آخرین بار کی نوشتم؟! شاید وسطا یا آخر های شهریور و الان بعداز بدو بدو های فراوون که همچنان هم توی شیش ماه دوم سال بیشتر تر تر میشه یه فرصتی پیدا کردم که بشینم و بنویسم وتعریف کنم، خیلی دلم میخواست صحبت کنم نشون به اون نشون که دقیقاً هفته پیش اینقدر پر بودم و ناراحت که وسط نماز دو سه قطره اشک سجاده و چادرمو خیس کرد و فهمیدم که جدی جدی اشکم دراومده؛ قبلش هم‌با یه نفری صحبت کردم که حرف هاش بدجور منو‌به فکر برد و چون خیلی برام عزیز و خوب بود و خبر از رفتنش رو داد که میخواد از جایی که هست دربیاد ناراحت تر شدم ولی بعدش حرف هایی که زد فهمیدم که کلی خوشبحالم شده که خدا همچین آدم های خوبی رو تو مسیر زندگی جلوی راهم قرار میده که ازشون درس بگیرم و از حرف هاشون استفاده کنم! این مدت و تابستونی که گذشت ؛ تیر ماه رو داشتیم که اولش امتحان های پایان ترم بود و بعدم به کار تو کانون پرورش فکری گذشت بعداز کانونم چون هدفم برای خوندن ارشد قطعی تر شده بود منابع پیدا کردم از همون تیر نشستم خوندم کمی راه بی راهه رفتم ولی رهاش نکردم و مردادی که بکوب دوتا منبعش جمع کردم! امّا شهریور... امان از شهریور؛ شهریور برخلاف میل من جلو رفت؛اولش خوب خوندم یکی دوهفته و رفتم جلو تا اینکه آوازه فرستادنمون سرکلاس پیچید و هی دم دقیقه از اداره خدمت یا محل زندگی پیام می دادند و زنگ می زدند؛ و دست آخر تا همین هفته پیش که زنگ زدند و صبحش هم بعداز انتخاب واحدی که کلی بهم خورد و مجبور شدم چون سامانه برام ثبت نکرد برم دانشگاه و با دوستم یک عالمه با آموزش درگیر بودیم تعدادی واحد ثبت شد برامون و شب شنبه هفته پیش ساعت۸:۳۰ زنگ زدند و گفتند یه مدرسه دخترونه پایه سوم فلان جا افتادی و این ها همه در کسری از ثانیه اتفاق افتاد! نمیدونم چطور گذشت... اسباب کشی یهویی با اینکه خونه کامل آماده نبود، ارتباط با مدیر، رفتن مدرسه جدید، گرفتن لیست ،پیدا کردن جدیدترین نسخه کتابای کلاس سوم،گشتن دنبال روش تدریس و راه حل های هردرس،سئوال های فراوون از هر معلم و هرکسی که تجربه داره و همه این اتفاقات باهم توی یه هفته تجربه کردم اینقدر بدو بدو کردم که در نهایت رسیدم به اینجا الانم درحالی دارم مینویسم که اتاق جدیدمو مرتب کردم و تقریباً همه چیزو سرجاش گذاشتم! انتظار داشتم بعنوان خونه جدید بتونم کم کم خودم بهش طرح بدم و تزیینش کنم و دکورش رو سفارش بدم ولی همه این اتفاقات دست به دست هم داد که نشه و نرسم ولی با این حال بازم توی یه جای نو و تازه رنگ خورده انگار مرتب و منظم همه چیز کنار هم قرار گرفته که من بمونم و بقول بابام به مرور درستش کنم! از پایه سوم بخوام بگم برای فردا بعنوان اولین روز کاری کلی استرس دارم این مدت توی ارتباط گرفتن با کادر مدرسه میانه رو بودم و موقعیت رو سنجیدم‌ خداراشکر هم مدیر با درک وخوبی داریم هم معلم های پایه های دیگه دلسوز و خوش برخورد بودند روز اولی که رفتم بهم گفتند اولش که اومدی فکر کردیم دانش آموزی آخه خیلی ریزه و بچه ایی!. حتی یکی از خانم معلم ها گفت تو جای دختر مایی؛ مثل همیشه که همه آدم های اطرافم در اولین برخورد باهام بهم میگن این هاهم بانمک بودن و ریز بودن چهره ام رو تأیید کردند ولی خب دست من نیست که... چه میشه کرد امیدوارم این کوچولو بودنم سرکلاس کار دستم نده! فردا بعنوان اولین روز کاری نمی‌خوام خیلی نرم و مهربون‌باشم و نه خیلی خشک و بداخلاق چون هفته های اول مهر بچه ها اخلاقشون هنوز دستم نیومده برای همین میانه رو هستم و زیاد کلاسم رو از دستم در نمیارم پایه سوم به گفته همه متخصص ها پایه راحتی هست تقریبا ولی یه شالوده ایی هست برای سه پایه دوره دوم یعنی چهارم تا ششم که باید مفاهیم اصولی و دقیق کار بشه مخصوصاً توی ریاضی و فارسی و منم باید روی این دوتا درس تأکید کنم... از طرفی تعداد دانش آموز های کلاس من خیلی زیاده ۳۵ نفری میشند و اون‌روز که شماره های والدینشون‌برای تشکیل گروه شاد گرفتم متوجه شدم تعدادی هم با پدر یا مادر نیستند یا تک هستند یا کلاً هیچ‌ با عمو و...