شایدجنگ وجدل...
سرمو بلندکردم زل زدم تو چشماش!!!قدش اونقدری بلندبودکه مجبوربشم از حالت بالابه پایین نگاه کنم!!!
مرد۵۵ساله ایی تقریباً با کتک وشلوار اتو کشیده مشکی و سری تاس و عینکی ته استکانی و چهره ایی سفید رو و چشمانی عسلی قدش که همچنان بلند بود و لاغر و اندامی تکیده داشت!!!
مقابلش منبودم!!!!
همون آدم سرکش و لجبازی که رام نشدنیه همونی که حرف هیچ احدی براش خریدار نداره!!!هرچیزی رو بخواد انجام میده و باهرکس هم بشه جنگ میکنه،تو زندگیش دنبال حاشیه نیست ولی گاهی داستان هایی داره!!!
بگذریم...
مثل اجل معلق داشت نگاهم می کرد،چشاش توش عصبانیت محض بودمطمئن بودم اگه جایگاه اداری خودشو نداشت یه مشت توی دهنم میوردپایین وسیستم صورتمو بهم میزد!!!
چند دیقه ایی فقط نگاهم کردمنم از رو نرفتم و فقط نگاهش کردم پرو تر از خودش!!!
یهوگفت دخترو چندسالته!!محترمانه بخاطر سنش و جای پدربزرگ بودنش گفتم ۱۹تا!!باشک نگاهی به قیافم کرد و گفت راست میگی!؟۱۹سال؟!
گفتم اگر قرار بود دوروغ بگم میگفتم۲۰ که ماه دیگه میشم ولی دقیق ۱۹ساله!!! میخوایید شناسنامه امو ببینید؟!
گفت نه،۱۹تا!!!۱۹بهت نمیاد من بودم میگفتم۱۱_۱۲سال!!!
ناراحت شدم از حرفش به روی خودم نیوردم،بی تفاوت گفت داری با دم شیر بازی میکنی؟!
درعین احترام (کلمه احترام با تأکید خونده بشه!!!)پوزخندی زدم و گفتم:من با خود شیر هم بازی کردم!!! دمش که برام عددی نیست!!!
و اینگونه شد که با کنجکاوی و تعجب توجه کرد...
تو زندگیم همیشه اهل ریسک بودم،اهل خطر کردن برام قانون ها مهم بودن اما مهم تر از اون عدالت وانسانیت بود!هرجا حق خوری میدیدم میرفتم جلو و دفاع میکردم!!! یادمه همیشه میشدم سپربلای بقیه!دست خودم نبود این که ببینم کسی ظلم میکنه آزارم میداد!!!
مردی که اسمش آقای مدیر باشه رفته بود روی منبر وبه حساب خودش داشت نصیحتم می کرد....
اما صد افسوس که میخ آهنین در سنگ نمیره که نمیره!!!
باتمسخر ولبخند ژکوند نگاهم میکنه
تو میخوای به من درس بدی جوجه معلم؟!
همیشه از شنیدن کلمه جوجه انزجار داشتم و دارم انگار یه آدم ضعیف و بچه روبروته که داری باهاش حرف میزنی و میخوای مثلاً آرومش کنی!!!
همیشه هروقت عصبی میشم رنگ چهره ام مثل گوجه تازه رسیده سرخ سرخ میشه رگ های شقیقه هام متورم میشه و بومممم این یعنی انفجار!!!!
البته من آدم عصبی نیستم ولی اگر عصبی بشم جنگ جهانی اول رخ خواهد داد...
که اینم هر صدقرن یکباره!!!
در حالتی که لبخند تصنعی داشتم و سعی میکردم با سلام و صلوات خودم رو آروم کنم گفتم که آقای نون ببینید این شرایط رو من اصلأ نمیخوام خدایی ناکرده به شما توهین کنم یا سابقه کاری درخشان شما رو زیر سئوال ببرم اما کاری که گفتید از من ساخته نیست من نمیتونم انجام بدم،وجدان من،انسانیت من کجا رفته؟!
چطور میتونم اینقدر بی رحم باشم؟!
من هرچقدر هم آدم بدی باشم بی رحم وظالم نیستم پس از من نخوایید!!!
بدون اینکه ازش منتظرجواب گرفتن باشم با یه خداحافظی رفتم و بقول معروف خوشحالش کردم!!!
من نمیتونستم همچین ریسکی رو به جون بخرم واون همه بچه ایی که هنوز ده ساله نشده بودن ببرم به مدرسه روستایی که روی کوه هست!!! خطرات راه،حیواناتی که هست،که صبحگاهی و...
بدون هیچگونه بیمه ایی که میگفت هرچی هم بشه پای خودته!!!
بنابرین ترجیح دادم عقلانی عمل کنم بد وبدتر انتخاب بد بهتر بود تا بدتری که اتفاقی رخ بده ویک عمر عذاب وجدان داشته باشم!!!
عصر بهمن ماهی همون روز روی تک سنگ کنار جاده نشسته بودمباد سرد بهمن ماهی به صورتم شلاق میزد ،گلوم میسوخت حس خلأ داشتم یه خلأ بزرگ!!!
بااین حال فکرمو دور کردم از هرچی که ذهنمو مشغول میکرد وبه یه نقطه خیره شدم...
داشتم به این فکر میکردم اگر قبول میکردم چه میشد و حالا که نکردم چه سرنوشتی در انتظارم هست...
بی تردید زندگی جریان داره
مثل الان که روی درخت نارنج هستم و مینویسم...
اینجاقراربودفقط دفترچه ثبت ساعت مطالعه باشه وفقط برای یکسال باشه امابعدازیکسال ترک کردن اینجابی معرفتی بودپس شددفترچه ایی برای ثبت حرف هاوخاطراتم وحالاتازمانی که هستم خاطراتم رومینویسم:)