آنچه بعداز دزفول گذشت و حسن ختام بهمن ماه۱۴۰۲
برای نوشتن این پست مجبور شدم آنچه گذشتی که رو که ثبت کرده بودم طوطی وار وجنگی طور نگاه کنم تا از ادامه مسیر شروع کنم به نوشتن ولیکن که الان هم کار های زیادی تو لیست کاریم ریخته ولی آدم انجام دهنده اش کجاست؟!
صفحه یادداشت گوشی رو باز کرده و داره مینویسه!
بعداز دزفول و جشنواره ایی که رفتیم نشریه ام مثل پارسال که مقام اول آورد امسال نیورد انتظار مقام آوردن و ترکوندن هم نداشتم آخه ذره ذره نویسنده و کلی چالشی که دارم قطعاً مقام آوردن لایقش نیست ولی ناراحت نشدم اتفاقاً برخلاف تصورم خیلی خوش گذشت!
درسته مینی بوس قراضه دانشگاه کلی کمر و سرمو ناقص کرد،درسته خستگی زیادی داشت درسته شبی که رسیدیم سریع رفتیم پردیس برادران که کارای اجرایی رو انجام بدیم،درسته دست فرمون دوتا راننده های دانشگاه در حد مرگ بود و عزرائیل ور دستمون نشسته بود و بهمون سلام می کرد،درسته که زندگی خوابگاهی روباز تجربه کردم و مجبور بودم این چند روز رو صبح هاش توی صف سرویس و دمپایی های خیس و موهای ریخته شده توی روشویی بگذرونم ولی آشنایی با آدم های جدید پیدا کردن دوستای جدید تر هم شکل خودم از شهر های دیگه و با گویش های دیگه اونقدر هم بد نبود!!!اینکه روزانه لهجه های مختلف می دیدم و آدم های مختلف که نوع رفتار وفرهنگشون با ما فرق داشت جالب بود احساس دلتنگی برای جنوب وشهرم داشتم ولی نه اندازه دفعات قبل آخه اونجا هم جنوب بود آدم هاش هم شبیه آدم های خودمون فقط شاید تفاوت کوچیکی توی لهجه و چهارتا سوغاتی داشت... و البته غذاهایی که میدادن اندازه دونفر بود نه یه نفر...
به عقیده بقیه من تو سفر یه آدم کم خوراک کم خرج و خوش سفرم که با همه زودجور میشم وتازه خیلی هم با تصورات فرق دارم چون قبل از این فکر میکردند که کنار نمیام باهاشون یا زندگی خوابگاهی برام سخته ولی بر خلاف تصورات با همه موارد سازگارم و زیاد اهل سخت گیری و گلایه نیستم!
این سفر و دوره خوب بود قبل از این دلم نمیخواست برم ولی وقتی رفتم نظرم عوض شد در آخر هم اینکه ساعت۳شب روز چهارشنبه ایی که فرداش میشد پنجشنبه رسیدیم بوشهر و تو خیابون های خلوت و بدون ماشین با پراید۱۳۲ سفید رنگِ مدلِ ۹۴ ام رفتم منزل...
علت اینکه نوشتن اینقدر دورشد چه بود باید بگم که بلافاصله بعداز برگشت استارت هفته نامه رو زدیم و درگیر نوشتن متن و ویراستاری و صفحه آرایی و... به کمک سردبیرمبودیم و بعداز اون هم از سمت فرهنگو ارشاد توی یه دوره بازی سازی ثبت نام شدم که چشمم آب نمیخوره که بکار بیاد ولی خب به پیشنهاد استادم و کسی که متولی بود شانس خودم رو امتحان کردم وگفتم شرکت میکنم نهایت یا مفید هست یانیست...
ادامه هفته هم به خوندن کتاب و خریدن چندتا کتاب جدید گذشت که یه مقدار ته مونده حساب حقوق ناچیزم هم بره برای ترویج فرهنگ خوندن و اینکه مطالعه غیر درسی و غیر علمی هم داشته باشم اگه آدم باشم و مثل آدم بشینم بخونم کتاب ها رو...
فی الواقع کتاب قصر آبی رو شروع کردم به خوندن ببینم تهش به کجا خواهد رسید...
وامّا اونچه قراره رخ بده...
