سنجاق شده وبلاگ

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیمِ

اَللّهُمَّ اَخْرِجْنى مِنْ ظُلُماتِ الْوَهْمِ وَ اَکْرِمْنى بِنُورِ الْفَهْمِ

خداوندا از تاریکیهاى وهم بیرونم آور و بنور فهم مفتخرم کن

اَللّهُمَّ افْتَحْ عَلَیْنا اَبْوابَ رَحْمَتِکَ وَانْشُرْ عَلَیْنا خَزائِنَ عُلُومِکَ

خداوندا درهاى رحمتت را بر ما باز و خزائن دانشت را برما بفرست

بِرَحْمَتِکَ یا اَرْحَمَ الرّاحِمینَ

به مهرت اى مهربانترین مهربانان!!

کانال تلگرام معلّم آینده:

https://t.me/daftarcheman2003

[به وبلاگ خاطرات یک معلّم صفر کیلومتر جنوبی خوش اومدید.]

زمستانِ سخت! اسفند۱۴۰۴

آن سال‌های بعد، روزگار سیاه مردم

مثل زخمی ناسور بر پیشانی تاریخ ماند که ماند.

هیچ‌کس سال بلوا و قحطی و جنگ را از یاد نبرد،

هیچ‌کس این روز هارا از یاد نبرد.

کوچه‌ها بوی اندوه می‌دادند و خانه‌ها از صدای خنده تهی شده بودند.

نان، آرزوی سفره‌ها بود و آرامش، رؤیای شب‌های بی‌پناه مردم.

مادران با چشم‌هایی خسته فردا را جست‌وجو می‌کردند

و پیرمردان، زیر بار خاطرات تلخ، قامت خمیده خود را بر عصای صبر استوار نگه می‌داشتند.

باد هر جا می‌وزید، حکایت رنجی تازه را با خود می‌برد

و هر سپیده‌دم، بر ویرانه‌ای دیگر نور می‌پاشید.

گویی زمان نیز در آن سال‌ها رنگ ماتم گرفته بود

و عقربه‌های ساعت، آهسته و سنگین از میان اندوه عبور می‌کردند.

اما با همه تلخی‌ها، آتش امید در دل‌ها خاموش نشد.

در میان خاکستر روزهای تیره، هنوز دستانی بودند که یکدیگر را می‌گرفتند،

هنوز دل‌هایی بودند که برای فردایی روشن‌تر می‌تپیدند.

و همین امید بود که سرانجام مردم را از دل آن شب بلند و سرد گذراند،

تا تاریخ بداند هیچ زمستانی، هرچقدر هم سخت و طولانی باشد،

توان ایستادگی در برابر بهار را ندارد...

و دیگر جوان نمی شوم...

میخواستم بنویسم هزار بار کلمه اول رو نوشتم و پاک کردم هزار بار فکر کردم از چی بگم چی بنویسم چیزی نرسید به ذهنم فقط صدای خسرو شکیبایی و این دکلمه بود که تو ذهنم تکرار می‌شد مثل یک ضبط صوت که فقط یه صدا توش هست... من نمی دونم چه باید بگم چه بنویسم از شوک تمام آنچه گذشت لال شدم و فقط مثل یک جسم متحرک کار هارو جلو می برم؛ شاید اگر مدرسه و بچه ها نبودند خیلی بدتر از این بودم ولی الان اینطورم ؛ بقول همون دکلمه که میگه: و دیگر جوان نمی شوم نه به وعده ی عشق و نه به وعده ی چشمان تو و دیگر به شوق نمی آیم نه در بازی باد و نه در رقص گیسوان تو. چه نامرادی تلخی و دریغا ، چه تلخ تلخ فرو می ریزم با سنگینی این غربت عمیق در سرزمین اجدادی خویش و دریغا، چه عطشناک و پریشان پیر می شوم در بارش این گستره ی تشویش در خانه ی خورشید ها و خاطره ها دریغا بر من، چگونه فراموش می شود؟ سبد ها و سفره هایی که سالهاست نه سیب را می شناسند و نه مهربانی را و دریغا بر من، چه لال و بی برگ و بال پیر می شوم در این سوی دیوارهایی که از من دزدیده اند سیب را و جان مایه ی سرود های جوانی را و دیگر جوان نمی شوم نه به وعده ی این بهاری که آمده است و نه به وعده ی آن شکوفه های یخ زده! و دیگر جوان نمی شوم نه به وعده ی این بهاری که آمده است و نه به وعده ی آن شکوفه های یخ زده!

