نمیخوام بگم ضعیفم یا طاقت تحمل دردم کمه ولی این سری واقعاً صبر کردن تا۳۱ تیر برای نوبت ام آر ای برام سخت شده و دارو های تجویز دکتر هم پاسخگو نیست یعنی انگار جدیدا جواب نمیده ازبس درد رو‌ آروم کرده و این درحالی هست که نشستن یه گوشه و استراحت کردن برام سخته چون این روز ها باز دوباره رو آوردم به تدریس و کنارش هم امروز رفتم منابع ارشد رو خریدم که کم کم شروع کنم به خوندن اما عجب منابعی یه چیزی مینویسم یه منبع باید دید هر کدوم از کتاب ها اندازه کل قد و قواره ام بود از بس سنگین و بزرگ بود،راست می‌گفتند رشته روانشناسی سخته و خیلی جزئیات داره کتابایی که تو رشته خودم تا به الان خوندم یکیشون هم اینقدری نبوده قطرش که اینا اینقدر هست ولی چه میشه کرد من حتی گرایش هم انتخاب کردم و باید هر طور شده شروع کنم اوقات آزادم برنامه ریزی وخوندن و تا سرانجامی تا قبل از مهر برسونمشون فقط نگران دوتا مسئله هستم یکی درد پام که این روز ها به سختی میتونم راه برم و کار های خونه و بیرون رو انجام بدم یکی هم کارهای جانبی مثل کانون پرورش فکری و تدریس ها و فعالیت های سوای اینا! میترسم روون جلو نرم و شکسته شکسته حرکت کنم و دست آخر خودمم راضی نباشم! آخه دلم نمی‌خواد اینطوری بشه از یه طرف هم دلگرم هستم آخه دوستم عسل هم باهام قراره بخونه و باهم قراره پیش بریم و خوشحالم که تنها نیستم هرچند رشته هامون شبیه هم نیست ولی خب,از طریق وجه اشتراک هامون میریم جلو... یه نگرانی دیگه هم دارم که این نه مدل کتابای دبیرستانه نه کنکور اون‌زمان و میگم نکنه اشتباه برم یا راه بی راهه برم خلاصه که باهمه این دغدغه ها و دل نگرونی ها دارم قدم برمی‌دارم و میرم جلو این هدفم هم تیک بخوره تا سال دیگه این موقع ها یه نفس عمیق بکشم و از خودم راضی باشم بگم نازی دیدی تونستی! البته اگر بتونم به اونچه ته دلم هست و تو‌ذهنمه برسم...

حرف ها زیاده ولی فعلآ تا همینجا باشه که باقی مسائل رو هم هرزمان حالم بهتر بود بنویسم...

فکر کنم درد آروم نمیشه فقط مثل یه مار بیشتر دور آدم می پیچه!