در وصف۲۷دی

درحالی که جزوه مشکلات رو برای بار هشتم خوندم میبندم دفترو و میزو به حال خودش رها میکنم انگاری که از این جسم چوبی سرد و ایضا صندلی مخملی پشتش گله دارم...

کمتر از۸ساعته دیگه سومین امتحان رو میدم و میره برای شنبه بازده شنبه تا چهارشنبه قراره به گلوله بسته بشیم و به طور رگباری امتحان باشه بدون هیچ وقفه ایی بنابراین میطلبه که وقتم رو بیشتر بزارم و البته تمرکز تکه تکه شده اک هم به عرصه مطالعه برگردونم!

گرچه هیچوقت عملی نمیشه هربار که میگم از ترم بعد درس میخونم چون هر ترم و هر بار که قطار زندگی منو‌ به جلو حرکت میده اتفاق جدیدی میبینم و موضوعات گنده تر...

بااین حال این آمال خوندن از اول ترم هم اگه زنده باشم می‌فرستم برای ترم ۶ که خدا بخواد و مسئله حادی رخ نده بخونم تا مثل الان دستم تو سرم نباشه از این ور درس بخونم از اون‌ ور اطلاعات ثبت شده پاک بشه...

حس تنهایی حسیه که هر آدمی هربار حداقل یکبار توی زندگیش تجربه کرده شایدم بیشتر ولی قسمت تاریک ماجرا اینه که این حس به طور مداوم توی یه برهه زمانی خاص ادامه داشته باشه و فرد مدام مثل پتک تو سرش این حس کوبیده بشه...

انگار هربار بخواد بگه نه و رد کنه صدایی ضعیف از ته ترین نقطه بگه نه!تو اشتباه می کنی...

خیلی پراکنده شد... حرفای توی دلم بیشتراز این هاست ولی فعلآ تا همینجا بمونه و معلم آینده بره برای امتحان فرداش!

روزهای تقریباً آفتابی =]

امروز اولین تجربه رانندگیمو‌توی جاده تجربه کردم، یادمه یه زمانی بهم میگفتن که از پسش بر نمیایی و نمیتونی و رانندگی بدرد تو نمیخوره ولی چون خیلی دوست داشتم و علاقه داشتم براش تلاش کردم و تمرین کردم امروز هم خیلی عالی نبودم ولی از خودم راضی بودم حداقلش اینکه تونستم به اونایی که بهم گفتن نمیتونی و تو‌رو چه‌به ماشین ثابت کنم من از پس اینم بر میام و هیچ حرفی و هیچ حرکتی نمیتونه جلوم رو بگیره،پوستم خیلی وقته کلفت شده:)

یه زمانی که صاف وایساد جلوم و گفت که حیف الاغ که بدن دست شما ها و عمراً بتونی از پس این‌یکی بر بیایی سرمو بالا گرفتم و گفتم خدا بامنه! برای ثابت کردن برعکس این حرفت هم که شده تلاش میکنم!

خیلی وقته حرفای بقیه اثری روم نداره امّا یادآوری یه سری حرف ها تلخ و ناراحت کننده هست...

با این حال مهم نیست!اینم گذشت و میگذره!:) معلّم آینده با هر محدودیتی و امکاناتی برای زندگیش تلاش میکنه!

خبر خوب زمستون و دی ماه اینکه این مدت به این دوتا هدفم رسیدم الان یه ماشین دارم که برای خودمه و پلاکش به اسم منه حتی برای روند اداریش هم خودم رفتم و حس خیلی خوبی داشت بعداز این چند مدت سختی و شبایی که بالشت زیر سرم غرق دریایی از اشک میشد یه لبخند رضایت بابت این اتفاقات بزنم و بگم که اونقدر هم روزای زندگیم سیاه نیست!

شروع رو با خبر خوب گذاشتم که بمونه اینجا و این تجربه ام هم ثبت بشه خوشحالم که دوتا هدف که اول سال نوشته بودم تیک خورد و بهش رسیدم و اگه تا دوماهه مونده به تموم شدن سال آخری هم تیک بخوره خیلی خوب میشه!

