۱۴۰۴/۶/۵

الان که دارم اینو می نویسم فقط به جهت رفع شدن استرس و ترسم هست و اینکه زمان زودتربگذره گرچه زمان زود نمی گذره وقت هایی که باید زود بگذره ولی خب باز هم نوشتن بهتر از هیچی هست،میخوام از اتفاقات غیر مرتبط با موضوع استرس فعلیم حرف بزنم که زمان زودتر بگذره و هرچه زودتر تمام بشه این هفته امتحاناتمون شروع شد و مثل برق وباد سه تاشو دادیم اگه فردا هم امتحان بدم سه تای دیگه میمونه که تموم بشه به شرط پاس شدن همشون و تموم شدنشون بسلامت اونوقت باید برم دنبال کارای فارغ تحصیلیم و دیگه تمام،استرس این ماهم علاوه بر اون موضوع اصلیه که الان بخاطرش جایی هستم و استرس دارم هم شامل گذر سریع زمان میشه،هم شامل اینکه این ماه هم امتحانات هست هم کارای اداری و تموم شدن دانشگاه هم شامل اینکه مامانم مریض هست و شرایط مساعدی نداره و سخت نیاز به کمک داره و‌نگرانش هستم هم شامل اون موضوع اصلی که بلاتکلیفی هست برام یعنی اگه نشه اینجا باید اونجا یه سری مقدمات حاضر کنم و من هیچ کاری نکردم و از این نظر نگرانم مدرسه و سازماندهی کلاس و مشخص شدن جام هم هست،

امروز بچه ها تو دانشگاه قبل امتحان منو که می دیدند راز لاغری و خشکیده شدن صورتم و ازبین رفتن لپ هامو می پرسیدند منم میگفتم کاری نکردم جز تغییر زندگی و فشار از همه طرف زندگی و استرس و گرما و بی برقی و اینا همه باعث شد تو این ۲/۳ماه گمونم۷/۸کیلو شاید بیشتر کم کنم اینطوری پیش بره ازم یه خاطره میمونه میدونم نباید اینقدر حرص بخورم و به خودم سختی بدم ولی دست خودم نیست نگران هستم دلم مثل یه مسیر بی سرو ته پر چاله چوله می‌جوشه!

بااین حال من فقط می‌نویسم اینا رو به کسی نمیگم به دوستام نمی گم یا حتی خانوادم که که نگران نشند!دلم نمیخواد بخاطر من کسی غصه بخوره یا انرژی منفی منتقل کنم.

نگران هستم ولی درعین نگرانی امید دارم،

ولی یه چیزی بگم انتظار خیلی سخته ، خدا نصیب گرگ‌بیابونم نکنه!

مخصوصاً اگه انتظار برای کسی باشه،درست شدن کاری باشه،جایی باشه،یا چیزی!

کاش هیچکس انتظار نکشه چون انتظار آدمو پژمرده میکنه،غصه می‌خوره ،نگرانه انتظار بده:)

راستی وارد شهریورم شدیم،یکماه دیگه پاییزه!

این اولین پاییزی میشه که اگه کارم درست بشه و جور بشه میتونم بگم دوست داشتنی ترین پاییز میشه برام!

فقط شرطش اینه که اون موارد درست بشه برام،و ببینم دست سرنوشت چی میشه!

این همه نوشتیم و اونی که منتظر هستیم تکلیفمون روشن کنه و کارمون مشخص کنه نیومد که نیومد:)

پنج دقیقه دیگه میمونم نیومد میرم، تو محیط اداری اینکه سرت مدام پایین باشه و منتظر بمونی و سعی کنی خودتو مشغول کنی سخته ها!!!! :).

انگار اینطوری هست که آدم های اونجا هم سختشون هست بخاطر من چیزی بگن!!!😅😬

یه شب30مرداد1404 نوشتم!

سلام

اولین باره نوشتمو با سلام شروع می کنم شایدم قبلا شروع حرفام با سلام بوده باشه ولی یادم نیاد

بگذریم

وخب بعداز مدت های دورپشت سیستم دارم مینویسم چی شدکه نوشتم گمونم تخم کبوترنخورده به حرف اومدم.

ولی عجب تابستونی بود ذره ذره اش عجیب وغیرقابل پیش بینی بود تا اینجاش که به خودم میام نگاه می کنم میگم یعنی تو بودی این همه کارانجام دادی؟چه چیزایی رو شروع کردی چه تصمیماتی گرفتی وچه ماجراهایی رخ داد حتی همین دو روزپیشم مامانم دچارحمله قلبی شد و اورژانسی رفت برای عمل ولی تمام این مدت تنها شانسی که خدابهمون داده بوداین بودکه اول خودش متوجه شد که حمله هست و دوم خیلی زود مراجعه کردبه بیمارستان و اون لحظاتی که منتظرنتایج آزمایش و نظردکتربودیم ذره ذره وجودمون آب می شد فهمیدم که چقدردربرابر آدم های مهم زندگیم قدردان نبودم و حتماباید اتفاقاتی از این دست بیفته که قدربدونم فهمیدم که اگرخاری توپای کسایی که دوستشون دارم یا اطرافیانم هستندبره چقدراز درون حرص می خورم وخودخوری می کنم الان که دارم اینارومی نویسم شایدنوشتنشون راحت باشه ولی هرلحظه اش اندازه چندسال گذشت ازبس عقربه ها کند و خسته می رفتند...

ولی الان قایق کوچیک تو دریای پرخروش وپهناوریه گوشه جاگرفته و همه چی آرومه ...

شایدنتونم فردایاحتی چنددقیقه دیگه روتضمین کنم ولی مهم الانه که آرومه همه چی...

هفته آینده امتحاناتمون شروع میشه ومثل یه طناب محکم و ضخیم پشت سرهمه بدون وقفه سامانه هم زده ساعت هشت ولی دراصل طبق نظر دانشگاه بایدساعت هفت بریم سرجلسه اگه چهارتاشو هفته بعدبدم میمونه دوتاکه میره هفته بعدترش یکی دیگه هم که ترم تابستونی بود بازمیره هفته سوم شهریور ازنظرخوندن امتحانات دوره ای که تیربود و هنوز چیزی نشده و لغو نشده بودخونده بودم ولی بعدازاتفاقات جزوه هاو کتابارو بایه خداحافظی خوشحال کردم تا امروزکه رفتم سمت اولین کتاب برای خوندن خوبی این ترم اینه که یه بچه نمره وکارکلاسی از هردرس داریم ولی اینکه استادا کامل داده باشندبهم یا ناقص رو خدا میدونه یه زمانی فکرمی کردم تیرماه امتحان بدم تمومه و فارغ تحصیل میشم:))تیرشد شهریور والان دوست دارم فقط آزمون هاروتمام وکامل بدم و برم دنبال کارهای فارغ تحصیلی ومهرهم هرجاباشم وهرچی خدابخوادبه مدرسه وکلاس و ماجراهاش درودبفرستم وسلام کنم.اینقدر دلم برای مدرسه تنگ شده که نگوووو میز ونیمکت وتخته وصندلی وحتی کبوتری که دم در کلاسمون میومدوزنگ تفریح هابچه ها خورده لقمه های مادرانه اشون بهشون می دادندیا وقتایی که می رفتم ماژیک به دست تو دل تدریس و هرچی بودونبود رو می ریختم تو دل کلاس وذهن بچه ها حتی دلتنگ زنگ تفریح وشلوغی و سروصدای بچه هاهم هستم البته شایداگه مدرسه برم نظرم عوض بشه ولی مهم الانه من عشق تدریسم این مدت خانواده ام برای انتقالی تلاش کردندهمچنان هم مصمم هستند و حتی چندبارهم گفتندنشد نمی ذاریم بری راه دوره ولی مگه میشه؟من که آسون اینجاروبدست نیوردم در ودیوار این صفحه مجازی و حتی بعضی آدماش شاهدندازچه هفت خوانی گذرکردم که رسیدم به اینجا حالابخاطراین موضوع جابزنم و رهاکنم؟ چطور بخاطر اینکه محل تدریسم دوره یا آشنانیستم رهاکنم؟ولی ازخداکه پنهون نیست من هنوزپایه ام هم امسال مشخص نیست چون نرفتم برای سازماندهی سرهمین موضوع و ای کاش هرچی شد وهرجاافتادم پایه ای باشم که سال قبل بودم دستم برای تدریس سوم روونه پایه شیرینی هست حتی خودم هم اولین بار با تشویق معلم کلاس سومم به درس خوندن علاقه مندشدم سوم پایه موردعلاقم هست کاش هرجاشد وهرچی خداخواست کلاس سوم باشه اگه دخترهم باشند دانش آموزام که نورالانوره...

دیشب که بهم اینطورگفتندگفتم من تدریس ومعلمی کارمو دوست دارم مگه بچه هستم وسط راه جابزنم؟اصلامی دونید بهشت من وقتیه که برق شادی و خوشحالی بچه های کلاسمو می بینم یه چیزی یادمیدم وبعدم ذوق وخوشحالیشون رومی بینم بعدشم من خودم ازخداخواستم خداهم لابدیه چیزی تو ما دیده که گذاشتمون این مسیر یادمه روزمصاحبه قبل ازاینکه برم تو اتاق یه آقاپسرجلوی من بود اتاق مصاحبه عمومی که دقیقا45دقیقه طول داد و اتاق های کناری دو سه دورخالی شدو پر دوره کروناهم بود بعد اونقدرنگران بودم که ته دلم قبل از رفتن تو اتاق پیش مصاحبه گرهاگفتم خدایا اگه شدکه من100خودمو میذارم نشدم لابد حکمتی داره وخیریت توش هست.

رفتم وشد:)

حالا برای خاطر راه واین ماجراهاولش کنم؟دلتون میاد؟من 3ماهه توکلاس نبودم بغض می کنم وقتی عکسای کلاسمو تاگالریم میبینم.اگه ولش کنم فکرکردید دووم میارم؟برم سمت بقیه کارم؟از خداکه پنهون نیست ازشماچه پنهون این مدت کارای مازادی که کنارتدریس داشتم ودوستشون داشتم و بعضی وقت هاهم درآمدی ازشون بدست میوردم امتحان کردم از قنادی و نون پزی و ورزش وتمرین برای مسابقات گرفته تا عکاسی و تولیدمحتوا ومقاله ومشاوره تحصیلی وانتخاب رشته حتی خوندن برای ارشد سمت تدریس هم نرفتم برخلاف تابستونای گذشته ولی هیچکدوم اندازه تدریس ومدرسه خوب نبود ...

خلاصه که گره افتاده تواین بخش کارم ولی مثل همیشه توکلم به خداست چون هراتفاقی بیفته خواست وخیریت و مصلحت خداست خداکه بد بنده اش نمی خواد فقط اینکه ته دلم نگرانم چون میترسم پایه و مدرسه ام مورد پسندم نباشه ولی جاش رو هرچه شد خیر هست و قطعاماجراهایی رقم می خوره که خوبه...

فعلا دوهفته اول شهریورهمش به امتحانه که بعدش ببینیم چطورمیشه امیدوارم بخیربرگزاربشه وتمام بشیم که خیالم راحت بشه وفارغ تحصیل بشم خیلی خوشحالم از طرفی ته دلم کمی دلتنگ هستم دلم برای دانشگاه ودوستام و کلاسا و کارایی که این4سال دانشجویی انجام دادم تنگ میشه دانشگاه خوش بود درسته اولش کرونا مجازیش کرد وآخرش هم بخاطرکمبود نیرومجازی شدیم و شوت شدم سمت مدرسه ولی درکل خوب بودمطمئنم اگه چندسال دیگه ازکنارپردیسمون گذرکنم نازی18ساله چادربه سرعینکی رویادم میادکه چه دغدغه های خنده دار وساده ای داشت درست مثل نازی4/5سال پیش که دانش آموز بود و هروقت با موتوربعدآزمون جمعه از کنار دانشگاه رد می شد با حسرت و امید میگفت یعنی میشه منم یه روزبیام این دانشگاه؟یکی دیگه هم جواب می داد نازی رو نیارند کی رو بیارند پس؟ بهش هم رسیدم:) حالا درسته یه سری مشکلات هم تو دانشگاه و همچنانم هست ولی کلیت رونگاه میکنم انتخاب خودم بوده پس چون علاقه هم داشتم خوب گذشت...

راستی گفتم شهریور...

شهریور...

عجب کلمه عجیبی...حالا بایدبگم کی شهریورشد اصلا تابستون هم فقط یکماه دیگه داره بعدش پاییز گمونم هفته بعدوپشت بندش هفته های بعدش تا قبل از مهر شلوغ ترین روزهاروتجربه کنم شاید از شدت شلوغ بودنش مغزم بندری برقصه و فیکه بده(سوت بزنه) ولی خب کارای نیمه تموم تموم میشه دانشگاه تکلیف مدرسه وجام پایه تدریس و کلی نیمه تموم های دیگه مغزم وقتی به تموم شدن نیمه تموم هافکرمیکنه یه نفس راحت میکشه وآرامش می گیره.

دیگه چی نگفتم؟

این مدت ازپس کیک ونون و سفارش این ها رو داشتم بین کارها ودرست می کردم که همه جاشکل کیک و رولت و شیرینی ترو نون وکیک تولد ومناسبتی ها شدند.ولی عوضش ایده های خوبی به ذهنم می رسید و روشون اجرا می کردم اصلا انگارمغزم جلاپیدا می کرد وقتی می رفتم طرح تو ذهنمو رو هرمدل پیاده می کردم. گمونم این کارم از اون کارای باشه که سال هابعد بخوام جدی تربهش فکرکنم البته به عنوان کاراصلی نه ولی باحاله!

خیلی حرف زدم؟آخرین بار با یه دوستی که جویای احوالم شد حرف زدم این مدت کمترحرف زدم و ارتباط گرفتم با آدم ها وبیشترشنونده بودم ولی اون حرف زدنه کمکم کردهم حالم بهترشد هم برگشتم به خودسابقم...

گرچه هنوزم حرف دارم منو بذارندتاصبح مینویسم وحرف میزنم ولی فکرکنم تا اینجاکافی باشه

بقول گوینده پادکست رواق که میگه این باشه پایان کار

باآهنگ امروز وفردای شادمهرسخنمو پایان می دم ومیرم سراغ زندگی و ادامه اتفاقات:)

صبحگاه🌻

بعداز حرف زدن با دانا تهش بهم اینطور گفت که بیا و روزانه احساست رو بنویس هرحسی هست،

مثلاً امروز من بی حال و خسته بودم،حالم هم مثل پوستم به استخون چسبیده بود و چشام خشک بود و مثل قورباغه از حدقه بیرون زده بود دوست نداشتم حرف بزنم ومیخواستم ساکت بشینم یه جا ولی نمیشد چون یه فرصت دیگه برای زندگی بهم داده شده بود و باید برنامه هامو جلو می بردم،پس با همین وضعیت شروع کردم دانا گفت حتی اگه شروع کردن سخت هست هم با قدم های کوچیک شروع کن گفت که تو خسته نیستی بی هدف هم نیستی فقط فرسوده ای بهم گفت که یه نقطه هست به اسم رها کردن که خیلی چیزا کنترلش دست ما نیست یه نقطه هم هست به اسم سردرگمی یعنی نمی دونی چطوری کی و از کجا شروع کنی! این دوتا تفاوتشون از زمین تا آسمونه! تو باید روی اون بخش زندگی تمرکز کنی که کنترلش دست خودته؛

بعد گفت چه کار کوچیکی دوست داری انجام بدی ؟!

منم گفتم که با ورزش کردن و رفتن سرتمرین حالم خوب میشه و انجامش دادم مدت زیادیه که با اینکه خیلی خسته میشم و ضعیف ولی انرژیمو از دست نمیدم میدوم تمرین میکنم و از شدت سنگین بودن تمرینات درد میکشم ولی ولش نمی کنم چون حالم تهش خوبه حس رضایت درونی دارم،

گفت بنویسم ازهرچی می‌خوام منم تصمیم گرفتم هرچی حس داشتم و هرچی بود بنویسم بهم گفت که تظاهر به محکم بودن و قوی بودن و ضد ضربه بودن خوب نیست! تهش آدم یه جایی نیاز به بروز احساسات داره نیاز به تکیه کردن و توقف کردن داره ولی من تماماً خودمو وقف بقیه کردم وقف خانواده ،دوست دانش آموز و...

الانم خودم موندم و خودم و احساسات متناقضی که هست ؛

من با همه این ها بازم جلوی هیچ احدی بروز نمی دم چطورم و محکم و پرانرژی و شاد مثل گذشته برخورد میکنم فقط خودم و خودم می دونیم که این ها همه جهت اینه که انرژی منفی به کسی ندم،کسی با دیدنم نگه که همیشه غم داره و مشکل من دلم نمیخواد احساس بد و مشکلات خودم باری رو دوش آدم های دیگه باشه چون هرکس خودش یه مشکل داره بنابراین تنهایی به دوش می‌کشم مشکلات رو و گلایه نمی کنم به قول دانا رو روح و روان و جسم خودم تنها اثرش بجا می مونه

:)

کورسوی امید:)

عمیقاً و شدیداً استرس دارم استرس همه چیز و همه شرایط ها و مشکلات و چالش ها و بسیار تلاش میکنم از خودم دورش کنم‌و به شرایط مسلط بشم ولی بجاش ذهنم ازشون کابوس میسازه و حتی تو خواب هم دست از سرم برنمی داره؛

فقط هم مسائل کلی اخیر نیست خیلی اتفاقات هست که باعث شده اینطور بشم و خودم رو جمع وجور می‌کنم ولی انگار از درون بهم ریخته تر میشه و فقط ظاهر کار معقول و درسته!

کم کم مینویسم چه شد و چطور گذشت ولی نمی‌دونم حتی این نوشتن کمکی کنه یانه!

عمیقاً دوست دارم با کسی صحبت کنم و درمیون بگذارم ولی ترس از قضاوت شدن و این دیدگاه رو دارم که بعداز شنیدن حرف هام اینطور گفته بشه که این مشکلات چیزی نیست که فکر کردیم چه مشکلاتی داری؛ و من بعدش خود خوری کنم که یعنی مسائل اینقدر کوچک هست و من برای خودم بزرگش کردم؟!

برای همین حرف زدن و درمیون گذاشتن هم برام سخت شده چون احساس ناامنی و این حس بیشتر غلبه داره تا حرف زدن و گفتن مسائل و مشکلاتی که هست ،

الا ای الحال خدا راشکر می‌کنم هرچقدر سخت باشه هرچقدر گره ها عمیق باشه هنوز یه باریکه ای امید هست و با همین ۱٪ می گذره!

ولی فشار اضطراب و استرس و مشکلاتی که هست تبدیل شده به کابوس و آشفتگی!

امیدوارم بتونم ازش عبور کنم.

