۱۴۰۴/۲/۲۷
از آخرین باری که نوشتم بیشتراز یکماه میگذره و عجب گذر ودورانی بود چقدر اتفاقات مختلف افتاد چه چیز هایی به دست اومد چه شرایطی گذشت و چه چیزایی یاد گرفتم ، انگار مسیر برام سراسر درس و تجربه و تنش بود! الان که دارم اینو مینویسم روزمو بعداز مراقبت امتحان کلاس ششمی ها و درس خوندن و کلاس دانشگاه و در آخر هم نوشتن جزوه گذروندم و با بابام تصمیم گرفتیم بمونیم و برنگردیم شهر چون این هفته کلاً مدرسه هستم؛نسبت به قبل درگیرترو هدفمند ترشدم و خیلی شلوغ تر درحدی که کمتر زمانی فرصت میکنم فکر کنم درضمن که اتفاقات رو هم بزرگ نمی کنم و خودمو با شرایط و مشکلات وقف می دم و سعی می کنم حلشون کنم نوشتن برام مدت زیادیه سختشده قبلاً می گفتم اینجا سخته ولی کلاً اخیرأ هیچ جا خیلی مثل روال سابق و گذشته ها ننوشتم الانم چون از ظهر هی یادم می افتادکه باید بنویسم واثری از خودم تو این ماه به جا بذارم و لاقل سال های بعد که بیام چک کنم وبخونم بدونم کجا بودم اون دوره تصمیم گرفتم که بنویسم شاید هم نباشم و این نوشته ها ازم بجا بمونه؛ اخیرأ کتاب زیاد میخونم غیردرسی و خودمو بیشتر تو چالش انداختم مثل اینکه قبلاً گفته بودم میخوام مستقل بشم این برهه تجربه اش کردم و سخت بود تنهایی ولی از پسش براومدم! یا اینکه یادگرفتن یه حرفه جدید چیزی بود که لازم داشتم و تصمیم گرفتم یکی از اهداف سال۱۴۰۴ رو که اول سال نوشته بودم تیک بزنم و در عرض سه روز بعداز تولدم ثبت نام کردم و الان یک ماهی میشه که کلاس هاش رو میرم؛ راستی این ماه تولد۲۲ سالگیمو جشن گرفتم و۲۲ ساله شدم ۲۱ سالگی که سراسر دوندگی و افتادن تو دل جاهای جدید و آشنایی با آدم های جدید بود ولی۲۲ سالگی از اولش با یادگیری و کارای سخت شروع شد اینطور شده که الان یکماهه دارم سخت تمرین میکنم براش و با اینکه مبتدی و تازه کارم ولی قدم به قدم برای آموزشم وقت میگذارم و زحمت میکشم هرچقدر هم سخت باشه یا نتونم بازم تلاش می کنم! دانشگاه نسبت به ترم قبل خیلی خیلی بهتر شده درسامو رسوندم و جزوه تعدادیش نوشتم و هرتکلیفی بود همون زمان خودش انجام دادم که انباشته نشه حتی اگر گرفتار ترین همبودم خودمو رسوندم که اتفاقات ترم قبل نیفته از یک سوراخ دوبار گزیده نشم ؛و تا الان که خوب بوده البته که جوجه رو آخر پاییز می شمارند و باید دید امتحاناتم روچطور میدم این ترم به کسی اکتفا نکردم و بر خلاف ترم قبل که نتیجه ای که گرفتم مورد پسند خودم نبود گفتم ترم آخر هر طور شده جبران کنم و تلاش کنم که تا الان خوب بوده و فقط مونده امتحانات و نمراتم؛ مدرسه بازده عید به بعد خیلی بهتر شد بچه ها پسرفت نکرده بودند ،روند جلورفتن درس ها بهتر شده بود و غیراز درس چیزای دیگه هم یاد گرفتیم هوش مصنوعی رو درحد مبتدی یاد دادم،هنر کار کردیم چندتا جشنواره باهم شرکت کردیم و با حال خوب و خوشحالی سال تحصیلی رو تموم کردیم، جشنروز معلم خیلی قشنگ برگزار شد و باعث شد قدردان تکتک زحمات و لطفی بشم که نسبت بهم داشتند و خیلی خوش گذشت و