درد هایی که آروم نمی شند!

نمیخوام بگم ضعیفم یا طاقت تحمل دردم کمه ولی این سری واقعاً صبر کردن تا۳۱ تیر برای نوبت ام آر ای برام سخت شده و دارو های تجویز دکتر هم پاسخگو نیست یعنی انگار جدیدا جواب نمیده ازبس درد رو‌ آروم کرده و این درحالی هست که نشستن یه گوشه و استراحت کردن برام سخته چون این روز ها باز دوباره رو آوردم به تدریس و کنارش هم امروز رفتم منابع ارشد رو خریدم که کم کم شروع کنم به خوندن اما عجب منابعی یه چیزی مینویسم یه منبع باید دید هر کدوم از کتاب ها اندازه کل قد و قواره ام بود از بس سنگین و بزرگ بود،راست می‌گفتند رشته روانشناسی سخته و خیلی جزئیات داره کتابایی که تو رشته خودم تا به الان خوندم یکیشون هم اینقدری نبوده قطرش که اینا اینقدر هست ولی چه میشه کرد من حتی گرایش هم انتخاب کردم و باید هر طور شده شروع کنم اوقات آزادم برنامه ریزی وخوندن و تا سرانجامی تا قبل از مهر برسونمشون فقط نگران دوتا مسئله هستم یکی درد پام که این روز ها به سختی میتونم راه برم و کار های خونه و بیرون رو انجام بدم یکی هم کارهای جانبی مثل کانون پرورش فکری و تدریس ها و فعالیت های سوای اینا! میترسم روون جلو نرم و شکسته شکسته حرکت کنم و دست آخر خودمم راضی نباشم! آخه دلم نمی‌خواد اینطوری بشه از یه طرف هم دلگرم هستم آخه دوستم عسل هم باهام قراره بخونه و باهم قراره پیش بریم و خوشحالم که تنها نیستم هرچند رشته هامون شبیه هم نیست ولی خب,از طریق وجه اشتراک هامون میریم جلو... یه نگرانی دیگه هم دارم که این نه مدل کتابای دبیرستانه نه کنکور اون‌زمان و میگم نکنه اشتباه برم یا راه بی راهه برم خلاصه که باهمه این دغدغه ها و دل نگرونی ها دارم قدم برمی‌دارم و میرم جلو این هدفم هم تیک بخوره تا سال دیگه این موقع ها یه نفس عمیق بکشم و از خودم راضی باشم بگم نازی دیدی تونستی! البته اگر بتونم به اونچه ته دلم هست و تو‌ذهنمه برسم...

حرف ها زیاده ولی فعلآ تا همینجا باشه که باقی مسائل رو هم هرزمان حالم بهتر بود بنویسم...

فکر کنم درد آروم نمیشه فقط مثل یه مار بیشتر دور آدم می پیچه!

غم میون دوتا چشمونم که قشنگ نیست لونه کرده!

درحالی که داشت چاییش رو می ریخت زیر لب میخوند غم میون دوتا چشمون قشنگِ مشکیت لونه کرده...

بعدم‌ دست کشید رو موهام و گفت آخه دلت اومد این پرکلاغی های موج دار و این بلا رو سرشون بیاری جوجه؟!

وقتی چشای ریزِ همرنگ موهات اینقدر باهم هماهنگ و قشنگ بود چطور دلت اومدتیزپا؟!

ساعت دو‌شب بود و شبِ آخرین امتحانِ ترم بود که از خواب پریدم و فهمیدم همه اینا خواب‌بوده!

الف خدابیامرز تو خوابم اومده بود، چایی خواب بود، صبح پاییزی با صدای گنجشک ها وباد سرد پاییزی و آهنگ یغمایی زمزمه کردن و حتی دست کشیدن روی سرم و جریان موهام هم خواب بود‌...

الف هم‌خواب بود:)...

خلاصه که تا چهارصبح بیدار بودم از این جا به اونجا میشدم و به همه چی فکر می‌کردم...

حال الانم!

آینده!

خانواده!

غم وغصه!

شرایط و...