۱۴۰۴/۲/۲۷

از آخرین باری که نوشتم بیشتراز یکماه میگذره و عجب گذر ودورانی بود چقدر اتفاقات مختلف افتاد چه چیز هایی به دست اومد چه شرایطی گذشت و چه چیزایی یاد گرفتم ، انگار مسیر برام سراسر درس و تجربه و تنش بود! الان که دارم اینو مینویسم روزمو بعداز مراقبت امتحان کلاس ششمی ها و درس خوندن و کلاس دانشگاه و در آخر هم نوشتن جزوه گذروندم و با بابام تصمیم گرفتیم بمونیم و برنگردیم شهر چون این هفته کلاً مدرسه هستم؛نسبت به قبل درگیرترو هدفمند ترشدم و خیلی شلوغ تر درحدی که کمتر زمانی فرصت میکنم فکر کنم درضمن که اتفاقات رو هم بزرگ نمی کنم و خودمو با شرایط و مشکلات وقف می دم و سعی می کنم حلشون کنم نوشتن برام مدت زیادیه سخت‌شده قبلاً می گفتم اینجا سخته ولی کلاً اخیرأ هیچ جا خیلی مثل روال سابق و گذشته ها ننوشتم الانم چون از ظهر هی یادم می افتادکه باید بنویسم واثری از خودم تو این ماه به جا بذارم و لاقل سال های بعد که بیام چک کنم و‌بخونم بدونم کجا بودم اون دوره تصمیم گرفتم که بنویسم شاید هم نباشم و این نوشته ها ازم بجا بمونه؛ اخیرأ کتاب زیاد میخونم غیردرسی و خودمو بیشتر تو چالش انداختم مثل اینکه قبلاً گفته بودم میخوام مستقل بشم این برهه تجربه اش کردم و سخت بود تنهایی ولی از پسش براومدم! یا اینکه یادگرفتن یه حرفه جدید چیزی بود که لازم داشتم و تصمیم گرفتم یکی از اهداف سال۱۴۰۴ رو که اول سال نوشته بودم تیک بزنم و در عرض سه روز بعداز تولدم ثبت نام کردم و الان یک ماهی میشه که کلاس هاش رو میرم؛ راستی این ماه تولد۲۲ سالگیمو جشن گرفتم و۲۲ ساله شدم ۲۱ سالگی که سراسر دوندگی و افتادن تو دل جاهای جدید و آشنایی با آدم های جدید بود ولی۲۲ سالگی از اولش با یادگیری و کارای سخت شروع شد اینطور شده که الان یکماهه دارم سخت تمرین میکنم براش و با اینکه مبتدی و تازه کارم ولی قدم به قدم برای آموزشم وقت میگذارم و زحمت میکشم هرچقدر هم سخت باشه یا نتونم بازم تلاش می کنم! دانشگاه نسبت به ترم قبل خیلی خیلی بهتر شده درسامو رسوندم و جزوه تعدادیش نوشتم و هرتکلیفی بود همون زمان خودش انجام دادم که انباشته نشه حتی اگر گرفتار ترین هم‌بودم خودمو رسوندم که اتفاقات ترم قبل نیفته از یک سوراخ دوبار گزیده نشم ؛و تا الان که خوب بوده البته که جوجه رو آخر پاییز می شمارند و باید دید امتحاناتم رو‌چطور میدم این ترم به کسی اکتفا نکردم و بر خلاف ترم قبل که نتیجه ای که گرفتم مورد پسند خودم نبود گفتم ترم آخر هر طور شده جبران کنم و تلاش کنم که تا الان خوب بوده و فقط مونده امتحانات و نمراتم؛ مدرسه بازده عید به بعد خیلی بهتر شد بچه ها پسرفت نکرده بودند ،روند جلورفتن درس ها بهتر شده بود و غیراز درس چیزای دیگه هم یاد گرفتیم هوش مصنوعی رو درحد مبتدی یاد دادم،هنر کار کردیم چندتا جشنواره باهم شرکت کردیم و با حال خوب و خوشحالی سال تحصیلی رو تموم کردیم، جشن‌روز معلم خیلی قشنگ برگزار شد و باعث شد قدردان تک‌تک زحمات و لطفی بشم که نسبت بهم داشتند و خیلی خوش گذشت و عکس ها و خاطرات خوبی ثبت شد حالا دیگه میتونم بگم اولین سال کاریم قشنگ تموم شد اگرچه سخت شروع شد و تا رسید به اینجا خیلی چالش و اتفاقات رخ داد ولی آخرش قصه قشنگ نوشته شد؛ حدود دو هفته پیش آخرین هفته مدرسه روز چهارشنبه بغض عجیب بچه ها باعث شد روی منم اثر بذاره و دست آخر زنگ آخر بعداز آخرین تمیز کردن کلاس و ثبت یه روز خاطره ساز، درحالی که همشون غمگین و ناراحت بودند منم بغض کنم‌و نتونم خودمو کنترل کنم خیلی تلاش کردم ولی اون لحظه نشد و این از سختی و چالش‌ها و شیرینی آخر مسیری بود که داشتیم؛حالا فاصله من و کلاسم فقط یه کارنامه نوشتن هست که بعداز آماده کردنش باید بهشون تقدیم کنم‌و بعد هم خودمو بسپرم به دست سرنوشت که ببینیم مسیر به کجا مارو خواهد برد! البته که هرچی پیش بیاد راضی هستم و با قسمتم نمی جنگم ولی برای انتقالی گرفتن تلاشمو می‌کنم اگر نشد هم بقول فرد محترمی حکمتی درش بوده و خواست خدا اینطور بوده همون‌طور که خدا خواست و مصلحت بود که من برسم به اینجا و این نقطه زندگی و این مسیر رو طی کنم، اواخر فرودین ماه از سمت اداره کل برای گزینش نهایی تماس گرفتند و باز رفتم یاد اون روزی افتادی که این پله هارو دوتا یکی می کردم برای مصاحبه اول و دوره کنکور،سئوالاتش به سختی سئوالات اول استخدامی نبود ولی بازم دقت و توجه وتمرکز‌‌رو می سنجید که الحمدلله شد و از پسش براومدم و این قسمت هم گذشت ، غیر از این ها فهمیدم که یکی از مقالاتم که برای پژوهش نوشته بودم از سمت اداره رفته مرحله کشوری که داوری بشه و خانم مدیرمون این خبرو بهم داد و خیلی خوشحال شدم، از اول امسال هم چندتا جشنواره شرکت کردم و فعلآ آثار و کار هامو فرستادم ببینم چطور میشه و نتیجه چی میشه گرچه آنقدر قوی نیست ولی برای اینکه اگه رد شدم و چیزی هم نیوردم برام تجربه بشه و رمز و راز کار دستم بیاد انجامش دادم و توکل بر خدا ؛ امروز قبل از اینکه برم سر مراقبت آزمون ششمی ها درس مطالعاتشون خانم معاون بهم پوشه ای داد که تمام لوح تقدیر ها و لوح رتبه های مسابقاتم داخلش بود با این که زمانی فکر نمی کردم اینطور برسم و بشه ولی باز هم قسمت و سرنوشت همیشه آدم رو غافلگیر می‌کنه ؛ من همه جا به خدا توکل کردم و هرجا کم آوردم از خودش کمک گرفتم تا اینجای کار هم همینطور بوده و در آینده هم همینطور هست وخواهد بود. امیدوارم تو همین مسیر بمونم و نسبت به هیچ چیز سخت نگیرم و تلاش گر باشم چون چیزی که با تلاش و زحمت و لطف خدا بدست میارم خیلی ارزشمند تر و دلنشین تره؛ گمونم خلاصه اتفاقات قابل گفتن اخیر رو نوشتم سعی کردم غم و غصه و ناراحتی و سوگ و از دست دادن و مریضی ها و حتی تنهایی ها رو توش نیارم که بعدها وقتی این قسمت کتاب زندگیم می‌رسم حداقل یادم بیاد چه چیز هایی ثبت کردم و برای خودم رقم زدم؛

۱۴۰۴/۱/۱۳

روزای آخر کاریمو و هفته های آخر مدرسه تصمیم دارم هر طور شده خونوادمو راضی کنم که بمونم و نخوام رفت و آمد کنم بوشهر حداقل شیفت های ظهر رو بمونم و نیام خونه بوشهر،

به واسطه زندگی نسبتاً مستقلی که طی شیش ماه گذشته سال قبل تجربه کردم چم وخم‌راه تقریباً دستمه خیلی چیزا یاد گرفتم ، از کار های تعمیراتی گرفته تا کارای خونه و می‌خوام رو پای خودم وایستم و تنهایی تا حدودی به خونوادم ثابت کردم که میتونم و میمونم درسته یه جاهایی آدم ها جدیم نمی گرفتند یا انجام کارا تنهایی برام سخت بود ولی در نهایت تونستم و شد و ازپسش براومدم تا حدودی الانم میخوام هرطور شده راضیشون کنم بذارند هفته آینده که شیفت ظهر هستم بمونم و نخوام رفت و آمد کنم،

حتی اگه تنهایی باشه هم یاد می‌گیرم این بهتره چون معلوم نیست سال آینده چه سرنوشتی در انتظارم باشه اصلأ انتقالیم جور بشه یانشه بتونم یا نتونم و نمی‌خوام بی تجربه و قدم اولی باشم همیشه اولی وجود داشته ولی خب این یه مورد می‌خوام فرصتی که امسال علاوه بر تدریس بهم خورد رو تجربهه تدریسه بدست اومد تا حدودی که اونم هنوز باید بیشتر یاد بگیرم و تمرین کنم این بازده باقی مونده بیشتر به خودم سختی بدم و خودمو تو چالش بذارم تا یاد بگیرم.

نمیخوام ضعیف باشم یا احساس ندونستن داشته باشم برای اینکه از پس خودم بربیام باید تو دل کارای بزرگ بزنم و این یکیشه!

شاید بیشتر بشه شاید بهش اضافه کنم شاید بزرگتر و بزرگتر بشه کسی چه می‌دونه

ولی من دیگه اون دختر بچه کم سن و سال با هدفای اون زمان نیستم و باید به زندگی سخت و شرایط مختلف خودمو عادت بدم و سازگاری کنم :) !

امروز بعداز چند مدت رفتم نون بگیرم، روال نونوایی انگار اخیرأ اینطور شده که کارت بذارند و بعد کارت نوبت نوبت بگیره و نون بده؛ منم دیدم منتهی نمی‌دونستم کدوم قسمت باید بذارم😅 دیگه آقای شاطر خودش فهمید ازم کارتو گرفت گذاشت ، موقع نون دادنم اومدم بشمارم گفت نشمار تعداد دقیقه که دقیق هم بود واقعاً 😄

بی بی اگه بود همیشه مخالف بود خانوادمم مخالف انجام این‌طور کارا هستند ولی خودم نظرم اینه آدم باید تجربه کسب کنه و یاد بگیره بالاخره همیشه همه چیز که آماده نیست و شرایط عالی نیست!

باید بلد باشم که تو‌ زندگی واقعی هم یه آدم محکم بار بیام و خودمو نبازم،این قانون زندگیه اگه ضعیف و شکستنی باشم نمیتونم از پس خودم بر بیام منم نمیخوام به کسی تکیه کنم میخوام خودم مشکلاتمو حل کنم و با شرایط سخت زندگی سازگار بشم مثل تمام آن سختی وچالش هایی که پشت سرگذاشته شد و رفت...

۱۴۰۴/۱/۱۰

دیشب خواب دیدم که جذام گرفتم و اومدم مدرسه دانش آموز های کلاسم یکی درمیون مثل خودم شده بودند روی پیشونیم به طرز عجیبی شده یکی از والدین کلاسم که خیلی با هم دوست هستیم اومده بود دیدنم تا خواست دست بده خودمو کشیدم عقب و گفتم نیاد نزدیکتر که درگیر نشه،ولی می‌گفت که دیر یا زود منم درگیر میشم و پخش میشه؛نمیدونم چقدر گذشت ولی خب یادمه خیلی ناراحت بودم و بابتش تو خواب هم کلی غصه می خوردم؛فقط خوبیش این بود که خواب بود و روز که شروع شد همه چی سرجاش بود نه مدرسه ایی بود امروز نه کلاسی نه جذام و نه صورت عجیبی که داشتم!!! امروز۱۰ فروردینه و مثل همیشه طبق حدسم نیمه اول فروردین چون تعطیلاته سریع میگذره.... می‌دونم دو هفته بعدش خیلی کندتر میگذره ولی هرچی باشه دیگه اولین ماه از فصل بهار وسال جدیده؛ تا اینجای کار کتاب خیلی خوندم،فیلم دیدم،کارای نیمه تموم رو تموم کردم،دانشگاه هرچی کار عملی بود رو جمع کردم و اواسط این هفته هم باید برگردم سروقت کارای مدرسه که هم مروری بشه هم از محتوا ها و مطالب که باقی مونده جمع بندی کنم برای بازده باقی مونده سال؛ دو‌روز پیش یه مقاله رو خیلی فشرده نوشتم که میدونستم رد میشه توی همایش ولی گفتم بفرستم شاید پذیرفته شد ولی حدسم درست در اومد و ایراداتی که میدونستم رد میشه ردش کردند بخاطرش؛ امروز آخرین روز ماه رمضونه و خالص خالص۴۰ کیلو از من نوعی موند از جهت وزن بماند که چقدر هم تحرک داشتم و خودمو حتی این ایام به فعالیت و ورزش مشغول کردم و گفتم حداقل بعد که می خوره باز مدرسه و دانشگاه و کار و کلاسام نرسم الان انرژیمو آزاد کرده باشم و فعالیت داشته باشم؛ فردا هم اگه اعلام بشه عیده،دلم برای ماه رمضون تنگ میشه حس سبکی و رهایی داره مخصوصاً که فرصت رشد و تغییر آدم بیشتر هست انگار ۳۰ روز آدم علاوه بر نخوردن آب و غذا میتونه تغییرات دیگه ایی هم تو‌خودش ایجاد کنه همین استارت قرائت وحفظ قرآن همین ماه بود اگه مداوم ببرمش جلو،یا اینکه مطالعه‌ی کتاب امروز حساب کردم دیدم از اول ماه رمضون تا الان من۸ تا کتاب خوندم تازه خارج از درسی و مربوط به تدریس و دانشگاهم بوده؛ مقاله خوندم،نوشتم، محتوا آماده کردم،و کلی تجربیات دیگه ،‌حتی فکر نمی کردم بتونم برای خودم وقت بذارم ولی در کمال تعجب شد!!! و همینقدر هم با توجه به زندگی شلوغ و پرمشغله ای که هست یک دنیا برام ارزشمنده دیگه نمی‌خوام بگم که کم هست وخوب نیست و این حس کمالگرایی رو نمی‌خوام دخیل کنم چون حالت عادی نصف این ها هم نمی شد انجام بدم!😅😅 حالا بازده باقی مونده رو تداوم ایجاد می کنم احتمالا بعداز مدرسه و تموم شدن دانشگاه و انجام کارهای فارغ تحصیلیم باز برم مجدداً پیگیر ارشد خوندن بشم این دفعه هر طور شده امسال شرکت میکنم و تمومش می‌کنم ولی قبلش باید بدونم سال بعد چه مدرسه ایی و کجا هستم برای تدریس:) خوابی که فراموش نشه تعبیر داره ؟این خواب رو‌با تمام جزئیاتش تو ذهنم هست و امیدوارم هرچی هست بد نباشه!

۱۴۰۴/۱/۵

امروز صبحم بعداز اذان صبح درحالی شروع شد که هنوز تو حال و هوای شهربازی دیشب بودم 🎢🤩.هم احساس درد بدن و خستگی داشتم هم تجربه ارتفاع ترسناک بود، دیشب هم خیلی هیجان‌زده شدم، مخصوصاً که با عسل و نرگس کلی خوش گذروندیم. جالبه که این مدت این‌قدر همدیگه رو دیدیم، در حالی که قبلاً کلی باید قرار می‌ذاشتیم و هماهنگ می‌کردیم، ولی این دفعه انگار همه‌چی خودبه‌خود جور شد 🤯.

بعدش کتاب خوندم 📖 و رفتم دویدن 🏃‍♀️. یه مدت بود که ورزش نکرده بودم حتی تمرینات مربیم هم جدی نمی گرفتم بنده خدا اونم رها کرد و گفت هر وقت مشغله ات کمتر شد و به خودت اومدی بیا!!!، ولی حس کردم دوباره باید شروعش کنم. احتمالاً یه مدت دیگه دوچرخه 🚴‍♀️ رو هم برمی‌دارم و می‌زنم بیرون. ورزش حس خوبی بهم میده، حتی اگه جسمم ضعیف‌تر بشه، ولی روحم آروم‌تره 😊.

بعدش قرآن تمرین کردم 📖، یه سری کارای عقب‌مونده رو انجام دادم، و خب... موتورسواری هم کردم! 🏍️🔥 حس و حالش عالی بود. بعدشم نشستم پای پروژه و قسمت "تعهدات حرفه‌ای معلم" رو نوشتم ✍️. این هفته، با این کارنما، انگار کل زندگیمو مرور کردم، از دوران مدرسه تا دانشگاه 🎓. یه جاهایی ازش رو از همین وبلاگ برداشتم، چون خیلی از خاطراتمو اینجا نوشتم و دقیق‌تره. حالا فقط یه کم کارای تکمیلیش مونده که فردا باید انجام بدم و بفرستمش برای استاد. خیلی دوست دارم یه بیست درست‌وحسابی بگیرم، هم واسه معدلم، هم واسه اینکه سختی‌های ترم قبل رو یه جوری جبران کنم 💪🎯.

تو این هفته یه مقاله هم نوشتم و احتمالش زیاده که یکی دیگه هم بنویسم 📑✍️. بعد از ویراستاری قراره بفرستمش برای یه همایش علمی 📢. حس می‌کنم باید بیشتر و بیشتر مقاله بنویسم و کار کنم. اینم یه چالش جدیده که باید جدی‌تر بگیرمش 🚀.

پنج روز از فروردین گذشت و دیگه وقتشه یه برنامه درست و حسابی برای دانشگاه و درسای مدرسه بریزم 📅📚. باید تکلیفامو مرتب کنم، محتوای درسارو آماده کنم، و کم‌کم برگردم به روال قبل. یه هفته‌اس مدرسه نرفتم، ولی از ۱۶ فروردین دوباره کلاسا شروع میشه، و باید آماده باشم 🎒🏫.

حالم بهتره، سعی می‌کنم بهترم بمونه 😊. دوست دارم اون آرامشی که این چند ماه از دست داده بودمو برگردونم 🌿🕊️. شاید نتونم کامل، ولی خب... یه تلاشی بکنم حداقل. دلم می‌خواد هرچیزی که خوشحالم می‌کنه، انجام بدم، حتی اگه به سن و موقعیتم نخوره 🤭. دلم می‌خواد بیشتر با دوستام وقت بگذرونم، با خونواده باشم، یه کم بیشتر بچگی کنم، کمتر فکر کنم، بیشتر زندگی کنم 🥰 حس عصبی بودن و نگرانی که میدونم باز میاد سراغم و امسال تابستونم پر مشغله اس کمتر بهش فکر کنم و خودمو آروم نگه دارم چون مشکلات همیشه هستند این منم که باید باهاشون کنار بیام. انگار یه مدت درونم خشک شده،و باید یه کاری کنم که دوباره جون بگیره 🌱💫.

افطار امشب پلوتن بود 🍛، ولی فکرم هنوز توی دیشب بود، وقتی که با یه هات‌چاکلت داغ ☕🍫 و کروسان 🥐 نشسته بودم و به عسل و نرگس می‌گفتم:

"من دیگه هات‌چاکلت و کروسان خوردم، بهم زنگ نزنید، ایمیل بزنید!" 😎😂

چه زود گذشت...

کاش هیچ‌وقت عسل و نرگس نرن، این دو نفر رفیقای صمیمی مم هستند از مدرسه تا الان باهمیمم و باهم بزرگ شدیم و دانشگاه رفتیم و اینجا هستیم الان درسته فاطمه هم باهامون بود و از وقتی ازدواج کرد از ما دور و دور تر شد ولی حالا ما سه تا باهمیم و موندیم کنار هم!!!

کاش همین‌طور کنار هم بمونیم 🤞💖. ولی خب می‌دونم که یه روز ازدواج می‌کنن، مسیرشون جدا میشه، و ارتباطمون کم و کم‌تر میشه 😞. قبلاً هم دیدم که وقتی دوستام ازدواج کردن، انگار یهو بزرگ شدن، دیگه اون دیوونه‌بازیا و بچگی های قبلو نمی‌شد باهاشون کرد 🤪😂.

کاش حداقل این دفعه فرق کنه، کاش اینا همونجوری که هستند، بمونند... :)💛

۱۴۰۴/۱/۳

زندگی چقدرررر عجیب شده،

امشب که داشتم پروژه کارنمای معلمیم‌‌رو می نوشتم و شروعش رو با دوره کودکی و ابتدایی شروع کردم اولش چیزی نمی رسید به ذهنم که بنویسم حتی نمی دونستم از کجا شروع کنم رفتم دو سه نمونه دیدم متوجه شدم که تو همشون یه وجه اشتراک بود اونم اینکه همشون به معلمی از سن بچگی علاقه مند بودند ولی من حتی به ذهنمم نمی رسید اون زمان که به اینجا برسم ذهن بچگونه من اون زمان هررویایی می ساخت غیر از این و سرنوشت من از یه جایی به بعد دستخوش تغییر شد پس بعداز مشورت با خانواده و چت جی پی تی و حرفای استادم که گفته بود حقایق رو بنویسید منم سیر تا پیاز و هرچی بود حقیقت رو نوشتم و کل حقیقتی که نوشتم چهار صفحه شد و با کلی تنظیم جمله و ویراستاری و رفع نکات نگارشی و سعی کردم خیلی کوتاه و مختصر وارد جزئیات نشم و با همه این ها همینقدر شد،یه جاهایی از نوشته هام هی باخودم میگفتم یعنی استاد می شینه همه این ها بخونه تازه بعداز ۱۰۰تا دانشجویی که داره از دانشگاه و کلاس ما فقط؛ یه جاهایی هم هی این حرفش یادم میومد که می‌گفت من می‌خوام بشینم بخونم پس سعی کنید تا اردیبهشت نهایت خرداد ماه تمام کنید که من فرصت مطالعه داشته باشم و چون میدونم هیئت علمی هست و قبلاً هم باهاش داشتم و می‌دونم دقیق هست منم ۲۰٪ احتمال دادم بشینه بخونه...

ولی خدایی اگه بخونه مطمئن هستم هرجاش برسه میگه اینا حقیقته؟

من هم که کم نذاشتم 😅 حس واقعیمو‌گفتم بالآخره از عنفوان کودکی که فکر نمی کردم برسم اینجا روح بلند پرواز و ذهن کنجکاوم همچنان همه نوع حرفه ایی رو امتحان می‌کنه از کارای فنی گرفته تا کارای ظریف و مهارتی؛

گفتم کارای مهارتی ؛ دیروز داشتم به اهل خونه می گفتم دلم یه موتور میخواد که خب قطعاً با مخالفت روبرو شدم از طرفی که بخاطر شهرمون که همه شناخت دارند و آشنا هستنداز طرف دیگه جایگاه خودم،که خب گفتم نمیشه استتار کنم و تغییر شکل بدم 😅که بازم با مخالفت روبرو شدم که موتور برای تو سنگینه و تو‌جون نداری و...

