دیروز بعداز سال ها بغض خوری و سکوت قطره اشکی از گوشه چشمم غلطیدو صورتمو خیس کرد...

خیسی گونه ام منو به خودم آوردو فهموندکه منم برخلاف دیدبقیه احساسی دارم حتّی کم...

شایدکسی فکر کنه چقدر ضعیف شدم و درمونده که اشک ریختم...

ولی گاهی وقتا زندگی بد کمر همت میبنده که آدمو زخمی کنه...

انگاری یه بند دار دور گلوت انداخته و میخواد جونتو بگیره...

خدای منم بزرگه؟!

کوتاه بگم...

آره !

خدای من خدای همه آدما هست...