شایدجنگ وجدل...

سرمو بلندکردم زل زدم تو چشماش!!!قدش اونقدری بلندبودکه مجبوربشم از حالت بالابه پایین نگاه کنم!!!

مرد۵۵ساله ایی تقریباً با کتک وشلوار اتو کشیده مشکی و سری تاس و عینکی ته استکانی و چهره ایی سفید رو و چشمانی عسلی قدش که همچنان بلند بود و لاغر و اندامی تکیده داشت!!!

مقابلش من‌بودم!!!!

همون آدم سرکش و لجبازی که رام نشدنیه همونی که حرف هیچ احدی براش خریدار نداره!!!هرچیزی رو بخواد انجام میده و باهرکس هم بشه جنگ می‌کنه،تو زندگیش دنبال حاشیه نیست ولی گاهی داستان هایی داره!!!

بگذریم...

مثل اجل معلق داشت نگاهم می کرد،چشاش توش عصبانیت محض بودمطمئن بودم اگه جایگاه اداری خودشو نداشت یه مشت توی دهنم میوردپایین وسیستم صورتمو بهم میزد!!!

چند دیقه ایی فقط نگاهم کردمنم از رو نرفتم و فقط نگاهش کردم پرو تر از خودش!!!

یهوگفت دخترو چندسالته!!محترمانه بخاطر سنش و جای پدربزرگ بودنش گفتم ۱۹تا!!باشک نگاهی به قیافم کرد و گفت راست میگی!؟۱۹سال؟!

گفتم اگر قرار بود دوروغ بگم میگفتم۲۰ که ماه دیگه میشم ولی دقیق ۱۹ساله!!! میخوایید شناسنامه امو ببینید؟!

گفت نه،۱۹تا!!!۱۹بهت نمیاد من بودم می‌گفتم۱۱_۱۲سال!!!

ناراحت شدم از حرفش به روی خودم نیوردم،بی تفاوت گفت داری با دم شیر بازی میکنی؟!

درعین احترام (کلمه احترام با تأکید خونده بشه!!!)پوزخندی زدم و گفتم:من با خود شیر هم بازی کردم!!! دمش که برام عددی نیست!!!

و اینگونه شد که با کنجکاوی و تعجب توجه کرد‌...

تو زندگیم همیشه اهل ریسک بودم،اهل خطر کردن برام قانون ها مهم بودن اما مهم تر از اون عدالت وانسانیت بود!هرجا حق خوری می‌دیدم میرفتم جلو و دفاع میکردم!!! یادمه همیشه میشدم سپربلای بقیه!دست خودم نبود این که ببینم کسی ظلم میکنه آزارم میداد!!!

مردی که اسمش آقای مدیر باشه رفته بود روی منبر وبه حساب خودش داشت نصیحتم می کرد....

اما صد افسوس که میخ آهنین در سنگ نمیره که نمیره!!!

باتمسخر ولبخند ژکوند نگاهم میکنه

تو میخوای به من درس بدی جوجه معلم؟!

همیشه از شنیدن کلمه جوجه انزجار داشتم و دارم انگار یه آدم ضعیف و بچه روبروته که داری باهاش حرف میزنی و میخوای مثلاً آرومش کنی!!!

همیشه هروقت عصبی میشم رنگ چهره ام مثل گوجه تازه رسیده سرخ سرخ میشه رگ های شقیقه هام متورم میشه و بومممم این یعنی انفجار!!!!

البته من آدم عصبی نیستم ولی اگر عصبی بشم جنگ جهانی اول رخ خواهد داد...

که اینم هر صدقرن یکباره!!!

در حالتی که لبخند تصنعی داشتم و سعی میکردم با سلام و صلوات خودم رو آروم کنم گفتم که آقای نون ببینید این شرایط رو من اصلأ نمیخوام خدایی ناکرده به شما توهین کنم یا سابقه کاری درخشان شما رو زیر سئوال ببرم اما کاری که گفتید از من ساخته نیست من نمیتونم انجام بدم،وجدان من،انسانیت من کجا رفته؟!

چطور میتونم اینقدر بی رحم باشم؟!

من هرچقدر هم آدم بدی باشم بی رحم وظالم نیستم پس از من نخوایید!!!

