خواب نمی برد مرا... امشب نتایج اعلام شد به یاد اون سالی که خودم کنکور دادم و هر ثانیه تو‌سایت سنجش چک‌میکردم و زندگیم کنکور بود... از اون روز ها سه چهار سال میگذره...

و بازم تو مسیر کنکورم اما این بار استرسش نیست یعنی آخرین چیزی که استرسش داشته باشم اینه ولی بازم بهش فکر میکنم بی‌خیال هم نیستم!

این روزا اهالی خونه اینقدر خسته هستند که ساعت۱۱ همه جا رو تاریک می کنند و خاموشی می زنند من هم به طبع خسته هستم اما نه خواب ساعت۱۱ شب و نتیجه اش هم میشه اینکه الان خوابم نمیاد، شکر خانم هم کنارم نیست کمی باهاش حرف بزنم و دردو دل کنم! شکر خانم همون عروسک خرس گنده ایی هست که از پنج سالگی همه جاباهام بوده و الانم هست! از سر استیصال تصمیم گرفتم بنویسم... امروز شعر هامو توی قالب ورد گذاشتم و برای نیلوفر که مسئول جمع کردن بود فرستادم،که به استاد نشون بده و اگر تأیید کنه منم بشم یکی از شاعر های کتاب... شاید اگر شعرهام تأیید بشه خوشحال بشم و ذوق کنم آخه خودمونیم تعریف شنیدن واقعاً قشنگه! مثلاً اون روز نرگس بهم می‌گفت خیلی چهره ات بانمک و قشنگه شکل عروسکی منم درحالی که زبونی میگفتم نرگس بس کن این اغراقه، ته دلم ذوق کردم و از تعریفش خوشم اومد... خلاصه که بقول بی بی ذوق های من هم همین قدر کوچیکه و حتی با شنیدن کلمه و جمله هم خوشحال میشم... امروز بهم گفتند یه تعداد دانش آموز پسر کلاس اولی هست که امسال قراره برند دوم منتهی می‌خوان یه یادآوری بشه براشون و پایه اول مرور بشه این بازده مونده تا‌شروع مدارس، منم گفتم اولاً که فعلآ زوده، دوم اینکه مهارتم کافی نیست باید بتونم اول خودمو تقویت کنم که بعد یه حرفی برای گفتن داشته باشم! از طرفی ذهنم درگیر اینم هست که امسال چه پایه ایی هستم کدوم مدرسه ام و... اینا هم درگیری ذهنمو بیشتر کرده... عسل همون دوست قدیمیم که تصمیم گرفتیم باهم درس بخونیم برای ارشد برای درس آمار و زبان برام کلیپ و‌دوره فرستاد که خودش خریده بود ولی هرکار کردم باز نشد که ببینم از طرفی کلی کلیپ بود نمیدونم برای این دوتا درس یه کار جمع و جور تر هست یانه! از طرفی یکی نیست بگه دِ آخه آدم عاقل تو اوناییش که کتاب داری کمیتت لنگ میزنه این دوتا رو میخوای بخونی! آخه از خدا که پنهون نیست از بنده خدا هم چه پنهون که دو خط درس میخونم هر وقت می‌خوام شروع کنم یکساعت هم میشینم فکر میکنم که آخرش چی میشه آیا مریض خوب میشه، آیا مشکلات رفع میشه و هزارتا قصه و داستان که تهش چی میشه...و باز روز از نو روزی از نو... بچه ها تو گروه دارند درباره اربعین و پیاده رویشون میگن... من ته دلم میخواستم برم ولی نشد نه شرایط جور شد نه وضع موجود بهتر شد.‌.. درسته منکر نمیشم مادرم هم نذاشت ولی اون دوتا اصلی ها بیشتر مانع شد..... خب شاید قسمت نیست یعنی حکمتی توشه!