الان که دارم مینویسم تازه درس خوندنم تموم شده یعنی نیم ساعتی میشه!

هفته آینده و ایضأ هفته بعد ترش پشت سر هم بدون وقفه تا پنج‌شنبه امتحان دارم و باید سخت براشون بخونم مخصوصاً که هیچ جزوه ایی رو حتی باز نکردم و همه کتابام و جزوه هام خاک خورده این هم مزید بر علت که هیچ پیش زمینه ایی ندارم از درس ها و فقط میفهمم چه تاریخی چه امتحانی هست و باید از گلستان برنامه امتحانیمو بگیرم!!!

بااین حال فرجه هم‌کاری نکرد و شب امتحان به هر سبب و سختی باشه میخونم چون چاره ایی دیگر نیست و باید این ترمم پشت سر گذاشت و مجوز ورود به ترم بعد رو گرفت هر طریقی شده!!!

در حال حاضر فقط اومدم کمی از احوالات بنویسم و همون‌طور که اینجا روز های تیره وغمناک وخبرای ناخوشایند رو به چشم دید اتفاقات خوب و رسیدن به هدف هاهم به رسم قدیم ببینه؛)

امیدوارم از پس امتحانات بر بیام،درسی رو‌نیفتم و خوب خوب بتونم جمعشون کنم ومعدلم هم خوب بشه اونوقت یه سری برنامه ها برای بعداز این دوهفته دارم که باید انجام بدم یه سری فکر ها در سر دارم:)))که خدا بخواد عملی بشه!

اینجا هم خواهم نوشت...غریبه که نیستند اینجایی ها بالآخره!!!

گزارش مطالعه پایان ترم۵

تاریخساعت مطالعه
۱۴۰۲/۱۰/۸۵ساعت
۱۴۰۲/۱۰/۹۵ساعت
۱۴۰۲/۱۰/۱۰۷ساعت
۱۴۰۲/۱۰/۱۱۴ساعت
۱۴۰۲/۱۰/۱۲۴/۳۰ساعت
۱۴۰۲/۱۰/۱۳۳ساعت
۱۴۰۲/۱۰/۱۴۲ساعت
۱۴۰۲/۱۰/۱۶۵ساعت
۱۴۰۲/۱۰/۱۸۴ساعت
۱۴۰۲/۱۰/۱۹۱/۳۰ساعت
۱۴۰۲/۱۰/۲۱

۷/۳۰ساعت

۱۴۰۲/۱۰/۲۲۷ساعت
۱۴۰۲/۱۰/۲۳۹ساعت
۱۴۰۲/۱۰/۲۴۳ساعت
۱۴۰۲/۱۰/۲۵۱۱ساعت
۱۴۰۲/۱۰/۲۶۴ساعت
۱۴۰۲/۱۰/۲۷۱۰ساعت
۱۴۰۲/۱۰/۲۸۴ساعت
۱۴۰۲/۱۰/۲۹۹ساعت
۱۴۰۲/۱۰/۳۰۹ساعت
۱۴۰۲/۱۱/۱۸ساعت
۱۴۰۲/۱۱/۲۳ساعت
۱۴۰۲/۱۱/۳۱۱/۳۰ساعت
۱۴۰۲/۱۱/۴

پرواز ابدی؟!

کاش قابلیت پرواز داشتم نه پرواز موقت پرواز همیشگی...پرمی کشیدم و میرفتم از جمع همه،دوست آشنا،رفیق،نارفیق،خونه،خونواده،کار،زندگی هرچی که مال دنیا و دنیایی هاست،همش ارزونی دنیا باشه!

من خیلی وقته احساس تعلقی به زمین ندارم!

حتّی احساس تعلق به هیچ جا رو‌ندارم...

مثل بودن در جمع و اینکه دلت جای دیگه باشه!

من پرواز می‌خوام!

اینکه پر بکشم و‌برم...

مقصد مهم نیست مسیر مهمه فقط...

شایدبه واسطه رسالتم موندنی شدم...