بدون اینکه ازش منتظرجواب گرفتن باشم با یه خداحافظی رفتم و بقول معروف خوشحالش کردم!!!

من نمیتونستم همچین ریسکی رو به جون بخرم واون همه بچه ایی که هنوز ده ساله نشده بودن ببرم به مدرسه روستایی که روی کوه هست!!! خطرات راه،حیواناتی که هست،که صبحگاهی و...

بدون هیچگونه بیمه ایی که می‌گفت هرچی هم بشه پای خودته!!!

بنابرین ترجیح دادم عقلانی عمل کنم بد وبدتر انتخاب بد بهتر بود تا بدتری که اتفاقی رخ بده و‌یک عمر عذاب وجدان داشته باشم!!!

عصر بهمن ماهی همون روز روی تک سنگ کنار جاده نشسته بودم‌باد سرد بهمن ماهی به صورتم شلاق میزد ،گلوم می‌سوخت حس خلأ داشتم یه خلأ بزرگ!!!

بااین حال فکرمو دور کردم از هرچی که ذهنمو مشغول میکرد وبه یه نقطه خیره شدم...

داشتم به این فکر میکردم اگر قبول میکردم چه میشد و حالا که نکردم چه سرنوشتی در انتظارم هست...

بی تردید زندگی جریان داره

مثل الان که روی درخت نارنج هستم و می‌نویسم...

داستان های معلّم آینده وشاگردهاش

الان اونجایی هستم که همه کارا باهم سرم ریخته ولی اوضاع مدیریت کردنم بدنیست یعنی زیاد دست وپام گم نمیکنم بقول مادرم شاید پوستم کلفت شده که حتماً همینه!!!

اولین اپلیکیشنم ساختم و قراره بدم دانشگاه بفرستند جشنواره وحالاکم کم باید اون پروژه دومیه استارت بزنم ولی دستم بندشده چون سیستمم نه تنها فتوشاپ رو‌همچنان نصب نمیکنه بلکه حین تنظیم کردن عکس ها وقالب بندیشون کلاً میپره الانم که قراره یه کتاب درسی رو تدریس کنم و نرم‌افزار آموزشی باشه که کلاً هیچ!!!

دیشب مطهره شاگرد کنکوری پایه دوازدهمیم بهم پیام داد،یه پرانتزباز کنم که رابطه من و شاگرد های کنکوریم چون زمان زیادی از شروع کارمون گذشته خیلی صمیمانه و دوستانه هست وبچه ها بامن احساس راحتی می کنند بنابرین در کنار درس مسائل ومشکلات شخصیشون هم میگن و منم بهشون کمک میکنم،این احساس راحتی و اعتماد اوناست منم برای اینکه بهتربتونند درس بخونندیا دغدغه ذهنیشون کمتر بشه راهنمایی میکنم و راهکارمیدم.

دیشب از اون شب هایی بود که این پاو اون پاکرد وازم اینو پرسید دقیقاً همین عکس!!

اونموقع موندم چطور جواب بدم‌اختلاف سنی من باهاشون بین یک‌تا سه سال هست و شاید خیلی هاشون از خودم هم بزرگتریاهم سن باشندوکنکور چندمشون باشه!دروهله اول برای اینکه این دیدش نسبت به خانواده اش عوض نشه و این حس بد نداشته باشه اومدم باهاش از راه دوستانه وشوخی حرف زدم،گفتم که خانواده ات صلاحتو میخوان ولی اینو باید بهشون درکمال احترام و آرامش توضیح بدی که هرسخن جایی وهرنکته مکانی دارد،یعنی برای بعضی تصمیمات آینده کلی وقت هست ولی الان باید تمرکز کردروی درس وکنکورت!!!که این پیامشو دیدم!!!وواقعاً عصبی شدم:) دخالت بیجای فامیل و نزدیکان وبقیه که خودش صدبرابرفشارش بیشتراز خانواده هست اذیت کننده تره!!!واین وسط دخترهست که میمونه چیکار کنه!! مطهره از اون دسته شاگردهاییم هست که خیلی منظم ودرس خونه و از اول محکم وبابرنامه اومد جلوو درس خوند نمیگم سرش حرص نخوردم نمیگم گاهی وقتا اشتباه نکرد نمیگم که کلی چالش داشتیم که تونستیم رفعش کنیم ولی خب مهم الان هست و دلم نمیخواد زحمت های چندین ماهه اش هدر بره بخاطر این مسئله که میشه بعدها بهش پرداخت:)))

