جامانده...
من اهل گُم کردنم، از بچگی عادت کردم خواه و ناخواه یسری چیزا رو گم کنم؛ از مداد پاک کن بگیر تا آدمای خوب زندگیم رو ...
اما گم کردن یه آدم هیچ وقت شبیه گم کردن یه مداد پاک کن یا یه وسیله نیست، که بشه یه گوشه و کناری رو دنبالش بگردی؛ آدما تو یکی از روزا تو دل تاریخ گم میشند؛ تو روزایی که حواسم بهشون نیست از دستشون میدم، تا وقتی که به خودم میام و میبینم دیگه ندارمش، اونوقته که فکر میکنم گمشون کردم،
من به آدما عادت دارم از دست دادنام رو به حساب گم کردنام بذار ...
امروز بهش گفتم میرم قبرستون...
جایی که باهاش آرامش میگیرم...
باورت میشه!!!مردم با چه چیزایی آروم میشند من باچی:)))...
ولی نرفتم... انگار دل رفتن ندارم،جرائت ندارم برم...
باورت میشه تا مرز آماده شدن هم رفتم ولی نرفتم...
انگار اونجا هم جواب این حال رو نمیده...
امروز بحثم شد:٫)...حس میکنم هیچکس درکم نمیکنه!!! فکر میکنند مریض جسمی هستم ولی در واقع دوست دارم تنها باشم،دلم نمیخواد باکسی حرف بزنم یا طرف کسی برم میخوام خودم تک و تنها یه جایی باشم وبه هیچکس هم توضیح ندم...
دوست ندارم خلوتم بهم بخوره...
من نمیدونم چطور شدم!!!
نمیفهمم چرا اینقدر رفتارم بده چرا از همه طلب دارم،چرا دارم اینقدر به بقیه با رفتارم آسیب میزنم...
ولی تو:)تو یه کلمه دوحرفی!!!تویی که حرف هادرش وجود داره،تویی که سخن هادرش نهفته!!!
نیستی رفیق:)خیلی وقته نیستی.....
مثل یه پرنده مهاجر رفتی...انگاریه گوشه بهترپیداکردی انگار دیگه من بلااستفاده شدم!!!
من پرتنهاییم!!!حالاکه از همه دلگیرم هم نیستی!!! هیچوقت نبودی!!!هیچوقت...
تو آدم موندن نبودی!! میدونی چرا چون آدم های موندنی باحرف کسی دلگیر نمیشند!!!مردد نمیشند!!!گاهی وقتا مجبوری محکم روی دوتا پات بایستی!! حتی اگر سرزانو هات زخمی باشند،حتی اگر خون اومده باشه!!! باید محکم باشی تا به همه ثابت کنی ببین من هستم!!!من موندم به هیچکس نیاز ندارم!!! دارم ادامه میدم لابلای سختی ها لابلای درد ها جون میگیرم دردهامنو نمیکشه!!!قوی ترم میکنه!!!:)
پس بزار زخم ها عمیق تر فرو برند در من:)))
اینجاقراربودفقط دفترچه ثبت ساعت مطالعه باشه وفقط برای یکسال باشه امابعدازیکسال ترک کردن اینجابی معرفتی بودپس شددفترچه ایی برای ثبت حرف هاوخاطراتم وحالاتازمانی که هستم خاطراتم رومینویسم:)