شرح۵موقعیت از زبان معلّم آینده

موقعیت۱

ساعت۵صبحه

معلّم آینده معلّم آینده گویان بالای سرم حاضر میشه!!!!

میگه پاشو باید بریم جایی منم خسته ام نمیتونم پشت فرمون بشینم دست خودتو می‌بوسه‌اوستا!!!

با یه چشم نیمه باز و یه چشم بسته سعی میکنم گوینده رو تشخیص بدم ببینم کیه!!!

ظاهراً یه صدای بم مردونه هست و شواهد میگه بابامه!!!

من کجام؟!

در سه تا پتوی گلبافت پیچیده شده و زیر میز مطالعه!!!

چرا اونجا؟!

چون خونه اینقدر سرده و یخبندونه که تحمل نداشتم!!!

دیشب چه ساعتی سربر بالین گذاشتم دقیقاً ۱/۴۵شب!!!

چرا این ساعت؟!

چون خواب مرا نمی برد!!

برگردیم به امروز صبح!!!

بعداز اینکه ده دقیقه بعد میفهمم کی هستم وچی هستم و کجا هستم و علت این همه سرو صدا چیه!!!

بر می خیزم‌ و دقیقاً بیست دیقه بعد پشت فرمون توی مسیریم!!!

تو راه گوشزد می‌کنه ۴۰تا بیشتر حق نداری بری خیلی بخوای بری نهایت۷۰تا نه بیشتر نه کمتر!!؟

احتیاط شرط عقله وال وبل!!!

تو راه استاد ر گرامی زنگ میزنه بعد از سلام واحوال پرسی جزیی میگه خانم فلانی کجایی؟!

میگم هرجایی جز بوشهر!!!

میگه بیا اداره که باید نواقص رفع کنی!!

میگم من نیستم و سریع خداحافظی میکنم!!

به این فکر میکنم که باز قرار باشه برم سروقت کلی مدارک و پشت اون‌سیستم سفت و سخت بشینم و بایه سایت کند سروکله بزنم وباز روز از نو و روزی از نو...

صدای گوگوش ورفیقش مارتیک توی ماشین میگه من چه کردم جز نشستن گریه کردن گریه دیدن وقتی باغ قصه می‌سوخت من چه بودم جز یه خرمن...

همزمان به بیرون نگاه میکنم و میگم کاش جاده تموم نشه تا آخر عمر همینطوری بمونم و برم...

راننده ماشین سنگین پشت سرم بوق میزنه که تند تر برو ولی بابام میگه محل نزار لاین سبقت بازه می‌تونه بره اون طرف...

تومسیر یه جا نگه میداریم...

مرد ماهی فروش داد میزنه

موهی تازه دارم

موهی تازه....

بوی ماهی و میگوی آغشته به دریا کل مسیرو از جمله ماشین رو گرفته‌..‌.

شهرستان میرسم...

خبر میرسه تهران ساعت۱۰/۳۰جلسه گذاشته از مرکز...

نت داشته نداشته رو آماده میکنم و میرم برای ارائه گزارش امّا متأسفانه آخرین نفر می افته و ساعت میشه۱۲/۱۵دقیقه!!!

بماند که نت چقدر میرفت وتموم میشد وهی باز شارژش میکردم...

بالآخره گزارش میدم و این هم تموم میشه‌...

موقعیت۲

ساعت۱۲/۴۵ دقیقه...

ماهی شیر و پلوی مخصوص جنوبیه!!!!

میگه امروز چاست‌(ناهار) مخصوص شاهانه داریم!!!

کله ماهی وسط پلو جا خشک کرده!!!

به سرنوشتش فکر میکنم اینکه اونم یه موجود زنده بوده والان قراره لقمه نرم وگرم اهالی خونه بشه چشاش هم سرخ شده و ترکیده لایه پودر سوخاری روش کشیده شده و حالا رنگ طلایی به خودش گرفته...

با غذا خوردن که نه‌...

بازی میکنم فقط...

به یه موضوعی فکر میکنم اینکه ماه بعد من چطور میشه...

تمام هم وغم نگرانیم‌همینه...

چیزی که براش خواب ندارم...

اعصاب ضعیفی دارم....

وبدتر از اون خوف...

خوف نشدن...

خوف بد پیش رفتن...

خوف از دست دادن...

و...

به فکر اینم‌زمان بخرم از چند نفر دوستای صمیمیم،بچّه،خانوادم و... زمان برای درست کردن همه چیز...

آیا بهم زمان میدن؟!

موقعیت۳

میگه امروز نوبت آب نیست آب قطعه کلی ظرف نشسته هم هست...