بعداز اون کلی نشستم باهاش حرف زدم که یادش بره حداقل ولی ازش قول گرفتم اگر خانواده اش قبول نکردند جلسه بعد که حضوری هست حداقل مادرش بیادتا باهاش صحبت کنم،هیچوقت مخالف مسئله ازدواج نبودم ونیستم ولی درجای مناسب نه وقتی آدم ذهنش درگیره چون الان دقیقاً میدونم چقدر به جهت روحی و ذهنی اذیت هست خسته هست اما ادامه میده و تمام فکر وذکرش کنکوره و مثل خودمم هدفش فرهنگیان هست تاجایی که همش هی باذوق میگه و از هدفاش وبرنامه هاش برام تعریف میکنه!!!امّاوقتی همچین چالش هایی پیش میاد معلومه آدم دور میشه،این موضوع تقریباً بادوز کم وزیادبرای شاگرد های دیگه ام هم شدولی خب دیدگاه هرکدوم فرق داشت....یکی دوست داشت یکی نه یکی ترس داشت یکی مردد بود خلاصه هرکدوم به یه نحوی ولی اونا یه رسالت مهم تر داشتند فعلآ که باید انجام میدادندبعدش!!!

مطمئنم اینقدر توی دوره دانشجویی براشون پیش بیادکه ذره ایی از این ها یادشون نیاد!

وقتی به سالی که خودم کنکورداشتم فکر میکنم میبینم که من همچین مسائلی نداشتم پس یا خانواده ام مثل خودم هم نظر بودندیا همون جریان معروف کمتر از سن زدن!!!

مثل همون روزی که یکی از فامیل هامون بعداز چندی منو دیده بود وگفت کلاس چندمی!؟وقتی بهش گفتم من دوسال دیگه معلم میشم جاخوردومحل رو ترک کرد⁦:⁠-⁠!⁩...

امروز چقدر کار داشتم ولی بازدلم خواست بنویسم انگار اگر آدم ننویسه یه چیزی کمه! همزمان بانوشتنم آهنگ غمگینی از رضاصادقی فضارو تلطیف کرده وکوهی از کتاب هم جلوم ریخته چه صحنه رمانتیکی!!!

خیلی وقت بود که دو دل بودم بگم یانه امّاتقریباً یکسالی میشه که غیراز اینجا یه کانال تلگرامی هم دارم که اونجا کوتاه نوشته هاو عکس های روزانه هست وهرچی که فرصت نشه اینجا بنویسم یا کم باشه اونجا می‌نویسم ولی دو دل بودم الان آیا آدرس بزارم یا آیا نزارم:)

اصلأ اگر بزارم کسی میاد؟؟اگر بیاد تصوراتش بهم نخوره...⁦:⁠-⁠P⁩چون شاید سبک نوشته های اینجا چون زندگی واقعیم هست فرق کنه با اونجا⁦O⁠_⁠o⁩درهرحال شاید توی پست ثابت گذاشتم بالآخره معلّم آینده یه روز ننویسه که نمیتونه روزش رو شب کنه!!!چنل هم برای اون بود گرچه وبلاگ موند وول نشد همچنان هم زندگی من اینجاست...

بقول معروف من اینجا ریشه در خاکم:)

تعطیلات گذشت ولی بدنگذشت:«)...

