دلم برای نازی پرحرف و فضول و پرسروصدا و بی پروا تنگ شده! این نازی خیلی خودشو درگیر کرده!درگیر کار،مدرسه،درس،دانشگاه،خانواده! از دوستاش دور شده از خانواده از لحاظ عاطفی دور شده ؛ همش استرس داره،حرص میخوره حرص آینده،حرص اتفاقات افتاده،حرص و نگرانی برای آدم های مهم اطرافش، حرص دانش آموز هاش و هرچیزی که بهونه ایی بشه که براش نگران بشه؛ شاید باورش سخت باشه ولی تو این شیش ماه گذشته تعداد موهای سفید توی سرم یکی درمیون شده روز به روز هم داره بیشتر میشه! دوستام و همکلاسی های دانشگاه موقع آزمون پایان ترم پیش که دیده بودنم می‌گفتند لپات محو شده! بیشتر تو خودتی صورتت خسته اس! کو اون دختری که جا نمی گرفت و مدام اکتیو و فعال بود! گفتم اون همینجاست روبروتونه فقط اتفاقاتی که طی این چندماه تجربه کرده اینطور سرش آورده طی چندماه اخیر تنهایی رو دیدم، از دست دادن رو دیدم، شکست و رها شدن تو اوج سختی ها رو دیدم،حتی مریض شدن شدید و ضعیف شدن خودمم به چشم خودم دیدم؛ ولی الان هستم،هنوزم هستم؛ با همه این حرف ها من لحظات خوب هم کم نداشتم ؛ مثل همین که وجود دانش آموزام، اینکه ۳۵تا دختر بچه هر روز چشم انتظارت باشند و هر روز با شوق و شادی ورودت به کلاس رو خوش آمد بگن! مدام کنارت باشند و اصرار کنند که بمونی و ولشون نکنی! مراقبت باشند و همه چیزو برات تو کلاس فراهم کنند؛ توهم مثل یک کوه محکم کنارشون باشی و همه جا مراقبشون‌باشی بهشون اعتماد به نفس بدی؛کمک کنی استعدادشون رو کشف کنند برن دنبال علاقشون و...یا اینکه در نبود مادرت خیلی چیزا رو یاد بگیری و با تنهایی و حال بدت کنار بیایی و اجازه ندی که به روی بقیه اثر بذاره،خیلی جاها نیاز به سوگواری و ناراحتی و غصه خوردن داشتم ولی وقت نمیشد یا شرایط نبود یا زمانم اینقدر محدود بود که نرسه به این ها یا چرخ زندگی باهام جور نبود. شاید وقتشه با نوشتن و وبلاگم آشتی کنم و بیشتر بنویسم اینطوری به بهتر شدن حال خودم هم کمک می‌کنم و بهتراز اینه که تو خودم نگه دارم و غصه بخورم و خودخوری کنم. این روزا با اینکه دانشگاه هست و مدرسه ناگفته نمونه این ترم ترم آخر هست و بعدش تمام! یک عدد لیسانس گرفته که امسال ارشدش رو نداده و قرار شد سال آینده بده میمونه و میخونه تا ببینه شرایط زندگی چطور پیش میره براش! ولی با وجود همه این ها کتاب خوندن رو شروع کردم برای ایام تعطیلات دو هفته ایی عید کتاب های جدید سفارش دادم و مشتاقم برسه که بخونم ، می‌خوام از بازده تعطیلات برای انجام کارای دانشگاه و آپدیت کردن خودم،خوندن کتاب و ادامه حفظ قرآنم استفاده کنم خیلی وقته از خودم دور شدم تمام شیش ماه گذشته درگیر مدرسه و کلاسم و چالش ها و یاد گرفتن درس های کلاسم وتدریس و آزمون بودم خوشحالم که کلاسم از نظر درسی تو بیشتر درس ها جلو هست ولی خودم خوب نیستم از جهت روحی درگیر شدن با کلاس و رفتن به دل زندگی بچه ها و دیدن و روبرو شدن با چیزایی که کمتر دیده بودم روی زندگی و خودم اثر گذاشت از اون طرف مشکلات و مسائل خانوادگی که روز به روز عمیق تر میشد و میخواستم درستشون کنم ولی نمی‌تونستم! خلاصه که الان اسفند ماه و آخرین ماه سال۱۴۰۳ هستیم و من اینجام، میخوام به بیشتر نوشتن خودمو عادت بدم ولو درحد دوخط باشه بنویسم و نریزم تو خودم! چون نتیجه اش شده زخم های روحی و درونی که نه میتونم به کسی بگم نه خودم حلشون کنم. نمی تونم بگم چون دوست ندارم انرژی منفی رو‌پخش کنم نمیتونم حلشون کنم چون هر راهی میرم نتیجه ایی نمی رسم؛فعلاً میخوام بازده باقی مونده مدرسه رو اسفند ماه برم و برای سال جدیدم توی یه زمان که مدرسه تعطیل شده باشه و کلاسای دانشگاه هم تموم برنامه ایی بنویسم شاید اینطور بهتر بتونم به بهتر شدن حالم کمک کنم:)