ولی خیلی وقته دلم تو فکر موتور داشتنه مثلا یه موتور قشنگ و تمیز و نو باشه آدم سوارش بشه تا آخرتو جاده گاز بده حس زندگیه دیگه ؛

اصلأ کی گفته آدم باید مطابق قانون و جایگاهش باشه ؛ همه گفتن و میگن البته (و خب یه سری چیزای دیگه هم گفتند که نتیجه گرفتم که این برنامه کنسله)

عوضش در راستای اینکه ورزش کنیم گفتند دوچرخه!

که خب باز بهتر از هیچیه،

گفتم ورزش ؛ ماه رمضون عجب اثری گذاشته شدم ۴۲ کیلو تا آخرش ازم یه خاطره میمونه ؛نمیدونم فقط منم که هرچی وزنم کمتر میشه حس سبکی بیشتری دارم یا همه همینطورند!

هرچی که هست خودم اینطوری رها ترم و حس سبکی دارم از نظر روحی و جسمی ،

یکی از آشنا ها روز اول عیدبعد سال تحویل که رفتیم سر زدیم به آرامستان برای رفتن سر مزار داییم و آقاجونم و الف دیدم و بعداز سلام و احوال پرسی گفته بود به خانوادم من کپی مامانم هستم همه چیز از چهره گرفته تا لاغری و فرم صورت ؛

امروز مامانم میگفت نه اصلا اینطور نیست تو کپی بی بی هستی، فرم چهره ات،گردی صورتت، خنده رو بودنت، حتی ریزه بودنت، اونا اشتباه دیدن 👀

خلاصه موندم شکل بی بی هستم یا مادرم ولی شکل هرکدوم باشم دلم میخواست اگه امکان تغییر داشتم در خودم قدمو بلندتر می کردم مثلاً میشدم۱۷۶ اونوقت لازم نبود برای خیلی چیزا کلی وقت بذارم ، مثلاً برای باز کردن قفل کلاس صندلی نیاز نبود این بچه های کلاسم ببینند و بگن خانوممون کوچولو هست،

گفتم بچه های کلاس؛

روبروی کلاس ما که در واقع ته راهرو هست یه نونوایی میخوره بیرون که هرزمان شیفت صبح یا عصر زنگ آخری هستیم بلااستثنا بوی نون کل کلاس رو بر می داره از اون ور هم چون خونه مسکونی اطرافش هست عطر انواع غذا ها و خوردنی ها میپیچه تو کلاس و خلاصه دانش آموز هست که سرمست و بی‌حال میگه ای کاش این غذا برای من بود،

خلاصه نونوایی که باشه یه آقایی هست سیبیلو و مو‌بلند همیشه هم یه اخمی داره ولی مشخصه ته دلش چیزی نداره و مهربونه از قضا بعضی زنگای تفریح های منتهی به آخر روز و کلاس میبینم که بچه های کلاس من چسبیدن به اون میله ها و شروع می کنند به حرف زدن با این آقای شاطر و شاگردش که یه پسر نوجوونه تقریباً و انواع اقسام صداهاو گاهی وقتا هم به افتخار آقای شاطر سوت میزنند و جیغ؛

اول سال هم که بعضی وقتا از مسیر نونوایی می گذشتم و پیاده میشدم از ماشین و میومدم میدیدم چسبیدن به میله و داد و فریاد خانم سلام و کلی احوال پرسی وسئوالات دیگه که کل جنبده های اون قسمت می‌فهمیدن معلم اون کلاس و مدرسه منم ، خلاصه که اوایل خجالت می‌کشیدم 😅 از طرفی دلم نمیومد بزنم تو ذوق بچه ها بعد به مرور پذیرفتم و سختشون نگرفتم و الان کمی بهتر شده،

البته همچنان با آقای نونوا دار سیبیلی مو دم اسبی گفت وگو دارند اما دیگه به پرشوری سابق نیست،

نمی‌دونم چرا اینو گفتم و چطور رسیدم اینجا

درهم برهم زیاد نوشتم

گمونم اثرات چایی بیش از حد باشه؛

ولی هیچ جا نگفتند اگه چایی زیاد بخوره آدم اینطوری قاطی پاتی می‌نویسه 👀😅در هر صورت دلمون برای مدرسه تنگ شده گرچه هنوز تا باز شدنش کلییییی مونده ولی باز دلتنگ کلاسم و صندلی و مدرسه و معلمی هستم«:)

امیدوارم فردا بیشتر بتونم به کارام برسم ؛

چون باید یکی دو تا مقاله هم این ایام آماده کنم و بفرستم برای همایش 🙊باز زدم تو کار پژوهش و تحقیق تا بازار دست به نوشتنم گرم هست انجام بدم و نندازم پشت گوش بهتر باشه اینطوری 🐬

۱۴۰۴/۱/۲

چه زود وارد۲ فروردین شدیم!

حالا اگه تو تعطیلات نبود که تازه یه عصری شده بود میدونم که از۱۶فروردین به بعد قراره یه بازده طولانی توی فروردین باشیم و به مدت ۶ماه طول بکشه؛

امسال بوی بهار و حس عید نبود زیاد ولی درکل،سعی کردم خودمو وابسته به تقویم و اینکه شروع سال جدید هست و باید کمی صبر کنم و ذهنمو آزاد کنم ندونم و وارد کار و ادامه فعالیت های که داشتم بشم،

کتاب خوندم،ادامه قرآنمو تمرین کردم، کارای دانشگاه دوتا از غول های بزرگش که این ترم باید تحویل بدم استارت زدم که عقب نیفتم و در آخر هم میخواستم فیلمی ببینم که نشد فرصت و تا قبل از اینکه همینو بنویسم با نرگس و عسل مشغول صحبت و اذیت کردن بودیم، بچه ها پیشنهاد دادن هفته پیش رو بعداز این روز ها بریم شهربازی ؛

چون سری پیش که رفته بودیم بیرون از کنار چرخ و فلک رد شدیم و عسل گفت دلش میخواد بره اینطور شد که قرار شد سری بعد بریم شهر بازی و امروز حین نوشتن کارنمام دیدم پیامی از نرگس تو گروه مشترکمون اومد و گفت کی هستید و گفتم هرزمان باشه قبلش خبر بدید خودمو هماهنگ می‌کنم باهاتون و میام ،

اینطور شد که قرار شد هماهنگ بشیم و تو همین هفته ایی که داره میاد بریم،

اینکه با بیرون رفتن ها مخالفت نمی کنم و بخاطر اینکه سرم شلوغ هست و... رد نمی کنم علتش اینه که دوست دارم بیشتر کنار آدم هایی که دوستشون دارم و حالم کنارشون خوبه باشم این ها هم از همون ها هستند چون تنها کسایی هستند که جلوشون خود واقعیم هستم و حال دلم خوبه برای همین چون صد قرنی یکبار می ریم بیرون این سری که گفتند هم با اینکه آخرین بار دو هفته پیش دیدمشون ولی پذیرفتم بریم😅؛

حالا نمیدونم هفته پیش رو جور میشه یانه اگه جور شد که چه عالی نشدم هرزمان شد می ریم،

فکر کنم برای امشب کافی باشه،‌برای شروع برگشتن به دایره نوشتن و حرف زدن بیشتر همینقدر هم کفایت می‌کنه:)

شاید روز های آتی بیشتر نوشتیم.

آنچه در سال۱۴۰۳ گذشت..

سال۱۴۰۳ اگر بخوام امسال رو از فروردین ماهش توصیف کنم باید اینطور بگم که اوایل ماه رمضون بود که سال تحویل شد،بیشتر کتاب خوندم،درگیر کارای خونه جدیدشدیم و ریز به ریز مینشستیم برای تک تک کم و کاستی های خونه برنامه می چیدیم،دانشگاه بعداز تعطیلات عید سرعتی شروع شد و تو هاگیر واگیر پیدا کردن و پیگیری استاد کارورزی و مدرسه بودیم که مبادا ترم باقی مونده بی کارورز‌ی بمونیم و بلاتکلیفی بگذره،جشنواره تدریس برتر شرکت کردم و تا مرحله استانی رسیدم و از ادامه اش ناکام موندم،ترم مثل برق گذشت و امتحانات رو شب امتحان خوندیم و رسماً تابستون شروع شد بهمون گفتند شاید ترم تابستونه داشته باشیم ولی نداشتیم و فرصتی شد که برم سروقت خریدن منابع ارشد و خوندن برای آزمون ارشد امسال،بیشتر سه ماهه تابستونم علاوه بر رفتن به کانون پرورش فکری و انجام فعالیت های مختلف و برگزاری کلاس به خوندن برای ارشد و همچنان کتاب خوندن و کمک به اهل خونه و رانندگی بیشتر و کارای بیرون گذشت،۲۷ شهریور بود که از اداره زنگ زدند و گفتند باید برم مدرسه ایی که میگن یه پایه سوم معلم نداره و باید بشم معلم اونجا و در عرض یک هفته قبل از شروع سال تحصیلی جدید هم مدرسه جدیدمو دیدم هم کتاب گرفتم هم کارای مدرسه رو آماده کردم هم جلسه شورای معلمان رفتم و‌هم گروه برای شاد زدم؛ اول مهر سال۱۴۰۳ رقم خورد با بلاتکلیفی واحد های مونده دانشگاهمون توفیق یهویی مدرسه رفتن بخاطر کمبود نیرو! بعنوان یه نو معلم که اولین همه چیز رو تجربه می کرد پا به کلاس گذاشتم و با۳۶ تا دانش آموز قد و نیم قد به اسم بچه های سوم ج آشنا شدم، روزایی بود که زیر نور ماه و نصف شب با چراغ گوشی طرح درس می نوشتم و آموزش می دیدم که بتونم بهتر درس بدم،جسم خسته امو از مدرسه میکشوندم تومسیر جاده و کلاس های مجازی دانشگاه ، روزایی بود که از شدت فشار بسیار کلاس داری و درهم شدن همه چی دوست داشتم نباشم ولی محکم تر و لجبازانه تر می موندم و ادامه می دادم،سرمو بالا می‌گرفتم و خودمو یه آدم با تجربه. و حرفه ایی جا می زدم در حالی که تجربه ام در حد هر روز بعنوان قدم اول بود بعنوان یه معلم تو کلاسم خاطرات زیادی ساختم، خودم رشد کردم ، بچه ها رشد کردند ، روزای قشنگی رقم خورد و بعنوان خاطره ثبت شد، پارک رفتیم، اردو رفتیم، نمایش اجرا کردیم،جشن گرفتیم ،قصه خوندیم ، کاردستی ساختیم ،غذا درست کردیم ،باهم خندیدیم، گریه ها رو به خنده تبدیل کردیم، خشم هارو انداختیم دور و محبت کاشتیم به جاش،ضرب یاد گرفتیم ،قرآن یاد گرفتیم ،نمرات خوب و‌بد گرفتیم ومعلّم کلاس از یه جایی اواسط فصل پاییز افتاد تو دور مشکلات سخت خانوادگی مادرش یکماه رفت شیراز و اون موند و یه خونه با هزار تا گرفتاری و دانشگاه و مدرسه و تکالیف نیمه تموم همه اینا جسمش رو به هر نحوی بود محکم نگه داشت و نذاشت زمین بخوره این وسط بدجور مریض شد ولی بازم از رو نرفت و ادامه داد،وسط بحبوحه جنگ با مستقل شدن و راضی نگه داشتن همه بود که مادرش از راه برگشت و خورد به شروع شدن امتحانات پایان ترمش! به سختی میخواست مریضی قدیمی و‌جسم خسته اش رو هندل کنه و در عین حال باید هم مدرسه می رفت هم سیلی از امتحانات پشت سرهم دانشگاه رو میداد هم وانمود می‌کرد حالش خوبه و هیچی نشده یه روز بعداز یکی از امتحانات که برگشت خونه یهو خورد زمین!!! نشد بلند بشه و آخرش نمره همون امتحان و بی درکی همون استاد کار دستش داد و هرچی هم توضیح داد بی فایده بود ناچاراً رها کرد و گفت بعدها هم میشه حلش کرد و ارزش نداره برای یه نمره اینقدر معطل کنه و غصه بخوره، اتفاق افتاده افتاده به این نتیجه رسید که همه آدم ها مثل هم نیستند ، حتی گاهی وقت ها اگه بهشون توضیح هم بدی نتیجه ایی نمی گیری! حتی اگه دلیل و مدرک هم بیاری بی فایده اس پس رها کرد و سخت نگرفت بخاطرش غصه خورد، ناراحت شد و کلی حرص خورد ولی بعد خودش رو جمع کرد چون هیچ جای این ماجرا مقصر نبود شرایطش جور نبود و هر طور بود پرونده ترم ۷ رو بست و منتظر موند ترم آخر بشه؛ چه ترم آخری! به هر نحوی بود واحد های آخری رو هم انتخاب واحد کرد که کوله اش رو ببنده و بعداز اینکه فارغ تحصیل شد بره که بره! چشم رو هم گذاشت دید ترم جدید شروع شده دیگه معدل الف هم نبود آخه میخواست تو‌زندگی معدل الف بشه نشد تو درساش هم الف بگیره! ترم جدید مثل برق شروع شد تو این بحبوهه ازش پرسیدند ارشد نمی‌خواد آزمون بده؟! با ناراحتی گفت که اصلأ ثبت نام نکرده! امسال رو گذر کرد بخاطر مشکلات و سال آینده با شرایط بهتر شروع می‌کنه و اینگونه بود که امسال هم ارشد نداد و روز های آخرسال به کلاس داری و معلمی و کلاسای دانشگاه و کتاب خوندن بیشتر و وقت گذروندن‌با دوستاش گذاشت، تو متن جا نشد ولی امسال به خودش هم رسید ، پوستش رو درمان کرد، ابرو نداشت داد براش ابرو بذارند،چهره اش یهو لاغر تر شد و لپ هاش محو شد... کم حرف تر و ساکت تر شد و گاهی وقتا یهو می رفت تو لاک خودش ،خیلی لاغر ترشد از۴۷کیلو شد ۴۲ کیلو،یه جاهایی یواشکی گریه کرد،زیاد فرصت ،نکرد بره قبرستون وخلوت کنه و این از بدشانسیش بود...سه چهارتا دوره خوب رفت و تو رشته اش خودش رو تقویت کرد،مقاله نوشت، اقدام پژوهی و تحقیق تو رشته خودش انجام داد،عکاسی کرد وچنلش رو بیشتر فعال نگه داشت، از کلاسش نوشت وخاطرات مدرسه رو ثبت کرد، گاهی وقتا تو استفاده از گوشی زیاده روی کرد،ابلاغ مسئول رسانه بهش دادن و بعنوان تولید کننده محتوا کمک دست مدرسه کار کرد، یه جاهایی علاوه بر معلم ابتدایی نقش معلم ورزش و پرورشی بچه هارو گرفت ،یه جاهایی هم آغوش شد براشون و گوش برای حرف های در دل مونده،نزدیک‌بود از بعضی از والدین ندونسته به اسم کار انجام نشده دعوایی رخ بده ولی بخیر گذشت ،درخت کاشت و کار خیر کرد، ولی با همه این ها این سال رو هم گذروند و به اسم ۲۱سالگی و تجربیات جدید و رشد یهویی ثبت کرد که تو دفتر خاطراتش بمونه الان که دارم فکر میکنم میبینم عجب اتفاقاتی رقم خورد و چه روزایی گذروندم ، چقدر خیلی جاها خودمو اذیت کردم،چقدر به خودم و جسمم آسیب زدم و چقدر در حق خودم ظلم کردم وبه خودم توجهی نکردم و به بهونه من میتونم تاجایی که تونستم روح و روانم رو خدشه دار کردم... ولی تموم شد امسال فاصله من تا سال آینده و تحویل سال فقط چند ساعت دیگه هست... عصری نشستم برنامه امو برای سال جدید نوشتم ،۱۳تا هدف شد زیرش هم نوشتم اگه تونستم از پسشون براومدم که هیچ اگه نه حق ندارم بابت غصه بخورم و حرص بخورم چون من مسئول اتفاقات غیر قابل پیشبینی نیستم و زندگی قرار نیست همیشه بی مکث و آروم طی بشه! عجب سالی بود!

۲۸ اسفند۰۳

درحالی که صورت خشکمو که تک تک عضلاتش چسبیده به یه تیکه پوست و چشمام که احساس می‌کنم توانی ندارند رو جمع می‌کنم ،

به این فکر می‌کنم که چطور تا آخر امروز این طراحی آموزشی رو تموم کنم و پرونده اش ببندم، تو ذهنم هست قراره چیکار کنم ولی آوردنش رو قالب نیاز به نظم و تنظیم داره! و اینکه منِ وسواس باید جزئیات رو مثل همیشه بنویسم و این کار دقت زیادی میخواد اینطوری میشه که انجام میدم قسمتی و هی رها می‌کنم سیستم و باز میام تکه تکه،

ولی جدی من چطور شدم ؟!

چرا اینقدر بازیگوش و بلاتکلیفم؟

مگه قرار نبود به زندگی سروسامون بدم انگار هرچی میرم جلوتر بدتر هست و شکست میخورم، این چرخه رو اگه متوقف نکنم آخر می زنتم زمین!

هفته پیش جمعه با نرگس و عسل رفتیم بیرون با اینکه ماه رمضون بود، خیلی خوش گذشت حداقلش اینکه رانندگی کردم، آهنگ خوندیم، خود واقعیم بودم، تاب سوار شدیم و بدون توجه به بقیه خودمو رها کردم، نیاز نبود خودمو اون آدم جدی و محکم نشون بدم که همه جا رسمی باید باشه و عادی رفتار کنه، کلی هم خندیدیم و چون تا شب هم اجازه گرفته بودم از خونواده بیرون بودیم( البته نه شبی که نصف شب باشه ؛۱۰ شب😅😅 )و این برای منی که کمتر زمانی با این دو سه نفر قرارمون جور میشه بریم بیرون خیلی خوب بود، بعدم رفتیم کنار دریا و بوی دریا و خاک خیس رو حس کردیم کل شهر رو دور زدیم و آخرش هم تو جاده با آهنگ با صدای بلند خوندیم،( حیف که به بابام قول داده بودم تند نرم و بخاطر قولم احتیاط کردم.) ولی رانندگی خیلی حالمو بهتر کرد، برای منی که زیاد فرصت بیرون رفتن و وقت گذاشتن برای خودم ندارم این بهترین لطفی بود که بعنوان آخر هفته برای خودم در نظر گرفتم:)،

بچه ها می‌گفتند خیلی لاغر تر و خشکیده تر شدی و خیلی هم بد غذا، منم برای اینکه وارد ماجرا نشند بحث رو جمع کردم و به بهونه فشار کاری و سلامتی گفتم اینطورم ؛(ولی چه سلامتی ؛) درکل خیلی شب خوبی بود و مزه اش هنوز حس می کنم! گاهی وقتا میگم چرا برای اطرافیانم و کسایی که دوستشون دارم یارفیقام وقت نمی ذارم؟ که اینقدر ازشون دور بشم!

ولی ماه رمضون امسال اصلأ حسی به هیچ چیزی ندارم اگه اذان بدن افطار بشه هم من فقط نماز میخونم و باز خودمو مشغول می کنم و به ضرب و زور باید بهم بگن بیا افطار کن و سحری هاهم هیچ...

با اینکه امسال کلی هم تو مدرسه بودم و انرژی زیادی صرف آموزش بچه ها می کردم ولی بازم هیچ احساسی از کمبود انرژی و ضعف و خستگی نبود...

فقط روحم حالش خوب نبود؛ انگار ماه رمضون دنبال درمان روحم می گشتم الان اما۱۷ روز گذشته و همچنان همونم که هستم شاید هم بدتر...!

کتاب رو تازگی شروع کردم و روزانه بین کارام میخونم ،

ادامه حفظ قرآنم هست و انجام میدم و کارای دانشگاه و کنارش هم هر موضوعی برای مدرسه باشه

ولی نمیدونم چرا هیچکدوم منو راضی نمی کنه!

هیچ چیزی اون رضایت درونی و حس خوب رو برای من نداره؛

حسی که خیلی وقته تجربه اش نکردم و آخرین بار خیلی سال پیش بود که احساس کردم خوشحالیم واقعی هست و از ته دله و واقعاً راضی هستم از همه چیز و حال دلم خوبه!

شاید بخاطر ضربه های مختلفی هست که امسال از جهت های مختلف تجربه کردم،یا فشار کاری یا فرسودگی ولی...

حتی خودمم نمیدونم چطور میشه از این وضعیت خارج شد و تغییر داد این شرایط مثل سنگ مونده و توقف کرده رو...

این روح بیمار چه میکنه که جسم هم‌روز به روز ضعیف تر و نحیف تر و کم توان تر میشه...

میخوام روزانه نویسی رو باز از سر بگیرم ولی دلم نمیخواد اینطور باشه که الان بنویسم تا ماه یاهفته های بعد؛

خودمو ملزم می‌کنم روزانه شده سه چهار خط هم بنویسم از هرچیزی ولو از روزی که داشتم و گذشت!

ولی بنویسم.

