به وقت۲۴آذر۱۴۰۳
امشب بعداز مدت ها باز فرصتی شدکه دست به تایپ بشم وشروع کنم به نوشتن ولی شخصیت نازی اینقدر حوصله سربر و کسل کننده نبود جدیداً دارم از خودم اینطور برداشت میکنم که یه آدم خسته کننده هستم با اینکه تو همه جمع ها پذیرفته میشم و همه دوستم دارند ولی من خودم حس خوبی نسبت به رفتار های خودم ندارم اخیرأ خیلی گوشه گیر تر شدم اینو امروز فهمیدم که با همکارا و همکلاسی های دانشگاهم رفتیم بیرون و قبلش کلی دنبال بهونه بودم که نرم چون دلم نمیخواست تو جمع باشم و همش نگران گذشتن زمان و وقت کم آوردن تو کارای روز جمعه ام بودم که با اصرار بابام که روحیه ات مثل سابق نیست و وقتشه اون دختر خنده رو و بشاش رو ببینم رفتم،دلم برای بابام میسوزه اون مجبوره بخاطر نگه داشتن خونواده همزمان هم نقش مادر رو داشته باشه هم پدر!
این یک ماهی که مامانم عملاً رهامون کرده و روز به روز داریم ازش دورتر میشیم بابام خیلی تلاش میکنه که این خلأ رو حس نکنیم ولی متأسفانه من حتی توی رفتارم هم نشون میدم و تنها جایی که حفظ ظاهر می کنم سرکلاس و مدرسه هست که اون هم دلم نمیخواد که کسی بفهمه و یا روی کیفیت تدریس و حال دل بچه ها اثر بذاره!
این هفته رفتیم اردو چه اردویی بود! خوش گذشت واقعاً و حالم خوب تر بود،با بچه ها بازی کردم،عکس گرفتیم و کلی کار دیگه و هیچ روزی نذاشتم که این احساسات روی کلاس و حال دل بچه های کلاس و همکارام اثر بذاره برعکس یه آدم فعال و پرانرژی و شاد نشون دادم که کسی دلخور نشه امّا!
حقیقت اینطور بود که میل به تنهایی داشتم ،احساس میکردم از درون دارم فرسوده و شکسته میشم و یه آدم خسته کننده هستم،دنبال ذره ایی احساس تو خودم بودم ولی انگار یه تیکه سنگ سرد افتاده یه گوشه بودم،
نمیدونم چرا ولی این مدت خیلی اخلاقم عجیب تر و بدتر قبل شده،
خودم از خودم راضی نیستم و دارم از هرچی دوست و رفیق و آدم خوب هست دور میشم اینو کم وبیش بعضی ها فهمیدن...
نمیدونم چرا و چطور شدم...
نازی گذشته خیلی آدم امیدوار تر و محکم تری بود!
خیلی هم انرژی بالایی داشت و شادتر بود
این دختر جدیده سرش گرمه کارشه و همش فرار میکنه از ارتباط بابقیه یا تفریح...
اینجاقراربودفقط دفترچه ثبت ساعت مطالعه باشه وفقط برای یکسال باشه امابعدازیکسال ترک کردن اینجابی معرفتی بودپس شددفترچه ایی برای ثبت حرف هاوخاطراتم وحالاتازمانی که هستم خاطراتم رومینویسم:)