درشرح این روز هایی که گذشت دست برقلم میشم ومینویسم! تعطیلات خوبی بود!تونستم یه مقاله بنویسیم و بفرستم استادبه امید اینکه ثبت همایش بشه با موضوع راهکارهای مدیریت کلاس یادمه دوشب تمام تاساعت۳شب پاش بودم تا تموم بشه و درنهایت خوشحال وخندان برای استاد ایمیل کردم امیدوارم اشکالی نداشته باشه یا اگر هم داره اونقدر نباشه که بخوام بنارو‌خراب کنم از نو بسازم!!!مدرک مشاور تحصیلیم هم اومد و رسماً و قانونی شدم یه کارشناس مشاور تحصیلی که بتونه موسسه تأسیس کنه یا بعنوان رزومه در آینده لازم بشه نمایش بده یاد اون روز هایی میفتم که سر کلاس مدرس های تهرانی مینشستم و نکات واصول برنامه نویسی رو یادداشت میکردم اما ته ته ته همه این ها به این نتیجه رسیدم که تا تجربه کسب نشه این ها همه کشکه!!!باید گذاشت دم کوزه و ولش کرد!!! دقیقاً مثل درسایی که الان میخونیم کلی تجربیات این ور و اون میخونم و میبینم که همشون میگن که درسای نظری اصلأ کمکی نکرده چون سرکلاس رفتن داستانش کلی بااین جریانات فرق داره!!این هم همینطور من که از اون دسته آدم هایی نیستم که بعد بگم ای وای برمن الان فهمیدم!!!خودم هم خوب واقف هستم ومیدونم که جریان اینطوره! دستاورد بعدی تعطیلات پیشرفت توی کارتولید محتوا و همکاری با دانشگاه برای تولیدات محتوای ماه رمضون بود!به محض اینکه فائزه بهمون گفت این ایده در ذهن من جرقه زد وگفتم خودشه!! نمونه کاری تنظیم کردم با گوشی و سندش کردم برای فائزه و بعد از به به ‌و تشویق تأیید زد رفتم تو تیم تولیدکنندگان محتوای ایام ماه رمضون و خلاصه این سی روز هم تمرین کردم هم تجربه ساخت موشن اینم بگم که قاعدتاً در حدحرفه ایی بقول همکارم کشوری نیست ولی کار تمیز وشیکی بود بقیه هم مورد رضایتشون بود القصه که کار تولید محتوای ما همچنان جای کار داره امّا!!! مسئله بعد توی همین حوزه سپردن پروژه جدید ساخت اپلیکیشن آموزشی برای درسای پایه دبستان بود اینطور که ما مثلاً فارسی یه پایه رو انتخاب کنیم و بزنیم در دل کار!!! من و مریم برداشتیم به رسم علاقه ام به پایه سوم سوم من و پنجم هم مریم!!!اما برنامه ایی که قراره باهاش اپلیکیشن بسازیم به شدت باگ داشت!!! اولین مسئله کیفیت عکس‌ها رو میورد پایین دومین مسئله یهو هنگ می کرد سومین مسئله‌قابلیت هاش کم بودو اینکه بعد که به مریمم گفتم برای اونم این مشکل رو داشت بماند که هرکار کردم فتوشاپ روی سیستمم نصب نشد شرایط عوض کردن سیستم هم در حال حاضر ندارم و نمیشه و من موندم و سیستمی که بدطور فتوشاپ لازمه که کارا انجام بشه تمام نسخه هارو هم امتحان کردم اما نشد که نشد تا نصفه میرفت یهو میزد کنسل انگار با من لج کرده بود ومنی که تشنه یادگیری فتوشاپ بودم و تمام فیلم های آموزشیش و کانال هاشو پیدا کرده بودم امّا خود فتوشاپ نصب نبود!از بخت بد چقدر هم بهش نیاز داشتم!!! وقتی باگ های فراوان برنامه رو دیدیم مشکلات رو به مهندس گفتیم تهش نمونه کار یکی رو فرستاد که فارسی پایه شیشم کار کرده بود وکیفیت بسیار مطلوبی داشت گفت برید بپرسید چیکار کرده کیفیتش اینقدر خوب شده منم آرام آرام رفتم وپیامش دادم اما زهی خیال باطل که دو روز گذشته و هنوز آقای جیم جواب نداده جالبه که بهش هم گفتم فلان دانشجوی فرهنگیان فلان استان فلان پردیس برای فلان پروژه هستیم و...امّاحالا نمیدونم تیر آخر هم بزنم یا نه آیا ایمیل بزنم یا نیاز نیست!!! شاید بعداز اینکه اینجا نوشتم ایمیل هم بزنم! درپی این مسائل بودیم که این هفته بعد از سه هفته مفقودی خانم گزارش کار بده بخش فرهنگی و خانم گزارش بلد نیستم ور دستش زنگ رو زنگ که معلّم آینده جان چی شد برنامه کانونتون!!!