صبح دل انگیزآخرین روز شهریور۱۴۰۲

عنوان کوتاه تر از این یافت نشدمتأسفانه...😐

بااینکه می‌دونم شهریورماه داره تموم میشه پاییز ومهرش آغاز روز های شلوغه برام ولی خب خوشحالم که داره تموم میشه درواقع من لحظه شماری میکردم که این ماه کذایی سراسر بدی تمام بشه...

ماهی که حتّی هفته آخرش هم بهمون رحم نکرد و با فوت خانم همسایه روی خودشو بهمون نشون داد دوشنبه همین هفته بود که ظهر بعداز یه دعوای حسابی بین من و حسین تلفن مادرم زنگ خورد وقتی برداشت دختر خانم همسایه بود که با گریه پشت تلفن گفت مادرم تمام کرد بلافاصله بعد از تماس خانواده من رفتند اونجا پیششون حالا شاید براتون سئوال باشه چرا اینقدر روابط ما نزدیکه باید بگم که از وقتی ما پا به این محله گذاشتیم یعنی۱۲/۱۳سال پیش که من اون زمان ۸/۹ساله بودم تا الان این خانواده یعنی ایم پیرزن که فوت و پیرمرد که در قید حیاته با نوه ها وبچه ها و نتیجه هاشون مثل یه پدر و مادر و خانواده برای ما بودند یعنی خانم و آقای همسایه انگار آقاجون و بی بی ما بود و بچه هاشونم همینطور عضوی از خونواده یادم نمیره اون زمان که قرار بود بره حج تو‌ خونه ما مراسمشون برگزار کردند چون خونه ما خیلی بزرگه وجای بیشتری برای تردد مهمون ها داره یا حتی این هفته چون خونه هامون به هم چسبیده مراسم خانم ها خونه خودشون بود و آقایون هم خونه ما و تمام این مدت مادر وپدر من براشون زحمت کشیدند و ماهم کمک کردیم این حس انگار جزیی از خونواده امون بوده خودمون هم باور کردیم و وقتی خبر فوتش اومد خیلی ناراحت شدم انگار تمام اون اتفاقات و لحظات خوب و خاطرات تلخ وشیرین مثل یه فیلم رو دور تند از جلو چشمم گذشت و با خودم گفتم چقدر عمر آدم گذرا و مرگ راحته انگار همین دیروز بود که من۸ساله با مادر و حسین۳ساله مشغول بردن خرده ریزه های خونه جدیدمون بودیم که ببریم بچینیم و دیدیم یه خانم تقریباً سرپا و سرزنده داره کوچه رو می‌شوره (کوچه ما بن بسته)و وقتی ما رو دید بهمون سلام کرد و دعوتمون کرد بیایم داخل و مادرم بخاطر درگیری و کار های خونه جدید تشکر کرد و ما رفتیم تو‌خونمون و الان از اون زمان چندین سال میگذره و فقط یادشون مونده!!! این اواخر یعنی یکی دوسالی که گذشت خانم دچار بیماری فراموشی یا آلزایمر میشه و بعد هم با اینکه بچه هاش ازش نگه داری می‌کردند وبهش می رسیدند امّا دو هفته اخیر کم کم ضعیف میشه و بعد هم اینطور... این مریضی توی خونواده پدری من هم ارثی هست و پدر بزرگ خودمم بعد۱۱سال نگهداری وتر وخشک کردن سال۹۴ رحمت خدا رفت میشه گفت برای بعضی ها باعث فوت شدن میشه و بعضی هاهم زندگی می کنند ولی باید بهشون ویژه رسیدگی کرد چون عملاً مغزشون که اصلی ترین عضوشونه رو به فرسودگی می‌ره و روز به روز کوچیک تر وکوچیک تر میشه تا جایی که دیگه حتی نزدیک ترین آدم های اطرافش رو هم آدم نمیشناسه و من گاهی وقت ها باخودم میگم ای کاش ارث بیماری قلبی،دیابت،فشار خون یا هرچی بود ولی این نه... چون خیلی سخته یه جا افتاده بشی و بخوان ازت نگهداری کنند مادرم می‌گفت آقای همسایه دیروز خیلی گریه میکرد می‌گفت بخاطر زنم نیست برای اینه که من اذیت شدن بچه هام رو به چشمم دیدم و دیدم چقدر عاجز شدند این مدت همشون بسیج شدند که به مادرشون برسند و بخاطر مادرشون از کار خودشون موندند و من شرمنده اشون هستم...

