درحالی که داشت چاییش رو می ریخت زیر لب میخوند غم میون دوتا چشمون قشنگِ مشکیت لونه کرده...
بعدم دست کشید رو موهام و گفت آخه دلت اومد این پرکلاغی های موج دار و این بلا رو سرشون بیاری جوجه؟!
وقتی چشای ریزِ همرنگ موهات اینقدر باهم هماهنگ و قشنگ بود چطور دلت اومدتیزپا؟!
ساعت دوشب بود و شبِ آخرین امتحانِ ترم بود که از خواب پریدم و فهمیدم همه اینا خواببوده!
الف خدابیامرز تو خوابم اومده بود، چایی خواب بود، صبح پاییزی با صدای گنجشک ها وباد سرد پاییزی و آهنگ یغمایی زمزمه کردن و حتی دست کشیدن روی سرم و جریان موهام هم خواب بود...
الف همخواب بود:)...
خلاصه که تا چهارصبح بیدار بودم از این جا به اونجا میشدم و به همه چی فکر میکردم...
حال الانم!
آینده!
خانواده!
غم وغصه!
شرایط و...
صبح روز امتحان ماشین رو نبردم و با بابام رفتم،آخه دم دانشگاه شلوغ بود وجا پارک گیر نمیومد چون روز آخر هم بود بچه ها همه رفتنی بودن و میخواستند فقط همه چی رو جمع کنند و برند خونشون!هرکس یه ذوق داشت و میخواست فقط تموم بشه و بره...
منم مثل همیشه تا آخر امتحان نشستم و کامل همه چی رو نوشتم و با دادو بیداد مراقب و طنین زمان تمومه زمان تمومه... دل از برگه کندم و گذاشتمش تو بغل حوزه امتحان!
آخرین امتحان رو دادم و پرونده ترم شیش روبه کل بستم و سپردم به خدا که بره تو آرشیو ذهنی و زندگی...
تا از آزمون اومدم بیرون یکراست زنگزدم که تموم شدم و بیا خداحافظی هامو تفننی با دوستام وهمکلاسی هام کرده بودم ولی خب اینقدری حسم خوب نبود که بمونم و باز بخوام عکس بگیرم و حرفی بزنم تصمیم گرفتم برم و تنفس بعداز امتحان رو تنهایی بکشم و تنها باشم...
همیشه هروقت میگم تنهایی، مادر میگه که تو که اینقدر تو جمع جلو بقیه میخندی و بشاشی و پر انرژی یعنی درونت اینقدر خاموش وافسرده شده که فرار میکنی از خودت؟!
خودش میدونه چرا اینطوریم ولی بازم جوابش رو میخواد از خودم بگیره... بماند که منم باهمون خنده تصنعی جمعش میکنم و میگم که من خوبم همه چی هم خوبه!
اینقدر میگم که زندگی و کائنات وهمه بفهمند و تغییری رخ بده!
این روزا که میشه گفت یه هفته پسا امتحان هست و گذشته به محتوا سازی پیج کانون محیط زیست نیلوفر می رسم و سعی میکنم هربار پیشرفت کنم و ایده نو بگیرم،به پوست سوخته ایی که دکتر گفت مراقبش باش که حیف هست و باید روتینت کامل رعایت کنی تا کامل خوب بشه می رسم،کمک دست اهل خونه کارای خونه رو پیش می برم،قرارهتوی یه نشریه کمک بدم و باز قلم نوشتنم فعال کنم اما این سری یکم متفاوت هست چون مربوط به معرفی استانمون هست وقرار هست بره سازمان مرکزی،مقاله نمینویسم وننوشتم خیلی ها از دوستام و همکلاسی هام گفتند بیا بنویسیم باهم ماهم یادبگیریم ولی آمادگیش ندارم نمیتونم مسئولیتی قبول کنم و کاری کنم که بعدش از پسش برنیام یا مسئله ایی وسطش پیش بیاد چون زندگیم نوسانیه و معلوم نیست امروز چطوره فردا چطور هست که بعد شرمنده دوستام همبشم یا بد قول بشم! پس همون اول با عذرخواهی گفتم حقیقت رو راهکار جایگزین دادم...
فیلم یا کتاب مرتبط کارم تا الان نخوندم نمیدونم شاید کاهلی از من بوده یا شرایط باز اذیت کننده بوده ولی خب نشده!