از آذرِ ۱۴۰۴ :)

الان که دارم اینو می نویسم روی نیمکت به پارک نشستم و منتظرم ساعت۷ بشه و برم ثبت نام آزمون ارشد هفته ای که گذشت با از دست دادن آقاجونم شروع شد و آذر ماه رو با شلاق های خشکش بیشتر درد ناک کرد، صدای ازدحام و شلوغی شهرو حرکت مردم بهم یادآور می‌کنه که زندگی جریان داره حتی اگه آدم های عزیز زندگیمون از بینمون برند، تو دست بعضی از آدم ها دسته گله تو دست بعضی از آدم ها هدیه هست به خریدن هدیه برای مامانم فکر می‌کنم هفته پیش قرار بود به شبی مثل امشب با حسین غافلگیرش کنیم ولی زندگی خودمون رو غافل گیر کرد، هفته ای که گذشت به تقاص مجازی شدن هفته پیش مدرسه سخت درگیر کلاس و مدرسه شدم طوری که زنگ تفریح ها هم به کمک به بچه ها یا تصحیح تکلیف و کتاب ها و برنامه زنگ بعد مشغول بودم، چشم رو هم گذاشتم شد چهارشنبه! چهارشنبه هم یهو گفتن مجازی هست با اینکه امسال تصمیم داشتم برای روز مادر مادر های کلاسم رو به اتفاق بچه ها غافلگیر کنم بنابراین دوشنبه بهشون یه برگه دادم طراحی کردند و بعد هم تصمیم گرفتم همینطور حین انجام هر حرفی ته دلشون هست یا حسشون رو به مادر هاشون بگن، که گرچه امروز قرار بود یه فیلم دیگه بگیرم ولی قسمت نشد فقط شانس آوردم که داشتم از قبل کلیپ و همین رو ادیت زدم از واکنش و بازخورد بعضی مادر ها که نسبت بهم داشتند خوشحال شدم و براشون خیلی ارزشمند بود ای کاش حضوری بودیم چهارشنبه رو حداقل که این دست سازه ها رو همین امروز تقدیم به مادر ها می کردند با این حال همین هم که تونستم آماده کنم و سندی بفرستم و حس واقعیشون نمایش بدم ارزشش رو داشت، ولی برای مادر خودم؛ میخواستم هدیه بگیرم و بهش بدم و امشب برنامه ای داشتیم که اینطوری شد این هفته و رفتن آقاجون بیشتر و بیشتر بهم یاد داد که هیچکس از حتی یک دقیقه دیگه خبر نداره!!!چه اون کسی که موفقه چه کسی که حالش خوبه و یک اتفاق ساده ممکنه تمام برنامه های شمارو بهم بزنه!!! گریه ام در نیومد با اینکه به بغض سنگین چسبیده بود ته گلوم مثل همیشه گریه ام نگرفت و شدیم همون نازی که سرشو بالا میگیره و میگه بهم تکیه بدید من طوریم نیست... حتی وقتی عزیز هم گریه کرد و دستم رو گرفت گریه ام نگرفت وقتی حتی همه ناراحت بودند اشک من در نیومد فقط بعضی سنگین تر شد و بارش بیشتر چسبید به گلوم... همه چیز میگذره! رفتن هم بالاخره جزئی از سرنوشت هر آدمی هست دیگه! قرار نیست همه آدم ها را تا آخر عمر نگه داریم کنار خودمون که!!! هرچیزی پایانی داره حتی آدم ها... از مدرسه بگم یکم اوضاع این شرح حال بعد از چند مدت نوشتن بهتر بشه همش شد نامه جدایی لیلی مجنون و غم که!!! مدرسه و