ظرف های نشسته تو حیاط بهت سلام می رسونند...

حین تفکر تلفنم زنگ میخوره از دانشگاه هست..‌.

گزارش کار فلان مراسم کانونم رو‌میخوان پشت خط خانم ب کلی تعریف وتمجید میکنه که خانم فلانی کانون شما تو دانشگاه فعاله وفلان منم به این فکر میکنم که هنوز مدرک قرآن بچه های دانشگاه رو وقت نکردم موسسه بگیرم و فقط مجازی دانشجو ها گرفتند!!!!

و اینو‌نمیدونه که من در حال تحویل دادن مسئولیت ها هستم کم کم دارم سوسکی طور شونه خالی میکنم از زیر بار هرچی کار و بار و مسئولیته!!!

تهش میگه که فلان گزارش کار هم‌یادت نره ببخش که سر ظهر زنگ زدم...

از اون طرف مادرم هم سر سفره از عمد قاشق هارو میزنه به هم و... که یعنی قطعش کن...

که با نگاه جدی من مواجه میشه و میخنده و ادامه ناهار رو‌میل میکنه....

موقع ظرف شستن‌به این فکر میکنم که در آینده خرید ماشین ظرف شویی توی برنامه باشه که چون متأسفانه بلند فکر میکنم اینو به زبونم هم میارم و سقلمه ایی از مادرم نوش جان میکنم ومیگه که هیچی ظرف شستن با دست نمیشه آدم رو محکم و قوی بار میاره...

خوب بساب غر نزن...

خط هم نیفته...

بماند که چقدر سر آب کشی هر ظرف حتی یه قاشق و چنگال کلی پیام برای اداره آب میزارم و تهش هم که تموم میشه کوهی از ظرف های شسته شده تر تمیز رو‌به دستور مادر در دمای مناسب زیر نور طبیعی میزاریم که چون ناهار ماهی هست خشک بشه و چربی ها برند...

ساعت۱/۳۰ظهر میام داخل خونه و تلفنم صداش درمیاد می‌خوام به اون کسی که زنگ زده چندتا حرف بگم که وقتی اسمش رو میبینم لبمو‌میگزم و سکوت میکنم صدامو صاف میکنم و با یه لحن آروم همه چی خوبه بر میدارم...

مخاطب پشت تلفن هم خسته هست...

امروز یه طور خاصی عجیبه...

وقتی بهش میگم میگه من کسلم...

ولی از کسل بودن نیست...

القصه این مکالمه بیست دقیقه به طول می انجامد که بعدش مخاطب میگه که من ناهار میل ننمودم و میره که دوپینگ کنه...

موقعیت۴

یه کتاب توی کتابخونه ام هست دیدمش و با خودم برش داشتم ولی جرائت‌خوندنش ندارم نه که کتاب قطوری باشه ادبیاتش سخت باشه و خوندنش دشوار نه...

پیرمرد و دریا

احتمالأ امشب خوندنش شروع کنم...

بالآخره کتاب برای یه معلّم لازمه خصوصاً من که دارم کم کم سال بالایی میشم...

چون دارم به این فکر میکنم که مطالعه باید خوراک یه معلم باشه پس کو خوراک من...

کتابو میزارم روبروم و نگاهش میکنم...

خوانندهه تو‌تلوزیون میخونه که بازم از اون نگات پیداست که با من به سر جنگی...

بازم از اون نگات پیداست.‌..

به این فکر میکنم کتابه داره بهم همینو میگه...

خواننده هم همینطور...

ساعت۵/۳۰ باز تلفنم زنگ‌میخوره مشغول نوشتن همینجا هستم...

که رشته افکارم پاره میشه...

باز می‌خوام چیزی بگم که بادیدن اسمی که روی شماره میفته حرف رو میخورم و‌جواب میدم...

دقیقاً۱دقیقه و ۲۸ثانیه صحبت میکنه و بعدش میگه ۵ دقیقه دیگه زنگ میزنم و‌تمام....

موقعیت۵

کنار ترشی های مادرم نشستم همون هایی که دیروز انداخت بادمجون و موسیر و هویج و کلی سرکه وفلفل محلی که کاشته بودیم و تند تند بود!!!!

داره نگاهشون می‌کنه درشو باز میکنه و کمی تست میکنه با نگاهم بهش میفهمونم که من هم میخوام که از همون قاشق استفاده شده داخل ظرف تعارف میکنه چهره امو جمع میکنم و میگم ممنونم میل ندارم...

و به ادامه نوشتنم می‌پردازم...