بگذریم فوت اتفاقی خانم همسایه باعث ناراحتی همون شد و کلکسیون شهریور تلخ رو کاملِ کامل کرد... اینم بگم که روز تولد یکی از دختراش فوت شد و وقتی من استوری تنها دختریش‌که کنارشون زندگی میکرد رو دیدم که نوشته بود روز تولد همه روز شادیشونه ولی برای من با مرگ مادرم رقم خورد خیلی دلم براش سوخت ناگفته نمونه قبلاً هم گفته بودم که اوایل بیماری خانم همسایه چون خیلی اذیت میکرد خیلی دخترک گلایه داشت و دعوا میشد ولی این اواخر همه چی توی خونه دیوار به دیوار ما رو به خاموشی رفت و انگار اصلأ هیچ نشده که نشده...

این هفته آخر شهریور ماهم به این منوال گذشت تا یادم نره که این ماه سراسر بد بیاری بود...

پاییز خیلی نزدیکه اینقدر که فردا یک‌مهره...

و کلاس های ماهم بعداز کلی صحبت شد۸مهر شروعش بخاطر فرایند مصاحبه بچه های ورودی جدید و گزینش متفاوت امسالشون همینطور اینکه خوابگاه ها هم انگار آماده نیست...

دلم برای نشستن تا شب سرکلاس ها و کمر درد های مکرر تنگ‌شده😅مسخره هست نه؟!😅حتی برای سرمای استخون سوز شبایی که تا ۱۰شب کلاس بود و میموندیم که بعد برم خونه و حتّی شب های امتحانی که تند تند میخوندم وصبح بعد نوشتن وتحویل برگه هیچی ازش یادم نبود... خوشحالم که قراره باز این ها رو بعلاوه مدرسه رفتن تجربه کنم اصلأ انگار ذوق اصلی من برای دیدن مدرسه و بوی کاغذ و کلاس و شنیدن زنگ تفریحه...

در حال حاضر من برای شروع ترم جدید هیچ‌کاری نکردم ووقتی نداشتم که بخوام کاری از پیش ببرم هربار خواستم یه قدم بردارم یه اتفاق جدید ممانعت کرد از این جریان و نشد که بشه و تنها قدم من برای شروع ترم۵ انتخاب واحد و تنظیم برنامه کلاسی بوده اینم چون اجبار بود⁦ᕙ⁠(⁠⇀⁠‸⁠↼⁠‶⁠)⁠ᕗ⁩

ام‍ّا یه چیزی رو خوب میدونم اونم اینکه مهر و پاییز و نیمه دوم سال قشنگ تره:)باور دارم اینطور میشه...و خاطرات بهتری رقم میخوره که وقتی بیام بنویسم وسال هابعد همین هارو بخونم تک تک روز ها برام تداعی بشه...:)

روحیه تنوع طلب...

گاهی وقت ها تو علایقم گم میشم،یهو از اینجایی که هستم بدم میاد از آدم های اطرافم خسته میشم به یه کاری ترغیب میشم که اصلأ مناسب من نیست یا به حرفه من ربطی نداره!!فارغ از اینکه من قراره توی مسیرمعلمی و تعلیم و تربیت باشم واین کار هیچ ربطی به این مسئله نداره...

آخه جوشکاری رو چه به معلمی...

تعمیر ماشین کجای مدرسه وتدریس به کار میاد...

خدمات کاشت ناخن چه دخلی به دانش آموز داره...

ریختن دل و روده وسایل خونه به بهونه تعمیر کجای کار منو میگیره....

من میخوام کاری باشه که تو حرفه اصلیم باشه امّا انگار علایقم روح تنوع طلبم بقول مادرم در خلاف همه این ها میچرخه...

دقیقاً مثل الان که باید به دانشگاه و ترم جدید فکر کنم و خودمو آماده کنم ولی کاملآ خلاف اینه دارم به این فکر میکنم که کار تو آرایشگاه و‌سالن زیبا و دیدن چهره های رنگارنگ و اونایی که قبل و بعدشون عوض میشه چقدر می‌تونه جذاب باشه:)))

آخه این چه روحیه اییه من دارم...و چرا اینقدر بی ثباته...

جالبه که برای درمانش تمام چیزایی که دوست دارم امتحان میکنم کلاس های مختلف دوره های رنگارنگ ولی باز انگار حرفه جدید میاد و نظر منم عوض میشه...:)

از شنبه شروع میکنم...🙄

یه بنده خدایی گفت از شنبه جدید شروع میکنم و از سر میگیرم تا اینکه خورد خورد و‌خورد رسید به این شنبه از قضا شانس این بنده خدا تعطیل بود...