ولی نمی‌خوام قضاوت کنم اول راه و پرونده هاشون رو نگرفتم ببینم گفتم اول با خود بچه ها آشنا بشم و کلاس دستم بیاد بعدش ببینم کلاس و‌ بچه ها چطورند... برای همین این هفته اول مهر گفتم چهارشنبه اش جلسه بذارم و همه نکات رو بگم کلی هم تحقیق کردم و‌خوندم و پرس وجو‌کردم که نکاتی که میگم مهم و متناسب فرهنگشون باشه چون مدرسه و فرهنگ و آدم هایی که هستند هر کدوم فرق داره و البته طبق نکاتی که مدیر توی جلسه اول شورای معلما گفت... خلاصه که با همین حرفا و نکاتی که برای همین هفته نوشتم که سرکلاس پیش برم جلو میرم ببینم خدا چی میخواد من مثل تمام مسیر هایی که شروع کردم این مسیر هم استرس دارم مخصوصاً امسال که مشکلات خانوادگی هم داریم ولی نمی‌خوام به دلم بد راه بدم یا خودمو اذیت کنم که انرژی منفیش روی دانش آموز های کلاسم هم باشه دلم میخواد بعنوان سال اول و تجربه اول خاطرات خوبی تو ذهن بچه ها از من به جا بمونه و یه سال تحصیلی خوب پشت سر گذاشته بشه! در آخر اینکه امسال چون سال آخر دانشگاه هست و من دوترم دیگه دارم تا تموم بشم کلاسای دانشگاه هم مثل یه غول سیاه افتاده توی کارام و نمیدونم چطور بهشون برسم با اونایی که چهارشنبه عصر به بعد هست مشکلی ندارم ولی تعدادی که دوشنبه و سه شنبه هست رسیدن بهشون سخته چون شیفت چرخشی هستم و اگه صبحش هم برسم باز شیفت ظهرو‌نمیشه کاری کرد و جا میمونم دلهره اینم دارم و هرچقدر هم با بچه ها پیگیری کردیم نشد ساعت ها جابجا کنیم و تغییر بدیم چون هرجاش دست می زدیم یه نفر معترض بود فی الواقع دلم میخواد یه آدم محکم باشم مثل همه وقتایی که محکم بودم امسال محکم پرومکس باشم که هم بتونم معلم خوبی باشم هم خوب کار کنم هم از پس کلاسم بر بیام هم دانشگاه برسم هم دو‌ترم باقی مونده بسلامت بگذرونم و هم بتونم ارشد بخونم!(این آخری یه زمانی اول بود ولی این روز ها اینقدر گیرم که نشد که بخونم و همش موند همونجا که بود) امشب باید هم برنامه ریزی اینا رو داشته باشم هم کارای تکمیلی فردا گرچه خداراشکر همه‌رو‌‌رسوندم ولی بازم وسواس هست دیگه من الان حتی برای پوششم هم به فکرم چه لباسی بپوشم چطور بشم و دانش آموز هام قراره چطور باشند ولی همینقدر می‌دونم که از همین استارت سال اول گفتم دقیق باشم‌همه چی رو بنویسم و ثبت کنم که خودمم ذهنم منظم باشه و اینکه درساهم بتونم درست ببرم جلو امیدوارم دخترای باهوشی باشند و معلم سال اولیشون که قراره اولین هاشو باهاشون بسازه با خاطرات خوشی ثبت کنند کنار هم:«)... امروز عصر از یه شماره ناشناس از محل خدمتم هم پیامی اومد که کجا افتادید یا مدرسه ایی رفتید یاخیر که گفتم بهش کجا افتادم چطوره و آخرش گفت ولی اگه میومدی اونجا بهتر بود انتقالیت راحت تر بود! نمی‌دونم راست میگه یانه ولی بابام گفت به خودت استرس نده تا سال آینده هم خدا‌کریمه امسال روی کلاس و اولین سال معلمیت تمرکز کن که خوب پیش بره... با همه اینا... از ته دلم میخوام بتونم انتقالی بگیرم چون میدونم که زندگی چرخش سخت تر میشه باهمه این حرف ها اگر نشد هم می‌ذارم برحسب قسمت مثل همین الان که من و بابام مجبور شدیم بیام خونه جدید و جای جدید و مادرم و بچه ها موندن بوشهر.... چقدر زیاد شد👀😅 ولی خوب شد نوشتما حالم بهتر شد حالا یکمی هم گریه دارم و غمگین هستم ولی خوب میشم من از پسش برمیام یعنی تمام تلاشمو میکنم که بتونم از پسش بربیام مثل همه وقتایی که خدا بهم کمک کرد اینجا هم خدا بهم کمک می‌کنه... تازه آدم هایی هم هستند که بهم راهنمایی بدن هرجا خواستم:)