بچه های دوم ج خیلی خوبه:) این جای سال و این برهه زندگی درسته که حرص میخورم بابت یاد نگرفتن بچه ها، فشار تدریس و کار ها زیاده، چالش های دانش آموز هست والدین هست و کلی مسائل عمیق و سطحی و کوتاه و بلند دیگه ولی بچه ها و دنیاشون خوشه اینکه دوستم دارند بعضی هاشون هوامو دارند و براشون عزیز هستم حالمو خوب می‌کنه حداقل اینکه مهم هستم، دیروز هم دانش آموزای پارسالم که الان شیفت مخالف ما هستند و کلاس چهارم هستند، به رسم هر بار تعطیل شدند هجوم آوردند طرفم و بهم روز مادر روز تبریک گفتند یکیشون گفت تو تا همیشه مادر و معلم ما می‌مونی حتی اگه بزرگ بشیم، با اینکه این روز رو برای خودم نمی‌دونم ولی تبریک باحالی بود! امروز هم دانش آموز دیگه ام ویس فرستاده و بهم تبریک گفت آخرش هم گفت که تومادر دوم منی:))) بهم میگن معلم ما مثل یه تنه درخت محکم و سرسخته شاید ظاهرش اندازه تنه درخت نباشه زورش هم همینطور ولی همیشه تلاش می‌کنه حال مارو خوب نگه داره و همینقدر که این رو بهم مستقیم میگن برام ارزشمنده! از خونه و خانواده هم مثل همیشه گله مند هستند سر کم غذا خوردن و سالم نخوردن و حتی همین امروز هم بحث شد و گفتند که اصلا به فکر خودت نیستی، راست میگن راستش ولی خب حقیقت رو نباید اینقدر مستقیم بگن😅 دیگه اینکه یه آزمایش خون دادم هفته گذشته و خانمی که میخواست نمونه بگیره اینقدر مچ‌دستم رو فشار داد و هی حین نمونه گیری می‌گفت حالت بد نشه و غش نکنی و... که موقعی که تموم شد حس کردم همه خون ها تو‌ شیشه ریخته شده آخر هم گفت رگت پیدا نشد و خونی نداری؛ بنده خدا کل انرژی روزش سر گرفتن خون از من رفت! این هم معضل آدمی که خون نداره و خیلی لاغره😄... این هفته جوابش اومد با اطلاعات خودم بررسی کردم ظاهراً همه چیز در جای خودش درست بود و مشکلی نبود فقط ویتامین ها لب مرز بود و آهن نبود و کم خونی و پلاکت خون پایین که شاید من اشتباه فهمیده باشم ولی خب بررسی دقیق تر را می دم دست دکتر که انجام بده؛ شاید فرق کنه. دیشب خواب دیدم یه پاتیل بزرگ آش رشته دارم و هوا هم خنک و هوای بعداز بارونه روی یه سِکُنچه یا (سکو) نشسته بودیم با داییم که ۱۰سال پیش رحمت خدا رفته اون داشت چایی و‌ قند میخورد و منم با پاتیل آش رشته اومدم گفت نازی این آش رشته فقط برای من و تو هست بعد هم خندید و بعدش بیدار شدم دیدم۴:۳۰ صبح هست و باید آماده بشم برم مدرسه ؛ تعبیرش رو نفهمیدم چی شد ولی همون ظهرش خبر دادند که آقاجون رحمت خدا رفته شاید هم این تعبیرش بود چون از شب قبلش هم دلهره و استرس عجیبی داشتم... گمونم تا اینجا بس باشه هروقت دیدم نیاز به حرف زدن دارم بازم می‌نویسم...

