جنگ با ریاضی و معادلات زندگی!
هیچوقت به ریاضی علاقه نداشتم،همونطور که وقتی بچه بودم هم تکلیف های ریاضی رو مینداختم شبی که فرداش قرار بود برم مدرسه و با کتک و دعوا مینوشتم الانم با خودم تو کلنجار و جنگم که انجامش ندم،نمیخوام انجام بدم!
اصلأ ریاضی چه چیزی به من افزوده که الان بخواد اضافه کنه!
حاضرم ده دور دور زمین والیبال دو سرعت تمرین کنم، مربیم صدتا دراز نشست و فن حرکتی یادم بده ولی ریاضی تمرین نکنم یا حل نکنم...
کاش هفته آینده روز سه شنبه استاد یادش بره و ادامه تدریسش رو انجام بده.
دیروز کابیت ساز اومده بود خونه جدیده و آشپزخونه رو میخواست بسازه آخه رنگش رو هفته پیش تموم کردیم که بااین قیمت نجومی که داد سرمون فیکه(سوت)داد...
بنابراین فعلآ در چندراهی گرفتن وام یا فروختن طلا یا قسط بندی یا هرراهی یا استفاده از پس انداز من هستیم گرچه اون آخری فعلآ کفایت میکنه اما هیچوقت پس انداز کردن پول توی این دوره زمونه که هزینهها بالا و پایین میشه و وضعیت ثابتی نیست کار درستی نیست میشه سرمایه گذاری کرد مثلاً!!!
بابامم که میبینه اینطور هست شرایط کمتر توخونه میمونه به روی خودش نمیاره ولی میدونم بیشتر حرص میخوره...
مادرمم آیه یس میخونه و نگران تره باز هردو سعی می کنند حفظ ظاهر کنند ولی سر یه پیچ هایی از زندگی نمیشه حفظ ظاهر کرد...
خلاصه که زندگی این روز های ما همینطور شلوغ،پراسترس، کمی قناعت گر تر و گاهی هم دعوا های کوچیک و همراه با شوخی درش هست که تهش زود تموم میشه و یادمون میره انگار نه انگار...
اون روز موتور بابا رو یواشکی برداشتم و زدم تو دل شهر میدونم کارم غلط بود ولی هرچی کردم نشد شیطون گولم زد دیگه!!!
ولی خیلی چسبید اصلأ باد تو سرعت که میخوره تو ملاج آدم یه حال دیگه داره...
اون روز آدرس پیست های گروهی پیدا کردم ولی زهی خیال باطل نمیشه رفت که!
هم شهر هم خونواده هم خونه هم کار های زیاد باعث میشه این حتی تو اولویت هامم نباشه چه برسه به اینکه بخوام الان اجراییش کنم!
تو آرزو هام دوسال پیش میگفتم تا دوسال آینده یه موتور خوشرنگ میگیرم و کلی بهش می رسم و به خودم تو تولد ۲۱ سالگیم کادو میدم ولی الان که کمتر از۲۰ روز دیگه تا تولدم مونده و نه موتوری هست نه شرایطی که بشه خرید...
یه موتور سبز با تمام تجهیزات من و یه جاده و مسیری که تموم نمیشه....:)
امروز که عید فطر بود و ماه رمضون تموم شده بود، از کلیه درد که همچنان هم هست در چند قدمی جنگ با درد و غش کردن بودم،اصلأ میخواستم به مادرم بگم ولی ترسیدم،گفتم الان قطعاً میگه از بس حرص خوردی و روزه گرفتی و هیچی نخوردی، و شب ها رفتی سرتمرین و ورزش کردی اینطور شدی!!!!
برای همین بین بد و بدتر تحمل درد رو قبول کردم و الان هم دارم میجنگم با درد و خودمو مشغول میکنم یادم بره!
