چاره صبر است هم درد است وهم درمان!
بعداز گذشت۲۱ روز از اردیبهشت ماه به خودم جرائت دادم کیبورد گوشی رو فعال کنم و برم قسمت یادداشت های گوشی و شروع کنم به نوشتن! با نیت گذاشتن توی وبلاگ ولی احساس غریبی دارم دیگه حتّی اینجا نوشتن هم حس معذب بودن بهم میده ولی بهش اهمیت نمیدم مثل همون وقتایی که تو جمع می رفتم و یهو دلم میخواست که زودتر کارمو انجام بدم و بیام ولی استرس می گرفتم و بهش توجه نمی کردم و کار خودمو انجام می دادم؛
اردیبهشت ماه برای من با برداشتن دوتا قدم چالشی شروع شد! اول اینکه موهامو از ته زدم همون موهایی که دوستام بابتش کلی گله مند شدند و مادرم هم ترجیح داد که چیزی نگه و با سکوت عدم رضایتش رو نشون داد، دوم اینکه آدمی که هفت ماه هیچ خبری ازش نبود و می دید وضعیت و شرایط رو ولی حتّی یه سئوال هم نپرسید و خود به خود محو شد از همه جای زندگیم پاک کردم هربار میخواستم برش دارم تردید و دو دلی داشتم! ولی بالآخره قدم رو برداشتم! از پیجم پاکش کردم،از کانالم پاکش کردم از تلفنم پاکش کردم و سعی کردم فراموشش کنم! گویی که اصلأ نبوده و وجود نداشته دوروغ چرا یه سری نشونه ها هست که یادآوری میکنه ولی اهمیت نمیدم قرار نیست که زندگی رو به کام خود و اطرافیانم تلخ کنم که!!! هر آمدی یه رفتی داره! هر شروعی هم یه پایانی داره! ولی یه چیزی رو خوب از این فرد یادگرفتماونم اینکه هیچکس شبیه حرف هاش نیست و حرف ها فقط در حد حرف هستند و بعضی آدم ها ترسو تر از اونی هستند که بخوان به حرف های خودشون عمل کنند، در حقیقت وقتی به این فکر میکنم که تو شرایط بحرانی زندگی اون فرد من چقدر بهش کمک کردم و سعی در حل چالش ها مشکلاتش داشتم غمگین و توقع دار میشم ولی بعد میگم که نازی تو که قرار نبود کمکی کنی و بعد چشم انتظاری داشته باشی ؟! داشتیم مشتی؟! نداشتیم دیگه!! نوش جونش باشه هرچی بود گذشت امیدوارم که در ذهن اون فرد هم به نیکی بمونم و ازم دلخوری نداشته باشه ما که هرچی سرمون اومد و هرچی بود رو فراموش کردیم اونم انشالله هرچی هست فراموش کنه و نیکی وخوبی به یادش باشه!
مادر میگفت که دلت رو شکوند اونقدر که ذره ذره آب شدنت رو دیدیم ولی عجیب بود که تو هیچ وقت بدش نخواستی!!! گفتم چون آدمی جایز الخطاست و چرا دلمو پر از نفرت و حس بد کنم؟! باید همه آدم ها رو به چشم تجربه دید به چشم یه تجربه که اومدند و رفتند! امّا امیدوارم که اون آدم هم براش درس شده باشه که هیچوقت حرفی نزنه که بعد بهش عمل نکنه! چون همه مثل من نیستند که بگذرند یه روز زمونه یقه اش رو بد می چسبه و بهش درسی میده که تا آخر عمر صورتش از داغ سیلی که خورده بسوزه! شاید هم چون اونقدر کم سن وسال بود که معنی این حرف منو نفهمه ولی همون ضربه ایی که باعث بانیش خودشه شاید کاری کنه که تا آخر عمر درد اشتباهش رو بکشه!
هیچ آدمی شبیه دیگری نیست!
از این دوتا بگذریم که موی جدید عجیب به آدم میچسبه اصلأ انگار حس سبکی و رهایی داره ولی اون روز بی بی یه حرفی بهم زد که باعث شد تو خودم برم هرچند به شوخی گفت ولی ته شوخیش جدیت بود! گفت که موهات رو بی دلیل نزدی و این شروع یه جاده اس ولی نه خودت میفهمی تهش چیه نه ما می فهمیم اخلاقات هم به یمن اتفاقات این مدت تغییر کرده!ولی امیدوارم تهش خیر باشه...
پرونده اون دوتا رو می بندم و میرم تو دل زندگی و اینکه اردیبهشت چه بر نازی گذشت! دیگه شخصیت خودمو به نازی نزدیک تر می بینم تا معلم آینده! البته نه به این معنی که معلم آینده نیستم بلکه از این قسمت به بعد نازی ترجیح میدم باشم چون روح و شخصیتم به این آدم نزدیک تره!
اردیبهشت شروع خوبی داشت البته هفته اولش فقط! تولد۲۱ سالگیم کیک نداشت، شمع نداشت، دست نداشت،جاش هدیه از فاطمه دوست مجازیم گرفتم، از همکلاسیم محدثه که فکرش نمی کردم گرفتم،و همین دوتا!!! و کلی پیام تبریک دیگه از همشهری و فاطمه هاو نرگس و دوستای دبیرستانم که از طریق مجازی فهمیده بودند و به نحوی لطفشونرو نشون دادند منِ این سن دیگه کسی تولدم تبریک بگه یا نه برام فرقی نداره! ولی اینکه هنوز توذهن یه سری آدم ها هستم نشون میده اونقدر هم بی ارزش نیستم،امّاچون زندگی امروزی اونقدر آدم ها رو توی خودش مچاله کرده که کمتر کسی میتونه یادش باشه پس هیچوقت ابداً ناراحت نمیشم!