این روز ها بوشهر تفاوت آب وهواش فقط دو درجه با جهنم فاصله داره و گرمای امسالش به حدی هست که میتونه هر موجود زنده ایی رو مذاب کنه و جامد تحویل بگیره ومایع تحویل بده...

بماند که سه تا کولر همزمان توخونه‌روشن هست ولی باز هم کولر ها نمیکشه و گرمه...

گرچه من همیشه خدا برام سرده ولی خب 👀

چون نظر جمع هست من هم باید به طبع تابع جمع باشم دیگه درسته!!!؟

از ارزیاب های۲تومنی تا برگزار کردن کلاس های مجازی با معلّم آینده

من توی عنوان نوشتن مثل همیشه بی استعدادترینم این هم که قرار بود نشون دهنده این باشه که این مدت چه اتفاقاتی افتاد!!

از آخرین باری که نوشتن مشهد رفتنم بود و بلافاصله بعداز امتحانات سفری که از طرف دانشگاه رفتیم و بعداز۱۵سال دوری از حرم امام رضارو زیارت کردیم!!!قرار بود بعداز اون سفرمن برم دنبال کارایی که دوست دارم و علایقمو دنبال کنم تاحدودی انجام شد امّاکنارش یه سری کارای دیگه هم اومد حدوداً ۲۵تیر ماه بود که از سمت دانشگاه بامن تماس گرفتند و گفتند که برای آزمون استخدامی آموزگاری های ابتدایی ماده ۲۸ تعدادی دانشجو لازمه وباید برید اداره برای کار!!!

منم که فکر میکردم یه آموزش ساده هست و یه کار یه روزه نهایت سه روزه خوش و خرم رفتیم آدرسی که داده شده بود بهمون و بعداز آموزش بهمون گفتند از فردا کارتون شروع میشه و اینطور بود که من از ساعت ۶صبح تا۷شب اوایل یازده شب چون نیرو تازه کار بودند و همه چیز سامانه ایی بود کار میکردیم بماند که چقدر هم بابت اینکه تابستون هم‌خودمو درگیر کردم با خانواده بحثم شد و از همه آدم ها دور تر و دور تر شدم!!!

امّاتجربه خوبی بود من تجربه کردن رو خیلی دوست دارم حتّی اگه خسته کننده باشه و سخت!!!این روز ها انواع اقسام آدم ها رو می دیدم از اونی که متولد۵۹بود و میخواست معلّم بشه تا اونی که تجربه اولش بود و هیچ مدرکی نداشت برای امتیازات گفته شده تو‌فرم از اونایی که با چشم های از حدقه بیرون زده به من نگاه می‌کردند و میگفتند تو مسئول این بخشی تا اونایی که باور نمی کردند من معلّم باشم بالآخره قدرت چهره بیبی فیس همین هست دیگه بقول دوستم فاطمه!!!!

ولی روتین تکراری از صبح تا شب کار و شب خسته برگرد خونه و دوباره باز فردا صبح کار خیلی خسته کننده و بقولی کسالت آور بود و به گفته دوستی برای ما که دنبال جنب و جوش هستیم و فعالیت این فضا افسردگی‌ برامون به همراه داشت امّا بعنوان تجربه کار اداری توی نظام آموزش و پرورش تجربه خوبی بود حداقلش به این نتیجه رسیدم که اصلأ در آینده سمت کار اداری توی آموزش و پرورش نرم و فقط توی محیط مدرسه باشم چون روح من با بچه ها و فضای رنگارنگ مدرسه جلا میگیره نه چهارتا کاغذ و سیستم و سامانه ایی که مدام قطع و وصل میشه و خودش علتی برای اعصاب خوردی میشه!!!و همینطور همکار ها!!!این روز ها بخاطر اختلاف سنی زیادی که بین من وبیشتر همکارها بود نمیتونستم ارتباط برقرار کنم چون منو همکار خودشون حساب نمی کردند یعنی به چشم یه آدم تازه کار یا یک دانشجوی کم تجربه می دیدند که من این حرفو رد نمیکنم امّا تأیید هم نمیزدم!!!که صراحتاً به من گفته بشه!!!بااین حال تنها دوستی که داشتم محدثه بود چون باهم توی یه دانشگاه هستیم اون ورودی ۱۴۰۱ترم سومه و من هم که ترم۵ ورودی ۱۴۰۰!!!باهم بین کار اگر وقت بشه حرف می‌زنیم و از این شرایط کمی غیبت میکنیم تا شاید دردی بشه برای درمان خستگی و کم خوابی هامون!!!