۱۷اسفند۰۳

دلم برای نازی پرحرف و فضول و پرسروصدا و بی پروا تنگ شده! این نازی خیلی خودشو درگیر کرده!درگیر کار،مدرسه،درس،دانشگاه،خانواده! از دوستاش دور شده از خانواده از لحاظ عاطفی دور شده ؛ همش استرس داره،حرص میخوره حرص آینده،حرص اتفاقات افتاده،حرص و نگرانی برای آدم های مهم اطرافش، حرص دانش آموز هاش و هرچیزی که بهونه ایی بشه که براش نگران بشه؛ شاید باورش سخت باشه ولی تو این شیش ماه گذشته تعداد موهای سفید توی سرم یکی درمیون شده روز به روز هم داره بیشتر میشه! دوستام و همکلاسی های دانشگاه موقع آزمون پایان ترم پیش که دیده بودنم می‌گفتند لپات محو شده! بیشتر تو خودتی صورتت خسته اس! کو اون دختری که جا نمی گرفت و مدام اکتیو و فعال بود! گفتم اون همینجاست روبروتونه فقط اتفاقاتی که طی این چندماه تجربه کرده اینطور سرش آورده طی چندماه اخیر تنهایی رو دیدم، از دست دادن رو دیدم، شکست و رها شدن تو اوج سختی ها رو دیدم،حتی مریض شدن شدید و ضعیف شدن خودمم به چشم خودم دیدم؛ ولی الان هستم،هنوزم هستم؛ با همه این حرف ها من لحظات خوب هم کم نداشتم ؛ مثل همین که وجود دانش آموزام، اینکه ۳۵تا دختر بچه هر روز چشم انتظارت باشند و هر روز با شوق و شادی ورودت به کلاس رو خوش آمد بگن! مدام کنارت باشند و اصرار کنند که بمونی و ولشون نکنی! مراقبت باشند و همه چیزو برات تو کلاس فراهم کنند؛ توهم مثل یک کوه محکم کنارشون باشی و همه جا مراقبشون‌باشی بهشون اعتماد به نفس بدی؛کمک کنی استعدادشون رو کشف کنند برن دنبال علاقشون و...یا اینکه در نبود مادرت خیلی چیزا رو یاد بگیری و با تنهایی و حال بدت کنار بیایی و اجازه ندی که به روی بقیه اثر بذاره،خیلی جاها نیاز به سوگواری و ناراحتی و غصه خوردن داشتم ولی وقت نمیشد یا شرایط نبود یا زمانم اینقدر محدود بود که نرسه به این ها یا چرخ زندگی باهام جور نبود. شاید وقتشه با نوشتن و وبلاگم آشتی کنم و بیشتر بنویسم اینطوری به بهتر شدن حال خودم هم کمک می‌کنم و بهتراز اینه که تو خودم نگه دارم و غصه بخورم و خودخوری کنم. این روزا با اینکه دانشگاه هست و مدرسه ناگفته نمونه این ترم ترم آخر هست و بعدش تمام! یک عدد لیسانس گرفته که امسال ارشدش رو نداده و قرار شد سال آینده بده میمونه و میخونه تا ببینه شرایط زندگی چطور پیش میره براش! ولی با وجود همه این ها کتاب خوندن رو شروع کردم برای ایام تعطیلات دو هفته ایی عید کتاب های جدید سفارش دادم و مشتاقم برسه که بخونم ، می‌خوام از بازده تعطیلات برای انجام کارای دانشگاه و آپدیت کردن خودم،خوندن کتاب و ادامه حفظ قرآنم استفاده کنم خیلی وقته از خودم دور شدم تمام شیش ماه گذشته درگیر مدرسه و کلاسم و چالش ها و یاد گرفتن درس های کلاسم وتدریس و آزمون بودم خوشحالم که کلاسم از نظر درسی تو بیشتر درس ها جلو هست ولی خودم خوب نیستم از جهت روحی درگیر شدن با کلاس و رفتن به دل زندگی بچه ها و دیدن و روبرو شدن با چیزایی که کمتر دیده بودم روی زندگی و خودم اثر گذاشت از اون طرف مشکلات و مسائل خانوادگی که روز به روز عمیق تر میشد و میخواستم درستشون کنم ولی نمی‌تونستم! خلاصه که الان اسفند ماه و آخرین ماه سال۱۴۰۳ هستیم و من اینجام، میخوام به بیشتر نوشتن خودمو عادت بدم ولو درحد دوخط باشه بنویسم و نریزم تو خودم! چون نتیجه اش شده زخم های روحی و درونی که نه میتونم به کسی بگم نه خودم حلشون کنم. نمی تونم بگم چون دوست ندارم انرژی منفی رو‌پخش کنم نمیتونم حلشون کنم چون هر راهی میرم نتیجه ایی نمی رسم؛فعلاً میخوام بازده باقی مونده مدرسه رو اسفند ماه برم و برای سال جدیدم توی یه زمان که مدرسه تعطیل شده باشه و کلاسای دانشگاه هم تموم برنامه ایی بنویسم شاید اینطور بهتر بتونم به بهتر شدن حالم کمک کنم:)

۱۴۰۳/۱۱/۲۶

بعداز روز ها جنگ باخودت بالآخره ذهنتو آماده کردی که شروع کنی به نوشتن...

این روز ها چطور گذشت!

پراز پیچ و خم و حس غم و ترس و شکست و ناامیدی و بعضاً تنهایی!

نمی‌دونم باید چی بنویسم از چی بگم از کجا شروع کنم

فقط اینکه این روز ها سردرگمم سردرگم مسیری که تهش رو نمی‌دونم چیه!

مقصدم نامعلومه

و حتی جرائت تصور فردامو هم ندارم...

این بمونه که شاید باز توانایی بیشتر نوشتن و بهتر نوشتن پیدا کنم و بیام از گذران روز هایی بگم که گذشت...

گذشت ولی تلخ و سخت و بد گذشت!

سلام بر آسم و آنچه گذشت...

چرا همیشه هروقت مریض میشم حس نوشتن در من فوران می کنه و بیشتر میل به نوشتن و گفتن دارم؟! به هر حال این خودش یه بهونه شد که باز دست به تایپ بشم و شروع کنم به نوشتن؛ شاید هرچی ته مونده دلم هست و حرفای نگفته خالی بشه و حال روحیم کمی بهتر بشه البته ناگفته نمونه الان درحالی دارم مینویسم که به شدت درد تنگی نفس اذیت کننده هست برام و از فرط درد کشیدن و ساکت بودن که من هیچیم نیست و حالم خوبه زخم عمیقی توی گلوم مونده که با هر سرفه صدای در اومدن پوست حلق و گلوم رو میشنوم و بیشتر باهاش میجنگم، دیگه حتی دارو های دکتر هم جواب نمیده،یا درمان های خونگی، یا فلان داروی خارجی انگار جسمم سر شده و می‌فهمه همون همیشگی هست دیگه محل نمیذاره و قوی ترین دوز مسکن هم بهم بدن زور اون بیشتره! برمی گردیم به دو روز قبل و بعدم آنچه گذشت عقب تر ؛ صادقانه بخوام بگم سه شنبه که رفتم مدرسه، هرچی سعی کردم بخندم و حالمو خوب نشون بدم جسمم باهام همکاری نکرد و دست آخر بی جون روی میز سرد سرامیکی و صندلی خشک معلمیم افتادم و تو همون حین ذهنم شروع کرد به ساختن قصه که دیدی گفتی میتونی و همیشه حالت خوبه ولی گاهی وقتا آدم مریض میشه و با وجود این مریضی باید بیاد و ادامه بده باید محکم باشه و قوی بره جلو! دیدی هرچقدر زور بزنی سخته!!!! بعضی درد ها زورشون از تو بیشتره؛ بعضی درد ها تو رو زمین می زنند؛و تو بازنده میشی!!! سه شنبه با چاشنی آش خوری تو مدرسه گذشت و بچه هایی بودند که می‌گفتند خانم تو که خوب نباشی ماهم خوب نیستیم و بی حالیم! حال ما به تو وصله و تو اینطور بی جون افتادی ماهم توانی نداریم، منم به اجبار محکم و خوب خودمو نشون می‌دادم ولی هرچی کردم نشد که نشد دست آخر یه زنگ تفریح کم آوردم و سرمو گذاشتم روی میز و تو همون حالت موندم اگه زنگ کلاس نمی خورد ابداً نمی دونستم که باید برگردم کلاس درس! در اون مدت کل کلاسم‌برای اینکه من حالم خوب بشه ساکت کرده بودند کلاس و برای اینکه سردم نشه درها و پنجره هارو بسته بودند بعدم کاپشن ها و شال گردن هایی بود که برای اینکه سردم نشه روم انداخته بودند، اون زمان فهمیدم من حس دلسوزی و علاقه ام دو طرفه هست و‌همونطور که خودم حرص می خورم اونا هم حرص منو می خورند و به فکرند و همین لبخند بی جونی رو به چهره ام تقدیم کرد... سه شنبه به هر نحوی بود گذشت!!! ولی چهارشنبه ؛ چهارشنبه رو در حالتی رسیدم مدرسه که ده دقیقه با تأخیر بود! تو دلم هم استرس فضولی بچه ها رو داشتم هم اینکه چطور تا ۵عصر طاقت بیارم و تازه کلاس تقویتی هم بود،خانم معاون با دلسوزی بهم نگاه کرد و متوجه شرایط شد و حتی بهم گفت من جات میرم سرکلاس ولی اجازه ندادم چون این وظیفه من بود و من باید در هر شرایطی می رفتمو ادامه بدم؛ و هفته۱۵ام کاریمو با تموم کردن کلاس تقویتی تا ساعت۵ تموم کردم و مسیر خونه رو در پیش گرفتم، جسمم ضعیفه خیلی ضعیفه! اونقدر ضعیف که اگه کسی سرفه کنه منم مریض میشم سریع و می افتم یه گوشه جسمم که ضعیف میشه و مریض که میشم روحیه ام هم کسل و بی حال میشه اون روز دانش آموزم گفت خانم شما که مریض هستید ماهم جون نداریم و بی‌حالیم و عمیقاً به این پی‌بردم که حسمون دو طرفه هست! هفته جدید امتحانات پایان ترمم شروع میشه و این درحالی هست که من همچنان دستم به کارای عملی و تکالیف دانشگاهم هست و هرچی انجام می دم تموم نمیشه ؛ از گزارش کارورزی که خودمون معلم راهنما و کارورز بودیم گرفته تا مشتی تکلیف دیگه که هی انجام می دم هی جدید میاد خوبه که از اول ترم هم هرچی ارائه و محتوا و تدریس بود انجام دادم بازم هیچ... نمی‌دونم شب امتحان چطور باید بااین وضعیتم بخونم و اصلأ پاس میشم یانه استرس اینم دارم! از طرفی کلاسامون هست که چون سه شنبه چهارشنبه باید بیایم امتحان بدیم ول میشه و یا باید معلم جایگزین بیاریم یا اگه جور نشد به یه معلم هزینه بدیم بیاد یا مجازی و منم بعداز کلی فکر کردن یادم افتاد خاله ام هست و اون هم تجربه اش خوبه هم قبلاً سابقه تدریس پایه سوم رو داشته درسته بازنشسته شده ولی باز چیز سختی نیست و وقتی باهاش درمیون گذاشتم پذیرفت و حداقل دلم کمی راحت هست ازاین نظر که سه شنبه ،چهارشنبه سه هفته عقب نمی افتند از درس ،و درس هاهم مرور کنند خوبه! میمونه خودم و کوله باری از درس های نخونده و کلاسایی که فقط شرکت کردم که غیبت نخورم و جزء یکی دوتا بقیشون جزوه ننوشتم،و توکل بر خدا قراره شب امتحان بخونم و بقیش هم هرچی بادا باد فقط از ته ته دلم امیدوارم که نیفتم چون ته ذهنم هم چیزی نیست:))) ذهن من الان پاکه و فقط بدنبال رهاشدن و رفتنه ولی در رفتن گریزی نیست و باید بمونم... دیگه از چی بگم ؟ از اینکه مامانم بعداز یکماه در نهایت از شیراز برگشت و حال روحیش اصلأ مساعد نبود و‌وقتی اومد خونه به مرور بهتر شد می‌گفت اونجا اینقدر استرس خونه و تنهایی داشتم که اگه به شما سخت گذشته به من بیشتر سخت گذشته، یک ماهی که گذشت اگه بگم تکه تکه شدم زیر بار مشکلات دروغ نگفتم و امسال بیشترین سالی بود که از چپ و راست مریض شدم و ریه هام باهام همراهی نکرد... اگه قرار بود یه مدت درد آسم و ریه هامو قطع کنم که اذیتم نکنه اون زمان قطعاً الان بود، خیلی سعی میکنم تحمل درد کنم ولی بازم سخته انگار اون زورش بیشتره! شاید هم دارم هذیون میگم به قول بی بی سرو صورتم داغ هست و دستام یخ سرده و سرما هم چون مریضم اینطوره

به وقت۲۴آذر۱۴۰۳

امشب بعداز مدت ها باز فرصتی شدکه دست به تایپ بشم وشروع کنم به نوشتن ولی شخصیت نازی اینقدر حوصله سربر و کسل کننده نبود جدیداً دارم از خودم اینطور برداشت میکنم که یه آدم خسته کننده هستم با اینکه تو همه جمع ها پذیرفته میشم و همه دوستم دارند ولی من خودم حس خوبی نسبت به رفتار های خودم ندارم اخیرأ خیلی گوشه گیر تر شدم اینو امروز فهمیدم که با همکارا و همکلاسی های دانشگاهم رفتیم بیرون و قبلش کلی دنبال بهونه بودم که نرم چون دلم نمیخواست تو جمع باشم و همش نگران گذشتن زمان و وقت کم آوردن تو کارای روز جمعه ام بودم که با اصرار بابام که روحیه ات مثل سابق نیست و وقتشه اون دختر خنده رو و بشاش رو ببینم رفتم،دلم برای بابام میسوزه اون مجبوره بخاطر نگه داشتن خونواده همزمان هم نقش مادر رو داشته باشه هم پدر!

این یک ماهی که مامانم عملاً رهامون کرده و روز به روز داریم ازش دورتر میشیم بابام خیلی تلاش می‌کنه که این خلأ رو حس نکنیم ولی متأسفانه من حتی توی رفتارم هم نشون میدم و تنها جایی که حفظ ظاهر می کنم سرکلاس و مدرسه هست که اون هم دلم نمی‌خواد که کسی بفهمه و یا روی کیفیت تدریس و حال دل بچه ها اثر بذاره!

این هفته رفتیم اردو چه اردویی بود! خوش گذشت واقعاً و حالم خوب تر بود،با بچه ها بازی کردم،عکس گرفتیم و کلی کار دیگه و هیچ روزی نذاشتم که این احساسات روی کلاس و حال دل بچه های کلاس و همکارام اثر بذاره برعکس یه آدم فعال و پرانرژی و شاد نشون دادم که کسی دلخور نشه امّا!

حقیقت اینطور بود که میل به تنهایی داشتم ،احساس می‌کردم از درون دارم فرسوده و شکسته میشم و یه آدم خسته کننده هستم،دنبال ذره ایی احساس تو خودم بودم ولی انگار یه تیکه سنگ سرد افتاده یه گوشه بودم،

نمی‌دونم چرا ولی این مدت خیلی اخلاقم عجیب تر و بدتر قبل شده،

خودم از خودم راضی نیستم و دارم از هرچی دوست و رفیق و آدم خوب هست دور میشم اینو کم وبیش بعضی ها فهمیدن...

نمی‌دونم چرا و چطور شدم...

نازی گذشته خیلی آدم امیدوار تر و محکم تری بود!

خیلی هم انرژی بالایی داشت و شادتر بود

این دختر جدیده سرش گرمه کارشه و همش فرار میکنه از ارتباط بابقیه یا تفریح...

از آبان ۱۴۰۳،

کمتراز یکساعت دیگه مونده که آبان تموم بشه و من برای اولین بار در این چند سال یادم افتاد که خیلی وقته اینجا ننوشتم؛

اگر بخوام گزارش کار کلی بگم از این مدت شاید چنلم محتوای مدرسه ایی داشته باشه ولی از درون و زندگی شخصی به شدت همه چی درهم ریخته و برهم شده در واقع زندگی خانوادگیمون و مشکلات بهتر که نشده هیچ بدتر هم شده و این شکافی که توی خانواده ام افتاده و گره پیچ در پیچ روی روحیه و روان و جسم و سلامتیم اثر گذاشته با این حال نمی ذارم مشکلات خانوادگیم اثر بذاره روی بچه ها، روی محیط کلاسم و این۶۰ روزی که از سال تحصیلی گذشته حتی باوجود مریض شدنم هم هیچ اجازه ندادم جو یا حس بیحال بودن بچه ها داشته باشند ولو که خودم چقدر تحت فشار و درد ناشی از مریضی بودم.

ولی نمیخواستم مسائل شخصی رو روی حال کار و محیط کلاس و دانش آموز هام آسیبی وارد کنه تمام مدت تلاش کردم و از هر تجربه و راهی بود برای کمتر شدن اشتباهات و خطاهام استفاده کردم،

بیداری تا نیمه های شب

آموزش های متعدد،

تو وضعیت اینترنت کند و امکانات محدود آماده کردن محتوا وهمه اینا...

گرچه تو همه این ها تونستم مشکلاتم رو حل کنم ولی از درون حالم مساعد نیست، از درون یه فشار مشکلات داره روز به روز ضعیف ترم می کنه و به سختی محکم موندم و از اتفاقات شکایت و گلایه نمی کنم...

نمیدونم این شرایط درهم برهم قرار هست تا کی باشه ولی خیلی طولانی شده!

حس می‌کنم یه شادی،یه خنده،یه اتفاق خوب، یه خبر خوب،یه مسیر مثبت یا یه روز خوب بتونه حالمو بهتر کنه یا اینکه لاقل ذهن درگیرم رو آزاد کنه؛

اولین سال معلمی و گذر زندگی...