شاید هم چون لایق نیستم...

سوز سرمای دی ماه هم مارو از پا درنیورد!!!

با دوتا جعبه شیرینی نارنجکی و دوتا دسته گل اومد توخونه!!!

قیافش داد میزد خسته هست و روز ظاهر مشغولی داشته ولی با خنده می پوشوند و حفظ ظاهر میکرد!

من که می‌دونم اصلأ من و اون کپی همیم جفتمون بلد نیستیم حرفامونُ قشنگ بگیم، جفتمون کار میکنیم تا رضایت بقیه رو ببینیم جفتمون روزای پر فراز و نشیبی داشتیم ولی...

صاف پرید جلوش و گفت این برای مادر خونه و بعدم محکم لپ منو کشید و گفت اینم برای قهرمان زبون دراز و لجبازی که ادای آدم گنده هارو در میاره... امروز با همه روزا فرق داشت؟! نه امروز هم یه روز عادی بود!!!

فقط اینکه خبرایی که شنیدیم باعث شد ناراحت بشیم و افسوس بخوریم بر اونچه رخ داده...

شاید یه غم ته قلب مچاله تر شد...

عصری که دفترم زیر دستم بود و توش خرده ریزه های ذهنیمو خالی میکردم یه لیوان چایی و پشت بندش شیرینی رو میزم نقش بست خواستم بگم من کامم خیلی وقته هیچ طوره شیرین نمیشه تلخیش حالا حالا هاهست...

که دیدم حرف سنگینیه قرار شد دیگه سنگین حرف نزنم و مثبت فکر کنم و خودمو صیقلی تر کنم چون الماس از اول الماس نیست که!؟...

بهم گفت که۲۰سال پیش خدا سرنوشت یه دخترو عوض کرد و‌دل یه خونواده‌رو شاد کرد بااین حرفش یاد تمام سکانس های زندگیم افتادم و گوش دادم یه جاهایی از زندگی آدم چموش و تند رویی بودم امّا الان انگار آروم تر شدم دیگه بابت حرف های بقیه حرص نمی‌خورم دیگه بابت گذشته و اشتباهاتی که بوده گلایه نمیکنم... دیگه کمتر حرف میزنم دایره ارتباطی با دوستام درحد سلام علیک هست نه که طوری شده باشه،ولی انگار به دنبال راه گریز هستم و پیشرفت آزمون و خطا میکنم شکست میخورم کور سوی امید میاد و باز ادامه مسیر...

روزا محکم و بدون ذره ایی گله کار میکنم،درس میخونم،کمک میکنم و هر مسئولیتی باشه و از دستم بر بیاد بدون هیچ بهونه ایی انجام میدم و شبا هم مثل دریای شهرم میشم و ذهنمو اینطور آروم میکنم...

نمیگم همه چی روبراهه نه، زندگی های زرد وصورتی مال کتاب قصه هاست...

من دنیای واقعی که بازیگر نقش اول زندگی خودمم وقصه خودمو می‌نویسم این منم که راوی تک تک لحظاتشم منم که تو روزای سخت و آسون و پراسترسش موندم و با توکل بر خدا میمونم....

برج ۱۱وسردی دی ماه هم نتونست اندازه تلخی آبان به کامم زهر بشه هرچقدر هم وایب های خوبی نگرفتم ازش ولی اندازه آبان ماه نبود...

من غمگینم همچنان؟!

بله!

آیا غمم‌رو بروز میدم ؟!

نه،قرار نیست از من کسی حس بدی بگیره یا فکر کنند ضعیفم! چون دوست ندارم بهم ترحم بشه!

آیا برای خروج از این حالت کاری میکنم؟!

بله! تلاش میکنم، کار میکنم،خطا میکنم و هربار به دنبال راه حل جدیدی هستم که این بار جواب بده...

کشتی من خیلی وقته که ناخداش کمیتش لنگ میزنه! بحث امروز و دیروز نیست ولی دوسال گذشته و این چندماه اخیر کمرش شکست اونقدر بد شکست که وقتی می‌خواست جسمش رو بلند کنه انگاری یه وزنه سنگین قرار بود حمل کنه و زانوش طاقت این همه سنگینی رو نداشت...