صبح روز امتحان ماشین رو نبردم و با بابام رفتم،آخه دم دانشگاه شلوغ بود وجا پارک گیر نمیومد چون روز آخر هم بود بچه ها همه رفتنی بودن و می‌خواستند فقط همه چی رو جمع کنند و برند خونشون!هرکس یه ذوق داشت و میخواست فقط تموم بشه و بره...

منم مثل همیشه تا آخر امتحان نشستم و کامل همه چی رو نوشتم و با دادو بیداد مراقب و طنین زمان تمومه زمان تمومه... دل از برگه کندم و گذاشتمش تو بغل حوزه امتحان!

آخرین امتحان رو دادم و پرونده ترم شیش رو‌به کل بستم و سپردم به خدا که بره تو آرشیو ذهنی و زندگی...

تا از آزمون اومدم بیرون یکراست زنگ‌زدم که تموم شدم و بیا خداحافظی هامو تفننی با دوستام وهمکلاسی هام کرده بودم ولی خب اینقدری حسم خوب نبود که بمونم و باز بخوام عکس بگیرم و حرفی بزنم تصمیم گرفتم برم و تنفس بعداز امتحان رو تنهایی بکشم و تنها باشم...

همیشه هروقت میگم تنهایی، مادر میگه که تو که اینقدر تو جمع جلو بقیه میخندی و بشاشی و پر انرژی یعنی درونت اینقدر خاموش وافسرده شده که فرار می‌کنی از خودت؟!

خودش میدونه چرا اینطوریم ولی بازم جوابش رو میخواد از خودم بگیره... بماند که منم باهمون خنده تصنعی جمعش میکنم و میگم که من خوبم همه چی هم خوبه!

اینقدر میگم که زندگی و کائنات وهمه بفهمند و تغییری رخ بده!

این روزا که میشه گفت یه هفته پسا امتحان هست و گذشته به محتوا سازی پیج کانون محیط زیست نیلوفر می رسم و سعی میکنم هربار پیشرفت کنم و ایده نو بگیرم،به پوست سوخته ایی که دکتر گفت مراقبش باش که حیف هست و باید روتینت کامل رعایت کنی تا کامل خوب بشه می رسم،کمک دست اهل خونه کارای خونه رو پیش می برم،قراره‌توی یه نشریه کمک بدم و باز قلم نوشتنم فعال کنم اما این سری یکم متفاوت هست چون مربوط به معرفی استانمون هست وقرار هست بره سازمان مرکزی،مقاله نمینویسم وننوشتم خیلی ها از دوستام و همکلاسی هام گفتند بیا بنویسیم باهم ماهم یادبگیریم ولی آمادگیش ندارم نمیتونم مسئولیتی قبول کنم و کاری کنم که بعدش از پسش برنیام یا مسئله ایی وسطش پیش بیاد چون زندگیم نوسانیه و معلوم نیست امروز چطوره فردا چطور هست که بعد شرمنده دوستام هم‌بشم یا بد قول بشم! پس همون اول با عذرخواهی گفتم حقیقت رو راهکار جایگزین دادم...

فیلم یا کتاب مرتبط کارم تا الان نخوندم نمی‌دونم شاید کاهلی از من بوده یا شرایط باز اذیت کننده بوده ولی خب نشده!

خونه جدیده تقریباً داره آماده میشه اگر این کسایی که دارند طراحیش می کنند زمان رو طول ندن و زودتر تمام کنند که ماهم وارد فاز اسباب کشی و چیدن وسایل بشیم چون اینقدر اتاق مشترکمون بهم‌ریخته هست که هر آن امکان داره با همین کمر درد و پا دردی که فعلآ با دارو و قرص گیره بلند بشم ویه صبح تا شب به جون مرتب کردنش بیفتم چون دلم طاقت نمیاره اینطوری بهم ریخته باشه اینکه نظم نداشته باشه و رو نظم نباشه بهم حس اینو میده که من آدم بی نظمی شدم کوتاهی کردم و خوب پیش نرفتم...ولی فعلآ باید دست نگه داشت چون وضعیت اکثر جاهای خونه فعلی همینه صبر میکنیم تا یکی دو هفته آینده ببینیم چطور میشه هرچی مصلحت باشه!