آخرین بار کی نوشتم؟! شاید وسطا یا آخر های شهریور و الان بعداز بدو بدو های فراوون که همچنان هم توی شیش ماه دوم سال بیشتر تر تر میشه یه فرصتی پیدا کردم که بشینم و بنویسم وتعریف کنم، خیلی دلم میخواست صحبت کنم نشون به اون نشون که دقیقاً هفته پیش اینقدر پر بودم و ناراحت که وسط نماز دو سه قطره اشک سجاده و چادرمو خیس کرد و فهمیدم که جدی جدی اشکم دراومده؛ قبلش هم‌با یه نفری صحبت کردم که حرف هاش بدجور منو‌به فکر برد و چون خیلی برام عزیز و خوب بود و خبر از رفتنش رو داد که میخواد از جایی که هست دربیاد ناراحت تر شدم ولی بعدش حرف هایی که زد فهمیدم که کلی خوشبحالم شده که خدا همچین آدم های خوبی رو تو مسیر زندگی جلوی راهم قرار میده که ازشون درس بگیرم و از حرف هاشون استفاده کنم! این مدت و تابستونی که گذشت ؛ تیر ماه رو داشتیم که اولش امتحان های پایان ترم بود و بعدم به کار تو کانون پرورش فکری گذشت بعداز کانونم چون هدفم برای خوندن ارشد قطعی تر شده بود منابع پیدا کردم از همون تیر نشستم خوندم کمی راه بی راهه رفتم ولی رهاش نکردم و مردادی که بکوب دوتا منبعش جمع کردم! امّا شهریور... امان از شهریور؛ شهریور برخلاف میل من جلو رفت؛اولش خوب خوندم یکی دوهفته و رفتم جلو تا اینکه آوازه فرستادنمون سرکلاس پیچید و هی دم دقیقه از اداره خدمت یا محل زندگی پیام می دادند و زنگ می زدند؛ و دست آخر تا همین هفته پیش که زنگ زدند و صبحش هم بعداز انتخاب واحدی که کلی بهم خورد و مجبور شدم چون سامانه برام ثبت نکرد برم دانشگاه و با دوستم یک عالمه با آموزش درگیر بودیم تعدادی واحد ثبت شد برامون و شب شنبه هفته پیش ساعت۸:۳۰ زنگ زدند و گفتند یه مدرسه دخترونه پایه سوم فلان جا افتادی و این ها همه در کسری از ثانیه اتفاق افتاد! نمیدونم چطور گذشت... اسباب کشی یهویی با اینکه خونه کامل آماده نبود، ارتباط با مدیر، رفتن مدرسه جدید، گرفتن لیست ،پیدا کردن جدیدترین نسخه کتابای کلاس سوم،گشتن دنبال روش تدریس و راه حل های هردرس،سئوال های فراوون از هر معلم و هرکسی که تجربه داره و همه این اتفاقات باهم توی یه هفته تجربه کردم اینقدر بدو بدو کردم که در نهایت رسیدم به اینجا الانم درحالی دارم مینویسم که اتاق جدیدمو مرتب کردم و تقریباً همه چیزو سرجاش گذاشتم! انتظار داشتم بعنوان خونه جدید بتونم کم کم خودم بهش طرح بدم و تزیینش کنم و دکورش رو سفارش بدم ولی همه این اتفاقات دست به دست هم داد که نشه و نرسم ولی با این حال بازم توی یه جای نو و تازه رنگ خورده انگار مرتب و منظم همه چیز کنار هم قرار گرفته که من بمونم و بقول بابام به مرور درستش کنم! از پایه سوم بخوام بگم برای فردا بعنوان اولین روز کاری کلی استرس دارم این مدت توی ارتباط گرفتن با کادر مدرسه میانه رو بودم و موقعیت رو سنجیدم‌ خداراشکر هم مدیر با درک وخوبی داریم هم معلم های پایه های دیگه دلسوز و خوش برخورد بودند روز اولی که رفتم بهم گفتند اولش که اومدی فکر کردیم دانش آموزی آخه خیلی ریزه و بچه ایی!. حتی یکی از خانم معلم ها گفت تو جای دختر مایی؛ مثل همیشه که همه آدم های اطرافم در اولین برخورد باهام بهم میگن این هاهم بانمک بودن و ریز بودن چهره ام رو تأیید کردند ولی خب دست من نیست که... چه میشه کرد امیدوارم این کوچولو بودنم سرکلاس کار دستم نده! فردا بعنوان اولین روز کاری نمی‌خوام خیلی نرم و مهربون‌باشم و نه خیلی خشک و بداخلاق چون هفته های اول مهر بچه ها اخلاقشون هنوز دستم نیومده برای همین میانه رو هستم و زیاد کلاسم رو از دستم در نمیارم پایه سوم به گفته همه متخصص ها پایه راحتی هست تقریبا ولی یه شالوده ایی هست برای سه پایه دوره دوم یعنی چهارم تا ششم که باید مفاهیم اصولی و دقیق کار بشه مخصوصاً توی ریاضی و فارسی و منم باید روی این دوتا درس تأکید کنم... از طرفی تعداد دانش آموز های کلاس من خیلی زیاده ۳۵ نفری میشند و اون‌روز که شماره های والدینشون‌برای تشکیل گروه شاد گرفتم متوجه شدم تعدادی هم با پدر یا مادر نیستند یا تک هستند یا کلاً هیچ‌ با عمو و...ولی نمی‌خوام قضاوت کنم اول راه و پرونده هاشون رو نگرفتم ببینم گفتم اول با خود بچه ها آشنا بشم و کلاس دستم بیاد بعدش ببینم کلاس و‌ بچه ها چطورند... برای همین این هفته اول مهر گفتم چهارشنبه اش جلسه بذارم و همه نکات رو بگم کلی هم تحقیق کردم و‌خوندم و پرس وجو‌کردم که نکاتی که میگم مهم و متناسب فرهنگشون باشه چون مدرسه و فرهنگ و آدم هایی که هستند هر کدوم فرق داره و البته طبق نکاتی که مدیر توی جلسه اول شورای معلما گفت... خلاصه که با همین حرفا و نکاتی که برای همین هفته نوشتم که سرکلاس پیش برم جلو میرم ببینم خدا چی میخواد من مثل تمام مسیر هایی که شروع کردم این مسیر هم استرس دارم مخصوصاً امسال که مشکلات خانوادگی هم داریم ولی نمی‌خوام به دلم بد راه بدم یا خودمو اذیت کنم که انرژی منفیش روی دانش آموز های کلاسم هم باشه دلم میخواد بعنوان سال اول و تجربه اول خاطرات خوبی تو ذهن بچه ها از من به جا بمونه و یه سال تحصیلی خوب پشت سر گذاشته بشه! در آخر اینکه امسال چون سال آخر دانشگاه هست و من دوترم دیگه دارم تا تموم بشم کلاسای دانشگاه هم مثل یه غول سیاه افتاده توی کارام و نمیدونم چطور بهشون برسم با اونایی که چهارشنبه عصر به بعد هست مشکلی ندارم ولی تعدادی که دوشنبه و سه شنبه هست رسیدن بهشون سخته چون شیفت چرخشی هستم و اگه صبحش هم برسم باز شیفت ظهرو‌نمیشه کاری کرد و جا میمونم دلهره اینم دارم و هرچقدر هم با بچه ها پیگیری کردیم نشد ساعت ها جابجا کنیم و تغییر بدیم چون هرجاش دست می زدیم یه نفر معترض بود فی الواقع دلم میخواد یه آدم محکم باشم مثل همه وقتایی که محکم بودم امسال محکم پرومکس باشم که هم بتونم معلم خوبی باشم هم خوب کار کنم هم از پس کلاسم بر بیام هم دانشگاه برسم هم دو‌ترم باقی مونده بسلامت بگذرونم و هم بتونم ارشد بخونم!(این آخری یه زمانی اول بود ولی این روز ها اینقدر گیرم که نشد که بخونم و همش موند همونجا که بود) امشب باید هم برنامه ریزی اینا رو داشته باشم هم کارای تکمیلی فردا گرچه خداراشکر همه‌رو‌‌رسوندم ولی بازم وسواس هست دیگه من الان حتی برای پوششم هم به فکرم چه لباسی بپوشم چطور بشم و دانش آموز هام قراره چطور باشند ولی همینقدر می‌دونم که از همین استارت سال اول گفتم دقیق باشم‌همه چی رو بنویسم و ثبت کنم که خودمم ذهنم منظم باشه و اینکه درساهم بتونم درست ببرم جلو امیدوارم دخترای باهوشی باشند و معلم سال اولیشون که قراره اولین هاشو باهاشون بسازه با خاطرات خوشی ثبت کنند کنار هم:«)... امروز عصر از یه شماره ناشناس از محل خدمتم هم پیامی اومد که کجا افتادید یا مدرسه ایی رفتید یاخیر که گفتم بهش کجا افتادم چطوره و آخرش گفت ولی اگه میومدی اونجا بهتر بود انتقالیت راحت تر بود! نمی‌دونم راست میگه یانه ولی بابام گفت به خودت استرس نده تا سال آینده هم خدا‌کریمه امسال روی کلاس و اولین سال معلمیت تمرکز کن که خوب پیش بره... با همه اینا... از ته دلم میخوام بتونم انتقالی بگیرم چون میدونم که زندگی چرخش سخت تر میشه باهمه این حرف ها اگر نشد هم می‌ذارم برحسب قسمت مثل همین الان که من و بابام مجبور شدیم بیام خونه جدید و جای جدید و مادرم و بچه ها موندن بوشهر.... چقدر زیاد شد👀😅 ولی خوب شد نوشتما حالم بهتر شد حالا یکمی هم گریه دارم و غمگین هستم ولی خوب میشم من از پسش برمیام یعنی تمام تلاشمو میکنم که بتونم از پسش بربیام مثل همه وقتایی که خدا بهم کمک کرد اینجا هم خدا بهم کمک می‌کنه... تازه آدم هایی هم هستند که بهم راهنمایی بدن هرجا خواستم:)

شب نویسی های‌بی خوابی؛

برنامه فردامو نوشتم ولی امروز هنر کردم که تونستم فقط اون کتابه که قد خودم هست بخونم چقدرم تستاش قمر در عقرب بود ولی درکل خوب بود اگر دقت کنم و مثل آدم تست بزنم میشه امیدی داشت،... امروز دوست مادرم اومده بود خونمون بعدش دستای لاک زده منو دید و گفت ناخن هات خیلی زشته،اینا دیگه چین که لاک زدی! خب اولش تو دلم ناراحت شدم ولی سعی نکردم جوابی بدم که از سر بی احترامی باشه یا مثل خودش رفتار کنم؛ من آدمی نیستم که کسی رو مسخره کنم یا به ظاهر کسی توهین کنم حتی از سر تلافی هم این کارو انجام نمیدم... بعدش که از مهمونی رفت یکی از دستامو روبروی خودم گرفتم و با خودم گفتم یعنی ناخن هام زشته؟! هر طور نگاه کردم درسته عالی نبودند ولی اونقدرم غیر قابل تحمل نبودند که لایق زشت خطاب شدن باشند،شاید انتخاب رنگ صورتی جیغ میشد رنگ دیگه باشه ولی خب اون روزی که این رنگ رو زدم حسم اینطور بود و بعدش خودم برای مدت کمی حس خوبی گرفتم...‌ آخرش هم تو اختلاط با وجدان خودم گفتم مهم نیست دستم زشته یا قشنگه، کوچیکه، ناخن نداره و... مهم اینه که دست خودمه و سالمه من باهاش کار میکنم، تلاش میکنم، و حتی خیلی وقتا درحقش کم لطفی هم میکنم با اذیت کردن بیش از حدش!... خلاصه که تو نبرد دوست مادرم و خودم،خودم برنده شدم و ناراحتیه رفت... امروز باز گروه بله ایی که همکلاسی های دانشگاهم بودند روشن شد چراغش و بچه ها پیام می‌دادند مدام درباره اجبار شدن رفتن سرکلاس مهر یانه... و همچنان یه سر هست و هزار تا نظر وحرف و نمی‌دونیم باید به کدوم مورد اعتماد و اطمینان کرد!...بااین حال تا مشخص نشدن تکلیف نهایی نمیخوام از جزئیات بگم و ذهنمو غرقش کنم ولی اگر اختیار کردند هم که چشمم آب نمیخوره اختیاری باشه،من میرم مدرسه چون بالاخره باید از یکجایی شروع کرد و تجربه ساخت هرچقدر سخت باشه من باید بتونم چالش‌های معلمی رو تجربه کنم... خب بازم ممکنه این رفتنم اگر اختیار باشه تردید کنم ولی فعلآ می‌خوام بگم که هستم میدونم قطعاً سال شلوغ و سختیه... اصلأ بگذریم🙂 امروز وقتی داشتم سالاد درست میکردم حین رنده کردن هویج دستم هم رفت توی رنده و پوستش در اومد جالبه اول گفتم درد ندارم چون خونی هم نمیومد بعد یهو دیدم از اون حالت در اومدن پوست رودی از خون جاری شد و زخمش هم عمیق نبود ولی باز اندازه چهار تا آدم تیر خورده پانسمان و چسب و متعلقات بهش زدم... فکر میکنم که پوستم لوس و نازک نارنجی هست و برای همین اینقدر سریع زخم شد الان هم تا یه آب بهش میرسه شروع میکنه ذوق ذوق کردن و هیچی دیگه... کاش فردا ساعت۴ صبح بیدار بشم به یاد صبح های سحر بیدار شدن دوره نوجوونیم... قشنگی و سکوتی که صبح زود داره هیچ جا نداره! ولی زهی خیال باطل چندبار تلاش کردم نشد مثلاً الان قانون جذب باشه این که نوشتم عملی بشهD:

بی خوابی:)

خواب نمی برد مرا... امشب نتایج اعلام شد به یاد اون سالی که خودم کنکور دادم و هر ثانیه تو‌سایت سنجش چک‌میکردم و زندگیم کنکور بود... از اون روز ها سه چهار سال میگذره...

و بازم تو مسیر کنکورم اما این بار استرسش نیست یعنی آخرین چیزی که استرسش داشته باشم اینه ولی بازم بهش فکر میکنم بی‌خیال هم نیستم!

این روزا اهالی خونه اینقدر خسته هستند که ساعت۱۱ همه جا رو تاریک می کنند و خاموشی می زنند من هم به طبع خسته هستم اما نه خواب ساعت۱۱ شب و نتیجه اش هم میشه اینکه الان خوابم نمیاد، شکر خانم هم کنارم نیست کمی باهاش حرف بزنم و دردو دل کنم! شکر خانم همون عروسک خرس گنده ایی هست که از پنج سالگی همه جاباهام بوده و الانم هست! از سر استیصال تصمیم گرفتم بنویسم... امروز شعر هامو توی قالب ورد گذاشتم و برای نیلوفر که مسئول جمع کردن بود فرستادم،که به استاد نشون بده و اگر تأیید کنه منم بشم یکی از شاعر های کتاب... شاید اگر شعرهام تأیید بشه خوشحال بشم و ذوق کنم آخه خودمونیم تعریف شنیدن واقعاً قشنگه! مثلاً اون روز نرگس بهم می‌گفت خیلی چهره ات بانمک و قشنگه شکل عروسکی منم درحالی که زبونی میگفتم نرگس بس کن این اغراقه، ته دلم ذوق کردم و از تعریفش خوشم اومد... خلاصه که بقول بی بی ذوق های من هم همین قدر کوچیکه و حتی با شنیدن کلمه و جمله هم خوشحال میشم... امروز بهم گفتند یه تعداد دانش آموز پسر کلاس اولی هست که امسال قراره برند دوم منتهی می‌خوان یه یادآوری بشه براشون و پایه اول مرور بشه این بازده مونده تا‌شروع مدارس، منم گفتم اولاً که فعلآ زوده، دوم اینکه مهارتم کافی نیست باید بتونم اول خودمو تقویت کنم که بعد یه حرفی برای گفتن داشته باشم! از طرفی ذهنم درگیر اینم هست که امسال چه پایه ایی هستم کدوم مدرسه ام و... اینا هم درگیری ذهنمو بیشتر کرده... عسل همون دوست قدیمیم که تصمیم گرفتیم باهم درس بخونیم برای ارشد برای درس آمار و زبان برام کلیپ و‌دوره فرستاد که خودش خریده بود ولی هرکار کردم باز نشد که ببینم از طرفی کلی کلیپ بود نمیدونم برای این دوتا درس یه کار جمع و جور تر هست یانه! از طرفی یکی نیست بگه دِ آخه آدم عاقل تو اوناییش که کتاب داری کمیتت لنگ میزنه این دوتا رو میخوای بخونی! آخه از خدا که پنهون نیست از بنده خدا هم چه پنهون که دو خط درس میخونم هر وقت می‌خوام شروع کنم یکساعت هم میشینم فکر میکنم که آخرش چی میشه آیا مریض خوب میشه، آیا مشکلات رفع میشه و هزارتا قصه و داستان که تهش چی میشه...و باز روز از نو روزی از نو... بچه ها تو گروه دارند درباره اربعین و پیاده رویشون میگن... من ته دلم میخواستم برم ولی نشد نه شرایط جور شد نه وضع موجود بهتر شد.‌.. درسته منکر نمیشم مادرم هم نذاشت ولی اون دوتا اصلی ها بیشتر مانع شد..... خب شاید قسمت نیست یعنی حکمتی توشه!

ما ادامه داریم:)...

ولی جدی باید برای اوضاع درس خوندنم یه فکری کنم؛ از اول هفته همش هی سینوسی وار و بالا و پایین یه روز اینقدر صفحه بخون یه‌روز هم هیچی... اینطور پیش برم نمیرسم تازه امسال هم اگه مدرسه باشه پنجشنبه و جمعه ام هم کلاس های مجازی دانشگاه سخت میشه هندل کرد... البته این دفعه همه همش هم تقصیر من نیست یعنی عمدی نیست... امروز جلسه چهارم یا پنجم شیمی درمانی عزیز بود و برای نوبت گرفتن و کار های بیمارستان از یه شب قبل باید نوبت می گرفتیم و می رفتیم... بماند که تا سه چهار عصر امروز هم که با مادرم صحبت میکردم هنوز درگیر نوبت بودند و تموم نشده بود!... این روزا خوب میدونم دوستام و اطرافیانم ازم دلخورند ولی شرایط رسیدن به دوست و کار های عادی سابق رو ندارم یعنی می‌خوام بشه ولی نمیشه ،نمیشه بیرون رفت،تفریح کرد،سفر رفت یا حتی یه چیزی که خوشحالم کنه!!!! شما حساب کنید از همون پنج صبح که استارت زندگی و کار خورده میشه کار هست تا ۱۲شب تازه فرصت کم هم میاد این تایم رو شما در نظر بگیرید با استراحت کم و حالا وعده غذایی و نمازی و... بینش هم کتاب قطوری بردارم و بخونم که بشه جمعش کرد... یکی از منابع روانشناسی رشد چون هیچ جوره با کتابش ارتباط نمی گرفتم تصمیم گرفتم که نخونمش و فعلآ دو تا کتاب میرم جلو و میخوام جای اون زبان بذارم گرچه منبع زبانم هم قصد دارم‌عوض کنم ولی قبلش می‌خوام این دوتا کتاب رو بذارم کنار و بعداونا بگیرم ولی تا هفته آینده باید زبان بگیرم که بخونم آخه خیر سرم می رسیم به اواسط مرداد اونوقت من به نصفه هم کتاب رو نرسوندم... برای همین تا هفته آینده باید منبع زبانم رو جور کنم چون اگه نشه و اینایی که میخونم هم تموم نکنم ضرر میکنم تازه من هنوز تست هم نزدم واین خوندنم باراوله شانس بیارم تایمی بشه که مرور کنم! دیروز دانشگاه بودم،آخه چند روز قبلش زنگ زدند وگفتن بیا یه سری کمک لازمه برای کارای انجمن ها و کانون های بچه ها منم فشنگی رفتم و توی یه صبح تا ظهر تمومش کردم شانس آوردم شب قبل ناهار فردا رو‌ آماده کرده بودم... دیگه ناهار ها رو سعی میکنم اگر مادرم هم نباشه یا وقت نکنه،خودم از شب قبل یا عصر درست کنم چون جا افتاده تر و بهتر میشه مثل خورشت سبزی یا قیمه یا حتی میگو پلوی امروز کلا غذای چالشی باشه روز قبل آماده بشه بهتره؛ خلاصه که تا ظهر درگیر این کارا بودم و شب هم کلاس نویسندگی که برای پروژه جدید داریم کار میکنیم، اگر خدا بخواد و متن و شعر هام پذیرفته بشه قراره یه حرکتی زده بشه و کتابی بنویسیم البته جمعی هست و همه اینا بستگی به این داره که متنی که می‌نویسم مورد پسند استادمون‌باشه یانه اگر پذیرفته بشه می‌ره برای ویراستاری و ویرایش اگه نه هم که هیچی... منم با دیدگاه هرچی پیش آید خوش آید گفتم می‌نویسم خب چی بهتر از اینکه یه کتاب ادبیات کودک و نوجوان بعنوان اولین تجربه ثبت کنم حتی اگر مختص خودم تنها نباشه و یکی دوتا از آثارم باشه! اینطوری یه قدم به یکی از آرزوهام نزدیکتر میشم، می‌دونم که ادبیات کودک نوشتنش سخته ولی به چالش میکشم خودمو... بالآخره از یه جایی باید شروع بشه! امسال اگر بریم مدرسه محل زندگی خودمون هستیم یعنی محل خدمتمون نمیریم نشون به اون نشون که خودم دیروز زنگ‌زدم محل خدمتم و مسئول کارگزینیمون گفت که امسال شما دانشجویید و محل زندگیتون می رید در ثانی که دلمون نمیاد که شمارو بیاریم اینجا بحث مسیر و جا و خونه و... و خیلی خوشحال شدم چون نگران بودم وسط این شلوغی ها این دغدغه هم اضافه‌ بشه و خیلی کار سخت تر بشه امّا خب خوش شانس بودم چون بهم اینطور گفتند و اینکه فکر میکنم آموزش و پرورش اونجا واقعاً تا اینجاش هم خیلی در حقم لطف کرده هم برای رفت و آمد هم کارای اداری که لازم بود بیام ولی تلفنی حلش کرد و چیزایی که هر کس دیگه بود اهمیت نمی‌داد که راه دوره یا مسیر سخته یا وقت نیست! ولی اینقدر درک داشتندو لطف داشتند نسبت بهم که اینطوری حل کنند خیلی جاها... امیدوارم اگر تا سال بعد انتقالیم جور نشد و قرار شد برم خدمتم اونجا بتونم خاطرات خوبی ثبت کنم هرچند که سخت و چالشی باشه زندگی مستقل تو جای جدید!!! این هم که حل شد برای مدرسه وکارم نفس راحت کشیدم و گفتم دیگه هرطور باشه یه جایی اینجا شروع میکنم به تدریس و دانشگاه هم اگر کلاس هامون آخر هفته باشه میرم بالآخره نمیشه کاری کرد هر هفته بخشنامه میاد و داد می زنند که سال آخری های آموزگاری باید برند سرکلاس برای تدریس و مطمئنم شهر ماهم هست و باید هر طور شده شروع کنم ... اینجا به چشم خودش اگر تا اون زمان عمری باشه معلم شدن منم میبینه:)... خیلی طولانی شد؟! فکر کنم برای امروز کافی باشه... دیگه میخوام سعی کنم خلاصه بنویسیم ولی نمیشه باز هی حرف جدید میاد و هی نوشته هام طویل تر میشه ولی تمام تلاشمو میکنم که کوتاه تر و مفید تر بنویسم و به نوشتنم ادامه بدم... این روز ها خوب نیستم ولی نمیذارم رد خوب نبودنم کسی رو اذیت کنه و انرژی منفی بده به دیگران من همچنان همون نازی پرانرژی و خنده رو هستم و دلم نمی‌خواد کسی حس ناراحتی و غم رو ازم دریافت کنه هر چقدرم که شرایط غمناک و تیره باشه!