گفتم کم خوابی ؛!!بیدار شدن صبح برام خیلی سخته چون آخرین بار دوره کنکوری بودنم اینقدر زود بیدار میشدم ولی الان مدت زیادیه که فاصله گرفتم و بنابراین برای بیدار شدن وقتی صدام می زنند خواب رو ترجیح میدم به رفتن سرکار امّااین یک خیال باطله ومن باید سر ساعت پشت میز کارم توی اتاقم باشم تا مراجعه کننده بیاد و براش پرونده تشکیل بدم و ثبت سامانه کنم و....خلاصه گذر زندگی روتین وار این روز های من وتابستون۱۴۰۲بر خلاف سال قبل به این شکل میگذره و این خودش یه نوع تجربه جدیده برای من ولو اینکه تکراری بگذره و یه کار انجام بشه در واقع خاصیت کار اداری همینه چیزی که من متوجه شدم و نباید سخت بگیرم!!!در نهایت تنها چیزی که باقی میمونه یه خاطره هست از این روزها و اینکه منم توی کارنامه کاریم یه مدل کار اینطوری هم داشتم!!!

شاید اگه بگم حقوقی که بابت این کار میگیریم چقدره بگید خیلی کمه و یااینکه ارزش نداره این همه انرژی ولی من برای حقوق و‌مزد مادی نرفتم درسته!شاید مهم باشه امّاهمه چیز نیست استادمون گفت بابت این کار ابلاغیه بهتون داده میشه که این هم برای من اهمیتی نداره درسته توی کارنامه کاریم ثبت میشه امّامن چیزای دیگه ایی کسب کردم که قابل قیاس با هیچکدوم از این ها نیست ونبوده!!!!

این روز ها کنار این کار کلاس های مجازی اپلیکیشن سازی هم برگزار کردم با همکاری وزارت فرهنگ وارشاد شهرمون در واقع ازم درخواست کردندکه بعنوان استاد به دانشجو ها تدریس کنم دانشجو های پردیس خودمون ومن هم که دیدم تجربه جالبی میتونه باشه اونم تدریس به دانشجو قبول کردم فقط اشتباه فاحش وبزرگم این بود که کلاس مجازی بود و من هم بعنوان تجربه اول سرشاراز اشکال بودم و خیلی برام سخت بود خصوصاً دانشجو و این بزرگترین چالش من بود بماند که جلسه اول هم کلی تند تند کارای اداره انجام دادم تا برسم کلاسم رو‌شروع کنم وناهار هم که این روز ها کلاً تعطیل بود چون همش سرکار بودم و درگیر ودار رفت و آمدو.....تهش هم کلاس برگزار شد امّا باب میل خودم نبود واحساس کردم میتونست بهتر باشه به مرور جلسه دوم بهتر شد وحالا که امروز هم جلسه سوم هست اگر خدا بخواد خوب پیش بره!!!

سعی کردم تمام مطالب و نکات رو بگم حتّی برای سهولت یادگیری دانشجو ها فیلم مجدداً ضبط کردم وبراشون فرستادم تا نگاه کنند و بهتر متوجه بشند چون کلاس بر خط چالش هاش الا ماشاالله هست و اینکه بخوام وضعیت وکیفیت کلاس وصدا و اینترنت و اوضاع بچه ها ووبکم وفضای خونه رو وهمه این ها رو همزمان باهم مدیریت کنم واقعاً سخته...

خلاصه که معلّم آینده با همه این حرف ها تونست که کارش رو جلو ببره وبه بچه ها کمک کنه و بقول وزارت یه خروجی خوب بگیره گرچه گفتم کلاس پروژه‌‌محوره و قرار هست خروجی کار یک پروژه باشه که به اسم خود بچه هایعنی دانشجو هامنتشر بشه و این یعنی اینکه کیفیت کار منم با همین فعالیت های بچه ها سنجیده میشه واقعاً برام مهمه خروجی خوب بگیرم که امیدوارم بعنوان تجربه اول کار قابل قبولی ارائه بشه...

از بحث کارو اداره ومسئول ارزیابی سوابق شدن و مدرس شدن وکلاس مجازی برگزار کردن برای دانشجو هاکه بگذرم باید بگم شهریور ماه یه ماه حیاتی هست برام و یه آزمون دارم که دلم میخواد توش قبول بشم در واقع آخرین شانس من این هست و اگر قبول نشم برای همیشه میسوزه جالبه براش تمرین هم آنچنان نکردم ولی خب آمادگی نسبی دارم چون تمرین هاش بیشتر عملی هست به همین خاطر دیگه اینکه برام مهمه و از الان ته دلم استرسی قلقلکم میده که امیدوارم بتونم از پسش بربیام...

