بعداز حرف زدن با دانا تهش بهم اینطور گفت که بیا و روزانه احساست رو بنویس هرحسی هست،

مثلاً امروز من بی حال و خسته بودم،حالم هم مثل پوستم به استخون چسبیده بود و چشام خشک بود و مثل قورباغه از حدقه بیرون زده بود دوست نداشتم حرف بزنم ومیخواستم ساکت بشینم یه جا ولی نمیشد چون یه فرصت دیگه برای زندگی بهم داده شده بود و باید برنامه هامو جلو می بردم،پس با همین وضعیت شروع کردم دانا گفت حتی اگه شروع کردن سخت هست هم با قدم های کوچیک شروع کن گفت که تو خسته نیستی بی هدف هم نیستی فقط فرسوده ای بهم گفت که یه نقطه هست به اسم رها کردن که خیلی چیزا کنترلش دست ما نیست یه نقطه هم هست به اسم سردرگمی یعنی نمی دونی چطوری کی و از کجا شروع کنی! این دوتا تفاوتشون از زمین تا آسمونه! تو باید روی اون بخش زندگی تمرکز کنی که کنترلش دست خودته؛

بعد گفت چه کار کوچیکی دوست داری انجام بدی ؟!

منم گفتم که با ورزش کردن و رفتن سرتمرین حالم خوب میشه و انجامش دادم مدت زیادیه که با اینکه خیلی خسته میشم و ضعیف ولی انرژیمو از دست نمیدم میدوم تمرین میکنم و از شدت سنگین بودن تمرینات درد میکشم ولی ولش نمی کنم چون حالم تهش خوبه حس رضایت درونی دارم،

گفت بنویسم ازهرچی می‌خوام منم تصمیم گرفتم هرچی حس داشتم و هرچی بود بنویسم بهم گفت که تظاهر به محکم بودن و قوی بودن و ضد ضربه بودن خوب نیست! تهش آدم یه جایی نیاز به بروز احساسات داره نیاز به تکیه کردن و توقف کردن داره ولی من تماماً خودمو وقف بقیه کردم وقف خانواده ،دوست دانش آموز و...

الانم خودم موندم و خودم و احساسات متناقضی که هست ؛

من با همه این ها بازم جلوی هیچ احدی بروز نمی دم چطورم و محکم و پرانرژی و شاد مثل گذشته برخورد میکنم فقط خودم و خودم می دونیم که این ها همه جهت اینه که انرژی منفی به کسی ندم،کسی با دیدنم نگه که همیشه غم داره و مشکل من دلم نمیخواد احساس بد و مشکلات خودم باری رو دوش آدم های دیگه باشه چون هرکس خودش یه مشکل داره بنابراین تنهایی به دوش می‌کشم مشکلات رو و گلایه نمی کنم به قول دانا رو روح و روان و جسم خودم تنها اثرش بجا می مونه

:)