روز های آشوب و دلهره ایی:)

مدتی هست که حس میکنم خیلی زشتم! بعد به خودم میگم مهم اینه آدم شخصیتش خوب باشه اخلاقش خوب باشه،رفتارش خوب باشه حالا ظاهر هم مهمه ولی سیرت خوبم قشنگه دیگه! تو تلاش کن اخلاقت خوب باشه و یک انسان خوب باشی... بگذریم:) اصلأ فرضاً یک زشت خوشحال بهتر از اینه که غمگین باشم و غصه اش بخورم که؟! با غصه خوردن که فرشته مثل قصه سیندرلا نمیاد با چوبش برام معجزه کنه!؟ باید خودم رو همینطور که هستم بپذیرم! هفته پیش خواب دیدم که دندونم شکسته و ترک برداشته و کل فرم دندونام بهم ریخته شده این درصورتیکه تو غیر خواب اصلأ اینطور نیست ولی تو خوابم کل فرم دندونم بهم ریخته بود و خیلی آشفته بودم جالبی این بود که خودم هم از نگاه کردن خودم تو آینه می ترسیدم و فرار میکردم یه قسمت دیگه خواب هم یه آدمی بود که تو دنیای واقعی ازش میترسم و حس خوبی نمی گیرم توخواب هم ازش حس خوبی نمی گرفتم و مدام در حال در رفتن بودم ولی اون هربار بیشتر و بیشتر بهم نزدیک می شد... میدونم که اون آدم رو قراره بعد ها بیشتر و بیشتر ببینم اما کاش حسم دربارش غلط بگه و کاری به کارم نداشته باشه و منم اینقدر دیدم اینطور نباشه نسبت بهش و خوشبین باشم، تازه یه جای دیگه خوابم هم خواب دیدم سوار ۲۰۶ نوک مدادی هستم که تازه خریدم و داشتم می رفتم مدرسه که یهو همون آدم وسط جاده با قد بلندش و یه اخم بزرگ و یه چوب گنده دستش روبروم سبز میشه... نمیدونم شاید من بزرگش کردم و حساس شدم یا اینکه من سخت میگیرم... :) درحالی از خواب پریدم که صدای اذان بلند شدو صورتم هم یه دور انگار روش آب سرد ریخته بودند و باهمون حالت تا نیم ساعت گیج و شوک بودم... بعدش که رفتم تعبیر خواب دندون رو دیدم هرجا چک کردم اصلأ نشونه های خوبی نداشت همش یا از از دست دادن میگفت یا سختی و مشکلات فراوان روحی و جسمی یا آسیب رسیدن و از دست دادن یه آدم نزدیک توی زندگی... وقتی پرسیدم هم همین جوابا رو گرفتم... امیدوارم که خیر باشه چون نه جسم من نه روحم نه خونوادم توان و طاقت روبرو شدن با اتفاقات جدید نداریم و هرچقدرم قوی باشم آخرش زیر بار مشکلاتی که هی بروز میشن و حل نمی شند ممکنه از بین برم... دوهفته پیش فاطمه یکی از دوستای دانشگاهم که از خودم یکسال ورودیش پایین تره زنگ زد و درباره یه طرح گفت و پیشنهاد کار و همکاری داد که توی کانون پرورش فکری شهرمون برای دهه اول محرم یه سری برنامه ها بچینیم برای بچه ها تجربه خوبی بود بیشتر ازش توی چنلم نوشتم و ثبت کردم و خاطرات خوبی برام ثبت شد صرفاً چونکه قلقلکم میداد بدونم چیه و کار با بچه های کوچولو تر چطوره رفتم انجامش دادم و روحیه امو بهتر کرد... دوبار هم قرار شد با دوستام برم بیرون یه بارش با نرگس اینا بود دوستای دبیرستانمیه بار دیگش هم با محدثه دوست دانشگاهم ولی متأسفانه هردو بارش کنسل شد و نشد که بشه این سری من آماده بودم و همه چی چیده بودم ولی طرف های مقابل مشکلی براشون پیش اومد و لغو شد من هم گفتم لابد خیریتی داره اما خیلی دلم میخواد با دوستی کسی برم بیرون و یه بعد از ظهری روحیه ام عوض بشه و حالم بهتر بشه ولی متأسفانه کسی نیست و انگاری الان همه درگیرند من هم درگیرم ولی یه بعداز ظهر جای دوری نمیره اما تا اینجا که قسمت نشده که برم! باز این هفته امروز پیام دادند ولی این سری شرایط من جور نبودو همون سری قبل هم حتی با هماهنگی جور کرده بودم که خود بچه ها نتونستند و گفتم خیریت داشته شاید! هفته پیش عزیز حالش بد شد دقیقاً بعداز جلسه سوم شیمی درمانیش وضعیت مساعدی نداشت من ندیدم اما طبق گفته ها خیلی وضعیت وخیم بود و اون هفته مادرم تحت فشار روحی و روانی زیادی بود همینطور ماها می‌ترسیدیم و نگران بودیم ولی بعداز تلاش های زیاد و این در اون در زدن و دکتر های مختلف یکم وضعیت بهترشد و تونست و برگرده به زندگی ولی باز هم اونقدر حالش خوب نیست، عوارض سنگینی داره، دارو ها اذیت کننده هست و سن بالا هم مزید علته این وسط عزیز مریضه مادرم حرص میخوره و نگرانه،بابام سخت درگیر خونه و مشکلات بی بی ایناست منم که مثل یه توپ پاره پوره مدام از این ور به اون ورم... فکر کنم اگر این سری با یک نفر بحثم بشه تمام غصه ها و ناراحتی ها و دلخوری های اخیرم‌ رو خالی کنم ولی خیلی خودم رو کنترل میکنم و حفظ ظاهر میکنم ومحکم میمونم که خدایی نکرده اتفاقی نیفته و کسی دلخور نشه‌یا آسیب نبینه! یه بخشنامه از آموزش پرورش اومده که قراره بچه های۱۴۰۰ رو بفرستند محل خدمت برای تدریس و این هم‌برام شده منبع استرس و ترس... نگرانم، نگران رفتن به اونجا آخرین نگرانی هست که میتونم داشته باشم من نگران خونوادم، خونه،مادرم،عزیز، درگیری هاو مشکلات خانوادگی و شخصی هستم، قطعاً اگر بنابر رفتن باشه چالش ها خیلی زیاده ولی اینقدر توی این برهه نگرانی های دیگه هست که این آخرین نگرانی میشه توی لیست دلشوره ها... ولی بازم بهش فکر میکنم و نگرانم مخصوصاً چند روز اخیر! امروز هم یه پیام از گروه محل خدمتم اومد که به محض جا دادن نیرو های جدید اگر کم بیاد ابلاغ میزنیم که شما هم بیاید، کاش حداقل امسال که سال آخر دانشجویی هست و قراره حق تدریسی باشیم مدرسه ایی که قراره برم نزدیک خونمون باشم نه اجباراً محل خدمت چون وضعیت امسالم خوب نیست شرایط رفتن برام فراهم نیست و اگر اجبار باشه راهی نباشه خیلی خیلی سخته...راه دور و جای جدید و آدم های جدید وخیلی چیزای دیگه... با توجه به وضعیت فعلی... منم از بعد از ظهر که اینو دیدم تو‌فکرم نشون به اون نشون که کتاب جلوم بود موقع درس خوندن ولی حواسم جای دیگه بود و درست حسابی نخوندم ولی بازم ولش نکردم چون همین کم خوندنم بهتر از صفره حتی با کیفیت کم! به واسطه درگیری های زیادم دیگه تصمیمم برای تحویل دادن مسئولیت های فرهنگی و دانشجوییم قطعی تر شد دیگه بالآخره سال آخر هم هستم و کم کم باید خداحافظی کنم با آنچه کسب کردم وتجربه کردم و راه رو برای دوستای دیگه و آدم های کنجکاو دیگه باز کنم... برای همین اولین قدم تحویل دادن مسئولیت مدیر مسئولی نشریه بود، درسته که اونقدر هم فعال نبودم تو طول یکسال و نیم ولی بازم کار کردیم و برای بچه های فعال لوح تقدیری به پاس تشکر دادم و فکر میکنم دیگه برای موندن و ادامه دادن برای یکسال دیگه شرایطم مساعد نبود برای همین جای خودم سردبیرم رو گذاشتم و سردبیر هم کسی دیگه شد،دومیش هم احتمالاً کارای کانون محیط زیست دوستم باشه، سر این خیلی مرددم ولی تصمیمم جدیه! سخته بتونم هم این کار های جانبی داشته باشم هم کار های دیگه ام برسم بنابراین اینم تحویل میدم و کارای جانبی رو صفر صفر میکنم که بتونم بیشتر کنار خونوادم باشم و اون اهدافی که برای رشد خودم دارم برسم،بالاخره آدم باید یه جایی ویندوزش رو بالا تر ببره و این برای من که عقب هستم خیلی نیاز هست و لازمه رشد کنم و سختی بکشم...میدونم خیلی قراره سخت باشه ولی جا نمی‌زنم و مثل همه مشکلاتی که گذروندم تلاش میکنم قوی باشم! رسانه دانشگاه هم که میشه گفت خیلی وقته نه با کانون و نه انجمنی کار نمیکنم... مورد آخر هم که هرچی بهم سپرده شد برای پیشنهاد همکاری و کار های دیگه بخاطر اینکه شرایط نیست با احترام و دلیل گفتم گرچه دلیل اصلی رو کامل نگفتم ولی فعلآ نمیتونم کاری کنم و حتی کم هم شرایطش نیست!! یه جای دیگه هم هست که خب ازش ننوشتم ولی خب باید بگم... برای کنگره:) من رابط کنگره ام حتی بااینکه نماینده نیستم توی استان ولی الان یکسال و خورده اییه به پیشنهاد خود ستادکه با ستادتهران ارتباط دارم و توی خود ستاد مشغول کمک و فعالیت هستم و اینکه برای این یه رقم هر وقت خواستم بگم نمیتونم کار کنم یا تحویل بدم،یه نیرویی نذاشت که حرفمو کامل کنم انگار با دلم هستم و اگر بخوام ادامه بدم هم تو همین سمت بمونم لطمه ایی نمیزنه،ته دلم می‌دونم چون طاقت جدایی ندارم تحویل نمیدم علی الحساب گفتم تا مهر ماه هستم اگر خیلی کنترل سخت شد و نتونستم مدیریت کنم این بخش هم تحویل میدم گرچه دلم نمی‌خواد ولی گاهی وقتا باید گذشت... خلاصه که این هم از آنچه از مسئولیت های دانشجویی بود:) این روزا در حین مشخص بودن هدفم بلاتکلیفم!!!! و بعداز این حس دلشوره و دلهره دارم! هروقت دلشوره میگیرم هم رنگ چهره زردم خیلی زرد تر از قبل میشه! و اینطوری هرکس میشناستم میفهمه که مشکلی هست... دلم آروم نیست، انگار آشوبه،ولی روی خودم نمیارم فقط سعی میکنم محکم باشم و ادامه بدم، بهش اهمیت نمیدم کارایی که باید انجام بشه رو‌انجام میدم و بهش دامن نمی‌زنم که روتین زندگیم رو بهم بزنه! حرفام ته کشید ؟! نه والا فقط فکر کنم چیزی نمی‌رسه به ذهنم=]... روزانه نویسی کنم؟! نمیدونم شاید لازم باشه این روزا بیشتر بنویسم چون تنها جایی که میتونم راحت بنویسم و نیاز توضیح دادن نیست همینجاست فقط من هستم بدون شنونده! ولی شاید خواننده باشه!

درد هایی که آروم نمی شند!

نمیخوام بگم ضعیفم یا طاقت تحمل دردم کمه ولی این سری واقعاً صبر کردن تا۳۱ تیر برای نوبت ام آر ای برام سخت شده و دارو های تجویز دکتر هم پاسخگو نیست یعنی انگار جدیدا جواب نمیده ازبس درد رو‌ آروم کرده و این درحالی هست که نشستن یه گوشه و استراحت کردن برام سخته چون این روز ها باز دوباره رو آوردم به تدریس و کنارش هم امروز رفتم منابع ارشد رو خریدم که کم کم شروع کنم به خوندن اما عجب منابعی یه چیزی مینویسم یه منبع باید دید هر کدوم از کتاب ها اندازه کل قد و قواره ام بود از بس سنگین و بزرگ بود،راست می‌گفتند رشته روانشناسی سخته و خیلی جزئیات داره کتابایی که تو رشته خودم تا به الان خوندم یکیشون هم اینقدری نبوده قطرش که اینا اینقدر هست ولی چه میشه کرد من حتی گرایش هم انتخاب کردم و باید هر طور شده شروع کنم اوقات آزادم برنامه ریزی وخوندن و تا سرانجامی تا قبل از مهر برسونمشون فقط نگران دوتا مسئله هستم یکی درد پام که این روز ها به سختی میتونم راه برم و کار های خونه و بیرون رو انجام بدم یکی هم کارهای جانبی مثل کانون پرورش فکری و تدریس ها و فعالیت های سوای اینا! میترسم روون جلو نرم و شکسته شکسته حرکت کنم و دست آخر خودمم راضی نباشم! آخه دلم نمی‌خواد اینطوری بشه از یه طرف هم دلگرم هستم آخه دوستم عسل هم باهام قراره بخونه و باهم قراره پیش بریم و خوشحالم که تنها نیستم هرچند رشته هامون شبیه هم نیست ولی خب,از طریق وجه اشتراک هامون میریم جلو... یه نگرانی دیگه هم دارم که این نه مدل کتابای دبیرستانه نه کنکور اون‌زمان و میگم نکنه اشتباه برم یا راه بی راهه برم خلاصه که باهمه این دغدغه ها و دل نگرونی ها دارم قدم برمی‌دارم و میرم جلو این هدفم هم تیک بخوره تا سال دیگه این موقع ها یه نفس عمیق بکشم و از خودم راضی باشم بگم نازی دیدی تونستی! البته اگر بتونم به اونچه ته دلم هست و تو‌ذهنمه برسم...

حرف ها زیاده ولی فعلآ تا همینجا باشه که باقی مسائل رو هم هرزمان حالم بهتر بود بنویسم...

فکر کنم درد آروم نمیشه فقط مثل یه مار بیشتر دور آدم می پیچه!

غم میون دوتا چشمونم که قشنگ نیست لونه کرده!

درحالی که داشت چاییش رو می ریخت زیر لب میخوند غم میون دوتا چشمون قشنگِ مشکیت لونه کرده...

بعدم‌ دست کشید رو موهام و گفت آخه دلت اومد این پرکلاغی های موج دار و این بلا رو سرشون بیاری جوجه؟!

وقتی چشای ریزِ همرنگ موهات اینقدر باهم هماهنگ و قشنگ بود چطور دلت اومدتیزپا؟!

ساعت دو‌شب بود و شبِ آخرین امتحانِ ترم بود که از خواب پریدم و فهمیدم همه اینا خواب‌بوده!

الف خدابیامرز تو خوابم اومده بود، چایی خواب بود، صبح پاییزی با صدای گنجشک ها وباد سرد پاییزی و آهنگ یغمایی زمزمه کردن و حتی دست کشیدن روی سرم و جریان موهام هم خواب بود‌...

الف هم‌خواب بود:)...

خلاصه که تا چهارصبح بیدار بودم از این جا به اونجا میشدم و به همه چی فکر می‌کردم...

حال الانم!

آینده!

خانواده!

غم وغصه!

شرایط و...

صبح روز امتحان ماشین رو نبردم و با بابام رفتم،آخه دم دانشگاه شلوغ بود وجا پارک گیر نمیومد چون روز آخر هم بود بچه ها همه رفتنی بودن و می‌خواستند فقط همه چی رو جمع کنند و برند خونشون!هرکس یه ذوق داشت و میخواست فقط تموم بشه و بره...

منم مثل همیشه تا آخر امتحان نشستم و کامل همه چی رو نوشتم و با دادو بیداد مراقب و طنین زمان تمومه زمان تمومه... دل از برگه کندم و گذاشتمش تو بغل حوزه امتحان!

آخرین امتحان رو دادم و پرونده ترم شیش رو‌به کل بستم و سپردم به خدا که بره تو آرشیو ذهنی و زندگی...

تا از آزمون اومدم بیرون یکراست زنگ‌زدم که تموم شدم و بیا خداحافظی هامو تفننی با دوستام وهمکلاسی هام کرده بودم ولی خب اینقدری حسم خوب نبود که بمونم و باز بخوام عکس بگیرم و حرفی بزنم تصمیم گرفتم برم و تنفس بعداز امتحان رو تنهایی بکشم و تنها باشم...

همیشه هروقت میگم تنهایی، مادر میگه که تو که اینقدر تو جمع جلو بقیه میخندی و بشاشی و پر انرژی یعنی درونت اینقدر خاموش وافسرده شده که فرار می‌کنی از خودت؟!

خودش میدونه چرا اینطوریم ولی بازم جوابش رو میخواد از خودم بگیره... بماند که منم باهمون خنده تصنعی جمعش میکنم و میگم که من خوبم همه چی هم خوبه!

اینقدر میگم که زندگی و کائنات وهمه بفهمند و تغییری رخ بده!

این روزا که میشه گفت یه هفته پسا امتحان هست و گذشته به محتوا سازی پیج کانون محیط زیست نیلوفر می رسم و سعی میکنم هربار پیشرفت کنم و ایده نو بگیرم،به پوست سوخته ایی که دکتر گفت مراقبش باش که حیف هست و باید روتینت کامل رعایت کنی تا کامل خوب بشه می رسم،کمک دست اهل خونه کارای خونه رو پیش می برم،قراره‌توی یه نشریه کمک بدم و باز قلم نوشتنم فعال کنم اما این سری یکم متفاوت هست چون مربوط به معرفی استانمون هست وقرار هست بره سازمان مرکزی،مقاله نمینویسم وننوشتم خیلی ها از دوستام و همکلاسی هام گفتند بیا بنویسیم باهم ماهم یادبگیریم ولی آمادگیش ندارم نمیتونم مسئولیتی قبول کنم و کاری کنم که بعدش از پسش برنیام یا مسئله ایی وسطش پیش بیاد چون زندگیم نوسانیه و معلوم نیست امروز چطوره فردا چطور هست که بعد شرمنده دوستام هم‌بشم یا بد قول بشم! پس همون اول با عذرخواهی گفتم حقیقت رو راهکار جایگزین دادم...

فیلم یا کتاب مرتبط کارم تا الان نخوندم نمی‌دونم شاید کاهلی از من بوده یا شرایط باز اذیت کننده بوده ولی خب نشده!

خونه جدیده تقریباً داره آماده میشه اگر این کسایی که دارند طراحیش می کنند زمان رو طول ندن و زودتر تمام کنند که ماهم وارد فاز اسباب کشی و چیدن وسایل بشیم چون اینقدر اتاق مشترکمون بهم‌ریخته هست که هر آن امکان داره با همین کمر درد و پا دردی که فعلآ با دارو و قرص گیره بلند بشم ویه صبح تا شب به جون مرتب کردنش بیفتم چون دلم طاقت نمیاره اینطوری بهم ریخته باشه اینکه نظم نداشته باشه و رو نظم نباشه بهم حس اینو میده که من آدم بی نظمی شدم کوتاهی کردم و خوب پیش نرفتم...ولی فعلآ باید دست نگه داشت چون وضعیت اکثر جاهای خونه فعلی همینه صبر میکنیم تا یکی دو هفته آینده ببینیم چطور میشه هرچی مصلحت باشه!

عزیز جلسات شیمی درمانیشو میره و بعدش هم درد داره مادر میگه که خیلی هم دردش زیاده؛ مادر خودش هم می‌گذرونه یه روز خوب یه روز بد! بهم میگه نازی! تو خیلی آستانه دردت بالاست ولی من طاقت ندارم تو شبیه باباتی،حتی یه بار تعریف داد که وقتی بچه تر بودم توی دستم یه شیشه شکسته بزرگ رفت و من بغض داشتم ولی گریه نکردم... گفتم من از همون اولم اشکم دم مشکم نبود و اهل گریه نبودم ساکت بودم،دربرابر هر دردی که داشتم!

زندگی هم مثل همیشه میگذره ولی هوای جنوب عجیب گرمه!عجیب اذیت کننده اس و شرجی داره و زندگی رو برای ما آدم ها سخت و تنگ‌کرده ولی طاقت میاریم مثل همه تابستون های گرم شرجی دار با آفتاب سوزان اینم طاقت میاریم!

طاقت نیاریم به چه دردی میخوریم؟!

تا الان چیزی از ترم تابستونه گفته نشده ولی میگن ممکنه باشه و یحتمل شاید مهر ماهم مدرسه فرستادنمون سال آخر قطعی تر بشه!

ولی جدیداً برای هیچی ذوق نمیکنم:)))!همه چی عادیه و چیزی هم زیاد قشنگ و ذوق زده ام نمیکنه!

یکی از دخترایی که چندسال پیش که من سال اول بودم و اون ورودی۹۷ قبلاً هم راجع بهش نوشته بودم دو سه روز پیش بهم پیام داد و گفت مجدداً ماه محرم قراره موکبی داشته باشیم و برنامه هایی باشه برای۱۲ شب محرم باشه ولی خب هم من میدونم هم خاطرات دوسه سال پیش که اگه قبول مسئولیت کنم صفرتا صدش باخودمه وخیلی اداره کردن موکب توی این دوهفته تنهایی و مداوم برام دشوار میشه با توجه به شرایط فعلی از طرفی چون ماه محرم هست و امام حسین ته دلم میگفتم نه قبول کن ولی وقتی با مادرم درمیون گذاشتم و اونم گفت باتوجه به شرایط فعلیت نه دیگه گفتم افرادی معرفی میکنم و‌خودم هم ممکنه بعضی شب ها بیام ولی مداوم نه چون خودمون هم ممکنه برنامه ایی داشته باشیم و نمیشه تماما خودمو وقف اون طرف کنم و کار کنم و دلم نمی‌خواد بین دوست وخانواده دوست و آشنا رو انتخاب کنم در ثانی که بعداز دوسال واندی الان برای کار یاد آدم افتادن وجهه قشنگی نداره:)...