مجدداً باید بگم من۲۰ساله اگه برمی‌گشتم عقب و۱۸ساله میشدم قطعاً در این سن دنبال علایقم میرفتم و کمتر خودمو غرق کار و‌ حاشیه های الکی به بهانه مشغول شدن میکردم وقبل از امتحان کردن چیز های جدید سعی میکردم تجربیات کسایی که قبلاً این راه رو رفتند بخونم و بعدش تصمیم بگیرم حداقل کاری که میشد انجام داد همین بود ولی خب من معلّم آینده به شدت عجول با صبر کم وکنجکاو انجام هرکاری هستم و اینکه آروم برم جلو و این مسیر رو برم به شخصیت من نمیخوره بقول یه بنده خدایی خانوم ها برند توی شغل فرهنگی محاله یه گوشه بیکار باشند و روح فوق برونگرای من هم کفاف آروم نشستن و صبوری نخواهد داد...

راستی کلاس فتوشاپ هم ثبت نام کردم ولی خب فقط دو جلسه تونستم برم و‌بعدش درگیر این کار اداره شدم و کار کلاس خودم بنابرین شیش جلسه مونده اش‌رو باید حتماً از فیلم های ضبط شده استفاده کنم که خودم رو‌برسونم به کلاس چون یه بنده خدایی قول داد مهارت تولید محتواش رو این تابستون قوی کنه دوره ثبت نامم کرد ولی کمیتش لنگ میزنه توی انجام کار ها....ونمیتونه همه کار ها رو باهم مدیریت کنه از طرفی دوست داره همه چی رو هم یادبگیره امّا زمانش هم باید در نظر بگیره که متأسفانه نگرفته و این عادت بد چندتا کار همزمان باهم شروع کردن را ترک نکرده که نکرده!!!الان اگه فردا کاراداره تمام بشه بعدش بایدبچسبم کلاس فتوشاپ و دوره سواد رسانه مجازی که از سمت وزارت اومده واوناروببینم شاید وقتی شهریوربرسه بارضایت خاطر بتونم بگم من تونستم بهره وری کافی از این تابستون ببرم...

برای ادغام چندتا کار باهم هم انشالله عقلم سرعقل بیاد ولی خب نمیاد توی این یه رقم...

یه سری فعل و انفعلات دیگه هم رخ داد واتفاقات دیگه هم افتاد که شاید جداگانه بنویسم ولی الان ثبتش نکنم وبراش یک آرشیو موضوعی جدا باز کنم....

خدارو چه دیدید شاید معلّم آینده چرخ زندگیش یه سمت متفاوتی رفته باشه ولی الان برای کار های مهم تر اولویت رو در نظر بگیره ؛)...

شاید براتون سئوال باشه چرا ارزیاب های۲تومنی!!!چونکه من مسئول ارزیابی شدم توی آزمون استخدامی و اینکه قرار بود اول یه مبلغ هنگفتی و یه ابلاغیه تپل داده بشه در کمال تعجب دیدیم که بعداز۸‌روز کار در شرایط فشرده یک مبلغ خیلی خیلی کم که قابل گفتن نیست (مبلغ نوشته شده توی عنوان نیست اون لفظ یکی از همکارامون بود.)واریز شده و ابلاغیه هم که هنوز خبری نیست که نیست...راستش مهم تر از اینا برام اخلاق کاری بود که بین همکارا اصلأ ندیدم و با ما به جرم اینکه دانشجوی معلّمی هستیم وکارورز به صورت نه چندان خوب رفتار میکردند و میگفتند شما تجربتون کمه ولو اینکه ما تجربمون کم باشه آیا شما باید اینقدر تخریب کنید در صورتی که دانشجو هایی که بودیم کارمون سریع تر همه تمام می‌شد و همه چیز رو زود تحویل میدادیم و میرفتیم ولی خب گاهی اخلاق بد وحرف های نادرست که زده میشه رو نمیشه جمع کرد ولی یادم هم نخواهد رفت...

خب این هم از مرداد ماه تا اینجا از این به بعد سعی میکنم خوش قولی کنم وتند تند بنویسم گرچه هرکار کنم باز زیاد میشه دست نوشتنم و بقول بنده خدایی ماشاالله توی نوشتن هم پرحرف طور وباجزییات نویسی میرم جلو مگر اینکه اتفاق غیر مترقبه ایی مثل بیماری یا کمبود شدیدددددد وقت رخ بده!!!!!