گاهی وقت ها تو علایقم گم میشم،یهو از اینجایی که هستم بدم میاد از آدم های اطرافم خسته میشم به یه کاری ترغیب میشم که اصلأ مناسب من نیست یا به حرفه من ربطی نداره!!فارغ از اینکه من قراره توی مسیرمعلمی و تعلیم و تربیت باشم واین کار هیچ ربطی به این مسئله نداره...
آخه جوشکاری رو چه به معلمی...
تعمیر ماشین کجای مدرسه وتدریس به کار میاد...
خدمات کاشت ناخن چه دخلی به دانش آموز داره...
ریختن دل و روده وسایل خونه به بهونه تعمیر کجای کار منو میگیره....
من میخوام کاری باشه که تو حرفه اصلیم باشه امّا انگار علایقم روح تنوع طلبم بقول مادرم در خلاف همه این ها میچرخه...
دقیقاً مثل الان که باید به دانشگاه و ترم جدید فکر کنم و خودمو آماده کنم ولی کاملآ خلاف اینه دارم به این فکر میکنم که کار تو آرایشگاه وسالن زیبا و دیدن چهره های رنگارنگ و اونایی که قبل و بعدشون عوض میشه چقدر میتونه جذاب باشه:)))
آخه این چه روحیه اییه من دارم...و چرا اینقدر بی ثباته...
جالبه که برای درمانش تمام چیزایی که دوست دارم امتحان میکنم کلاس های مختلف دوره های رنگارنگ ولی باز انگار حرفه جدید میاد و نظر منم عوض میشه...:)
اینجاقراربودفقط دفترچه ثبت ساعت مطالعه باشه وفقط برای یکسال باشه امابعدازیکسال ترک کردن اینجابی معرفتی بودپس شددفترچه ایی برای ثبت حرف هاوخاطراتم وحالاتازمانی که هستم خاطراتم رومینویسم:)