توی دلم مثل سیروسرکه میجوشه!!!

این اصطلاحیه که هروقت نگران هستند میگن دیگه درسته؟!

منم الان از اون زمان هایی هست که توفکرم استرس دارم!بی دلیل نمیدونم چرا!!

انگار قراره یه اتفاق بیفته ولی خودمم نمیدونم چیه فقط می‌دونم تو‌فکرهستم و انگار خوب نیست! حسم غلطه شاید،شایدهم الکیه!!!

این روزای آخر ۱۹سالگی هم نمی‌گذره که نمیگذره!!!

انگار رو دورکنده!ازهفته پیش به مادر میگم مادر روز شمارفعال کنی ها به اتفاق مهم قراره بیفته 😅 میگم حواست به شیش اردیبهشت باشه!از اون طرف رفیقامم میبینند منو میگن حواسمون هست نگران نباش یه معلّم آینده اردیبهشتی که بیشترنداریم!!!

دوستم میگه از سن بیست سالگی به بعد انگار چرخه زندگی رو دور تند میره عمرت سریع تراز هربار میگذره و می‌ره چشم رو هم بزاری دهه دوم زندگیت تموم شده و‌وارد دهه سوم زندگیت شدی!!! میگم اتفاقاً تند گذشتن رو دوست دارم بزار بگذره هرچه زودتر بهتر نه اینکه نا امید باشما نه ولی خب همیشه دوست داشتم سنم زود بگذره و اینقدر روندش کند نباشه!

اون شب داشتم فکر میکردم اگه ۱۲ اردیبهشت متولد می‌شدم میشدم یکی که ۱۲ام هم روزش هست هم زاد روزش

چقدر باحال ولی برای بحث کادو دیگه یکی میشد جداجدا نمیشد😁👀

خب از این جهت هم شانس آوردیم ها!!!۶ روز آوانس گرفتیم!

برای۲۰ساله شدنم و گذر عمرش برنامه ها دارم!مادرم نگاهی بهم میندازه و میگه یعنی توی جوجه الان بیست سالته؟!

پس چرا اینقدر کوچولویی؟!

دخترای بیست ساله مردم واقعاً بیست ساله اشونه ها!!!

ولی معلّم آینده ما😩

حتّی خودِمنِ بیست ساله اصلأ اینطور نبودما!!!

میگم مشکلات زندگی منو کوچیک کرده تو ببخش مادر!😉سخت نگیرمن همینطوری هم خیلی حالم خوبه😁 تازه کوچیک باش وعزیز باش دیگه این سخن بزرگانه!!!

خلاصه که تصمیم دارم تا آخر هفته یه برنامه بچینم که توش یادگرفتن ساز جدید وانجام مصاحبه وتموم کردن یکیشون تاشهریور وحتّی تشکیل تیم پژوهشگری توی دانشگاه تو‌برنامه ام باشه البته قبلش سرود تموم بشه و از این قسمت بیام بیرون بعد واینکه از مهر ماه هم کارام کمترکنم و کم کم دنبال اهداف دیگه برم،تعدادی که توی۱۹سالگی تیک خورد امّا۲۰سالگی فرق داره!!!

همین الان فاطمه تربیت بدنی۹۹زنگ زد همونی که به کمک هم این چندماه دنبال کارای بودجه گرفتن و سرود و... بودیم!انگار صداها ضبط شده برای تصویر هم قراره باز بریم صحبت کنیم ببینیم چطوره:«) امیدوارم خوان آخر هم بخیر بگذره بگم توی دوره من این حرکت انجام شده و ایده ام به ثمر نشسته!!!

امروز عیدفطربود،حقیقتش همش فکر میکنم روزه هستم و عادت نکردم به این وضعیت حتّی ظهر وقت ناهار احساسی نسبت به غذا نداشتم و سمتش نرفتم بقول بی بی تابخواییم برگردیم به تنظیمات کارخانه زمان می‌بره!!!!

حالا که نوشتم استرسم کمتر شد!

انگار چاره کار حرف زدن با کسی و نوشتن بود که حل شد!!!