سال جدید ما در حالی تحویل شد که صبح موقع اذون صبح با صدای تلویزیون وصدای خنده های ممد بیدارشدم،سحری رو که هیچوقت نمی خوریم موقع ماه رمضون ووعده امون فقط یکیه همون افطار ولی نماز صبحمو خوندم و رفتم همون جایی که صدا ها میومد سال جدید خیر وخوب تحویل شد سعی کردم به اونچه گذشت فکر نکنم و ورق سفید رو‌بردارم وبا خودکارم از ۱۴۰۳ و مسیرش بنویسم بعداز سال تحویل با مادرم رفتیم بهشت صادق(همون گلزار یا آرامستان) اول سرقبر دایی رفتیم بعدشم رفتیم سرقبر ننه و آقاجون و بقیه اموات...

دوروغ نگم حس سبکی داشتم اونجا همیشه منو آروم میکنه اما امسال که سال تحویل و شروع سال جدید رفته بودم هم حس آرامش رو بیشتر کرد!

قبر دایی و ننه با روبان های ریز ریز سبز و سفید آذین بندی شده بود مرتب و صاف بود و عکس دایی که روش حک شده بود با چهره ایی که وقتی زنده بود بهمون نگاه می کرد داشت الان هم ما رو می دید شاید اگه الانِ نازی۲۰ساله رو می دید میگفت ذکی اون شرو شیطون و فضولی که دم دیقه یه آتیش ازش سر می زد الان چی شده ولی خب نبود:)))...

بعد از بهشت صادق رفتیم خونه و مادرم رفت خونه آقاجون چون عزیز مریض احوال بود و منم با بابام رفتیم خارج شهر خونه جدیده...

امسال زیاد باید بریم خونه جدیده هزارتا کار داره از در و دیوارش نیاز به بازسازی داره از طرفی زمانمون کمه چون باید تا قبل از تابستون آماده بشه،من می‌دونم که بابام اونقدر سرمایه نداره که از صفر بخواد بکوبه بسازه می‌دونم که هرچی سرمایه داشته و بوده صرف دکتر و بیمارستان و خرید خونه و اتفاقات دیگه شده از طرفی اون منِ دومه منتهی مردونش!! غرورش اجازه نمیده‌از کسی چیزی بگیره، چه برسه کمک گرفتن!! برای همین ساکته وچیزی نمیگه!اینجا فقط منم و خودش؛نه اینکه بخوام مستقیم بگم نه اینکه بخوام بگم منم هستم من کیم من چیم اصلأ من چه عددیم؟! ولی گفتم بهش نگران نباش خدا کریمه شروعش کن بقیش هم درست میشه من هستم خدا هست خودت هم هستی!!این هم قابل حله اصلأ کاش همه چی با پول حل می شد!!!

نمیدونم چرا دارم جزئیات رو شرح میدم اصلأ چه اهمیتی داره اینا ولی خب دلم میخواد بنویسم کسی هم نخوند نخوند!!!

اون‌روز بعنوان۱فروردین برای ما ثبت شد،و‌الحق وانصاف روز خوبی بود همون جمله همیشگی سالی که نکوست از بهارش پیداست،قبل سال تحویل یه سررسید از سال۹۸ بود چند صفحه اش مونده بود برداشتم و شروع کردم به نوشتن کوتاه مدت،میان مدت ، بلند مدت... جلوهرکدوم سه تا تیتر نوشتم و شد برای سال نو و ۱۲ ماه دیگه که باز ته سال بیام و ببینم کجا تونستم بهش برسم،و کدوما نرسیدم...

بقیه ۱۲روز تعطیلات نصفش به خوندن کتاب و دیدن فیلم های بدرد بخور گذشت،تعداد کمیش هم کارای دانشگاه، تعدادیش کارای خونه و بیرون از خونه و تعدادیش هم خدمت به افراد نیازمند و کار های حال خوب کنی که مثل همیشه دلم نمی‌خواد بگم چون حس میکنم که اون حس خوبش از بین میره و دیگه برام تکرار نمیشه!!!😅حسم میگه...

این روز هاهم گذشت و بعنوان اولین روز های سال برام ثبت شد،الحق و انصاف که به بطالت نگذروندم سعی کردم آدم مفید و بدرد بخوری باشم و برای خودم ارزش قائل باشم والان می‌دونم که الکی الکی از دستش ندادم اتفاق ناخوشایندی،خوشبختانه نیفتادو خوب گذشت...

