درحالی که جزوه مشکلات رو برای بار هشتم خوندم میبندم دفترو و میزو به حال خودش رها میکنم انگاری که از این جسم چوبی سرد و ایضا صندلی مخملی پشتش گله دارم...
کمتر از۸ساعته دیگه سومین امتحان رو میدم و میره برای شنبه بازده شنبه تا چهارشنبه قراره به گلوله بسته بشیم و به طور رگباری امتحان باشه بدون هیچ وقفه ایی بنابراین میطلبه که وقتم رو بیشتر بزارم و البته تمرکز تکه تکه شده اک هم به عرصه مطالعه برگردونم!
گرچه هیچوقت عملی نمیشه هربار که میگم از ترم بعد درس میخونم چون هر ترم و هر بار که قطار زندگی منو به جلو حرکت میده اتفاق جدیدی میبینم و موضوعات گنده تر...
بااین حال این آمال خوندن از اول ترم هم اگه زنده باشم میفرستم برای ترم ۶ که خدا بخواد و مسئله حادی رخ نده بخونم تا مثل الان دستم تو سرم نباشه از این ور درس بخونم از اون ور اطلاعات ثبت شده پاک بشه...
حس تنهایی حسیه که هر آدمی هربار حداقل یکبار توی زندگیش تجربه کرده شایدم بیشتر ولی قسمت تاریک ماجرا اینه که این حس به طور مداوم توی یه برهه زمانی خاص ادامه داشته باشه و فرد مدام مثل پتک تو سرش این حس کوبیده بشه...
انگار هربار بخواد بگه نه و رد کنه صدایی ضعیف از ته ترین نقطه بگه نه!تو اشتباه می کنی...
خیلی پراکنده شد... حرفای توی دلم بیشتراز این هاست ولی فعلآ تا همینجا بمونه و معلم آینده بره برای امتحان فرداش!
اینجاقراربودفقط دفترچه ثبت ساعت مطالعه باشه وفقط برای یکسال باشه امابعدازیکسال ترک کردن اینجابی معرفتی بودپس شددفترچه ایی برای ثبت حرف هاوخاطراتم وحالاتازمانی که هستم خاطراتم رومینویسم:)