صبح دل انگیزآخرین روز شهریور۱۴۰۲
عنوان کوتاه تر از این یافت نشدمتأسفانه...😐
بااینکه میدونم شهریورماه داره تموم میشه پاییز ومهرش آغاز روز های شلوغه برام ولی خب خوشحالم که داره تموم میشه درواقع من لحظه شماری میکردم که این ماه کذایی سراسر بدی تمام بشه...
ماهی که حتّی هفته آخرش هم بهمون رحم نکرد و با فوت خانم همسایه روی خودشو بهمون نشون داد دوشنبه همین هفته بود که ظهر بعداز یه دعوای حسابی بین من و حسین تلفن مادرم زنگ خورد وقتی برداشت دختر خانم همسایه بود که با گریه پشت تلفن گفت مادرم تمام کرد بلافاصله بعد از تماس خانواده من رفتند اونجا پیششون حالا شاید براتون سئوال باشه چرا اینقدر روابط ما نزدیکه باید بگم که از وقتی ما پا به این محله گذاشتیم یعنی۱۲/۱۳سال پیش که من اون زمان ۸/۹ساله بودم تا الان این خانواده یعنی ایم پیرزن که فوت و پیرمرد که در قید حیاته با نوه ها وبچه ها و نتیجه هاشون مثل یه پدر و مادر و خانواده برای ما بودند یعنی خانم و آقای همسایه انگار آقاجون و بی بی ما بود و بچه هاشونم همینطور عضوی از خونواده یادم نمیره اون زمان که قرار بود بره حج تو خونه ما مراسمشون برگزار کردند چون خونه ما خیلی بزرگه وجای بیشتری برای تردد مهمون ها داره یا حتی این هفته چون خونه هامون به هم چسبیده مراسم خانم ها خونه خودشون بود و آقایون هم خونه ما و تمام این مدت مادر وپدر من براشون زحمت کشیدند و ماهم کمک کردیم این حس انگار جزیی از خونواده امون بوده خودمون هم باور کردیم و وقتی خبر فوتش اومد خیلی ناراحت شدم انگار تمام اون اتفاقات و لحظات خوب و خاطرات تلخ وشیرین مثل یه فیلم رو دور تند از جلو چشمم گذشت و با خودم گفتم چقدر عمر آدم گذرا و مرگ راحته انگار همین دیروز بود که من۸ساله با مادر و حسین۳ساله مشغول بردن خرده ریزه های خونه جدیدمون بودیم که ببریم بچینیم و دیدیم یه خانم تقریباً سرپا و سرزنده داره کوچه رو میشوره (کوچه ما بن بسته)و وقتی ما رو دید بهمون سلام کرد و دعوتمون کرد بیایم داخل و مادرم بخاطر درگیری و کار های خونه جدید تشکر کرد و ما رفتیم توخونمون و الان از اون زمان چندین سال میگذره و فقط یادشون مونده!!! این اواخر یعنی یکی دوسالی که گذشت خانم دچار بیماری فراموشی یا آلزایمر میشه و بعد هم با اینکه بچه هاش ازش نگه داری میکردند وبهش می رسیدند امّا دو هفته اخیر کم کم ضعیف میشه و بعد هم اینطور... این مریضی توی خونواده پدری من هم ارثی هست و پدر بزرگ خودمم بعد۱۱سال نگهداری وتر وخشک کردن سال۹۴ رحمت خدا رفت میشه گفت برای بعضی ها باعث فوت شدن میشه و بعضی هاهم زندگی می کنند ولی باید بهشون ویژه رسیدگی کرد چون عملاً مغزشون که اصلی ترین عضوشونه رو به فرسودگی میره و روز به روز کوچیک تر وکوچیک تر میشه تا جایی که دیگه حتی نزدیک ترین آدم های اطرافش رو هم آدم نمیشناسه و من گاهی وقت ها باخودم میگم ای کاش ارث بیماری قلبی،دیابت،فشار خون یا هرچی بود ولی این نه... چون خیلی سخته یه جا افتاده بشی و بخوان ازت نگهداری کنند مادرم میگفت آقای همسایه دیروز خیلی گریه میکرد میگفت بخاطر زنم نیست برای اینه که من اذیت شدن بچه هام رو به چشمم دیدم و دیدم چقدر عاجز شدند این مدت همشون بسیج شدند که به مادرشون برسند و بخاطر مادرشون از کار خودشون موندند و من شرمنده اشون هستم...
بگذریم فوت اتفاقی خانم همسایه باعث ناراحتی همون شد و کلکسیون شهریور تلخ رو کاملِ کامل کرد... اینم بگم که روز تولد یکی از دختراش فوت شد و وقتی من استوری تنها دختریشکه کنارشون زندگی میکرد رو دیدم که نوشته بود روز تولد همه روز شادیشونه ولی برای من با مرگ مادرم رقم خورد خیلی دلم براش سوخت ناگفته نمونه قبلاً هم گفته بودم که اوایل بیماری خانم همسایه چون خیلی اذیت میکرد خیلی دخترک گلایه داشت و دعوا میشد ولی این اواخر همه چی توی خونه دیوار به دیوار ما رو به خاموشی رفت و انگار اصلأ هیچ نشده که نشده...
این هفته آخر شهریور ماهم به این منوال گذشت تا یادم نره که این ماه سراسر بد بیاری بود...
پاییز خیلی نزدیکه اینقدر که فردا یکمهره...
و کلاس های ماهم بعداز کلی صحبت شد۸مهر شروعش بخاطر فرایند مصاحبه بچه های ورودی جدید و گزینش متفاوت امسالشون همینطور اینکه خوابگاه ها هم انگار آماده نیست...
دلم برای نشستن تا شب سرکلاس ها و کمر درد های مکرر تنگشده😅مسخره هست نه؟!😅حتی برای سرمای استخون سوز شبایی که تا ۱۰شب کلاس بود و میموندیم که بعد برم خونه و حتّی شب های امتحانی که تند تند میخوندم وصبح بعد نوشتن وتحویل برگه هیچی ازش یادم نبود... خوشحالم که قراره باز این ها رو بعلاوه مدرسه رفتن تجربه کنم اصلأ انگار ذوق اصلی من برای دیدن مدرسه و بوی کاغذ و کلاس و شنیدن زنگ تفریحه...
در حال حاضر من برای شروع ترم جدید هیچکاری نکردم ووقتی نداشتم که بخوام کاری از پیش ببرم هربار خواستم یه قدم بردارم یه اتفاق جدید ممانعت کرد از این جریان و نشد که بشه و تنها قدم من برای شروع ترم۵ انتخاب واحد و تنظیم برنامه کلاسی بوده اینم چون اجبار بودᕙ(⇀‸↼‶)ᕗ
امّا یه چیزی رو خوب میدونم اونم اینکه مهر و پاییز و نیمه دوم سال قشنگ تره:)باور دارم اینطور میشه...و خاطرات بهتری رقم میخوره که وقتی بیام بنویسم وسال هابعد همین هارو بخونم تک تک روز ها برام تداعی بشه...:)
اینجاقراربودفقط دفترچه ثبت ساعت مطالعه باشه وفقط برای یکسال باشه امابعدازیکسال ترک کردن اینجابی معرفتی بودپس شددفترچه ایی برای ثبت حرف هاوخاطراتم وحالاتازمانی که هستم خاطراتم رومینویسم:)