یه متنی رو تقریباً چند روز پیش توی چنلم نوشته بودم که خیلی گلایه داشتم از رعایت نکردن حریم خصوصی و این مورد ها و همکلاسی هام و دوستام فروارد کرده بودند و گفته بودند با ما هستی؟!و این خیلی دارک هست که فکر کنند مخاطب این متن ها اونا هستند... چون من ابداً اسم نمی برم یا اینکه اشاره نمیکنم در واقع کار قشنگی نیست اینکه کسی رو متهم کرد و زیر سئوال برد!!! من هم دوست ندارم که اسم ببرم و ریز اشاره کنم چون هر آدمی یه شخصیت و جایگاهی داره!و این مورد احترام هست برای من شاید اینطور باشه و افراد دیگه طور دیگه!!!
از بحث رفیق و دوست و حریم شخصی و کانال و همه اینا خارج بشم عزیزی که مریض بود بعداز آزمایش ها و نمونه برداری ها مشخص شد با یه غول بزرگ در افتاده و این برای مادرم شد یه غم عمیق تر از قبل دیگه شبا خوابش نمی بره،حواسش مثل قبل جمع نیست،گاهی وقتا سر من و داداشام داد میزنه ولی میدونم از ته دلش نیست همیشه هم از من دلگیر وگله منده که چرا تغذیه ام خوب نیست و ضعیفم و همش این ور اون ورم و از این دست حرف ها...
عزیز بلافاصله بعد از اینکه فهمیدند اینطور شده تصمیم گرفتند که روند درمانش رو شروع کنند واز این هفته جلسات شیمی درمانیشُ شروع کرده ولی بهش نگفتند که چی هست در واقع گفتنش باعث میشه که دچار شوک بشه و نیاز نیست بدونه و کسی هم نمیگه فقط اینکه یه روند کوتاه مدت باید بره دکتر و سرم وصل کنه که یه چیز طبیعیه و همینقدر اون هم سئوالی نمیکنه ولی عوارض بعدش هم دکتر گفت و خیلی اراده قوی میخواد و خدا بخواد باید بتونه تا۶ جلسه دیگه دوام بیاره...
ولی نازی هیچوقت فکر نمی کرد که این سنگ سنگین یه روز صاف پرت بشه تو زندگیش و زخمیشون کنه؛زندگی پر از احتمالات غیر قابل پیش بینیه!
مدرسه و کارورزی پر چالش تموم شد و گذشت ما بهترین معلم کارورزی رو داشتیم خانم دلسوز و مهربون و دقیقی بود و هر چند مدت کمی مهمون کلاسش بودیم با دوستم ولی همین مدت کم هم کلی درس ازش یاد گرفتیم درس کلاس داری،نکته تربیتی، از مدرسه از شخصیت و همه چی روز معلم امسال هم رفتم مدرسه قبلی و پیش شاگرد های قبلیم یه سر که هم یه رهاورد ناقابل به معلم کلاس تقدیم کنم هم رفع دلتنگی و دیداری بشه اما چون کلاس کارورز داشت و همکلاسیم هم بود زیاد نموندم و خیلی زود رفتم؛وخاطره خوبی شد تازه یه گل هم هدیه گرفتم و خیلی حس خوبی داشت تا ببینیم سال بعد روز معلم کلاس خودم هستم یا باز مثل امسال کارورزی البته سال بعد این موقع ها فارغ تحصیل هستم و آخرین واحد کارورزیمو میگذرونم:))))
زندگی و این مدت فشار های مالی باعث شد که این ماه اذیت بشیم آخه قسط ها زیاد بود و حقوق من بود و حقوق خونواده ولی باز یه جاهایی سخت گذشت ولی از پسش بر اومدیم در واقع مجبور شدیم از یک سری چیزای غیر ضروری بزنیم و قناعت کنیم من هم یادگرفتم که تو شرایط سخت زندگی گاهی وقتا گذشت کردن لازمه چونکه حس بزرگی به آدم میده وعلاوه بر اون سبکی...
این مدت کمک خرج خونه بودم و مثل همیشه نقش مرد رو ایفا می کردم بقول بی بی من فقط ظاهرم و جنسیتم دختر نام هست ولی قدم هام و فعالیت هام از سنم و جایگاهم فرا تره میرم جلو و ابایی از مشکلات ندارم!
این مدت هم اینطور گذشت!
اگه این ترم خوب بگذره و تموم بشه بتونم باز دوباره استارت تدریس خصوصی رو بزنم چون کلاس های دانشگاه که نباشه آزاد ترم و دیگه بار درس و کلاس و تکالیف یا استرس و مِنمِنشون تو ذهنم نیست!
تا ببینیم چه میشه و خدا چه میخواد
مثل همیشه زیاد شد:«)...
ولی علی الحساب چاره کار و زندگی صبره هم دردست وهم درمان...
+ نوشته شده در جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۳ ساعت 17:11 توسط نآزی
|
اینجاقراربودفقط دفترچه ثبت ساعت مطالعه باشه وفقط برای یکسال باشه امابعدازیکسال ترک کردن اینجابی معرفتی بودپس شددفترچه ایی برای ثبت حرف هاوخاطراتم وحالاتازمانی که هستم خاطراتم رومینویسم:)