شب نوشتِ۲۹ آبان۱۴۰۴

یه مدته چیزی ننوشتم. شاید یک ماه یا بیشتر… قبلاً راحت می‌نوشتم، سنم که کمتر بود استاد پر حرفی بودم اما هرچی بیشتر میگذره کم حرف تر و خاموش تر میشم تو نوشتن این روزها انگار زبونم قفل شده. ذهنم پره از مدرسه، بچه‌ها، کلاس‌ها و کارای روزمره، درس و... حتی وقتی تنها می‌شم و می‌خوام فقط استراحت کنم، هزار فکر و برنامه توی سرم می‌چرخه.

با این حال، الان یادم افتاد یک‌ماهه اینجا سر نزدم :)

گفتم یه شروع کوچیک داشته باشم. امسال من معلم کلاس دومم و شاید از همون اتفاقای ساده مدرسه و آنچه گذشت بگم بد نباشه ؛ مثل اینکه وقتی بچه‌ها با جواب‌های عجیبشون و حرکات بچگانه اشون آدم رو غافلگیر می کنند، یا وقتی زنگ ورزش و هنر زیر سایه درخت نشستم و یه لحظه سکوت کردم و هوا خنک بود، یا وقتی خودکارِ دایناسوری جدیدم دستمه و دفترها رو امضاء می‌کنم و حس می‌کنم یه دوست خوب کنارمه… همین لحظه‌های ساده هم ارزشمندند... من خیلی تلاش کردم حال خودم رو خوب نگه دارم، محکم باشم و تلاش کنم که تکیه گاه خوب و فردی محکم برای اطرافیانم باشم...

آبان۱۴۰۴ برام پر از خاطره‌های کوچک و شیرین بود: بچه‌ها با فرفره‌ها و بازی‌ها سرعت باد و صداها رو تجربه کردند، درس‌ها رو زیر سایه درخت یاد گرفتیم و میز و نیمکت خشک کلاس رو کنار گذاشتیم، حتی خرگوش و هویج‌ها توی کلاس به ما کمک کردند مفهوم‌ها رو بهتر بفهمیم. روز دانش‌آموز هم با هدیه‌ها و قاب‌ها ثبت شد و یه خاطره موندگار شد برای بچه‌ها و خودم... و دومین ماه پاییز رو به اتمام!!!!

زندگی شخصی و کاری من پر از خستگیه، پر از کارای عقب‌افتاده، اما وقتی می‌بینم بچه‌ها چیزی یاد می‌گیرند یا یه لحظه واقعی می‌خندند، حس می‌کنم همه این روزای شلوغ ارزشش رو داره. شاید کلاس من همه جا رسمی نباشه، نیمکت ها خشک باشند، روش‌ها دقیق نباشند، حرفه ای و مسلط نباشم ،اما ته ته تهش مهم اینه که خاطره خوب بسازم و حال دلم خوب باشه.

این آبان، دومین سال معلّمی من بود؛ پر از خنده، یادگیری، و لحظه‌های واقعی که هیچ کتاب یا فیلمی نمی‌تونه جای تجربه واقعی بچه‌ها و معلم رو بگیره :)

زندگی برام تو این برهه رو دور تند هست از یه جایی به بعد...

اینجا هم داره زندگی یه آدم شاغل که تمام وقتش رو صرف تلاش و برنامه ریزی کرده به تصویر می‌کشه ، شاید منِ دانش آموز دوره کنکوری که تو اوج کرونا و اون همه ماجرا کنکور داد اگر چندسال بعد خودش رو می دید باور نمی کرد اینجاست ولی گذشت و الان این نقطه هستم:)

کاش قفل ننوشتن شکسته بشه و باز بنویسم! حرف ها بسیار هست ولی نوشتن و بیانش سخته ای کاش حتی اگه متن منسجم و خوبی در نیاد فقط بنویسم بنویسم که بمونه یادگاری این روز ها ارزش نوشته شدن و ثبت شدن دارند.

حکایت زنجیر و نور:)

اگر اختیار بدنم در دست خودم بود،

بدنم را از پنجره می‌انداختم بیرون.

همه‌چیز وابسته به هم است؛

من به زنجیر کشیده شده‌ام.

ذهنم می‌خواهد پیش برود،

اما بدنم سنگین است،

خستگی‌ای که روی شانه‌هایم نشسته و نمی‌خواهد برود.

گاهی حس می‌کنم تمام راه‌ها بسته‌اند،

و نفس کشیدن فقط تکرار همین سنگینی است.

اما در اعماقِ خسته‌ام،

چیزی هنوز نمی‌گذارد تسلیم شوم.

نور کوچک، لرزان، ولی سرسخت،

مثل ریشه‌ای که از دل سنگ بیرون آمده است.