عزیز جلسات شیمی درمانیشو میره و بعدش هم درد داره مادر میگه که خیلی هم دردش زیاده؛ مادر خودش هم می‌گذرونه یه روز خوب یه روز بد! بهم میگه نازی! تو خیلی آستانه دردت بالاست ولی من طاقت ندارم تو شبیه باباتی،حتی یه بار تعریف داد که وقتی بچه تر بودم توی دستم یه شیشه شکسته بزرگ رفت و من بغض داشتم ولی گریه نکردم... گفتم من از همون اولم اشکم دم مشکم نبود و اهل گریه نبودم ساکت بودم،دربرابر هر دردی که داشتم!

زندگی هم مثل همیشه میگذره ولی هوای جنوب عجیب گرمه!عجیب اذیت کننده اس و شرجی داره و زندگی رو برای ما آدم ها سخت و تنگ‌کرده ولی طاقت میاریم مثل همه تابستون های گرم شرجی دار با آفتاب سوزان اینم طاقت میاریم!

طاقت نیاریم به چه دردی میخوریم؟!

تا الان چیزی از ترم تابستونه گفته نشده ولی میگن ممکنه باشه و یحتمل شاید مهر ماهم مدرسه فرستادنمون سال آخر قطعی تر بشه!

ولی جدیداً برای هیچی ذوق نمیکنم:)))!همه چی عادیه و چیزی هم زیاد قشنگ و ذوق زده ام نمیکنه!

یکی از دخترایی که چندسال پیش که من سال اول بودم و اون ورودی۹۷ قبلاً هم راجع بهش نوشته بودم دو سه روز پیش بهم پیام داد و گفت مجدداً ماه محرم قراره موکبی داشته باشیم و برنامه هایی باشه برای۱۲ شب محرم باشه ولی خب هم من میدونم هم خاطرات دوسه سال پیش که اگه قبول مسئولیت کنم صفرتا صدش باخودمه وخیلی اداره کردن موکب توی این دوهفته تنهایی و مداوم برام دشوار میشه با توجه به شرایط فعلی از طرفی چون ماه محرم هست و امام حسین ته دلم میگفتم نه قبول کن ولی وقتی با مادرم درمیون گذاشتم و اونم گفت باتوجه به شرایط فعلیت نه دیگه گفتم افرادی معرفی میکنم و‌خودم هم ممکنه بعضی شب ها بیام ولی مداوم نه چون خودمون هم ممکنه برنامه ایی داشته باشیم و نمیشه تماما خودمو وقف اون طرف کنم و کار کنم و دلم نمی‌خواد بین دوست وخانواده دوست و آشنا رو انتخاب کنم در ثانی که بعداز دوسال واندی الان برای کار یاد آدم افتادن وجهه قشنگی نداره:)...

خلاصه که نمی‌دونم ذهنمو چی خالی نکردم و چی نگفتم ولی تا اینجای زندگی و چرخ دوران اینطور بود:)

راستی دیگه بیشتر خودمو تو چالش میندازم، رانندگی بیشتر، قدم برداشتن بیشتر،و هرچی که منجر به پیشرفتم بشه ولی بازم حس پیشرفت و رشد رو‌تو‌خودم نمیبینم بااین حال استمرار رو حفظ میکنم و رو به جلو میرم...

امیدوارم مثل سابق بتونم ذوق زده بشم، از ته دلم بخندم و اون نازی شیطون و فضول رو که از ته دلش شیطنت داشت رو‌باز سرحال بیارم

گرچه سخته:)

ولی امیدوارم بشه؛

شبِ امتحان [مهارت دوزبانه]

میگن آدم شبایی که امتحان های سخت داره و بقول معروف اسمش شبِ امتحان هست و تو‌فشار شدید روحی و جسمی و خستگی فراوون و استرس هست موتور نوشتنش روشن میشه حکایت ماست؛

این امتحانی که فردا دارم اگه تموم بشه دوتا امتحان دیگه میمونه که پرونده ترم شیش هم بسته بشه!