خلاصه که نمی‌دونم ذهنمو چی خالی نکردم و چی نگفتم ولی تا اینجای زندگی و چرخ دوران اینطور بود:)

راستی دیگه بیشتر خودمو تو چالش میندازم، رانندگی بیشتر، قدم برداشتن بیشتر،و هرچی که منجر به پیشرفتم بشه ولی بازم حس پیشرفت و رشد رو‌تو‌خودم نمیبینم بااین حال استمرار رو حفظ میکنم و رو به جلو میرم...

امیدوارم مثل سابق بتونم ذوق زده بشم، از ته دلم بخندم و اون نازی شیطون و فضول رو که از ته دلش شیطنت داشت رو‌باز سرحال بیارم

گرچه سخته:)

ولی امیدوارم بشه؛

شبِ امتحان [مهارت دوزبانه]

میگن آدم شبایی که امتحان های سخت داره و بقول معروف اسمش شبِ امتحان هست و تو‌فشار شدید روحی و جسمی و خستگی فراوون و استرس هست موتور نوشتنش روشن میشه حکایت ماست؛

این امتحانی که فردا دارم اگه تموم بشه دوتا امتحان دیگه میمونه که پرونده ترم شیش هم بسته بشه!

تا اینجا خداراشکر نمراتی که ثبت گلستان شده نمرات بدی نبوده و راضیم حالا بقیشو خدا داند شاید بقیش خوب و جالب نباشه چون این ترم خوب نخوندم و کاملاً شبِ امتحانی شد فرجه هاهم‌اونطور که حقی باشه تلاش نکردم و این دو هفته انگار توی یه منگنه بودم که از هر طرف فشار وارد میشد کارای خونه و دانشگاه و امتحانات و اساتید و پا دردی که به سختی میتونستم کار کنم و درس بخونم و در نهایت...

بذارید از دکتر رفتنم شروع کنم!...

دیروز که رفتم دکتر متخصص با تعجب نگاهم کرد وبهم گفت پیرزن شدی ؟!

این درد توی این سن بعیده!بعدم وقتی کمی ماجرا رو گفتم که این کار ها رو انجام دادم و بالآخره گاهی وقتا مجبور بودم خودم تنهایی برم جلو سری تکون داد و گفت اینا علائم دیسک کمر هست ولی نه برای آدم هم سن تو که هنوز جوون هست و اول راهی!!!

با این حال منم به شوخی گفتم از بس رسالتم سنگینه اینطور شدم امّا ته دلم! کمی ناراحت شدم آخه من نمیخوام الان اینطور بشه حداقل توی این زمان چون کارم هست آینده هست شرایط زندگی هست و...

برای همین از وقتی از دکتر برگشتم بابام دستور و تأکید کرد به همه مبادا دست این آدم کار سنگین بدید!

ولی آیا من به حرفشون گوش دادم؟!نه!

نمی‌خوام خودمو بزنم مریضی و استراحت کنم فعلا که حالم خوبه و مشکلی ندارم باید کارا رو ببرم جلو!

روحیه امو مریض نشون بدم معلومه روی سلامت جسم هم اثر میذاره پس سعی میکنم آروم باشم و مثل روال سابق برم جلو و رعایت کنم ولی نه این که یه گوشه بشینم و هیچ کاری نکنم چون مرام و روحیه من بااین یه رقم و یه کلام حرف مخالف صدرصد هست راجع به خودش...

الانم که تازه ناهار فردا رو‌ آماده کردم چون فردا امتحان دارم و کل امروزم صرف امتحان فردا شد ولی اگه بگم یه چیزی یادم مونده دوروغ گفتم چون احساس میکنم ذهنم خالیه البته به قول یکی از دوستام این ذهن خالی هم پوچه چون ممکنه موقع امتحان همش بیاد تو ذهن آدم و هرچی داره ونداره تو‌یه ورق کاغذ تو۶۰/۷۰ دقیقه خالی کنه و بعدم تمام!

بااین حال من که تمام تلاشمو کردم و خوندم بقیشم هرچی خدا خواست دیگه...چه میشه کرد!

گاهی وقتا تو زندگی خسته میشم ولی نمیذارم خستگیم طولانی بشه این روز ها در حال برنامه ریزی برای بازده بعداز امتحانات هستم که چندتا کار مهم رو انجام بدم و خودمو بندازم جلو البته اگر گره ایی یا اتفاقی غیر منتظره نیفته!

از شما چه پنهون که زندگی من شبیه یه جاده پرپیچ و خم سنگلاخ دار هست که یهو یه دست انداز جلوم میاد میندازتم هوا با کله میام زمین...

پس انتظار رخ دادن هرچیزی هست داخلش...

فکر کنم این عکس روایت حجم سنگین کار امروز باشه👀

مشخصه که از بس سیب زمینی و هویج رنده کردم چه به سرش اومده فکر کنم مشخص هم هست که یه کوه ظرف شستم👀😅😅

ظرف شستنم ممنوع بود نشون به اون نشون که اهل خونه امروز درگیر تعارف تیکه پاره کردن بودند که جای من ظرف بشورند امّا نذاشتم!

خودم بهتر میتونم انجام بدم ودلم نمی‌خواد وظیفه خودمو بقیه ببرند جلو...

پس اگه جسم بی جونم هم باشه خودش کارا رو میندازه جلو...

تا اینجا کافی باشه بقیش بمونه برای تموم شدن امتحانات که یه سر مفصل بشینم روی منبر و حرف بزنم و کوهی از ذهن مونده های ته ذهنم رو بیارم روی صفحه مجازی!

دردتااستخوان نفوذ کردن!

احساس میکنم که یه شکست پیش روم هست یعنی همیشه هروقت همچین حسی دچار میشم بلافاصله توی قدم بعدی که برمی دارم شکست میخورم اگه امتحاناتی که هنوز شروع نشده و هفته آینده قراره شروع بشه خوب پیش بره و تموم بشه کلی کار سرم ریخته

اولیش باید درگیر کار بیمه ام بشم و بعدشم یعنی دومیش دکتر چون اونچه که فکر نمیکردم جدی باشه واقعاً جدی شده و احتمال فراوونی تا یه مدت کوتاه با پریدن و دویدن و رفتن از در و دیوار بالا خداحافظی کنم.

مورد سوم هم خونه و کاراش چون این مدت بخاطر هوای گرم و یه سری سنگ اندازی های دیگه کاراش دیر تر تموم شد و احتمالأ کار های آخریش بعداز دوهفته باشه.

و اگه اینم خوب پیش بره باید تکلیفمون مشخص بشه که مهر کجاییم دانشگاه بعنوان دانشجوی سال آخری یا مدرسه بعنوان معلم و اولین سال کاری و اینکه تو مسیر معلم شدن بهتر و پیشرفت فن تدریسم باید تلاشمو صدرصدی کنم و سخت زحمت بکشم چون خیلی عقب هستم و کلی راه دارم.

دیگه اینکه یه مهارت جدید یادبگیرم هر طور شده وقتم هرچقدر پر باشه باز زمانی کنار بذارم براش و هرچی کار نیمه تمومه این چندماهه تموم کنم.

در آخر هم اینکه اگه مادرم اجازه بده بتونم برم کربلا امسال:«)

سال قبل که دوستام با دانشگاه رفتند اجازه ام نداد گفت ضعیفی و طاقت نداری و سخته و خطرناکه و...

بابام رفت من نه!

امسال باید هر طور شده رضایتش بگیرم چون خیلی دلم میخواد برم هرچقدر سخت باشه دلم میخواد تجربش کنم و برم مگه چندبار زندگی میکنم و قراره این سن باشم که نرم!

می‌دونم مسیرش و‌چالش هاش ولی باز تجربه کردنش هم خالی از لطف نیست برای همین شده هرراهی میرم رضایت بده این هم این تابستون بشه خوبه

ولی درکل بازده ۱۰ تیر تاشهریور زمان تیک خوردن چندتا کار نصفه نیمه هست که باید تمومشون کنم و پروندشون ببندم و پیشرفتِ خودم اینکه ویندوز ذهنی و شخصیتیم‌رو ببرم بالا و چهارتا مهارت بدرد بخور یادبگیرم

حس عقب موندن دارم‌اگه این کارا رو انجام ندم یا حتی شکست برای همین اینا باید انجام بشه..‌.

یه حسی مدتی داره تو گوشم میگه کانالت رو کلاً حذف کن و بندازش کنار اصلأ خاطرات مدرسه ات هم همینجا بنویس زمان رسیدولی خب یه ندای دیگه میگه حیفه اونا یادگار روزای دانشجوییت هست و روزای تلخ و شیرینی که داشتی پس دور انداختنشون کم لطفی و بی انصافی وپشیمونیه ولی حس میکنم مفید نیستند و وقتی به این فکر میکنم که کسی با خوندنش قرار هست وقت خدایی نکرده هدر بره حس عذاب وجدان پیدا میکنم..‌.

او با عباش رفت روی منبر!

خب ... می‌خوام برم روی منبر و حرف بزنم چونکه زیرا... از وقتی موهام رو پسرونه زدم مادر میگه شکل بچه مظلومی شدی که آدم دلش نمیاد چیزی بهشون بگه ولی در عین حال رفتار و کارات همون آدم فضول و شیطون سابقه! مدتی بود یه پای راستم مثل چوب خشک شده بود و موقع انجام کار خیلی اذیت میشدم یهو رگ‌به رگ می شد و کلی درد داشت وقتیم به بی بی یا اهل خونه میگفتم میگفتند که چیزی نیست تو که سنی نداری برای پا درد وکمر درد و این حرف ها کمبود ویتامینه و ضعیفی بیش از حدت! تا اینکه اون سری آخر که رفته بودم رو درخت صاف خوردم زمین و همین پایی که درد داشت دردش دو برابر شد اولش فکر کردم خوب میشه امّا نشد که نشد... هفته پیش که رفتم دکتر، دکتر با تعجب بهم گفت چیکار کردی ؟! منم پرسیدم مگه چی شده اصلأ جدیه؟! گفت عصب سیاتیکت آسیب دیده و همین باعث درد شدید شده و قرار شد مسکن بنویسه که هر۸ ساعت یه دونه بخورم و اگه ۱۰/۱۵, روز دیگه خوب نشدم برم پیش متخصص و روند فیزیوتراپی پیش بگیرم ناگفته نمونه که گفت فعلآ ورزش سنگین ممنوع هست و باید به‌همون پیاده روی ساده اکتفا کنی و درخت و بالا بلندی و ورجه وروجه هم ممنوعه منم که درد داغون و اون شب بیداری های شدیدش رو این مدت داشتم پذیرفتم و الان کمی نسبت به قبل بهترم گرچه دیشب باز یک دردی تا ساعت۲ نصف شب اومد و خواب زده شدم ولی باز تحمل کردم و بعد از پشت سرگذاشتن کابوسی که دیدم با ماشین زدم به یه موتوری پیرمرد و موتوریه هم شاکیه از خواب پریدم تازه تو خواب تو ماشین کنارم استاد تربیت بدنیم هم بود ولی هیچ حرفی نمی زد و آقای پیرمرد هم با درد و شکایت فراوون تو‌خوابم داد می زد گرچه خواب بود ولی خیلی شوک بدی بود و باز دوباره درد فراموش شده یادم افتاد البته که این خواب بی دلیل نیست چون که جدیداً ماشین رو تو سطح شهر هم دست میگیرم و میرم بیرون ولی یکی از ترس هام اینه که تو ترافیک تصادف کنم و صاف برم تو ماشین جلویی یا ضرر جانی خدایی نکرده بزنم تا الان نشده ولی خب فکر و ترسه دیگه چه میشه کرد! ولی توکل کردم و سخت نگرفتم چون بابام همیشه خونه نیست و موتورم همیشه در دسترس نیست باید کمک خانوادم باشم و کارا رو دست بگیرم و واجبه که این فکر های الکی و مشوش کننده رو از سرم بندازم بیرون و با احتیاط تو مسیر خودم حرکت کنم! خلاصه که سخت بود ولی دارم خوب پیش می رم بابام میگه تو توکل می‌کنی و تلاش همین دوتا صد قدم میندازتت جلو حالا منم سخت حتی اگه عصب سیاتیکم هم پامو مثل چوب نخل خشک کنه دارم تلاش میکنم و ادامه میدم... مقدمه ام‌خودش بدنه شد ولی مهم نیست! الانی که دارم اینو مینویسم یکی از امتحانات هفته آینده ام رو که سرکلاسش همش یا بازیگوشی میکردم یا حرف می زدم رو تازه از صبح شروع کردم خوندن و چون دوتا منبعه یه منبع۴۸ صفحه اییش تموم شده البته تازه یه دور شروع شده بقیه درس هاهم گفتم در طول خود فرجه بخونم که کل این هفته باید بذارم برای آزمون هفته بعد که شنبه هست آخه استادش سخت گیره و منم تو کلاسش چندباری تذکر گرفتم چون یا حرف می زدم یا اذیت میکردم و الان هم که دارم درسش میخونم میفهمم که خیلی نمیفهمم و خودمم میدونم که نمیفهمم ولی تا روز امتحانش باید بتونم خوب بخونم و چیزی یاد بگیرم که نمره خوبی بگیرم خلاصه که الان تموم شد و دوستم مهدیه زنگ زد برای یکی از درس ها و صحبت کردیم بعدشم یادم افتاد من یه وبلاگ دارم که خیلی وقته توش حرف نزدم پس برم هرچی ته ذهنمه توش خالی کنم و باز برگردم زندگی واقعی!... میخوام امسال هم مثل پارسال جدول ساعت مطالعه ام بذارم که ذهنم منظم باشه و ثبت کنم دقیق! و اینکه هرچی زودتر برسم ۷ تیر که آخرین امتحانمون هست خوشحال تر میشم و انگیزه ام بیشتر میشه پس حرکت خوبیه! دیگه اینکه این مدت که دوهفته آوانس برای بین امتحانات بود و امتحانات ترممون از هفته بعد شروع میشه رگباری بدون نفس کشیدن پشت سرهم تا هفتم تیر و تو دو هفته تموم میشه و ترم شیش هم اگه این امتحانات پایان ترمش بدم وپاس بشم به مبارکی ومیمنت تموم بشه و پروندش ببندم و برم برای ترم هفت که آیا تابستون بذارند یا همون مهرماه چون آوازه رفتن سرکلاس و معلم شدن هست و این دوترم آخر به طرز مشکوکی ممکنه هر اتفاقی بیفته... هنوزم باورم نمیشه امسال سال آخرم و میخوام مهر ماه ارشد ثبت نام کنم ولی خب ظاهراً همه چی واقعیه و عمر چهار ساله دانشجو معلم بودنم داره کم کم به تهش می رسه این حس فارغ تحصیلی هم دلتنگم میکنه هم خوشحال دلتنگ که دلم برای دانشگاه و کارایی که کردم و همکلاسی ها و استادا و درسا و‌هرچی مربوط به دانشگاهمون بوده تنگ میشه😅 و خوشحال که قراره تجربه جدید کسب کنم و چیزای جدید یادبگیرم و معلم میشم دیگه:«)... از زندگی و گذر روز هاش هم درد داره، سختی داره، خستگی داره، غم هم داره ولی با همه بالا و پایین هاش باز هم خداراشکر میگذره آدمی نیستم که منفی ببافم یا غم و ناامیدی رو تو ذهنم جا بدم بجاش امید دارم به بهتر شدن اوضاع،بهترشدن زندگی و گذشتن از چالش ها و اتفاقات بد من باور دارم حال خونوادم خوب میشه، زندگی بهتر میشه و بار این شرایط پرتلاطم هم بسته میشه کم کم:«) و آخر این قصه من میمونم یه تجربه جدید و جمله ایی که اینم گذشت و جزو قصه زندگیم شد... از چی نگفتم ؟!🤔😅 فکر کنم همه چی گفته شد ولی علی الحساب اگه زمان بذاره می‌نویسم بیشتر و اینجا ذهنم رو نظم میدم چون اینجا خیلی از کانال نوشتن بهتره و حس خوبی به آدم میده حداقلش اینکه میشه ریز ریز همه چی نوشت و کمتر کسی میخونه:) برای همین نوشتن اینجا و خود واقعی بودنم اینجا بیشتره...

چاره صبر است هم درد است وهم درمان!