حال من کمی بهتر از قبله و دارم کم کم خودم رو درست میکنم برگشت به تنظیمات کارخانه سخته امّا میشه سرپا شد و شروع کرد از پس هر شکست...

باورم نمیشه که یه هفته دیگه تابستون تموم میشه و بعدش باز شروع ترم جدیده این ترم به شدت شلوغیم از شنبه تا چهارشنبه اش کلاسه و سه شنبه هاش هم به اتفاق کارورزی باید بریم مدرسه میگن کارورزی ۱ فقط مشاهده هست خودم هم نمی‌دونم چطوره باید رفت و دید تا بدونیم چه میشه و چه اتفاقاتی در انتظارم هست فکر میکنم وقتی دانشگاه شروع بشه روال زندگی من هم بهتر میشه درسته که سرم شلوغ تر میشه گرفتاری ها بیشتر میشه ولی درکل بودن کنار دوستام رفتن به مدرسه فصل پاییزو همه این ها بهونه اییه برای تغییرات جدید منم که دنبال اتفاقات جدید و تغییرات جدیدم ؛)

قرار بود امروز شروع کنم به خوندن کتاب جدید

ولی کمی فقط کد زدم و بقیشم فکر کردم که پروژه جدید شروع کنم برای اپلیکیشن جدید که تا قبل شروع مهر که کلاس ها هست تموم کنم ولی پروژه کوچیکی بردارم که زود تموم بشه...

دیروز یه هدیه از سمت یه دوست مجازی به سمتم رسید که خیلیی خوشحالم کرد و روزم رو ساخت مادر میگه وقتی روزی از اولش خوب باشه تا آخرش همینطور میشه ولی کافیه یه کاری یا یه‌روزی از اولش بد باشه کلش بد پیش میره و تا آخرش خراب میشه...

برای منم دیروز از اولش خوب بود تا شب:)...

پاییز خوب باشه و خوب پیش بره:)

تلخی شهریور رو ببره و بره رد کارش...

امروز ظهر مادرم یهو دو دستی زد به سرش و گفت امروز چندمه گفتم ۲۵ شهریور گفت میدونستی تولد باباته!!!

منی که تقویم رو تو ذهنم مرور کردم و یادم افتاد آره ۲۵ برج۶ تولد بابام میشه:/...

یعنی اینقدر درگیر شدم که این روز رو یادم بره مادرمم گفت جالبه خود بابا هم چیزی نگفته...

یادم افتادظهر موقع ظرف شستن گفت امروز چندمه ؟! ومنم گفتم ۲۵ شهریور سری تکون داد و لبخندی زد و رفت...

گفتم الان فهمیدم چرا پرسید ازم..و راستش ما زیاد تولد هامون رو بزرگ نمی‌کنیم...‌فقط یادمون میمونه ولی الان هیچکدوم یادمون نبود....شاید زندگی اینقدر بی رحم بوده که باعث شده اینطور بشیم...

الان زنی توی پادکستی که بابام داره گوش میده از گوشی بابام داد میزنه که از نفرت یا عشق یا هر چیز دیگه ایی به عنوان مرکز استفاده کن و منبع وریشه رو شناسایی کن...

بلندی صداش باعث میشه به گوش منم برسه...

باخودم میگم که تو یه زمانی دلت میخواست کارت کمتر بشه کنار خانواده ات‌‌باشی با اطرافیانت وقت بگذرونی و همه این ها الان چه شد که داری ولی خب ازش استفاده نمیکنی...

قدرش رو بدون چون همینم ممکنه از دستت بره... کی می‌دونه فردایی معلم آینده اونقدری وقت داشته باشه بتونه راحت پشت میزش بشینه وبنویسه یانه...

سالم باشه بتونه بنویسه یانه...

زندگیش رو روال باشه بتونه بنویسه یانه...

وهمه اینا..‌.