و ال وبل بفرستیددرحالی که صدبار فرستادم و هفته بعد آزمون حضوری جشنواره هست برای اعزام بچه ها اپلیکیشن آموزشی خودت هم باید اعزام بشه بماند که چقدر گفتم زن مومن من سیستمم اینطوریه استاد گفته نقص داره منم از بس برنامه باگ داشت نتونستم اصلاحش کنم گفت فتوشاپ نصب کنید نشد و... تهش گفت باید بفرستیم بره جشنواره بامهندس حرف زدم حیفه!!و... بعدهم کار دیگه داد که خانم روخوانی روانخوانی زنگ بزن برای کلاس بچه هااین مدرک گرفتنش اجباره همه باید بگیرند!از اول سال در تکاپو هستم که کلاس برای ۱۵۰تا آدم که هر کدوم یه ساز می رقصند تنظیم کنم گفته بودم ترم بعد هیچی نمی گیرم!خب؟خواستم بگم مصرانه روی حرفم هستم و هدفم چون از الان سال سومی هستم کاملآ عوض خواهدشد! راستی گفتم سال سوم!!! چه زود سه سال شد!!!زودبگذره هم بهتره هدف همینه! خلاصه که حتی الانم که دارم می‌نویسم پیام ویس های خانم گزارش بده میادوسوهان مغز خسته ام میشه که از شیش صبح یه ریز تو کتاب بوده!!! البته خب بینش گل قالی و تعداد ترک های دیوار هم شمرده امّاتایم زنگ تفریح بوده که!؟؟؟چه مشکلی داره!!!نشستم برای محفل قرآنی خوابگاه یه پوستر طراحی کردم فرستادم براش که خانم هروقت گفت نشرش بدم!!!میدونم فردا باز روز از نو روزی از نو یه پام باید سرکلاس هام باشه یه پام درسامو یه پامم بخش فرهنگی و آموزش و مدیریت استانی!!!بعد هم میشم خسته ناراحت ولی نه امسال یه تفاوت داره اونم اینکه ناراحت نیستم،حالم بد نیست،غر هم نمیزنم،تازه بدبیاری هم نیوردم!نمونه خبر خوب بعدی که فاطمه مسئول گروه سرودی که قبلاً راجع بهش گفته بودم زنگ زد و گفت دانشگاه پول رو واریز کرده البته این اتفاق وقتی افتاد که من توی جلسه ایی که روز قبلش با تهران داشتم کلی مطالبه گری کردم وحرف زدم از شهرمون از زحمات سختی که داره و...و اینکه این کار اسم استانمون رو می بره بالا و یه خودی نشون میدیم که دیگه فردا شبش فاطمه زنگ زد و گفت مژده بده که پول واریز شد دیگه خیالم راحت شد و الان درگیر آماده سازی بقیه مواردیم احتمالأ تا هفته آینده شاعر شعر رو بگه و بعدشم بریم سراغ ملودی سازی و بعدش هم تمرین بچه ها برای ریکورد وضبط که انشالله ۱۲ ماه بعد مصادف با روز معلم صداوسیمای استانمون رونمایی کنه و بخونند به مناسبت روز معلم و بعدش هم دانشگاهمون یه اثر تربیتی خوب بجا بمونه و کار آموزشی ارزشمند!!!البته اگر سنگی وسط راه قل نخوره بیاد وسط که بین کار وقفه بیفته تا همین جاش هم کلی بداومدن داشتیم ولی انگار خدا خواسته تا اینجا برسه و بقیش هم خدا خودش بزرگه برای ساخت نماهنگش هم یه وزارت قراره همکاری کنه امیدوارم ایناهم همراه باشند!موارد اولیه اش کلی سخت بود،کلی سختی کشیدیم ولی الان خوبه که داریم کم کم درست میکنیم و اگر طبق برنامه ام بره جلو همینطورمیشه که نوشتم!من نماینده سختگیر وکمالگرایی هستم؟!نمیدونم!!! شاید!!! دیروز از تهران زنگ زدن مثلاً گزارش کار بگیرند و... و مأموریت هایی که صدبار یادآوری کردن مجدداً تکرار کنند خب باید بگم بعد دوسال بودن یکسال مسئولیت گرفتن می‌دونم الف چیه وب کجاست!!! تهش هم راجع به یه ایده که باز برای استان خودمون بود گفتم خانم رابط استقبال کرد و گفت با فناوری و رسانه درمیون بزار خدارو چه دیدی! شاید توی کل پردیس های کشور اجرا بشه کلی هم استقبال کرد منم همین کارو که گفت کردم وایشونم بعد مشورت با مسئولین رسانه گفت عالیه نقشه دارید که منم نقشه امو براشون فرستادم گرچه کار بزرگیه ووقتی کشوری بشه تنها نمیتونم کاری کنم مگر که خودشون هم باشند چون غیر ممکنه بتونم انجام بدم فی الواقع موقع نوشتن طرح هم صدبارگرخیدم و مردد شدم تهش یه نقشه راه کشیدم ویا توماری از توضیحات براش فرستادم بره باز نشون سلاطین بده و نتیجه‌رو اطلاع بده که هنوز ندیده و سین نخورده!!! وقتی میشینم باخودم فکر میکنم می‌بینم که دوماه آینده چقدر روزای شلوغی هست ومن عین خیالم نیست دیگه براش استرس ندارم مثل اوایل،دستپاچه نمیشم و سعی میکنم حلشون کنم در واقع تمام تلاشمو میکنم که بشه نشه هم جنگی ندارم که بخوام آسمون ریسمون ببافم بقول یه بنده خدایی که تحت هر شرایطی میگه خیره انشالله اینم مطمئناً خیره!!!