بعداز گذشت۲۱ روز از اردیبهشت ماه به خودم جرائت دادم کیبورد گوشی رو فعال کنم و برم قسمت یادداشت های گوشی و شروع کنم به نوشتن! با نیت گذاشتن توی وبلاگ ولی احساس غریبی دارم دیگه حتّی اینجا نوشتن هم حس معذب بودن بهم میده ولی بهش اهمیت نمیدم مثل همون وقتایی که تو جمع می رفتم و یهو دلم میخواست که زودتر کارمو انجام بدم و بیام ولی استرس می گرفتم و بهش توجه نمی کردم و کار خودمو انجام می دادم؛ اردیبهشت ماه برای من با برداشتن دوتا قدم چالشی شروع شد! اول اینکه موهامو از ته زدم همون موهایی که دوستام بابتش کلی گله مند شدند و مادرم هم ترجیح داد که چیزی نگه و با سکوت عدم رضایتش رو نشون داد، دوم اینکه آدمی که هفت ماه هیچ خبری ازش نبود و می دید وضعیت و شرایط رو ولی حتّی یه سئوال هم نپرسید و خود به خود محو شد از همه جای زندگیم پاک کردم هربار میخواستم برش دارم تردید و دو دلی داشتم! ولی بالآخره قدم رو برداشتم! از پیجم پاکش کردم،از کانالم پاکش کردم از تلفنم پاکش کردم و سعی کردم فراموشش کنم! گویی که اصلأ نبوده و وجود نداشته دوروغ چرا یه سری نشونه ها هست که یادآوری می‌کنه ولی اهمیت نمیدم قرار نیست که زندگی رو به کام خود و اطرافیانم تلخ کنم که!!! هر آمدی یه رفتی داره! هر شروعی هم یه پایانی داره! ولی یه چیزی رو خوب از این فرد یادگرفتم‌اونم اینکه هیچکس شبیه حرف هاش نیست و حرف ها فقط در حد حرف هستند و بعضی آدم ها ترسو تر از اونی هستند که بخوان به حرف های خودشون عمل کنند، در حقیقت وقتی به این فکر میکنم که تو شرایط بحرانی زندگی اون فرد من چقدر بهش کمک کردم و سعی در حل چالش ها مشکلاتش داشتم غمگین و توقع دار میشم ولی بعد میگم که نازی تو که قرار نبود کمکی کنی و بعد چشم انتظاری داشته باشی ؟! داشتیم مشتی؟! نداشتیم دیگه!! نوش جونش باشه هرچی بود گذشت امیدوارم که در ذهن اون فرد هم به نیکی بمونم و ازم دلخوری نداشته باشه ما که هرچی سرمون اومد و هرچی بود رو فراموش کردیم اونم انشالله هرچی هست فراموش کنه و نیکی وخوبی به یادش باشه! مادر می‌گفت که دلت رو شکوند اونقدر که ذره ذره آب شدنت رو دیدیم ولی عجیب بود که تو هیچ وقت بدش نخواستی!!! گفتم چون آدمی جایز الخطاست و چرا دلمو پر از نفرت و حس بد کنم؟! باید همه آدم ها رو به چشم تجربه دید به چشم یه تجربه که اومدند و رفتند! امّا امیدوارم که اون آدم هم براش درس شده باشه که هیچوقت حرفی نزنه که بعد بهش عمل نکنه! چون همه مثل من نیستند که بگذرند یه روز زمونه یقه اش رو بد می چسبه و بهش درسی میده که تا آخر عمر صورتش از داغ سیلی که خورده بسوزه! شاید هم چون اونقدر کم سن وسال بود که معنی این حرف منو نفهمه ولی همون ضربه ایی که باعث بانیش خودشه شاید کاری کنه که تا آخر عمر درد اشتباهش رو بکشه! هیچ آدمی شبیه دیگری نیست! از این دوتا بگذریم که موی جدید عجیب به آدم میچسبه اصلأ انگار حس سبکی و رهایی داره ولی اون روز بی بی یه حرفی بهم زد که باعث شد تو خودم برم هرچند به شوخی گفت ولی ته شوخیش جدیت بود! گفت که موهات رو بی دلیل نزدی و این شروع یه جاده اس ولی نه خودت میفهمی تهش چیه نه ما می فهمیم اخلاقات هم به یمن اتفاقات این مدت تغییر کرده!ولی امیدوارم تهش خیر باشه... پرونده اون دوتا رو می بندم و میرم تو دل زندگی و اینکه اردیبهشت چه بر نازی گذشت! دیگه شخصیت خودمو به نازی نزدیک تر می بینم تا معلم آینده! البته نه به این معنی که معلم آینده نیستم بلکه از این قسمت به بعد نازی ترجیح میدم باشم چون روح و شخصیتم به این آدم نزدیک تره! اردیبهشت شروع خوبی داشت البته هفته اولش فقط! تولد۲۱ سالگیم کیک نداشت، شمع نداشت، دست نداشت،جاش هدیه از فاطمه دوست مجازیم گرفتم، از همکلاسیم محدثه که فکرش نمی کردم گرفتم،و همین دوتا!!! و کلی پیام تبریک دیگه از همشهری و فاطمه هاو نرگس و دوستای دبیرستانم که از طریق مجازی فهمیده بودند و به نحوی لطفشون‌رو نشون دادند منِ این سن دیگه کسی تولدم تبریک بگه یا نه برام فرقی نداره! ولی اینکه هنوز تو‌ذهن یه سری آدم ها هستم نشون میده اونقدر هم بی ارزش نیستم،امّاچون زندگی امروزی اونقدر آدم ها رو توی خودش مچاله کرده که کمتر کسی میتونه یادش باشه پس هیچوقت ابداً ناراحت نمیشم! یه متنی رو تقریباً چند روز پیش توی چنلم نوشته بودم که خیلی گلایه داشتم از رعایت نکردن حریم خصوصی و این مورد ها و همکلاسی هام و دوستام فروارد کرده بودند و گفته بودند با ما هستی؟!و این خیلی دارک هست که فکر کنند مخاطب این متن ها اونا هستند... چون من ابداً اسم نمی برم یا اینکه اشاره نمیکنم در واقع کار قشنگی نیست اینکه کسی رو متهم کرد و زیر سئوال برد!!! من هم دوست ندارم که اسم ببرم و ریز اشاره کنم چون هر آدمی یه شخصیت و جایگاهی داره!و این مورد احترام هست برای من شاید اینطور باشه و افراد دیگه طور دیگه!!! از بحث رفیق و دوست و حریم شخصی و کانال و همه اینا خارج بشم عزیزی که مریض بود بعداز آزمایش ها و نمونه برداری ها مشخص شد با یه غول بزرگ در افتاده و این برای مادرم شد یه غم عمیق تر از قبل دیگه شبا خوابش نمی بره،حواسش مثل قبل جمع نیست،گاهی وقتا سر من و داداشام داد میزنه ولی میدونم از ته دلش نیست همیشه هم از من دلگیر وگله منده که چرا تغذیه ام خوب نیست و ضعیفم و همش این ور اون ورم و از این دست حرف ها... عزیز بلافاصله بعد از اینکه فهمیدند اینطور شده تصمیم گرفتند که روند درمانش رو شروع کنند واز این هفته جلسات شیمی درمانیشُ شروع کرده ولی بهش نگفتند که چی هست در واقع گفتنش باعث میشه که دچار شوک بشه و نیاز نیست بدونه و کسی هم نمیگه فقط اینکه یه روند کوتاه مدت باید بره دکتر و سرم وصل کنه که یه چیز طبیعیه و همینقدر اون هم سئوالی نمیکنه ولی عوارض بعدش هم دکتر گفت و خیلی اراده قوی میخواد و خدا بخواد باید بتونه تا۶ جلسه دیگه دوام بیاره... ولی نازی هیچوقت فکر نمی کرد که این سنگ سنگین یه روز صاف پرت بشه تو زندگیش و زخمیشون کنه؛زندگی پر از احتمالات غیر قابل پیش بینیه! مدرسه و کارورزی پر چالش تموم شد و گذشت ما بهترین معلم کارورزی رو داشتیم خانم دلسوز و مهربون و دقیقی بود و هر چند مدت کمی مهمون کلاسش بودیم با دوستم ولی همین مدت کم هم کلی درس ازش یاد گرفتیم درس کلاس داری،نکته تربیتی، از مدرسه از شخصیت و همه چی روز معلم امسال هم رفتم مدرسه قبلی و پیش شاگرد های قبلیم یه سر که هم یه رهاورد ناقابل به معلم کلاس تقدیم کنم هم رفع دلتنگی و دیداری بشه اما چون کلاس کارورز داشت و همکلاسیم هم بود زیاد نموندم و خیلی زود رفتم؛و‌خاطره خوبی شد تازه یه گل هم هدیه گرفتم و خیلی حس خوبی داشت تا ببینیم سال بعد روز معلم کلاس خودم هستم یا باز مثل امسال کارورزی البته سال بعد این موقع ها فارغ تحصیل هستم و آخرین واحد کارورزیمو میگذرونم:)))) زندگی و این مدت فشار های مالی باعث شد که این ماه اذیت بشیم آخه قسط ها زیاد بود و حقوق من بود و حقوق خونواده ولی باز یه جاهایی سخت گذشت ولی از پسش بر اومدیم در واقع مجبور شدیم از یک سری چیزای غیر ضروری بزنیم و قناعت کنیم من هم یادگرفتم که تو شرایط سخت زندگی گاهی وقتا گذشت کردن لازمه چونکه حس بزرگی به آدم میده وعلاوه بر اون سبکی... این مدت کمک خرج خونه بودم و مثل همیشه نقش مرد رو ایفا می کردم بقول بی بی من فقط ظاهرم و جنسیتم دختر نام هست ولی قدم هام و فعالیت هام از سنم و جایگاهم فرا تره میرم جلو و ابایی از مشکلات ندارم! این مدت هم اینطور گذشت! اگه این ترم خوب بگذره و تموم بشه بتونم باز دوباره استارت تدریس خصوصی رو بزنم چون کلاس های دانشگاه که نباشه آزاد ترم و دیگه بار درس و کلاس و تکالیف یا استرس و مِنمِنشون تو ذهنم نیست! تا ببینیم چه میشه و خدا چه میخواد مثل همیشه زیاد شد:«)... ولی علی الحساب چاره کار و زندگی صبره هم دردست وهم درمان...

جنگ با ریاضی و معادلات زندگی!

هیچوقت به ریاضی علاقه نداشتم،همونطور که وقتی بچه بودم هم تکلیف های ریاضی رو مینداختم شبی که فرداش قرار بود برم مدرسه و با کتک و دعوا مینوشتم الانم با خودم تو کلنجار و جنگم که انجامش ندم،نمیخوام انجام بدم!

اصلأ ریاضی چه چیزی به من افزوده که الان بخواد اضافه کنه!

حاضرم ده دور دور زمین والیبال دو سرعت تمرین کنم، مربیم صدتا دراز نشست و فن حرکتی یادم بده ولی ریاضی تمرین نکنم یا حل نکنم...

کاش هفته آینده روز سه شنبه استاد یادش بره و ادامه تدریسش رو انجام بده.

دیروز کابیت ساز اومده بود خونه جدیده و آشپزخونه رو میخواست بسازه آخه رنگش رو هفته پیش تموم کردیم که بااین قیمت نجومی که داد سرمون فیکه(سوت)داد...

بنابراین فعلآ در چندراهی گرفتن وام یا فروختن طلا یا قسط بندی یا هرراهی یا استفاده از پس انداز من هستیم گرچه اون آخری فعلآ کفایت می‌کنه اما هیچوقت پس انداز کردن پول توی این دوره زمونه که هزینه‌ها بالا و پایین میشه و وضعیت ثابتی نیست کار درستی نیست میشه سرمایه گذاری کرد مثلاً!!!

بابامم که میبینه اینطور هست شرایط کمتر توخونه میمونه به روی خودش نمیاره ولی می‌دونم بیشتر حرص میخوره...

مادرمم آیه یس میخونه و نگران تره باز هردو سعی می کنند حفظ ظاهر کنند ولی سر یه پیچ هایی از زندگی نمیشه حفظ ظاهر کرد...

خلاصه که زندگی این روز های ما همینطور شلوغ،پراسترس، کمی قناعت گر تر و گاهی هم دعوا های کوچیک و همراه با شوخی درش هست که تهش زود تموم میشه و یادمون میره انگار نه انگار...

اون روز موتور بابا رو یواشکی برداشتم و زدم تو دل شهر می‌دونم کارم غلط بود ولی هرچی کردم نشد شیطون گولم زد دیگه!!!

ولی خیلی چسبید اصلأ باد تو سرعت که میخوره تو ملاج آدم یه حال دیگه داره...

اون روز آدرس پیست های گروهی پیدا کردم ولی زهی خیال باطل نمیشه رفت که!

هم شهر هم خونواده هم خونه هم کار های زیاد باعث میشه این حتی تو اولویت هامم نباشه چه برسه به اینکه بخوام الان اجراییش کنم!

تو آرزو هام دوسال پیش میگفتم تا دوسال آینده یه موتور خوشرنگ میگیرم و کلی بهش می رسم و به خودم تو تولد ۲۱ سالگیم کادو میدم ولی الان که کمتر از۲۰ روز دیگه تا تولدم مونده و نه موتوری هست نه شرایطی که بشه خرید...

یه موتور سبز با تمام تجهیزات من و یه جاده و مسیری که تموم نمیشه....:)

امروز که عید فطر بود و ماه رمضون تموم شده بود، از کلیه درد که همچنان هم هست در چند قدمی جنگ با درد و غش کردن بودم،اصلأ میخواستم به مادرم بگم ولی ترسیدم،گفتم الان قطعاً میگه از بس حرص خوردی و روزه گرفتی و هیچی نخوردی، و شب ها رفتی سرتمرین و ورزش کردی اینطور شدی!!!!

برای همین بین بد و بدتر تحمل درد رو قبول کردم و الان هم دارم میجنگم با درد و خودمو مشغول میکنم یادم بره!

بی بی میگه شروع ماه رمضون و آخرش آدم علاوه بر پاکسازی روحی ممکنه ازش یه خاطره هم بمونه از منم الان فقط خاطره مونده نشون به اون نشون که ترازو ۴۶ رو نشون میداد و منم باور میکنم همین درسته...حالا اینا مهم نیست...

چند روز پیش حرف داشتن یه بزغاله رو تو خونه مطرح کردم که هم حریف تمرینی باشه بتونم تو خونه تدریس کنم هم اینکه یه دوست به آرزوی ۲۰ساله ام هم برسم چنان مخالفتی شد که تصمیم گرفتم حرف داشتن حیوون خونگی تو خونه نزنم نمی‌دونم بزغاله داشتن مشکله، اردک داشتن مشکله خب اینا هم مثل پرنده و سگ و گربه حیوون خونگی هستند دیگه الان من علاقم به بزغاله هست آیا نباید در رسته حیوانات خانگی باشه...

برای همین اون روز که غمگین و ناراحت از زمین و زمان بودم چشمم خورد به یه بچه مارمولک خیلی بامزه و مظلوم بود معلوم بود که خیلی هم بچه هست و تنهاست منم برش داشتم و تصمیم گرفتم تو خونه بیارمش تو و یه دوست داشته باشم تا دو روز خبری نبود کسی هم نفهمید سر روز سوم مادرم فهمید وجاش‌رو پیدا کرد ضمن این که کلی هم دعوام کرد اون اسکندر مارمولکه هم هدایتش کرد به بیرون و گفت جای این ها بیرونه نه داخل خونه نگه داشتن...

دیگه اینکه اینم از دست دادم...

ولی امروز باز برش داشتم که برای تدریس تو روستا ازش استفاده کنم بعدش هم برش می گردونم به دامان طبیعت و علت بر داشتنش هم الان نشون دادن ساختار بدنشه به بچه ها!!! درس علوم ششم یکی از فصل هاش...

بعداز تلاش های زیادی که این هفته داشتیم تونستیم کارورزی هم درست کنیم و هفته آینده سعی می کنیم از زمان باقی مونده استفاده کنیم و بریم یه مدرسه پسرونه که دانشگاه هماهنگ کرده سه پایه اول هم فقط حق انتخاب داریم و شیفت هم چرخشیه،باز هم خداراشکر که قضیه تا اینجا فیصله پیدا کرد و حل شد تقریباً،که از هفته آینده در کنار کلاس های دانشگاه مدرسه هم بریم،پس فعلآ استاد و مدرسه تقریباً درست و خوبه... تنها چیزی که از این ترم موندبرام خستگی و دوندگی هاش بود گرچه چیزی از کارورزی یاد نگرفتم ولی خب تجربه کار با مدرسه جدید و جنسیت جدید هم خوبه هرچند کم ولی خوب و بهتر از بلاتکلیفیه!...

از بازده اردیبهشت به بعد تا خرداد و تیر هم نهایت امتحانات رو‌دور تند میگذره همه چی و ترم هم کم کم تموم میشه ولی من هنوز حس میکنم درسی از ترم جدید نگرفتم و به اندازه ترم قبل هم بهم چیزی افزوده نشد همش تو مسیر بودم و میخواستم مقصد برسم و‌تموم بشه وقتی هم که گفتن ترم آخرتونه که دیگه کلاً شل گرفتم و خنثی موندم و فقط منتظرم که تموم بشه و برم دنبال یادگیری اونچه ضروریه برای سرکلاسم...

خلاصه که زندگی داره میگذره ولی نه اونقدر باب میل بااین حال شکر خدا و راضی به رضای خدا هستیم...

برگ جدید ۱۴۰۳و۲هفته تعطیلات!

سال جدید ما در حالی تحویل شد که صبح موقع اذون صبح با صدای تلویزیون وصدای خنده های ممد بیدارشدم،سحری رو که هیچوقت نمی خوریم موقع ماه رمضون ووعده امون فقط یکیه همون افطار ولی نماز صبحمو خوندم و رفتم همون جایی که صدا ها میومد سال جدید خیر وخوب تحویل شد سعی کردم به اونچه گذشت فکر نکنم و ورق سفید رو‌بردارم وبا خودکارم از ۱۴۰۳ و مسیرش بنویسم بعداز سال تحویل با مادرم رفتیم بهشت صادق(همون گلزار یا آرامستان) اول سرقبر دایی رفتیم بعدشم رفتیم سرقبر ننه و آقاجون و بقیه اموات...

دوروغ نگم حس سبکی داشتم اونجا همیشه منو آروم میکنه اما امسال که سال تحویل و شروع سال جدید رفته بودم هم حس آرامش رو بیشتر کرد!

قبر دایی و ننه با روبان های ریز ریز سبز و سفید آذین بندی شده بود مرتب و صاف بود و عکس دایی که روش حک شده بود با چهره ایی که وقتی زنده بود بهمون نگاه می کرد داشت الان هم ما رو می دید شاید اگه الانِ نازی۲۰ساله رو می دید میگفت ذکی اون شرو شیطون و فضولی که دم دیقه یه آتیش ازش سر می زد الان چی شده ولی خب نبود:)))...

بعد از بهشت صادق رفتیم خونه و مادرم رفت خونه آقاجون چون عزیز مریض احوال بود و منم با بابام رفتیم خارج شهر خونه جدیده...

امسال زیاد باید بریم خونه جدیده هزارتا کار داره از در و دیوارش نیاز به بازسازی داره از طرفی زمانمون کمه چون باید تا قبل از تابستون آماده بشه،من می‌دونم که بابام اونقدر سرمایه نداره که از صفر بخواد بکوبه بسازه می‌دونم که هرچی سرمایه داشته و بوده صرف دکتر و بیمارستان و خرید خونه و اتفاقات دیگه شده از طرفی اون منِ دومه منتهی مردونش!! غرورش اجازه نمیده‌از کسی چیزی بگیره، چه برسه کمک گرفتن!! برای همین ساکته وچیزی نمیگه!اینجا فقط منم و خودش؛نه اینکه بخوام مستقیم بگم نه اینکه بخوام بگم منم هستم من کیم من چیم اصلأ من چه عددیم؟! ولی گفتم بهش نگران نباش خدا کریمه شروعش کن بقیش هم درست میشه من هستم خدا هست خودت هم هستی!!این هم قابل حله اصلأ کاش همه چی با پول حل می شد!!!

نمیدونم چرا دارم جزئیات رو شرح میدم اصلأ چه اهمیتی داره اینا ولی خب دلم میخواد بنویسم کسی هم نخوند نخوند!!!

اون‌روز بعنوان۱فروردین برای ما ثبت شد،و‌الحق وانصاف روز خوبی بود همون جمله همیشگی سالی که نکوست از بهارش پیداست،قبل سال تحویل یه سررسید از سال۹۸ بود چند صفحه اش مونده بود برداشتم و شروع کردم به نوشتن کوتاه مدت،میان مدت ، بلند مدت... جلوهرکدوم سه تا تیتر نوشتم و شد برای سال نو و ۱۲ ماه دیگه که باز ته سال بیام و ببینم کجا تونستم بهش برسم،و کدوما نرسیدم...

بقیه ۱۲روز تعطیلات نصفش به خوندن کتاب و دیدن فیلم های بدرد بخور گذشت،تعداد کمیش هم کارای دانشگاه، تعدادیش کارای خونه و بیرون از خونه و تعدادیش هم خدمت به افراد نیازمند و کار های حال خوب کنی که مثل همیشه دلم نمی‌خواد بگم چون حس میکنم که اون حس خوبش از بین میره و دیگه برام تکرار نمیشه!!!😅حسم میگه...

این روز هاهم گذشت و بعنوان اولین روز های سال برام ثبت شد،الحق و انصاف که به بطالت نگذروندم سعی کردم آدم مفید و بدرد بخوری باشم و برای خودم ارزش قائل باشم والان می‌دونم که الکی الکی از دستش ندادم اتفاق ناخوشایندی،خوشبختانه نیفتادو خوب گذشت...

روزهای آخر تعطیلات هم که خورد به شب های قدر و درگیر نذری و مسجد و کارای دیگه شدیم و به این صورت تموم شد.

حس سردرگمی و ترس و نگرانی چند روزی هست که اذیتم میکنه خودمم نمی دونم چرا ولی خیلی آزارم میده احساس میکنم که قراره یه اتفاق نه چندان خوب بیفته و داغم کنه دلم آشوبه!حس میکنم یه سیل قراره بیاد و ویران کنه هرچی که مونده اگه بیاد هم این دفعه کمر منو طوری خم می‌کنه که هیچ رقمه صاف نشه!یا سخت درست بشه... هرچی هست برای خودمم مبهمه دائم سعی میکنم بهش فکر نکنم و خودمو درگیرش نکنم اما ولم نمیکنه و باهامه نمیدونم تا کی قراره باشه،نمیدونم چقدر قراره اذیتم کنه و بعد بره فقط میفهمم که روم تأثیر زیادی گذاشته در کنار همه این ها دلم نمی‌خواد با کمتر کسی صحبت کنم یعنی صحبت کردن با دوست و رفیقام صرف محض رفع تکلیف هست و وظیفه و ادب ولی اصل حقیقت اینه که دلم میخواد کمتر ارتباط بگیرم با همکلاسی دانشگاه،دوست، آشنا یا هرکس دیگه در کل تنهایی رو و کمتر حرف زدن رو ترجیح میدم انگار اگه بخوام حرف بزنم آدم ها منو توی سلولی بسته و تنگ میذارند که نمیتونم درست نفس بکشم انگار همشون به یه نحوی می‌خوان آسیب بزنند نمی‌دونم در واقع اونا قصد آسیب زدن ندارند ولی من اینطور فکر میکنم و تلقین میکنم با خودم دست خودم هم نیست هرچی کردم درست بشه نشد تلاشم بی فایده هست!!!

با این حال این روز ها با همه این احساسات سر میکنم و روز هارو می گذرونم...

برای ارشد هنوز هیچ کتابی نخریدم آخه دیشبی همکارم که یکسال از خودم سال بالایی تر هست و امسال بنا به نیاز معلّم شده گفت آزمون ارشد رو باید وقتی داد که بلافاصله دانشگاه دولتی رفت آزاد و غیر از این نمیشه هم محدویت داره هم کلی هزینه بالا و... و با اینکه امسال ارشد آموزش ابتدایی داده بود ولی گفت امسال نمیرم دانشگاه می‌خوام استراحت کنم ولی اگه یه بار دیگه بخوام ارشد بدم ترجیح میدم رشته های روانشناسی آزمون بدم چون بدرد آینده کاری ما این رشته ها بیشتر میخوره و بهمون کمک کننده تره قاعدتاً خلاصه این حرف رو که شنیدم باز سردرگم و گیج شدم موندم تو‌دو راهی دیدم راست میگه حق داره این حرفش هم بی راهه نیست و الان باز برای این هم موندم چه کنم!

چهار سال پیش که کنکور کارشناسی دادم و بعداز دبیرستان بود به قصد اومدن به دانشگاه بود اونوقت ها هم کتاب هام مشخص بود هم هدفم هم مقصد ولی الان یه مسیر هست و صدتا شاخه جور واجور و صدتا نظر!!!

اون موقع هدفم معلّم‌شدن بود و ابزار و راه رو داشتم الان تا میام تصمیم بگیرم یه مانع یا یه کجی باعث میشه باز مردد بشم باعث میشه باز بشینم دو دوتا چهارتا کنم و باز دوباره تو مسیر تردید و شک قرار بگیرم اینطور میشه که تهش هم مثل الان نه هدفی معین میکنم و نه راهی و نه چیزی!!!

فقط هی سناریو و قصه می سازم!

می دونی سردرگمی خیلی بده،انگاری آدم تویه راه بی انتهاست راهی که تموم نمیشه،کفشش پاره میشه،پاش تاول میزنه زانو هاش سست میشه خیلی اذیت میشه ولی نمی رسه تهش!!!

منم الان همینطور شدم چه تو کارورزی این ترم چه مسیر های دیگه....

ته این حرفام میمونه یه نقطه چون چیزی دیگه ذهنم نمیاد بنویسم!...

ولی بازم میام و مینویسم این دفعه شاید اگه بیام اون حس ترس و سردرگمی و نگرانی و دل آشوب بودنه نباشه...