خواست خداو‌سرنوشت آدم ها

بنظر من با بعضی آدم ها حتی به جرم تنبیه کردنشون هم نباید باهاشون سردشد و سرد رفتار کرد چون از یه جایی به بعد اگه شماهم برگردی ممکنه اون فرد دلش با شما نباشه و از شما هم‌سرد تر باشه تو‌زندگیم یاد گرفتم برای موندن هیچکس اصرار نکنم حتی اونی که دوستش دارم چون اصرار بیش از حد مساویه با اذیت شدن اون طرف و من و هیچ فرقی با اسارت نداره بنابرین همیشه هرکس بخواد بره اصرار میکنم برای موندنش ولی اگه دلش راضی نشه ولش میکنم با خودم میگم نهایتش ۱هفته اصلأ ۱ماه غصه بخوری بعدش همه چی به روال قبل بر میگرده و کم کم همه چی درست میشه برای رخ دادن بعضی اتفاقات لابد حکمتی هست داخلش و قسمت این بوده بقول معروف نشده شکل بگیره بنابراین براش مدام غصه نمی‌خورم خواست خداست...

درد کلیه خیلی نفس‌گیره اینو از وقتی فهمیدم که شب ها از درد به خودم مثل مار می پیچم و تا استخونم درد میکنه ولی تحمل میکنم و مدارا با خودم میگم من صدا بدم که خوب نمیشه پس چرا باید الکی الکی خودمو خراب کنم و آرامش بقیه رو‌بهم بزنم ولی از حق نگذریم بعضی شب ها این چند مدت از درد سرم و دندونام در معرض متلاشی شدن بوده امّا باید تا پایان تعطیلات صبر کنیم و بعد ببینیم نتایج آزمایش ها چطوره...

ته دلم میگم شاید تشخیص درست بوده بعد به خودم میگم اگر درست باشه که همه چی زندگیم مختل میشه و بهم می ریزه به خانواده چطور بگم!!؟

الان هم‌چیزی قطعی بهشون نگفتم و نمیگم به حساب فشار کاری و استرس و مشکلات زندگی گذاشتم که بگذره من هم رندوم گونه خوب میشم...

دیشب خونه دایی ممد اینا نذری بود همیشه و هر سال شب۲۸ ماه صفر نذری درست می کنند ولی خب از بعدفوت دایی سال۹۵وبعد کرونا دیگه کمتر شد و بی نظم طور بود تا زمانی که دایی م زنده بود هم ماه رمضون هم شب ۲۸ ماه صفر بساط نذری به پا بود امّا تا رحمت خدا رفت دیگه کم کم سرد شد و بچه هاش هم یه سال در میون درست کردند حالا اما باز دیروز زن دایی دیروز زنگ زد به مادرم و گفت امشب نذریه یعنی دیشب و گفت بیایم کمک...

ولی من برام هیچی اون نذری هایی نمیشه که خود دایی پشت دیگ بود و درست میکرد...

رابطه من با این داییم رابطه خوبی بود یادمه بچه بودم منو می‌برد بیرون و هرچی نگاه میکردم بدون اینکه بگم برام می خرید بچه ایی نبودم که بهونه گیر باشم و برای داشتن هرچیزی سر خونوادمو بخورم و گریه کنم ولی خب این داییم چون دختر نداشت و دوتا پسر داشت خیلی منو دوست داشت مادرم می‌گفت همیشه دلش میخواست یه دختر داشته باشه امّا عمرش کفاف نداد دایی خیلی جوون بود که رحمت خدا رفت یه بعد از ظهر از سرکار میاد خونه اون زمان سالای آخر بازنشستگیش بود و بعداز ظهر میاد از سرکار خونه و تو اتاق مشغول بوده که یهو انگار صدایی ازش نمیاد خانمش میاد صداش میزنه و هرچی تکونش میده میبینه بیدار نمیشه و یکی یکی زنگ میزنه به خواهر ها و برادراش یادمه زمانی که زنگ‌زد به ما ساعت ۴ظهربودمادر و پدرم تازه از خواب بیدار شده بودند و هنوز ویندوز هاشون راه نیفتاده بودو زن دایی هم که زنگ زده بود پشت تلفن گریه که فلانی نفس نمیکشه....

