با دوتا جعبه شیرینی نارنجکی و دوتا دسته گل اومد توخونه!!!
قیافش داد میزد خسته هست و روز ظاهر مشغولی داشته ولی با خنده می پوشوند و حفظ ظاهر میکرد!
من که میدونم اصلأ من و اون کپی همیم جفتمون بلد نیستیم حرفامونُ قشنگ بگیم، جفتمون کار میکنیم تا رضایت بقیه رو ببینیم جفتمون روزای پر فراز و نشیبی داشتیم ولی...
صاف پرید جلوش و گفت این برای مادر خونه و بعدم محکم لپ منو کشید و گفت اینم برای قهرمان زبون دراز و لجبازی که ادای آدم گنده هارو در میاره... امروز با همه روزا فرق داشت؟! نه امروز هم یه روز عادی بود!!!
فقط اینکه خبرایی که شنیدیم باعث شد ناراحت بشیم و افسوس بخوریم بر اونچه رخ داده...
شاید یه غم ته قلب مچاله تر شد...
عصری که دفترم زیر دستم بود و توش خرده ریزه های ذهنیمو خالی میکردم یه لیوان چایی و پشت بندش شیرینی رو میزم نقش بست خواستم بگم من کامم خیلی وقته هیچ طوره شیرین نمیشه تلخیش حالا حالا هاهست...
که دیدم حرف سنگینیه قرار شد دیگه سنگین حرف نزنم و مثبت فکر کنم و خودمو صیقلی تر کنم چون الماس از اول الماس نیست که!؟...
بهم گفت که۲۰سال پیش خدا سرنوشت یه دخترو عوض کرد ودل یه خونوادهرو شاد کرد بااین حرفش یاد تمام سکانس های زندگیم افتادم و گوش دادم یه جاهایی از زندگی آدم چموش و تند رویی بودم امّا الان انگار آروم تر شدم دیگه بابت حرف های بقیه حرص نمیخورم دیگه بابت گذشته و اشتباهاتی که بوده گلایه نمیکنم... دیگه کمتر حرف میزنم دایره ارتباطی با دوستام درحد سلام علیک هست نه که طوری شده باشه،ولی انگار به دنبال راه گریز هستم و پیشرفت آزمون و خطا میکنم شکست میخورم کور سوی امید میاد و باز ادامه مسیر...
روزا محکم و بدون ذره ایی گله کار میکنم،درس میخونم،کمک میکنم و هر مسئولیتی باشه و از دستم بر بیاد بدون هیچ بهونه ایی انجام میدم و شبا هم مثل دریای شهرم میشم و ذهنمو اینطور آروم میکنم...
نمیگم همه چی روبراهه نه، زندگی های زرد وصورتی مال کتاب قصه هاست...
من دنیای واقعی که بازیگر نقش اول زندگی خودمم وقصه خودمو مینویسم این منم که راوی تک تک لحظاتشم منم که تو روزای سخت و آسون و پراسترسش موندم و با توکل بر خدا میمونم....
برج ۱۱وسردی دی ماه هم نتونست اندازه تلخی آبان به کامم زهر بشه هرچقدر هم وایب های خوبی نگرفتم ازش ولی اندازه آبان ماه نبود...
من غمگینم همچنان؟!
بله!
آیا غممرو بروز میدم ؟!
نه،قرار نیست از من کسی حس بدی بگیره یا فکر کنند ضعیفم! چون دوست ندارم بهم ترحم بشه!
آیا برای خروج از این حالت کاری میکنم؟!
بله! تلاش میکنم، کار میکنم،خطا میکنم و هربار به دنبال راه حل جدیدی هستم که این بار جواب بده...
کشتی من خیلی وقته که ناخداش کمیتش لنگ میزنه! بحث امروز و دیروز نیست ولی دوسال گذشته و این چندماه اخیر کمرش شکست اونقدر بد شکست که وقتی میخواست جسمش رو بلند کنه انگاری یه وزنه سنگین قرار بود حمل کنه و زانوش طاقت این همه سنگینی رو نداشت...
دل ناخداش مثل سیر و سرکه میجوشه! مدام پی راه جدیده،هرچقدر هم دلسردش می کنند و ناامیدش می کنند دوروغ چرا دلگیر میشه ولی باز ادامه میده انگار حرفا مثل سنگ رو آتیش میشند...
و ادامه میده...
دوهفته پیش بالآخره خریداری که خونمونرو خریده بود بعد از چندین ماه آزگار صبر الباقی مبلغ هم واریز کرد اما چه واریز کردنی...
تو وضعیتی که خونه قیمتش نجومی شده و از ۲ میلیارد شده۶میلیارد یا اینکه از این سر شهر باید گشت اون سر شهر آیا گیر بیاد آیا نیاد...
بااین حال باز هم سخت نگرفتیم...امید داریم و توکل میکنیم هرچی که مصلحت باشه در نهایت همون میشه!
یه فکرایی دارم و یه کارایی میکنم ولی دوست ندارم که تازمانی که موفق نشدم صحبت کنم دلم نمیخواد کسی بفهمه چه خانواده چه دوست چه آشنا حتی نوشتنش هم باعث میشه بعداگه نرسم شرمنده بشم شرمنده خودم و هرچی که ساختم... برای همین فعلآ رویه تلاش رو در پیش گرفتیم...
سه تا هدف تا آخر سه ماهه سال مشخص کرده بودم که اگه بهشون برسم عالیه نشه هم سر جنگی ندارم با شرایط بالآخره من که غول چراغ جادو نیستم یه سره به همه چی برسم قدم قدم... توقعم هم نباید بشه...
به یکیش رسیدم الان خداراشکر و دوتای دیگه مونده اگه اونا هم عملی بشه با انگیزه وذوق بیشتری تلاش میکنم نشدم هرزمان مصلحت رسیدن بهش بود...
ولی کاش بشه،تنها دلخوشیم و تنها امیدم میشه...:)
این روزا هروقت تلویزیون رو روشن میکنیم و بحث سرطان و ماجرا هاش میشه یه نگاهی به خودش میندازه و میگه تا سالمی قدر باید دونست،تازمانی که هستی شاد باش چون یه روز حسرت میشه برات و حسرت شدن چیزایی که قبلاً داشتی و الان نداریشون سخته...
+صدای الله اکبر از بیرون میاد وگواه میده اذون گفتند...
اگه ازم بپرسند هنوزم خداتو داری؟!میگم آره هست! محکم تر از قبل:)
اگه بگن تو حرفات چی میگی؟! میگم شادی و سلامتی هرکس که این دوتا رو نداره...مهم نیست کیه،چیه چطور آدمی هست!حتّی اگه خوب نباشه!!!
میدونم خیلی از هر دری نوشتم و برحسب همیشه پر حرفی و زیاده نویسی ولی تنها دلخوشی من همین نوشتنه...
اونم جایی که کمتر کسی هست و کمتر دیده میشه!:)
آرامش مطلق!