روزهای آخر تعطیلات هم که خورد به شب های قدر و درگیر نذری و مسجد و کارای دیگه شدیم و به این صورت تموم شد.

حس سردرگمی و ترس و نگرانی چند روزی هست که اذیتم میکنه خودمم نمی دونم چرا ولی خیلی آزارم میده احساس میکنم که قراره یه اتفاق نه چندان خوب بیفته و داغم کنه دلم آشوبه!حس میکنم یه سیل قراره بیاد و ویران کنه هرچی که مونده اگه بیاد هم این دفعه کمر منو طوری خم می‌کنه که هیچ رقمه صاف نشه!یا سخت درست بشه... هرچی هست برای خودمم مبهمه دائم سعی میکنم بهش فکر نکنم و خودمو درگیرش نکنم اما ولم نمیکنه و باهامه نمیدونم تا کی قراره باشه،نمیدونم چقدر قراره اذیتم کنه و بعد بره فقط میفهمم که روم تأثیر زیادی گذاشته در کنار همه این ها دلم نمی‌خواد با کمتر کسی صحبت کنم یعنی صحبت کردن با دوست و رفیقام صرف محض رفع تکلیف هست و وظیفه و ادب ولی اصل حقیقت اینه که دلم میخواد کمتر ارتباط بگیرم با همکلاسی دانشگاه،دوست، آشنا یا هرکس دیگه در کل تنهایی رو و کمتر حرف زدن رو ترجیح میدم انگار اگه بخوام حرف بزنم آدم ها منو توی سلولی بسته و تنگ میذارند که نمیتونم درست نفس بکشم انگار همشون به یه نحوی می‌خوان آسیب بزنند نمی‌دونم در واقع اونا قصد آسیب زدن ندارند ولی من اینطور فکر میکنم و تلقین میکنم با خودم دست خودم هم نیست هرچی کردم درست بشه نشد تلاشم بی فایده هست!!!

با این حال این روز ها با همه این احساسات سر میکنم و روز هارو می گذرونم...

برای ارشد هنوز هیچ کتابی نخریدم آخه دیشبی همکارم که یکسال از خودم سال بالایی تر هست و امسال بنا به نیاز معلّم شده گفت آزمون ارشد رو باید وقتی داد که بلافاصله دانشگاه دولتی رفت آزاد و غیر از این نمیشه هم محدویت داره هم کلی هزینه بالا و... و با اینکه امسال ارشد آموزش ابتدایی داده بود ولی گفت امسال نمیرم دانشگاه می‌خوام استراحت کنم ولی اگه یه بار دیگه بخوام ارشد بدم ترجیح میدم رشته های روانشناسی آزمون بدم چون بدرد آینده کاری ما این رشته ها بیشتر میخوره و بهمون کمک کننده تره قاعدتاً خلاصه این حرف رو که شنیدم باز سردرگم و گیج شدم موندم تو‌دو راهی دیدم راست میگه حق داره این حرفش هم بی راهه نیست و الان باز برای این هم موندم چه کنم!

چهار سال پیش که کنکور کارشناسی دادم و بعداز دبیرستان بود به قصد اومدن به دانشگاه بود اونوقت ها هم کتاب هام مشخص بود هم هدفم هم مقصد ولی الان یه مسیر هست و صدتا شاخه جور واجور و صدتا نظر!!!

اون موقع هدفم معلّم‌شدن بود و ابزار و راه رو داشتم الان تا میام تصمیم بگیرم یه مانع یا یه کجی باعث میشه باز مردد بشم باعث میشه باز بشینم دو دوتا چهارتا کنم و باز دوباره تو مسیر تردید و شک قرار بگیرم اینطور میشه که تهش هم مثل الان نه هدفی معین میکنم و نه راهی و نه چیزی!!!

فقط هی سناریو و قصه می سازم!

می دونی سردرگمی خیلی بده،انگاری آدم تویه راه بی انتهاست راهی که تموم نمیشه،کفشش پاره میشه،پاش تاول میزنه زانو هاش سست میشه خیلی اذیت میشه ولی نمی رسه تهش!!!

منم الان همینطور شدم چه تو کارورزی این ترم چه مسیر های دیگه....

ته این حرفام میمونه یه نقطه چون چیزی دیگه ذهنم نمیاد بنویسم!...

ولی بازم میام و مینویسم این دفعه شاید اگه بیام اون حس ترس و سردرگمی و نگرانی و دل آشوب بودنه نباشه...