ولی جدی باید برای اوضاع درس خوندنم یه فکری کنم؛ از اول هفته همش هی سینوسی وار و بالا و پایین یه روز اینقدر صفحه بخون یه‌روز هم هیچی... اینطور پیش برم نمیرسم تازه امسال هم اگه مدرسه باشه پنجشنبه و جمعه ام هم کلاس های مجازی دانشگاه سخت میشه هندل کرد... البته این دفعه همه همش هم تقصیر من نیست یعنی عمدی نیست... امروز جلسه چهارم یا پنجم شیمی درمانی عزیز بود و برای نوبت گرفتن و کار های بیمارستان از یه شب قبل باید نوبت می گرفتیم و می رفتیم... بماند که تا سه چهار عصر امروز هم که با مادرم صحبت میکردم هنوز درگیر نوبت بودند و تموم نشده بود!... این روزا خوب میدونم دوستام و اطرافیانم ازم دلخورند ولی شرایط رسیدن به دوست و کار های عادی سابق رو ندارم یعنی می‌خوام بشه ولی نمیشه ،نمیشه بیرون رفت،تفریح کرد،سفر رفت یا حتی یه چیزی که خوشحالم کنه!!!! شما حساب کنید از همون پنج صبح که استارت زندگی و کار خورده میشه کار هست تا ۱۲شب تازه فرصت کم هم میاد این تایم رو شما در نظر بگیرید با استراحت کم و حالا وعده غذایی و نمازی و... بینش هم کتاب قطوری بردارم و بخونم که بشه جمعش کرد... یکی از منابع روانشناسی رشد چون هیچ جوره با کتابش ارتباط نمی گرفتم تصمیم گرفتم که نخونمش و فعلآ دو تا کتاب میرم جلو و میخوام جای اون زبان بذارم گرچه منبع زبانم هم قصد دارم‌عوض کنم ولی قبلش می‌خوام این دوتا کتاب رو بذارم کنار و بعداونا بگیرم ولی تا هفته آینده باید زبان بگیرم که بخونم آخه خیر سرم می رسیم به اواسط مرداد اونوقت من به نصفه هم کتاب رو نرسوندم... برای همین تا هفته آینده باید منبع زبانم رو جور کنم چون اگه نشه و اینایی که میخونم هم تموم نکنم ضرر میکنم تازه من هنوز تست هم نزدم واین خوندنم باراوله شانس بیارم تایمی بشه که مرور کنم! دیروز دانشگاه بودم،آخه چند روز قبلش زنگ زدند وگفتن بیا یه سری کمک لازمه برای کارای انجمن ها و کانون های بچه ها منم فشنگی رفتم و توی یه صبح تا ظهر تمومش کردم شانس آوردم شب قبل ناهار فردا رو‌ آماده کرده بودم... دیگه ناهار ها رو سعی میکنم اگر مادرم هم نباشه یا وقت نکنه،خودم از شب قبل یا عصر درست کنم چون جا افتاده تر و بهتر میشه مثل خورشت سبزی یا قیمه یا حتی میگو پلوی امروز کلا غذای چالشی باشه روز قبل آماده بشه بهتره؛ خلاصه که تا ظهر درگیر این کارا بودم و شب هم کلاس نویسندگی که برای پروژه جدید داریم کار میکنیم، اگر خدا بخواد و متن و شعر هام پذیرفته بشه قراره یه حرکتی زده بشه و کتابی بنویسیم البته جمعی هست و همه اینا بستگی به این داره که متنی که می‌نویسم مورد پسند استادمون‌باشه یانه اگر پذیرفته بشه می‌ره برای ویراستاری و ویرایش اگه نه هم که هیچی... منم با دیدگاه هرچی پیش آید خوش آید گفتم می‌نویسم خب چی بهتر از اینکه یه کتاب ادبیات کودک و نوجوان بعنوان اولین تجربه ثبت کنم حتی اگر مختص خودم تنها نباشه و یکی دوتا از آثارم باشه! اینطوری یه قدم به یکی از آرزوهام نزدیکتر میشم، می‌دونم که ادبیات کودک نوشتنش سخته ولی به چالش میکشم خودمو... بالآخره از یه جایی باید شروع بشه! امسال اگر بریم مدرسه محل زندگی خودمون هستیم یعنی محل خدمتمون نمیریم نشون به اون نشون که خودم دیروز زنگ‌زدم محل خدمتم و مسئول کارگزینیمون گفت که امسال شما دانشجویید و محل زندگیتون می رید در ثانی که دلمون نمیاد که شمارو بیاریم اینجا بحث مسیر و جا و خونه و... و خیلی خوشحال شدم چون نگران بودم وسط این شلوغی ها این دغدغه هم اضافه‌ بشه و خیلی کار سخت تر بشه امّا خب خوش شانس بودم چون بهم اینطور گفتند و اینکه فکر میکنم آموزش و پرورش اونجا واقعاً تا اینجاش هم خیلی در حقم لطف کرده هم برای رفت و آمد هم کارای اداری که لازم بود بیام ولی تلفنی حلش کرد و چیزایی که هر کس دیگه بود اهمیت نمی‌داد که راه دوره یا مسیر سخته یا وقت نیست! ولی اینقدر درک داشتندو لطف داشتند نسبت بهم که اینطوری حل کنند خیلی جاها... امیدوارم اگر تا سال بعد انتقالیم جور نشد و قرار شد برم خدمتم اونجا بتونم خاطرات خوبی ثبت کنم هرچند که سخت و چالشی باشه زندگی مستقل تو جای جدید!!! این هم که حل شد برای مدرسه وکارم نفس راحت کشیدم و گفتم دیگه هرطور باشه یه جایی اینجا شروع میکنم به تدریس و دانشگاه هم اگر کلاس هامون آخر هفته باشه میرم بالآخره نمیشه کاری کرد هر هفته بخشنامه میاد و داد می زنند که سال آخری های آموزگاری باید برند سرکلاس برای تدریس و مطمئنم شهر ماهم هست و باید هر طور شده شروع کنم ... اینجا به چشم خودش اگر تا اون زمان عمری باشه معلم شدن منم میبینه:)... خیلی طولانی شد؟! فکر کنم برای امروز کافی باشه... دیگه میخوام سعی کنم خلاصه بنویسیم ولی نمیشه باز هی حرف جدید میاد و هی نوشته هام طویل تر میشه ولی تمام تلاشمو میکنم که کوتاه تر و مفید تر بنویسم و به نوشتنم ادامه بدم... این روز ها خوب نیستم ولی نمیذارم رد خوب نبودنم کسی رو اذیت کنه و انرژی منفی بده به دیگران من همچنان همون نازی پرانرژی و خنده رو هستم و دلم نمی‌خواد کسی حس ناراحتی و غم رو ازم دریافت کنه هر چقدرم که شرایط غمناک و تیره باشه!