عکس ها و خاطرات خوبی ثبت شد حالا دیگه میتونم بگم اولین سال کاریم قشنگ تموم شد اگرچه سخت شروع شد و تا رسید به اینجا خیلی چالش و اتفاقات رخ داد ولی آخرش قصه قشنگ نوشته شد؛ حدود دو هفته پیش آخرین هفته مدرسه روز چهارشنبه بغض عجیب بچه ها باعث شد روی منم اثر بذاره و دست آخر زنگ آخر بعداز آخرین تمیز کردن کلاس و ثبت یه روز خاطره ساز، درحالی که همشون غمگین و ناراحت بودند منم بغض کنمو نتونم خودمو کنترل کنم خیلی تلاش کردم ولی اون لحظه نشد و این از سختی و چالشها و شیرینی آخر مسیری بود که داشتیم؛حالا فاصله من و کلاسم فقط یه کارنامه نوشتن هست که بعداز آماده کردنش باید بهشون تقدیم کنمو بعد هم خودمو بسپرم به دست سرنوشت که ببینیم مسیر به کجا مارو خواهد برد! البته که هرچی پیش بیاد راضی هستم و با قسمتم نمی جنگم ولی برای انتقالی گرفتن تلاشمو میکنم اگر نشد هم بقول فرد محترمی حکمتی درش بوده و خواست خدا اینطور بوده همونطور که خدا خواست و مصلحت بود که من برسم به اینجا و این نقطه زندگی و این مسیر رو طی کنم، اواخر فرودین ماه از سمت اداره کل برای گزینش نهایی تماس گرفتند و باز رفتم یاد اون روزی افتادی که این پله هارو دوتا یکی می کردم برای مصاحبه اول و دوره کنکور،سئوالاتش به سختی سئوالات اول استخدامی نبود ولی بازم دقت و توجه وتمرکزرو می سنجید که الحمدلله شد و از پسش براومدم و این قسمت هم گذشت ، غیر از این ها فهمیدم که یکی از مقالاتم که برای پژوهش نوشته بودم از سمت اداره رفته مرحله کشوری که داوری بشه و خانم مدیرمون این خبرو بهم داد و خیلی خوشحال شدم، از اول امسال هم چندتا جشنواره شرکت کردم و فعلآ آثار و کار هامو فرستادم ببینم چطور میشه و نتیجه چی میشه گرچه آنقدر قوی نیست ولی برای اینکه اگه رد شدم و چیزی هم نیوردم برام تجربه بشه و رمز و راز کار دستم بیاد انجامش دادم و توکل بر خدا ؛ امروز قبل از اینکه برم سر مراقبت آزمون ششمی ها درس مطالعاتشون خانم معاون بهم پوشه ای داد که تمام لوح تقدیر ها و لوح رتبه های مسابقاتم داخلش بود با این که زمانی فکر نمی کردم اینطور برسم و بشه ولی باز هم قسمت و سرنوشت همیشه آدم رو غافلگیر میکنه ؛ من همه جا به خدا توکل کردم و هرجا کم آوردم از خودش کمک گرفتم تا اینجای کار هم همینطور بوده و در آینده هم همینطور هست وخواهد بود. امیدوارم تو همین مسیر بمونم و نسبت به هیچ چیز سخت نگیرم و تلاش گر باشم چون چیزی که با تلاش و زحمت و لطف خدا بدست میارم خیلی ارزشمند تر و دلنشین تره؛ گمونم خلاصه اتفاقات قابل گفتن اخیر رو نوشتم سعی کردم غم و غصه و ناراحتی و سوگ و از دست دادن و مریضی ها و حتی تنهایی ها رو توش نیارم که بعدها وقتی این قسمت کتاب زندگیم میرسم حداقل یادم بیاد چه چیز هایی ثبت کردم و برای خودم رقم زدم؛
اینجاقراربودفقط دفترچه ثبت ساعت مطالعه باشه وفقط برای یکسال باشه امابعدازیکسال ترک کردن اینجابی معرفتی بودپس شددفترچه ایی برای ثبت حرف هاوخاطراتم وحالاتازمانی که هستم خاطراتم رومینویسم:)