اونموقع یادمه ۱۳/۱۴سالم‌بود اوایل مهر ماه بود کلاس هشتم بودم مادرم تا صداشو شنید با گریه لباس پوشیده نپوشیده با بابام رفت خونه داییم بابام می‌گفت وقتی رسیدیم اونجا روش یه پارچه سفید گرفته بودند مادرمم این صحنه رو که میبینه دچار شوک میشه و حالش بدتر می شداون سال سالی بود که مادرم تا چند ماه با کسی زیاد حرف نمی زد مدام گریه میکرد و بابام هم هرکاری میکرد بهتر بشه نمیشد حتی برای خوب شدنش بردش آموزشگاه رانندگی ثبت نامش کرد که مشغول بشه بلکه کمی دور بشه کار ساز بود ولی زمان تونست حالش رو بهتر کنه یادمه خود من هم اون سالا خیلی غصه می خوردم اوایل مرگ دایی برام غیر قابل باور بود ولی کم کم تونستم به خودم بقبولونم که اون دیگه بین ما نیست اون‌زمان تو‌‌فامیل بحث این بود که چرا من گریه نمیکنم و فلان ... ولی اونا نمی‌دونستند که اشک نریختن من دلیل بر عدم ناراحتیم نیست دلیل اینه که نمی‌خوام کسی غصه خوردنمو ببینه و شکستنمو از بچگی بدم میومد کسی ببینه زمین خوردم و سر خورده هستم برای همین همیشه تلاش میکردم که بهترین خودم باشم و تو بحرانی ترین اوضاع بلند بشم...

تمام اون‌زمان ها گذشتند نمیدونم از کجا رسیدم به فوت دایی و این جریانات ولی خب...

یادمه همیشه بهم می‌گفت تو خیلی در آینده موفق میشی به هدفات می‌رسی هرچیزی باشه و من هم بهت افتخار میکنم دلم خوش میشه موفقیتت رو ببینم الان من به هدفم رسیدم و شد ولی ته دلم گاهی وقتا به خودم میگم خدایا چی میشد الان بودش که از نزدیک اینو ببینه!! نه تو آسمون ها و جسمی که زیر یه مشت خاکه...

باز به خودم میگم ولی اون همه جا باهاته نگاهش همیشه همراهته!!!

و توهم قول بده هر بار بهتر از قبل باشی...

اینم بقول خودت معلم آینده قسمت بوده خود دایی می‌گفت قسمت هر کس یه چیزیه یکی خدا بخواد میمونه حتی با بدترین شرایط یکی دیگه هم خدا نخواد نمیمونه...

اینا همه خواست خداو قسمت آدمه ...

توهم سعی کن با خواست خدا سرجنگ نداشته باشی...

و من الله توفیق...

افسرده یا خسته وغمزده؟!مسئله اینست...

درست است که گاهی اوقات سگ سیاه افسردگی در وجودمان رخنه می کند و تا پوست استخوان ریشه می دواند امّا مگر میشود یک گوشه نشست؟!

به بهانه بیماری و کسالت و‌خستگی؟!

یا اینکه هرکس از راه میرسد می‌گوید فلانی عجب صدای خش دار خسته ایی داری تو آن دخترک خوش صدا و پرانرژی سابق نیستی...

باید بگویم گاهی وقت ها آدم های پرانرژی‌هم می‌توانند خسته بشوند یک گوشه بنشینند و هیچ کاری نکنند علیرغم اینکه از دید دیگران افرادی پر تلاش وکاری هستند امّا همین هاهم می توانند دست به سیاه و سفید نزنند و فقط یه گوشه محو افق بشوند و به قول بعضی ها کما بزنند...

همین ها که یک‌نمونه اش خودم باشم از هر شکست کوچکی یک گوشه چمباته زده و هیچ کاری نمیکنم و فقط حرص میخورم این حرص خوردن بنده به قدری زیاد و اذیت کننده هست که عامل بیماری می شود و به دیگران هم سرایت می کند چون به گفته بقیه من عامل انرژی هستم واگر غیر از این باشد موج منفی را آنها نیز دریافت خواهند کرد...

فی الواقع در حال آزمون و خطا میباشیم که راه درست را بیابیم و مدتی باید به همین منوال بگذرد... مثل پسته سربسته ایی که در سیلی از آجیل ها جا خوش کرده ولی کسی نمیداند مغز دارد یا پوچ است تا زمانی که باز بشود...

میخواهم باز بلند بشوم به دور از انرژی‌های منفی به دور از حرف های دیگران و به دور از ایرادات مردم و با وجود کمبود امکانات و هرچی ندارم باز شروع کنم و ادامه بدم این بار با دقت بیشتر و در خفای بیشتر...فقط ادامه بدم وببینم چه میشه!!!

طعم تلخ شهریور ۱۴۰۲

زندگی باهمه فراز ها و نشیب هایی که داره این ماه بد بلند میکرد و زمین میزد انگار یه توپ دست یه بچه چهار ساله هست واون بچه چهار ساله ناشیانه داره اونو به هر طرفی دلش میخواد پرت میکنه فارغ از اینکه اون توپ چقدر ضربه میبینه برای منِ معلّم آینده هم همینطور گذشت...