نه روشنایی کامل، نه شادی بی‌حد،

اما قدرتی خاموش و واقعی دارد

که می‌گوید: هنوز می‌توانی،

هنوز می‌توانی راهی پیدا کنی،

هنوز می‌توانی نفس بکشی و حرکت کنی،

حتی وقتی دنیا سنگین و تاریک است.

مهر ۱۴۰۴

۱۴۰۴/۶/۵

الان که دارم اینو می نویسم فقط به جهت رفع شدن استرس و ترسم هست و اینکه زمان زودتربگذره گرچه زمان زود نمی گذره وقت هایی که باید زود بگذره ولی خب باز هم نوشتن بهتر از هیچی هست،میخوام از اتفاقات غیر مرتبط با موضوع استرس فعلیم حرف بزنم که زمان زودتر بگذره و هرچه زودتر تمام بشه این هفته امتحاناتمون شروع شد و مثل برق وباد سه تاشو دادیم اگه فردا هم امتحان بدم سه تای دیگه میمونه که تموم بشه به شرط پاس شدن همشون و تموم شدنشون بسلامت اونوقت باید برم دنبال کارای فارغ تحصیلیم و دیگه تمام،استرس این ماهم علاوه بر اون موضوع اصلیه که الان بخاطرش جایی هستم و استرس دارم هم شامل گذر سریع زمان میشه،هم شامل اینکه این ماه هم امتحانات هست هم کارای اداری و تموم شدن دانشگاه هم شامل اینکه مامانم مریض هست و شرایط مساعدی نداره و سخت نیاز به کمک داره و‌نگرانش هستم هم شامل اون موضوع اصلی که بلاتکلیفی هست برام یعنی اگه نشه اینجا باید اونجا یه سری مقدمات حاضر کنم و من هیچ کاری نکردم و از این نظر نگرانم مدرسه و سازماندهی کلاس و مشخص شدن جام هم هست،

امروز بچه ها تو دانشگاه قبل امتحان منو که می دیدند راز لاغری و خشکیده شدن صورتم و ازبین رفتن لپ هامو می پرسیدند منم میگفتم کاری نکردم جز تغییر زندگی و فشار از همه طرف زندگی و استرس و گرما و بی برقی و اینا همه باعث شد تو این ۲/۳ماه گمونم۷/۸کیلو شاید بیشتر کم کنم اینطوری پیش بره ازم یه خاطره میمونه میدونم نباید اینقدر حرص بخورم و به خودم سختی بدم ولی دست خودم نیست نگران هستم دلم مثل یه مسیر بی سرو ته پر چاله چوله می‌جوشه!

بااین حال من فقط می‌نویسم اینا رو به کسی نمیگم به دوستام نمی گم یا حتی خانوادم که که نگران نشند!دلم نمیخواد بخاطر من کسی غصه بخوره یا انرژی منفی منتقل کنم.

نگران هستم ولی درعین نگرانی امید دارم،

ولی یه چیزی بگم انتظار خیلی سخته ، خدا نصیب گرگ‌بیابونم نکنه!

مخصوصاً اگه انتظار برای کسی باشه،درست شدن کاری باشه،جایی باشه،یا چیزی!

کاش هیچکس انتظار نکشه چون انتظار آدمو پژمرده میکنه،غصه می‌خوره ،نگرانه انتظار بده:)

راستی وارد شهریورم شدیم،یکماه دیگه پاییزه!

این اولین پاییزی میشه که اگه کارم درست بشه و جور بشه میتونم بگم دوست داشتنی ترین پاییز میشه برام!

فقط شرطش اینه که اون موارد درست بشه برام،و ببینم دست سرنوشت چی میشه!

این همه نوشتیم و اونی که منتظر هستیم تکلیفمون روشن کنه و کارمون مشخص کنه نیومد که نیومد:)

پنج دقیقه دیگه میمونم نیومد میرم، تو محیط اداری اینکه سرت مدام پایین باشه و منتظر بمونی و سعی کنی خودتو مشغول کنی سخته ها!!!! :).

انگار اینطوری هست که آدم های اونجا هم سختشون هست بخاطر من چیزی بگن!!!😅😬