بی بی میگه شروع ماه رمضون و آخرش آدم علاوه بر پاکسازی روحی ممکنه ازش یه خاطره هم بمونه از منم الان فقط خاطره مونده نشون به اون نشون که ترازو ۴۶ رو نشون میداد و منم باور میکنم همین درسته...حالا اینا مهم نیست...
چند روز پیش حرف داشتن یه بزغاله رو تو خونه مطرح کردم که هم حریف تمرینی باشه بتونم تو خونه تدریس کنم هم اینکه یه دوست به آرزوی ۲۰ساله ام هم برسم چنان مخالفتی شد که تصمیم گرفتم حرف داشتن حیوون خونگی تو خونه نزنم نمیدونم بزغاله داشتن مشکله، اردک داشتن مشکله خب اینا هم مثل پرنده و سگ و گربه حیوون خونگی هستند دیگه الان من علاقم به بزغاله هست آیا نباید در رسته حیوانات خانگی باشه...
برای همین اون روز که غمگین و ناراحت از زمین و زمان بودم چشمم خورد به یه بچه مارمولک خیلی بامزه و مظلوم بود معلوم بود که خیلی هم بچه هست و تنهاست منم برش داشتم و تصمیم گرفتم تو خونه بیارمش تو و یه دوست داشته باشم تا دو روز خبری نبود کسی هم نفهمید سر روز سوم مادرم فهمید وجاشرو پیدا کرد ضمن این که کلی هم دعوام کرد اون اسکندر مارمولکه هم هدایتش کرد به بیرون و گفت جای این ها بیرونه نه داخل خونه نگه داشتن...
دیگه اینکه اینم از دست دادم...
ولی امروز باز برش داشتم که برای تدریس تو روستا ازش استفاده کنم بعدش هم برش می گردونم به دامان طبیعت و علت بر داشتنش هم الان نشون دادن ساختار بدنشه به بچه ها!!! درس علوم ششم یکی از فصل هاش...
بعداز تلاش های زیادی که این هفته داشتیم تونستیم کارورزی هم درست کنیم و هفته آینده سعی می کنیم از زمان باقی مونده استفاده کنیم و بریم یه مدرسه پسرونه که دانشگاه هماهنگ کرده سه پایه اول هم فقط حق انتخاب داریم و شیفت هم چرخشیه،باز هم خداراشکر که قضیه تا اینجا فیصله پیدا کرد و حل شد تقریباً،که از هفته آینده در کنار کلاس های دانشگاه مدرسه هم بریم،پس فعلآ استاد و مدرسه تقریباً درست و خوبه... تنها چیزی که از این ترم موندبرام خستگی و دوندگی هاش بود گرچه چیزی از کارورزی یاد نگرفتم ولی خب تجربه کار با مدرسه جدید و جنسیت جدید هم خوبه هرچند کم ولی خوب و بهتر از بلاتکلیفیه!...
از بازده اردیبهشت به بعد تا خرداد و تیر هم نهایت امتحانات رودور تند میگذره همه چی و ترم هم کم کم تموم میشه ولی من هنوز حس میکنم درسی از ترم جدید نگرفتم و به اندازه ترم قبل هم بهم چیزی افزوده نشد همش تو مسیر بودم و میخواستم مقصد برسم وتموم بشه وقتی هم که گفتن ترم آخرتونه که دیگه کلاً شل گرفتم و خنثی موندم و فقط منتظرم که تموم بشه و برم دنبال یادگیری اونچه ضروریه برای سرکلاسم...
خلاصه که زندگی داره میگذره ولی نه اونقدر باب میل بااین حال شکر خدا و راضی به رضای خدا هستیم...
اینجاقراربودفقط دفترچه ثبت ساعت مطالعه باشه وفقط برای یکسال باشه امابعدازیکسال ترک کردن اینجابی معرفتی بودپس شددفترچه ایی برای ثبت حرف هاوخاطراتم وحالاتازمانی که هستم خاطراتم رومینویسم:)