و مصلحتی درش هست اینم همینه... درایام عیدی که گذشت باسه تا رفیقای همیشگیم‌که از دبیرستان باهم هستیم یعنی فاطمه و عسل ونرگس رفتیم بیرون و خیلی خوش گذشت بهمون ناگفته نمونه که قیافه بچه ها خیلی تغییر کرده بود عسل بزرگتر شده بود فاطمه چاق تر و نرگس قد بلند تر منم به گفته خودشون قیافه ام کمی تا قسمتی از حالت بچگانه وبقول معروف بیبی فیس بودن دراومده بودولی همچنان همون‌طور بود!خلاصه که توی این دیدار فهمیدیم یکیمون در شرف مزدوج شدنه!و عکس طرف رو نشون داد قطعاً هم فاطمه بود چون خیلی دختر عاقل و فهمیده ایی هست و مطمئن بودم زودتر از همه بچه ها رفتنی میشه خلاصه کلی براش خوشحال شدم راستش حس خوبی داره رفیقی که از دبیرستان باهات بوده باهم کنکور دادید رفتید دانشگاه و... الان خبر خوشبختیشو بفهمی و ازدواجش رو ببینی:«)من که از همون وقت گفتم برای عروسیش کلی ذوق دارم وبا بچه ها راجع به مدل لباسمون و هدیه دادن روز عروسیش حرف زدیم بماند که تولدهم گرفتیم چون ۲۴همین ماه تولد فاطمه بود و گفتیم چون سال تا سال همو میبینیم بریم پیشواز کادو تولد ۲۰سالگی نرگس که آبان ماه هم بود دادیمش و یه شب عالی رقم خورد! بماند که بینش یه شماره ناشناس بهم پیام داده بود وکلی بهم ناسزا گفته بود وحالم بد شد!ولی خاطرات خوبش وعکس هاش موند برامون:«)واین بهترینه برام! درس خوندم این مدت آیا ؟! باید بگم بله کم وبیش خوندم شاید صد خودمو نذاشتم امّاخوندم امسال سخت نگرفتم چون سال بعد باید برای ارشد آماده بشم و هنوز مونده تا ارشد بین گرایش برنامه ریزی درسی ومدیریت آموزشی درنهایت بعداز صحبت فراوان باعسل که قراره سال بعداسفند ماه بعد تهیه منابع وبقیه کار ها شروع کنیم نظرم رفت روی برنامه ریزی درسی که تهیه کنم وبخونم ولی چون ذهن من مدام میره پی تحقیق شاید عوض بشه امّا تا الان روی همین مونده درادامه هم روی همین موضوع میمونه وخواهد موند!ارشد اونطوری که گفتند رقابتش آسون تر از کنکور کارشناسی هست واینکه درس های ضریب بالا باید خوند واصولی مطالعه داشت! احساس میکنم مشاور لازمم که بهم بیشتر توضیح بده ولی فعلا به اینترنت وتجربیاتی که بقیه دارند اکتفا میکنم ومهم تر از اون بدونم آیا محل خدمت من میزاره من دولتی بخونم یا خیر!!!اینم بایدمهرماه بفهمم وپیگیری کنم! نمیدونم چرا جمعه اینقدر زود گذشت...شایدچون تعطیلاته!! این مدت قراربود دوتا نشریه راه بندازیم و شماره دوم یه نشریه دیگه یکی از نشریه ها مطالبش جمع شد و صفحه آراییش شروع شد یکی دیگشون موضوعات گفته شد هنوز قلم نزدیم یکی دیگه هم که خودم سردبیرشم موضوعات آماده شده ویراستاری شده همه چی حاضره فقط صفحه آرا نداریم:«)حتی قالب هم خریدیم که اینم با یه فتوشاپ باید باز بشه که نه سیستم من داره نه سیستم مدیرمسئول خلاصه که دست بردامان ورودی های۹۷شدیم که امیدوارم صفحه آراییش انجام بشه و این شماره اش رو نشر بدیم! امروز خواستم درسای‌فردارو کمی بخونم بنابرین از بعداز نماز صبح شروع کردم تا الان ولی درکمال ناباوری هنوز مونده تا تموم بشه و امیدوارم بتونم به یه جایی برسونم ⁦O⁠_⁠o⁩... فرداهم که باز کلاس ها هست و روز از نو روزی از نو... ولی از حق نگذریم دلم برای کلاس رفتن و فضای کلاس ها تنگ شده این دوماه ترم چهار هم بگذره زود بریم ترم پنج:«) کارورزی۱و بقیه درسا⁦(⁠✿⁠ ⁠♡⁠‿⁠♡⁠)⁩