از مریضی اعضای خانواده و مشکلات خونوادگی و مسائل مالی و دعواهایی که بین اعضای خونواده (پدر ومادر وخودمون نه)بگیر تا این علائم های عجیبی که خودم درگیرش شدم اولش گفتم شاید طبیعی باشه بعد که پیگیری کردیم دکتر یه تشخیص داد که گفت مشکوک هست و باید آزمایشات انجام بشه در واقع فکر میکردم که چون سابقه بیماری کلیوی توی بچگی دارم ممکنه باز بزرگتر بشم درگیرش بشم امّا نه در این حد الان باید برم آزمایش ولی نمی‌دونم چرا ته دلم یه صدایی میگه که این اشتباه هست و تو هیچیت نیست سالمی فقط اثرات حرص و استرس هست که اونم رفع بشه اینا هم باهاش خوب میشه ولی خب محض احتیاط برای سلامتی بدن هم لازمه چون آخرین بار دوسال پیش موقع استخدام رسمی شدنم برای دانشگاه آزمایش دادم!!!

دیشب باخودم فکر میکردم اگه اون زمان من اینطور بودم آیا باز هم میتونستم به هدفم برسم یانه؟! اصلأ ممکن بود؟!

این مدت چندباری حال خوبی نداشتم ولی میخواستم خودم رو خوب نشون بدم مادر هم که از قیافه تشخیص میداد می‌گفت که تو خوب نیستی من مادرم میفهمم...

برای من عجیبه که منی که هیچی بروز نمیدم چطور میشه فهمید مشکلی دارم یا ندارم!!!ولی اون میگه که مادر ها درد های بچه هاشونو با تمام وجود حس می کنند و این برای اونا دردناک تره!!اونا خیلی وقتا حال بد بچشون می بینندبی قراری هاشو می بینند وحتی بیشتر خود اونا زجر می کشند:)و این می‌تونه تلخ ترین حقیقت زندگی از باشه بین هزاران حقایق دیگه....

انتخاب واحد رو یکشنبه انجام دادیم و واحد های ترم پنج رو‌خم‌اخذ کردیم بماند که چقدر گلستان اذیت کرد و درس ها رو تک و‌توک با دوستام افتادم و کارورزی ها همه از هم دور افتادیم‌... بماند که از شنبه تا چهارشنبه کل هفته رو کلاسم و سه شنبه هاهم کارورزی افتاده تنها ذوق من برای شروع ترم جدید کارورزی هست چون قراره بعد سه سال یه محیطی غیر محیط‌ دانشگاه تجربه کنیم واین برام خیلی جذاب و خاطره انگیزه خصوصاً اگه مدرسه باشه!!!

از ته دلم دلتنگ مدرسه و دانش آموز ومیز ونیمکت شنیدن صدای زنگ تفریح هستم واین میشه فرصت خوبی که همه این ها رو مجدداً تجربه کنم...

سه مهر شروع کلاس هاست و دلم میخواد ترم پنج‌حتی با وجود شلوغ بودن و فشرده بودن کلاس ها خوب بگذره و زندگی به روال باشه طعم تلخ شهریور رو قابل تحمل تر کنه گرچه شهریور هم به خاطره میپیونده و تلخیش جزو آرشیو ماه های تلخ میشه امّا خوب گذشتن پاییز می‌تونه تسکین درد سوزناک تابستون باشه...

از رفقای دبیرستانیم مدتی هست بی خبرم در واقع این مدت دلم هم نمیخواست با کسی به اسم دوست حرف بزنم و درمیون بزارم مشکلاتمو حتی وقتی دوستام زنگ میزدند به سختی جواب میدادم وحرف میزدم چون نمیخواستم بابت هیچی به کسی توضیح بدم یا با خودم کلنجار میرفتم که مکالمه پنج دیقه ایی نهایتش دو دیقه تموم بشه و جمع بشه ولی باز به اجبار و حرف تو‌حرف آوردن طول میداد ومن هم مثل فرد بی طرف ادامه میدادم... مهرماه تولد عسل هست این در حالیه که هیچکس مثل قبلاً هیچ برنامه ایی نچیده من یادم نمیره تولدش رو ولی خب همیشه من بودم که قرار های بیرون رو میچیدم ولی الان اینقدر همه چی بهم ریخته شد نشد گرچه تا ۲۳ مهر زمان زیادی مونده امّا نمیدونم چطوره...

