت کجا!!!فرق است میان این دو اینجامن18ساله ام واونجامنِ21ساله!

اینجاترم یکم وسال اولی واونجاترم هشت وسال آخری!

ازهمین ترم کارای زیادی بردوشم بودخیلی سخت بودمن هنوزعادت نکردم به این دوره وسخته آشنایی ندارم باسطح سئوالات وامتحانات و...ولی میدونم همش میگذره اینم مثل تمام اون روزایی که گذشت میگذره بااینکه مشکلات خانوادگی وزندگیم خیلیه بااینکه سخته بخوام تفکیک قائل بشم بین درس وتحصیل و زندگیم ام ولی من میتونم من میتونم تمام مشکلات زندگیم روپشت دربزارم وپرانرژی وپرتلاش ترازقبل ادامه بدم هم درس بخونم هم ازپس مشکلاتم بربیام!

جدیداًرفیقامم برام مهم نیستندنه عسل نه فاطمه نه نرگس!!!نه نه که بدباشندیاکاری کرده باشندامّامسیراجداست هرکه برراه خودش دیگه کارندارم کی هست کی نیست!دورادورهم میشناسیم ولی هرکدوم مشغول زندگی خودمونیم مسیر هرکسی جداشده از دیگری یکی روانشناسه ویکی دیگه برای اینکه بخوادبه معلّمی برسه رفته رشته ایی که دوست نداره صرفاًچون میخوادمعلّم بشه یادمه سرانتخاب رشته گفتم اگرعلاقه نداری نرو!اینطوری اگرکسی هدفی داشته باشه یاعلاقش باشه بخاطرانتخابت نمیتونه برسه امّاقبول نکردحالاهم نه به رشته اش علاقه داره نه درس هاش!من هم حرفامواول کارگفتم وقتی نظرخواست ولی حالاکه خودش رفته کاری نمیشه کرد!دیگری دوباره داره تلاش میکنه برای هدفش برای رسیدن بهش وداره درس میخونه میدونم امسال میرسه بهش:)سخت کوشی وتلاش همیشه جواب میده!آزمون میده تست میزنه درس میخونه آدم جدی وثابت قدمی شده واین نشونه پیشرفته!

حالاهرکی راهش جداست!ما4تایی که تومدرسه وهرجاحتّی روزکنکورم کنارهم بودیم حالاکمترزمانی پیدامیشه که بحث مشترکی داشته باشیم وبخواییم حرف بزنیم!این روزهامنم آدم حرف زدن نیستم چون اونقدرمشغولم که وقتی نمیمونه برای حرف وقتی کسی هم ازت نپرسه چیزی ساکت تروساکت ترمیشی...

تاجایی که دیگه جزکارت چیزی نمی بینی!

کارای استخدامی وپروسه اش خیلی طولانی بوداینی که نوشتم آخرش بودولی خیلی مسیرداشت وجاهای مختلف رفتیم ناگفته نماندیه بارم محل خدمتم رفتیم واونجاهم دیدم=)امّاتااومدیم اینجا فهمیدم من دلم برای خونمون خیلی تنگ میشه ولی میگذره اونجاهم عادت میکنم ازطرفی خوشحالم که اینجانیستم میرم پیش آدم های جدیدوجای جدیدی که تاحالانرفتم دیگه لازم نیست هرصبح دعواهاوجیغ ودادهای دخترهمسایه بامادرش روبشنوم یاچیزایی ببینم که جزناراحتی چیزی عایدم نمیشه!!!!

پس اینم جنبه مثبتشه!

ازبچّه های کلاسمون بخوام بگم3ماه گذشته کم وبیش میشناسمشون امٌانه دراون حدی که حرف زده باشم گفتم که تازمانی که نبینم نمیخوام پیش داوری کنم یاحرفی بزنم امّا آدم های خوبی هستندحداقلش توی چت هاشون میبینم وافکارشون رودوست دارم اهل دعوانیستندخاکی هستندوبااخلاق شایدباچت کردن درست نباشه بگم امّامن این هاروتوی این مدت دیدم!

کارای تحقیقی وتکالیفم چطورپیش میره؟بایدبگم که 50؛50هست اگرگروهی هاروبخوام بگم همگروهی که انتخاب کردم آدم دقیقه90هست برعکس من که اخلاقم طوریه که اگرکاربهم سپرده بشه؛ همون روزانجام میدم ونمیزارم سربزنگاه!!!

ولی چون دورازادب هست که من بخوام مدام یادآوری کنم ودرست نیست پس این یکباراستثناصبرمی می‌کنم تا دقیقه90امّاتجربه ایی شدکه با آدم دقیقه90همگروه نشم چون برنامه ریزی وزودترازموعدتحویل دادن تکلیفم برام مهمه!

تکالیف فردیم که بیشترش انجام شده وسریع ارسال میکنم و آماده میکنم تعدادی هم خودِ استادهاگفتندپایان ترم!

امتحانی تاحالاگرفته نشده حتّی میان ترم که بفهمم سطح سئوالات چطوریه یا چه شکله برای همین هیچ پیش زمینه ایی دراین رابطه ندارم!!!!

تاحالاکه3ماه از ترم یک گذشته وماه بعدهم از18تا30امتحان پایان ترمه وبعدشم اگرقبول بشم وتموم کنم بانمره خوب این ترم ترم دو وانتخاب واحداش هست!

بقیشم خدابزرگه تااینجاش خدابامن بوده وبقیشم به امیدخدااوّل دومم خودم میرم جلو!

پ.ن:اگرخدابخوادوفرصتی باشه ازاین به بعدبیشتربنویسم البته تاقبل ازامتحانات پایان ترم=)