ترکیب ماه رمضون وعیدنوروزتااینجاD;

ترکیب ماه رمضون وعید نوروز

یه طنز ساختند اونم اینکه امسال که عیدوماه رمضون باهم هست مثل این میمونه که اسم نازنین زهرا شده!!!

الان در دومین روز فروردین ماه قرار داریم تقریباً بیست دیقه پیش بود که رمان بادبادک باز رو تموم کردم وگذاشتمش تو کتابخونه شروع امسال با مطالعه‌بود،بی بی میگه موقع عید هرکاری که انجام بدی سالت با همون کار پیش می‌ره گمونم امسال منم اینطور بخواد پیش بره بیشتر اوقات من که شکایتی ندارم هرچی باشه سال کدر ۱۴۰۱تموم شده شاید تا قبل از سال تحویل هم حس عید وبهار نداشتم امسال برخلاف سال قبل خانواده در کنارم بودندوباز برخلاف پارسال سفره رو نچیدم من ولی صبحش که اولین روز شروع شد وقتی رفتم توی حیاطمون و عطر بهار های نارنج حس بویاییم رو قلقلک داد و بقول مادرم ریه هام هوای بهار رو چشید!! فهمیدم که بهار اومده و تک‌تک سلول های جسمم باتمام وجود احساسش کردند!!!مثل بچه ایی بودم که از دیدن اسباب بازی پشت ویترین که بالآخره مادرش براش خریده بود ذوق کرده باشه و از شدت خوشحالی بالا و پایین بپره!!!

وقتی آب خنک صورتم رو نوازش کردوسرماش دستای خشک وگندمگونم رو روشن کرد احساس تازه شدن و نو شدن داشتم واین همون بهار بود!۱۴۰۲شروع شده بود و سال من بود! برای اینکه داستان زندگی و سرنوشتم رو فارغ از هرچی توی گذشته بوده و تموم شده قشنگ تر بنویسم و قشنگ تر رقم بزنم،دیگه حتی مثل سال قبل گلایه ایی از زندگی هم نداشتم چون به این نتیجه رسیده بودم که من خودم نویسنده داستان زندگیم هستم وخودم باید بسازمش!مثل همون داستان هایی که برای نشریه و هرمناسبت بهم میسپرند و می‌نویسم یا مثل همینجا نوشتنم!

