چرا همیشه هروقت مریض میشم حس نوشتن در من فوران می کنه و بیشتر میل به نوشتن و گفتن دارم؟! به هر حال این خودش یه بهونه شد که باز دست به تایپ بشم و شروع کنم به نوشتن؛ شاید هرچی ته مونده دلم هست و حرفای نگفته خالی بشه و حال روحیم کمی بهتر بشه البته ناگفته نمونه الان درحالی دارم مینویسم که به شدت درد تنگی نفس اذیت کننده هست برام و از فرط درد کشیدن و ساکت بودن که من هیچیم نیست و حالم خوبه زخم عمیقی توی گلوم مونده که با هر سرفه صدای در اومدن پوست حلق و گلوم رو میشنوم و بیشتر باهاش میجنگم، دیگه حتی دارو های دکتر هم جواب نمیده،یا درمان های خونگی، یا فلان داروی خارجی انگار جسمم سر شده و می‌فهمه همون همیشگی هست دیگه محل نمیذاره و قوی ترین دوز مسکن هم بهم بدن زور اون بیشتره! برمی گردیم به دو روز قبل و بعدم آنچه گذشت عقب تر ؛ صادقانه بخوام بگم سه شنبه که رفتم مدرسه، هرچی سعی کردم بخندم و حالمو خوب نشون بدم جسمم باهام همکاری نکرد و دست آخر بی جون روی میز سرد سرامیکی و صندلی خشک معلمیم افتادم و تو همون حین ذهنم شروع کرد به ساختن قصه که دیدی گفتی میتونی و همیشه حالت خوبه ولی گاهی وقتا آدم مریض میشه و با وجود این مریضی باید بیاد و ادامه بده باید محکم باشه و قوی بره جلو! دیدی هرچقدر زور بزنی سخته!!!! بعضی درد ها زورشون از تو بیشتره؛ بعضی درد ها تو رو زمین می زنند؛و تو بازنده میشی!!! سه شنبه با چاشنی آش خوری تو مدرسه گذشت و بچه هایی بودند که می‌گفتند خانم تو که خوب نباشی ماهم خوب نیستیم و بی حالیم! حال ما به تو وصله و تو اینطور بی جون افتادی ماهم توانی نداریم، منم به اجبار محکم و خوب خودمو نشون می‌دادم ولی هرچی کردم نشد که نشد دست آخر یه زنگ تفریح کم آوردم و سرمو گذاشتم روی میز و تو همون حالت موندم اگه زنگ کلاس نمی خورد ابداً نمی دونستم که باید برگردم کلاس درس! در اون مدت کل کلاسم‌برای اینکه من حالم خوب بشه ساکت کرده بودند کلاس و برای اینکه سردم نشه درها و پنجره هارو بسته بودند بعدم کاپشن ها و شال گردن هایی بود که برای اینکه سردم نشه روم انداخته بودند، اون زمان فهمیدم من حس دلسوزی و علاقه ام دو طرفه هست و‌همونطور که خودم حرص می خورم اونا هم حرص منو می خورند و به فکرند و همین لبخند بی جونی رو به چهره ام تقدیم کرد... سه شنبه به هر نحوی بود گذشت!!! ولی چهارشنبه ؛ چهارشنبه رو در حالتی رسیدم مدرسه که ده دقیقه با تأخیر بود! تو دلم هم استرس فضولی بچه ها رو داشتم هم اینکه چطور تا ۵عصر طاقت بیارم و تازه کلاس تقویتی هم بود،خانم معاون با دلسوزی بهم نگاه کرد و متوجه شرایط شد و حتی بهم گفت من جات میرم سرکلاس ولی اجازه ندادم چون این وظیفه من بود و من باید در هر شرایطی می رفتمو ادامه بدم؛ و هفته۱۵ام کاریمو با تموم کردن کلاس تقویتی تا ساعت۵ تموم کردم و مسیر خونه رو در پیش گرفتم، جسمم ضعیفه خیلی ضعیفه! اونقدر ضعیف که اگه کسی سرفه کنه منم مریض میشم سریع و می افتم یه گوشه جسمم که ضعیف میشه و مریض که میشم روحیه ام هم کسل و بی حال میشه اون روز دانش آموزم گفت خانم شما که مریض هستید ماهم جون نداریم و بی‌حالیم و عمیقاً به این پی‌بردم که حسمون دو طرفه هست! هفته جدید امتحانات پایان ترمم شروع میشه و این درحالی هست که من همچنان دستم به کارای عملی و تکالیف دانشگاهم هست و هرچی انجام می دم تموم نمیشه ؛ از گزارش کارورزی که خودمون معلم راهنما و کارورز بودیم گرفته تا مشتی تکلیف دیگه که هی انجام می دم هی جدید میاد خوبه که از اول ترم هم هرچی ارائه و محتوا و تدریس بود انجام دادم بازم هیچ... نمی‌دونم شب امتحان چطور باید بااین وضعیتم بخونم و اصلأ پاس میشم یانه استرس اینم دارم! از طرفی کلاسامون هست که چون سه شنبه چهارشنبه باید بیایم امتحان بدیم ول میشه و یا باید معلم جایگزین بیاریم یا اگه جور نشد به یه معلم هزینه بدیم بیاد یا مجازی و منم بعداز کلی فکر کردن یادم افتاد خاله ام هست و اون هم تجربه اش خوبه هم قبلاً سابقه تدریس پایه سوم رو داشته درسته بازنشسته شده ولی باز چیز سختی نیست و وقتی باهاش درمیون گذاشتم پذیرفت و حداقل دلم کمی راحت هست ازاین نظر که سه شنبه ،چهارشنبه سه هفته عقب نمی افتند از درس ،و درس هاهم مرور کنند خوبه! میمونه خودم و کوله باری از درس های نخونده و کلاسایی که فقط شرکت کردم که غیبت نخورم و جزء یکی دوتا بقیشون جزوه ننوشتم،و توکل بر خدا قراره شب امتحان بخونم و بقیش هم هرچی بادا باد فقط از ته ته دلم امیدوارم که نیفتم چون ته ذهنم هم چیزی نیست:))) ذهن من الان پاکه و فقط بدنبال رهاشدن و رفتنه ولی در رفتن گریزی نیست و باید بمونم... دیگه از چی بگم ؟ از اینکه مامانم بعداز یکماه در نهایت از شیراز برگشت و حال روحیش اصلأ مساعد نبود و‌وقتی اومد خونه به مرور بهتر شد می‌گفت اونجا اینقدر استرس خونه و تنهایی داشتم که اگه به شما سخت گذشته به من بیشتر سخت گذشته، یک ماهی که گذشت اگه بگم تکه تکه شدم زیر بار مشکلات دروغ نگفتم و امسال بیشترین سالی بود که از چپ و راست مریض شدم و ریه هام باهام همراهی نکرد... اگه قرار بود یه مدت درد آسم و ریه هامو قطع کنم که اذیتم نکنه اون زمان قطعاً الان بود، خیلی سعی میکنم تحمل درد کنم ولی بازم سخته انگار اون زورش بیشتره! شاید هم دارم هذیون میگم به قول بی بی سرو صورتم داغ هست و دستام یخ سرده و سرما هم چون مریضم اینطوره