خونه جدیده تقریباً داره آماده میشه اگر این کسایی که دارند طراحیش می کنند زمان رو طول ندن و زودتر تمام کنند که ماهم وارد فاز اسباب کشی و چیدن وسایل بشیم چون اینقدر اتاق مشترکمون بهمریخته هست که هر آن امکان داره با همین کمر درد و پا دردی که فعلآ با دارو و قرص گیره بلند بشم ویه صبح تا شب به جون مرتب کردنش بیفتم چون دلم طاقت نمیاره اینطوری بهم ریخته باشه اینکه نظم نداشته باشه و رو نظم نباشه بهم حس اینو میده که من آدم بی نظمی شدم کوتاهی کردم و خوب پیش نرفتم...ولی فعلآ باید دست نگه داشت چون وضعیت اکثر جاهای خونه فعلی همینه صبر میکنیم تا یکی دو هفته آینده ببینیم چطور میشه هرچی مصلحت باشه!
عزیز جلسات شیمی درمانیشو میره و بعدش هم درد داره مادر میگه که خیلی هم دردش زیاده؛ مادر خودش هم میگذرونه یه روز خوب یه روز بد! بهم میگه نازی! تو خیلی آستانه دردت بالاست ولی من طاقت ندارم تو شبیه باباتی،حتی یه بار تعریف داد که وقتی بچه تر بودم توی دستم یه شیشه شکسته بزرگ رفت و من بغض داشتم ولی گریه نکردم... گفتم من از همون اولم اشکم دم مشکم نبود و اهل گریه نبودم ساکت بودم،دربرابر هر دردی که داشتم!
زندگی هم مثل همیشه میگذره ولی هوای جنوب عجیب گرمه!عجیب اذیت کننده اس و شرجی داره و زندگی رو برای ما آدم ها سخت و تنگکرده ولی طاقت میاریم مثل همه تابستون های گرم شرجی دار با آفتاب سوزان اینم طاقت میاریم!
طاقت نیاریم به چه دردی میخوریم؟!
تا الان چیزی از ترم تابستونه گفته نشده ولی میگن ممکنه باشه و یحتمل شاید مهر ماهم مدرسه فرستادنمون سال آخر قطعی تر بشه!
ولی جدیداً برای هیچی ذوق نمیکنم:)))!همه چی عادیه و چیزی هم زیاد قشنگ و ذوق زده ام نمیکنه!
یکی از دخترایی که چندسال پیش که من سال اول بودم و اون ورودی۹۷ قبلاً هم راجع بهش نوشته بودم دو سه روز پیش بهم پیام داد و گفت مجدداً ماه محرم قراره موکبی داشته باشیم و برنامه هایی باشه برای۱۲ شب محرم باشه ولی خب هم من میدونم هم خاطرات دوسه سال پیش که اگه قبول مسئولیت کنم صفرتا صدش باخودمه وخیلی اداره کردن موکب توی این دوهفته تنهایی و مداوم برام دشوار میشه با توجه به شرایط فعلی از طرفی چون ماه محرم هست و امام حسین ته دلم میگفتم نه قبول کن ولی وقتی با مادرم درمیون گذاشتم و اونم گفت باتوجه به شرایط فعلیت نه دیگه گفتم افرادی معرفی میکنم وخودم هم ممکنه بعضی شب ها بیام ولی مداوم نه چون خودمون هم ممکنه برنامه ایی داشته باشیم و نمیشه تماما خودمو وقف اون طرف کنم و کار کنم و دلم نمیخواد بین دوست وخانواده دوست و آشنا رو انتخاب کنم در ثانی که بعداز دوسال واندی الان برای کار یاد آدم افتادن وجهه قشنگی نداره:)...
خلاصه که نمیدونم ذهنمو چی خالی نکردم و چی نگفتم ولی تا اینجای زندگی و چرخ دوران اینطور بود:)
راستی دیگه بیشتر خودمو تو چالش میندازم، رانندگی بیشتر، قدم برداشتن بیشتر،و هرچی که منجر به پیشرفتم بشه ولی بازم حس پیشرفت و رشد روتوخودم نمیبینم بااین حال استمرار رو حفظ میکنم و رو به جلو میرم...
امیدوارم مثل سابق بتونم ذوق زده بشم، از ته دلم بخندم و اون نازی شیطون و فضول رو که از ته دلش شیطنت داشت روباز سرحال بیارم
گرچه سخته:)
ولی امیدوارم بشه؛