این مدت و بهمن ماه مثل دی ماه ماه جهش و معجزه بود یه حرکت دیگه هم زدیم که شامل من نه بلکه تمام خانواده ام میشه اگر تا چهار روز دیگه یا در واقع اول اسفند همه چی خوب پیش بره مینویسم ازش و توضیح میدم چون الان ممکنه یهو گفته بشه و پیش نره اونطور که باید بشه بنابراین تا الان خاموش بوده این آخری هاشم خاموش باشه ببینیم به کجا می رسه... امیدوارم سنگی تهش نیاد و بنای ساخته شده تقی ویرون بشه!
دیگه اینکه زندگی میگذره با همه این ها از هفته بعد ترم جدید هست و کلاس هایی که تا دل دانشجو چپونده شده وکلی واحد دیگه سه شنبه های مدرسه ایی ندارم بلکه یکشنبه های مدرسه ایی هست و مدرسه جدید و ایضأ اتفاقات نو و آدم های جدید که باید برم و ببینم چطور هست و به کجا میرسه ولی عمر ترم بهمن خیلی کوتاه و سنگینه زود میگذره و میریم بعدش برای دو ترم آخر دانشگاه و سال آخری شدن گرچه الانم ترم بالایی حساب میشم و به نوعی پیشکسوت هستم بالآخره توی این فرهنگیان زیر واحد ها و جاهای مختلف تجربه کسب شد زمین خوردم پیر شدم و اتفاقات ریز و درشت زیادی تجربه کردم که همشون ته ذهنم تو قسمت آرشیو فرهنگیان از سال ۱۴۰۰تاسال۱۴۰۴ آرشیو میشه که بمونه من اینجا دانشجو بودم و درس خوندم و آدم های مختلفی رو دیدم با طرز فکر های مختلف دیدگاه های متفاوت و زندگی و رفتار های متمایز...
دیگه از چی باید گفت🤔
اینکه این تعطیلات بین ترم خیلی خوب بود و کارامو تا حدودی تیک زدم همه رو نه ولی اون ضروری ها تیک خورد و خوشحالم که به بطالت والکی نگذشت که بعد عذاب وجدان داشته باشم یا غصه بخورم و حرص که چرا از دستش دادم فقط سر یه کاری هی دارم اهمال کاری میکنم اونم اینکه جو گرفته من رو و جشنواره تدریس برتر شرکت کردم اینطور که صداش هم میاد مرحله مقدماتیش تو پردیس خودمون هست و هفته آینده همزمان با شروع اسفند ولی برای این دوره یک درصد هم چیزی آماده نکردم هیچگونه ذهنیتی هم راجع بهش ندارم که قراره چی باشه و چطور برگزار بشه و... و با توجه به کمبود وقت باید یه مبحث انتخاب کنم وبراش تمرین کنم ولی اینکه چرا اینقدر اهمال کاری میکنم و دست دست میکنم جای پرسش و سئوال هست هم برای خودم هم افراد شاهد(شاهدی نیست چون کمتر کسی رو درباره این حرکت درمیون گذاشتم شاید یکی دونفراز دوست و خانواده!)...
برای اسفند ماه بعلاوه کارورزی و کارایی که قراره در این راستا باشه کلی کار دیگه هست یعنی فکر میکنم بازده اسفند تا خرداد۱۴۰۳قراره سرم حسابی شلوغ بشه و کلی درگیر بشم ولی این شلوغی و درگیری رو خوشم میاد باعث میشه روح بیشفعال و کنجکاومدرگیر بشه و بره تو بطن کار و کمتر فضولی کنه!
مورد بعد اینکه یه حرکت با همشهری قراره بزنم اینم باز اگر آدم باشم و اهمال کاری نکنم و کارمو به نحوه احسن انجام بدم خدا بخواد همین اسفند انجام میشه چون باز هم ممکنه که ناتمام بمونه بنابراین نمیگم چیه!👀
در آخر هم حسن ختام این همه سخنوری و رفتن روی منبر بشه اینکه هنوز هم هستم و علیرغم همه چالش های زندگی و پستی و بلندی هاش برای آینده و خونوادم تلاش میکنم همگام با جریان زندگی میریم ببینیم چطور میشه:)
به تیتر توجه نشه چون باز ایده کم آوردم تو نوشتن تیتر👀...
اینجاقراربودفقط دفترچه ثبت ساعت مطالعه باشه وفقط برای یکسال باشه امابعدازیکسال ترک کردن اینجابی معرفتی بودپس شددفترچه ایی برای ثبت حرف هاوخاطراتم وحالاتازمانی که هستم خاطراتم رومینویسم:)