امشب بعداز مدت ها باز فرصتی شدکه دست به تایپ بشم وشروع کنم به نوشتن ولی شخصیت نازی اینقدر حوصله سربر و کسل کننده نبود جدیداً دارم از خودم اینطور برداشت میکنم که یه آدم خسته کننده هستم با اینکه تو همه جمع ها پذیرفته میشم و همه دوستم دارند ولی من خودم حس خوبی نسبت به رفتار های خودم ندارم اخیرأ خیلی گوشه گیر تر شدم اینو امروز فهمیدم که با همکارا و همکلاسی های دانشگاهم رفتیم بیرون و قبلش کلی دنبال بهونه بودم که نرم چون دلم نمیخواست تو جمع باشم و همش نگران گذشتن زمان و وقت کم آوردن تو کارای روز جمعه ام بودم که با اصرار بابام که روحیه ات مثل سابق نیست و وقتشه اون دختر خنده رو و بشاش رو ببینم رفتم،دلم برای بابام میسوزه اون مجبوره بخاطر نگه داشتن خونواده همزمان هم نقش مادر رو داشته باشه هم پدر!

این یک ماهی که مامانم عملاً رهامون کرده و روز به روز داریم ازش دورتر میشیم بابام خیلی تلاش می‌کنه که این خلأ رو حس نکنیم ولی متأسفانه من حتی توی رفتارم هم نشون میدم و تنها جایی که حفظ ظاهر می کنم سرکلاس و مدرسه هست که اون هم دلم نمی‌خواد که کسی بفهمه و یا روی کیفیت تدریس و حال دل بچه ها اثر بذاره!

این هفته رفتیم اردو چه اردویی بود! خوش گذشت واقعاً و حالم خوب تر بود،با بچه ها بازی کردم،عکس گرفتیم و کلی کار دیگه و هیچ روزی نذاشتم که این احساسات روی کلاس و حال دل بچه های کلاس و همکارام اثر بذاره برعکس یه آدم فعال و پرانرژی و شاد نشون دادم که کسی دلخور نشه امّا!

حقیقت اینطور بود که میل به تنهایی داشتم ،احساس می‌کردم از درون دارم فرسوده و شکسته میشم و یه آدم خسته کننده هستم،دنبال ذره ایی احساس تو خودم بودم ولی انگار یه تیکه سنگ سرد افتاده یه گوشه بودم،

نمی‌دونم چرا ولی این مدت خیلی اخلاقم عجیب تر و بدتر قبل شده،

خودم از خودم راضی نیستم و دارم از هرچی دوست و رفیق و آدم خوب هست دور میشم اینو کم وبیش بعضی ها فهمیدن...

نمی‌دونم چرا و چطور شدم...

نازی گذشته خیلی آدم امیدوار تر و محکم تری بود!

خیلی هم انرژی بالایی داشت و شادتر بود

این دختر جدیده سرش گرمه کارشه و همش فرار میکنه از ارتباط بابقیه یا تفریح...