چرخ ۱۴۰۲تا اینجا شاید هنوز دو روز بیشتر نگذشته ولی خب بد هم نگذشته و جزء چرخی توی بازار و دیدن مسافر ها و ذوقشون از لباس های بندری پشت ویترین و رفتن به دریا و خوندن کتاب و خوندن مقداری از درس های دانشگاهم وتصمیم برای تکمیل کردن مقاله ام توی بازده تعطیلات والبته صحبت با آناهیتا سرگروه کمیته جمع آوریم برای چیدن قرار مصاحبات بعد از عید اتفاق خاصی رقم نخورده!البته شایدی اینا هم خاص ومهم باشه نسبت به شروع سال قبل،از بحث مقایسه بگذرم مهم اینه پارسال تموم شده و دیگه نیست اینم برگی از عمر من بود که رفت...

امسال یه تصمیم بزرگ گرفتم که توی انجام شدن یانشدن تردید دارم امّاحاصل کلی سختی و زحماتی بوده که این مدت کشیدم و اگر شرایط بازار خوب باشه و بشه رقم بخوره نخوره هم حتماً مصلحتی درش بوده و در یک زمان دیگه قاعدتاً رخ خواهد داد!

راستی بی ربطه ولی خب امروز صبح صدای جیغی شنیدم رفتم تو حیاط دیدم دختر همسایه دیواربه دیوارمون هست که یه دیوار بینمون فاصله هست و داره جیغ وداد می‌کنه و ناسزا میگه وفحش میده شاید قبلاً هم گفته باشم که مادرش آلزایمر داره چندسالی میشه و حواسش دست خودش نیست از اونجایی که پدر بزرگ خودمم اینطور بود یادمه دکتر می‌گفت هرزمان میگذره مغزشون کوچیکتر و کوچیکتر میشه و مثل بچه ها رفتار می کنند!!!الان هم ظاهراً مادر نمی رفت حموم ودختر هم مدام جیغ میزد ونفرین می کرد!

صدای جیغ هاش گوشم رو پاره میکردو مثل ناخنی بود که در حال سابیده شدنه!

یادم نمیاد خودم توی این۱۹سال عمرم صدامو روی مادرم بلند کرده باشم یا جیغ زده باشم اصلأ من بلد نیستم جیغ بزنم که😅...

ولی همچنان آهنگ جیغش توی گوشم میاد و اذیت کننده هست بااینکه دوساعتی میشه از جنگ و عوا گذشته وتمام شده:«+...

اگر خدا قبول کنه امسال هم مثل همیشه از قبل به استقبال ماه رمضون رفتیم و امروز اولین روزه که روزه هستم!

مثل همیشه در خوردن سحری مقاومت کردم چون اصلأ احساس گشنگی وتشنگی ندارم ومثل همیشه هم مادرم گفت که امسال۱۰کیلو کم می‌کنی بنابرین اگر حرفش درست باشه بعد از این سی ‌‌‌و خورده ایی روز مهمانی خدامعلّم آینده ۳۵/۳۵کیلو میشه که فکر نکنم درست باشه!

روزه فقط روزه نخوردن وننوشیدن نیست بقول فائزه تصمیم دارم یه محاسبه نفسی هم داشته باشم و امسال حداقل تا پایانش یه اثر خوب مونده باشه برام؛)

تبریکات امسال رو نادیده نگیریم که حقیقتش باخوندن بعضی هاش واقعاً خوشحال شدم،خوشحال از اینکه هنوز هستند کسایی که ارزش بزارند وبراشون مهم باشه:٫)

این قشنگه!

اینم شد اولین نوشته سال۱۴۰۲از فروردینش که اینجا ثبت بشه

سین های چیده شده:+

ومن الله توفیق!:«)

بعداً نوشت: راستی یادم رفت بگم عیدهمه خواننده های خاموش و روشن و هرکس معلّم آینده رو می‌شناخته و میشناسه و تازه آشنا شده و الان دیده یهویی

خلاصه برای همه مبارک،امیدوارم سال جدید سالی سرشار از خوشبختی و سلامتی و اتفاقات خوب برای همه باشه ؛)