بابام باهام مدتیه خیلی بیش از حدمهربون شده هرکاری میگم میگه چشم هرچیزی هست انجام میده و توضیح میده و برای خودمم عجیبه این درحالی بود که قبل از این همیشه می‌گفت سرم شلوغه و گرفتارم اما الان فرق داره...

مشکوک شدم😅چه بر سر من اومده که اگه کسی کمکم هم کنه مشکوک میشم نسبت بهش😅😂

میخوام یه قانونی برای خودم بزارم اینطوری حداقل هر هفته دست به نوشتن میشم و میام می‌نویسم اینکه آخر هفته ها بیام بنویسم و توضیح بدم همه چی رو حداقل حال خودمم بهتر میشه نه اینکه اینقدر بی نظم باشه حقیقتاً هربار دست به نوشتن میشم بینش یه اتفاقی میفته ونوشته ام نصفه میشه وهمین باعث خارج شدن رشته کلام از دستم میشه...امّا اگه این قانون باشه حداقل میدونم و زمانی از آخر هفته امو به این کار اختصاص میدم‌..‌.

میخوام این ترم هیچ‌کاری دست نگیرم و سراغ هیچ مسئولیت گرفتنی نرم هرچی مسئولیت هست هم می‌خوام تحویل بدم و برم سراغ کارای عقب مونده خودم این مسئولیت گیری های پی در پی از همه چی منو انداخت و اذیت کننده بود برام و پیشرفتی به جهت رشد علایقم بهم نداد بنابراین عقل سلیم میگه تا بیشتر از این از همه چی بازنموندی و از علاقه ات دور نشدی برو دنبالش و این ها رو درست کن!!!

خلاصه که شهریور تابستونی هم ده یازده روز دیگه تموم میشه و ورقه مهر ماه شروع میشه به همین سرعت۶ ماهه اول سال گذشت انگار راست می‌گفت بنده خدایی که۲۰سالگی به بعد مثل برق وباد برات سریع میگذره طوری که خودت هم نمیدونی چطور گذشت و من باور نمی‌کردم و میگفتم بزار بگذره هرچی سریعتر بهتر غافل از اینکه تا چشم باز کردم و بستم یه بهار و تابستون گذشت و الان چند قدمی پاییز در انتظاریم‌...

خواب نمی‌برد مرا...

امشب از اون‌شباییه که عمراً خوابم ببره!

انگار توی مغزم یه جمعی از سربازا دارند رژه می رند و صدای زمین خوردن پاهاشون توی جفت گوشام اکو میشه!!!

رفیقام همه خوابند!

حتّی اهل خونه هم خوابند!

مادر امشب حسابی خسته بود در حدی که سریع چراغ اتاقش خاموش کرد و خوابید بابا هم مشخص بود استرس فردا داره!

آخه عازمه فردا

و منی که چقدرررر دلم میخواست فردا باهاش برم کربلا:«)

بقول بابا امسال سهم من نشد..‌‌.

شاید سال بعد اگر زنده بودم قسمتم‌شد...

دلمان گریه میخواهدامّا مثل همیشه اشکمان در نمی آید:)

پس مینویسیم و درد ها و سختی های زندگی را با گوش دادن آهنگ و نوشتن تهی می کنیم...

باشد رستگار بشویم:)

یعنی میشه منم هفته آینده همین روز بیام بگم همه چی خوب پیش رفته ؟!:)

قول شیرینی به خیلی ها دادم!!!

امّابه شرط اینکه همون‌طور که می‌خوام بشه:)

این روز ها پر از استرس و اضطرابم!!!

برای خانوادم آزمون پیش رو...

خونه ایی که فروش رفته بود و قرار بودخونه جدید بخریم امّا توی پروسه واریز پول خریدار به مشکل برخورد وهمه این ها:)

من حرص خوردن ها فشار های زندگیو‌توی نگاه بابام میبینم...

غصه های مادرمو می بینم...

و زندگی رو هم میبینم که چطور داره فشار میاره با تمام قدرت ولی نمیتونم کاری کنم:)))

منم فقط توی این چرخه میجنگم و ادامه می دم...

چقدر بهم میگن تو قوی هستی ولی گاهی وقتا فکر میکنم آدم های قوی هم نیاز دارند توقف کنند یه جایی ثابت بمونند و بگن استپ حالا وقته توقفه!!!

تا اطلاع ثانوی خبری از ادامه دادن نیست...

ولی خب من توی توقف کردنش مشکل دارم و کمیتم لنگ میزنه...

آقای رنگو این آدمی که میبینی با۲۰سال سن امشب حالش یه طوریه:)))

ولی خب این نیز بگذرد...