دل ناخداش مثل سیر و سرکه میجوشه! مدام پی راه جدیده،هرچقدر هم دلسردش می کنند و ناامیدش می کنند دوروغ چرا دلگیر میشه ولی باز ادامه میده انگار حرفا مثل سنگ رو آتیش میشند...

و ادامه میده...

دوهفته پیش بالآخره خریداری که خونمون‌رو خریده بود بعد از چندین ماه آزگار صبر الباقی مبلغ هم واریز کرد اما چه واریز کردنی...

تو وضعیتی که خونه قیمتش نجومی شده و از ۲ میلیارد شده۶میلیارد یا اینکه از این سر شهر باید گشت اون سر شهر آیا گیر بیاد آیا نیاد...

بااین حال باز هم سخت نگرفتیم...امید داریم و توکل میکنیم هرچی که مصلحت باشه در نهایت همون میشه!

یه فکرایی دارم و یه کارایی میکنم ولی دوست ندارم که تازمانی که موفق نشدم صحبت کنم دلم نمیخواد کسی بفهمه چه خانواده چه دوست چه آشنا حتی نوشتنش هم باعث میشه بعداگه نرسم شرمنده بشم شرمنده خودم و هرچی که ساختم... برای همین فعلآ رویه تلاش رو در پیش گرفتیم...

سه تا هدف تا آخر سه ماهه سال مشخص کرده بودم که اگه بهشون برسم عالیه نشه هم سر جنگی ندارم با شرایط بالآخره من که غول چراغ جادو نیستم یه سره به همه چی برسم قدم قدم... توقعم هم نباید بشه...

به یکیش رسیدم الان خداراشکر و دوتای دیگه مونده اگه اونا هم عملی بشه با انگیزه وذوق بیشتری تلاش میکنم نشدم هرزمان مصلحت رسیدن بهش بود...

ولی کاش بشه،تنها دلخوشیم و تنها امیدم میشه...:)

این روزا هروقت تلویزیون رو روشن میکنیم و بحث سرطان و ماجرا هاش میشه یه نگاهی به خودش میندازه و میگه تا سالمی قدر باید دونست،تازمانی که هستی شاد باش چون یه روز حسرت میشه برات و حسرت شدن چیزایی که قبلاً داشتی و الان نداریشون سخته...

+صدای الله اکبر از بیرون میاد و‌گواه میده اذون گفتند...

اگه ازم بپرسند هنوزم خداتو داری؟!میگم آره هست! محکم تر از قبل:)

اگه بگن تو‌ حرفات چی میگی؟! میگم شادی و سلامتی هرکس که این دوتا رو نداره...مهم نیست کیه،چیه چطور آدمی هست!حتّی اگه خوب نباشه!!!

میدونم خیلی از هر دری نوشتم و برحسب همیشه پر حرفی و زیاده نویسی ولی تنها دلخوشی من همین نوشتنه...

اونم جایی که کمتر کسی هست و کمتر دیده میشه!:)

آرامش مطلق!

پنجمین شکست

امروز برای بار پنجم شکست خوردم و کلی باخودم و موجودات زنده و غیر زنده خودم جنگ کردم و لجبازی رو‌در پیش گرفتم...

الان که اینو مینویسم احساس میکنم گلوم از شدت درد زخم شده و نفس کشیدن برام سخت شده!

قبوله اثر مریضی هست ولی روح مریض می‌تونه جسم رو صد برابر زمین بزنه...

امروز برای پنجمین بار پیاپی شکستم و شکست خوردم ولی ناامید شدم؟!

نه ناامید نشدم...

دوباره انجامش میدم! اصلأ اینقدر میرم و انجام میدم تا بشه:)

یا میشه یا باید بشه یا هیچ نشدنی توش نیست...

طولانی تر بنویسم؟!

نه نمیتونم...

همینقدر برای تخلیه ذهنیم بسه:)

_____

نه واقعاً خوب نیستم...