تا اینجا خداراشکر نمراتی که ثبت گلستان شده نمرات بدی نبوده و راضیم حالا بقیشو خدا داند شاید بقیش خوب و جالب نباشه چون این ترم خوب نخوندم و کاملاً شبِ امتحانی شد فرجه هاهم‌اونطور که حقی باشه تلاش نکردم و این دو هفته انگار توی یه منگنه بودم که از هر طرف فشار وارد میشد کارای خونه و دانشگاه و امتحانات و اساتید و پا دردی که به سختی میتونستم کار کنم و درس بخونم و در نهایت...

بذارید از دکتر رفتنم شروع کنم!...

دیروز که رفتم دکتر متخصص با تعجب نگاهم کرد وبهم گفت پیرزن شدی ؟!

این درد توی این سن بعیده!بعدم وقتی کمی ماجرا رو گفتم که این کار ها رو انجام دادم و بالآخره گاهی وقتا مجبور بودم خودم تنهایی برم جلو سری تکون داد و گفت اینا علائم دیسک کمر هست ولی نه برای آدم هم سن تو که هنوز جوون هست و اول راهی!!!

با این حال منم به شوخی گفتم از بس رسالتم سنگینه اینطور شدم امّا ته دلم! کمی ناراحت شدم آخه من نمیخوام الان اینطور بشه حداقل توی این زمان چون کارم هست آینده هست شرایط زندگی هست و...

برای همین از وقتی از دکتر برگشتم بابام دستور و تأکید کرد به همه مبادا دست این آدم کار سنگین بدید!

ولی آیا من به حرفشون گوش دادم؟!نه!

نمی‌خوام خودمو بزنم مریضی و استراحت کنم فعلا که حالم خوبه و مشکلی ندارم باید کارا رو ببرم جلو!

روحیه امو مریض نشون بدم معلومه روی سلامت جسم هم اثر میذاره پس سعی میکنم آروم باشم و مثل روال سابق برم جلو و رعایت کنم ولی نه این که یه گوشه بشینم و هیچ کاری نکنم چون مرام و روحیه من بااین یه رقم و یه کلام حرف مخالف صدرصد هست راجع به خودش...

الانم که تازه ناهار فردا رو‌ آماده کردم چون فردا امتحان دارم و کل امروزم صرف امتحان فردا شد ولی اگه بگم یه چیزی یادم مونده دوروغ گفتم چون احساس میکنم ذهنم خالیه البته به قول یکی از دوستام این ذهن خالی هم پوچه چون ممکنه موقع امتحان همش بیاد تو ذهن آدم و هرچی داره ونداره تو‌یه ورق کاغذ تو۶۰/۷۰ دقیقه خالی کنه و بعدم تمام!

بااین حال من که تمام تلاشمو کردم و خوندم بقیشم هرچی خدا خواست دیگه...چه میشه کرد!

گاهی وقتا تو زندگی خسته میشم ولی نمیذارم خستگیم طولانی بشه این روز ها در حال برنامه ریزی برای بازده بعداز امتحانات هستم که چندتا کار مهم رو انجام بدم و خودمو بندازم جلو البته اگر گره ایی یا اتفاقی غیر منتظره نیفته!

از شما چه پنهون که زندگی من شبیه یه جاده پرپیچ و خم سنگلاخ دار هست که یهو یه دست انداز جلوم میاد میندازتم هوا با کله میام زمین...

پس انتظار رخ دادن هرچیزی هست داخلش...

فکر کنم این عکس روایت حجم سنگین کار امروز باشه👀

مشخصه که از بس سیب زمینی و هویج رنده کردم چه به سرش اومده فکر کنم مشخص هم هست که یه کوه ظرف شستم👀😅😅

ظرف شستنم ممنوع بود نشون به اون نشون که اهل خونه امروز درگیر تعارف تیکه پاره کردن بودند که جای من ظرف بشورند امّا نذاشتم!

خودم بهتر میتونم انجام بدم ودلم نمی‌خواد وظیفه خودمو بقیه ببرند جلو...

پس اگه جسم بی جونم هم باشه خودش کارا رو میندازه جلو...

تا اینجا کافی باشه بقیش بمونه برای تموم شدن امتحانات که یه سر مفصل بشینم روی منبر و حرف بزنم و کوهی از ذهن مونده های ته ذهنم رو بیارم روی صفحه مجازی!