تابستونی باب میل...

امروز یه روز گرم تابستونیه و خیلی یهویی زد به سرم که بنویسم حتّی به غلط!!!!

بابام قراره بره کربلا این ماه و اربعین اونجا باشه منم خیلی دلم میخواست برم امّا بنابه دلایلی نشد و امسال قسمتم نبود سهم تابستون امسال برای من مشهد افتادو قرارشد با دوستاییم که مشهد رفتیم همین جمع و اکیپ بریم کربلا امّا قرعه زندگی اونطور که خواستم نچرخید تابستون پرباری بود از این جهت که امسال کار خودمو کردم زیاد الکی پلکی سر خودمو شلوغ نکردم و به کار های متفرقه نپرداختم و هرچیزی دوست داشتم انجام دادم، اولین کلاس مجازیمو‌ برگزار کردم با کلی چالش و خداراشکر بعنوان تجربه اول عالی که نه ولی خوب پیش رفت!!!

توی بحث آزمون استخدامی بعنوان ارزیاب سوابق بودم که تجربه عالی نه ولی متوسطی بود با تمام چالش هایی که داشت و نوشتم قبلاً راجع بهش!!!

و دوره های مجازی رو‌چندتایی شرکت کردم که شاید صدرصد نه ولی ۵۰درصد کمک کرد بهم!!

رانندگیمو تقویت کردم که بقول بابام الان از۱۰۰٪من۷۰٪ راننده خوبی هستم!

و در پایان سعی کردم کمتر بارفیقام حرف بزنم‌و در ارتباط باشم چون احساس کردم تنهایی لازمه ولی خب خیلی جاها اونا پیام میدادند و جویای احوال بودند که البته لطف داشتند و من هم بنابر احترام جواب میدادم،امّادر۹۹٪مواقع دیگه جز موارد ضروری دلم نمیخواست با کسی حرف بزنم!!!

قراربود تابستون چندتا نشریه منتشر کنم که متأسفانه مدیر مسئولمون چون ورودی۹۹بود و ترم تابستون بهش افتاد نشد و من سردبیر هم وقتی مدیر مسئول نباشه نمیتونم بدون هماهنگی ایشون کاری کنم!!!

کلاس فتوشاپ رفتم واز۱۰۰٪حدوداً۴۰٪بازدهی داشتم و تمرین هام هم خوب پیش رفت ولی نظر خودم این بود که باید بیشتر پیشرفت میکردم!

قرار بود زبان انگلیسیمو تقویت کنم که بخاطر کاهلی خودم اصلأ سمتش نرفتم و پشت گوش افتاد و اینم گذاشتم یه گوشه ذهنم که یه زمان که کارای دیگمو کردم بعدش انجام بدم!!!

دلم میخواد با سرمایه ایی که دارم یه ماشین بخرم چون ترم بعد کارورزی دارم و بین مدرسه و دانشگاه باید در رفت و آمد باشم و مسلماًیه وسیله لازمه زیر پام باشه که بتونم برم و بیام امّا وقتی قیمت های نجومی ماشین ها رو میبینم سرم سوت میکشه و ته سرمایه خودمم که نگاه میکنم میفهمم هنوز مونده من برسم به این پول:)))

امّا آرزو بر جوانان عیب نیست می‌خوام تمام تلاشمو کنم بتونم بخرم حداقل اینم بدست بیارم چون واقعاً نیازه و حس میکنم در آینده هم لنگ میمونم نباشه...

شاید بگید چرا از خانواده کمک نمیگیری باید بگم که خانواده من کمک نمی کنند این یک دوم اینکه همیشه خودم همه چی رو با زحمت خودم بدست آوردم چه کار چه موفقیت چه هدف و چه هرچی!!!

اینم با زحمت و تلاش خودم و توکل بر خدا میشه!!!نشد هم در آینده ولی تمام تلاشم اینه‌که بتونم و بشه:)

شهریور ماه یعنی همین ماه ماه سرنوشت سازیه برام:«)

دعا کنید یه اتفاقی که قراره بیفته خوب پیش بره...

و اینکه آزمون پیش رو هم از پسش بربیام و بتونم خوب انجامش بدم...

نمی‌خوام سری بعد که میام بنویسم بگم نشده و نتونستم دلم میخواد با خبر خوب وحال خوب و دل شاد بیام خبر از شدن و اتفاق افتادنش بدم و‌بگم درست شده همه چی

امیدوارم همینطور باشه:))))