امروز صبحم بعداز اذان صبح درحالی شروع شد که هنوز تو حال و هوای شهربازی دیشب بودم 🎢🤩.هم احساس درد بدن و خستگی داشتم هم تجربه ارتفاع ترسناک بود، دیشب هم خیلی هیجان‌زده شدم، مخصوصاً که با عسل و نرگس کلی خوش گذروندیم. جالبه که این مدت این‌قدر همدیگه رو دیدیم، در حالی که قبلاً کلی باید قرار می‌ذاشتیم و هماهنگ می‌کردیم، ولی این دفعه انگار همه‌چی خودبه‌خود جور شد 🤯.

بعدش کتاب خوندم 📖 و رفتم دویدن 🏃‍♀️. یه مدت بود که ورزش نکرده بودم حتی تمرینات مربیم هم جدی نمی گرفتم بنده خدا اونم رها کرد و گفت هر وقت مشغله ات کمتر شد و به خودت اومدی بیا!!!، ولی حس کردم دوباره باید شروعش کنم. احتمالاً یه مدت دیگه دوچرخه 🚴‍♀️ رو هم برمی‌دارم و می‌زنم بیرون. ورزش حس خوبی بهم میده، حتی اگه جسمم ضعیف‌تر بشه، ولی روحم آروم‌تره 😊.

بعدش قرآن تمرین کردم 📖، یه سری کارای عقب‌مونده رو انجام دادم، و خب... موتورسواری هم کردم! 🏍️🔥 حس و حالش عالی بود. بعدشم نشستم پای پروژه و قسمت "تعهدات حرفه‌ای معلم" رو نوشتم ✍️. این هفته، با این کارنما، انگار کل زندگیمو مرور کردم، از دوران مدرسه تا دانشگاه 🎓. یه جاهایی ازش رو از همین وبلاگ برداشتم، چون خیلی از خاطراتمو اینجا نوشتم و دقیق‌تره. حالا فقط یه کم کارای تکمیلیش مونده که فردا باید انجام بدم و بفرستمش برای استاد. خیلی دوست دارم یه بیست درست‌وحسابی بگیرم، هم واسه معدلم، هم واسه اینکه سختی‌های ترم قبل رو یه جوری جبران کنم 💪🎯.

تو این هفته یه مقاله هم نوشتم و احتمالش زیاده که یکی دیگه هم بنویسم 📑✍️. بعد از ویراستاری قراره بفرستمش برای یه همایش علمی 📢. حس می‌کنم باید بیشتر و بیشتر مقاله بنویسم و کار کنم. اینم یه چالش جدیده که باید جدی‌تر بگیرمش 🚀.

پنج روز از فروردین گذشت و دیگه وقتشه یه برنامه درست و حسابی برای دانشگاه و درسای مدرسه بریزم 📅📚. باید تکلیفامو مرتب کنم، محتوای درسارو آماده کنم، و کم‌کم برگردم به روال قبل. یه هفته‌اس مدرسه نرفتم، ولی از ۱۶ فروردین دوباره کلاسا شروع میشه، و باید آماده باشم 🎒🏫.

حالم بهتره، سعی می‌کنم بهترم بمونه 😊. دوست دارم اون آرامشی که این چند ماه از دست داده بودمو برگردونم 🌿🕊️. شاید نتونم کامل، ولی خب... یه تلاشی بکنم حداقل. دلم می‌خواد هرچیزی که خوشحالم می‌کنه، انجام بدم، حتی اگه به سن و موقعیتم نخوره 🤭. دلم می‌خواد بیشتر با دوستام وقت بگذرونم، با خونواده باشم، یه کم بیشتر بچگی کنم، کمتر فکر کنم، بیشتر زندگی کنم 🥰 حس عصبی بودن و نگرانی که میدونم باز میاد سراغم و امسال تابستونم پر مشغله اس کمتر بهش فکر کنم و خودمو آروم نگه دارم چون مشکلات همیشه هستند این منم که باید باهاشون کنار بیام. انگار یه مدت درونم خشک شده،و باید یه کاری کنم که دوباره جون بگیره 🌱💫.

افطار امشب پلوتن بود 🍛، ولی فکرم هنوز توی دیشب بود، وقتی که با یه هات‌چاکلت داغ ☕🍫 و کروسان 🥐 نشسته بودم و به عسل و نرگس می‌گفتم:

"من دیگه هات‌چاکلت و کروسان خوردم، بهم زنگ نزنید، ایمیل بزنید!" 😎😂

چه زود گذشت...

کاش هیچ‌وقت عسل و نرگس نرن، این دو نفر رفیقای صمیمی مم هستند از مدرسه تا الان باهمیمم و باهم بزرگ شدیم و دانشگاه رفتیم و اینجا هستیم الان درسته فاطمه هم باهامون بود و از وقتی ازدواج کرد از ما دور و دور تر شد ولی حالا ما سه تا باهمیم و موندیم کنار هم!!!

کاش همین‌طور کنار هم بمونیم 🤞💖. ولی خب می‌دونم که یه روز ازدواج می‌کنن، مسیرشون جدا میشه، و ارتباطمون کم و کم‌تر میشه 😞. قبلاً هم دیدم که وقتی دوستام ازدواج کردن، انگار یهو بزرگ شدن، دیگه اون دیوونه‌بازیا و بچگی های قبلو نمی‌شد باهاشون کرد 🤪😂.

کاش حداقل این دفعه فرق کنه، کاش اینا همونجوری که هستند، بمونند... :)💛