روز های آشوب و دلهره ایی:)
مدتی هست که حس میکنم خیلی زشتم!
بعد به خودم میگم مهم اینه آدم شخصیتش خوب باشه اخلاقش خوب باشه،رفتارش خوب باشه حالا ظاهر هم مهمه ولی سیرت خوبم قشنگه دیگه! تو تلاش کن اخلاقت خوب باشه و یک انسان خوب باشی...
بگذریم:) اصلأ فرضاً یک زشت خوشحال بهتر از اینه که غمگین باشم و غصه اش بخورم که؟! با غصه خوردن که فرشته مثل قصه سیندرلا نمیاد با چوبش برام معجزه کنه!؟
باید خودم رو همینطور که هستم بپذیرم!
هفته پیش خواب دیدم که دندونم شکسته و ترک برداشته و کل فرم دندونام بهم ریخته شده این درصورتیکه تو غیر خواب اصلأ اینطور نیست ولی تو خوابم کل فرم دندونم بهم ریخته بود و خیلی آشفته بودم جالبی این بود که خودم هم از نگاه کردن خودم تو آینه می ترسیدم و فرار میکردم یه قسمت دیگه خواب هم یه آدمی بود که تو دنیای واقعی ازش میترسم و حس خوبی نمی گیرم توخواب هم ازش حس خوبی نمی گرفتم و مدام در حال در رفتن بودم ولی اون هربار بیشتر و بیشتر بهم نزدیک می شد... میدونم که اون آدم رو قراره بعد ها بیشتر و بیشتر ببینم اما کاش حسم دربارش غلط بگه و کاری به کارم نداشته باشه و منم اینقدر دیدم اینطور نباشه نسبت بهش و خوشبین باشم، تازه یه جای دیگه خوابم هم خواب دیدم سوار ۲۰۶ نوک مدادی هستم که تازه خریدم و داشتم می رفتم مدرسه که یهو همون آدم وسط جاده با قد بلندش و یه اخم بزرگ و یه چوب گنده دستش روبروم سبز میشه... نمیدونم شاید من بزرگش کردم و حساس شدم یا اینکه من سخت میگیرم... :)
درحالی از خواب پریدم که صدای اذان بلند شدو صورتم هم یه دور انگار روش آب سرد ریخته بودند و باهمون حالت تا نیم ساعت گیج و شوک بودم...
بعدش که رفتم تعبیر خواب دندون رو دیدم هرجا چک کردم اصلأ نشونه های خوبی نداشت همش یا از از دست دادن میگفت یا سختی و مشکلات فراوان روحی و جسمی یا آسیب رسیدن و از دست دادن یه آدم نزدیک توی زندگی...
وقتی پرسیدم هم همین جوابا رو گرفتم... امیدوارم که خیر باشه چون نه جسم من نه روحم نه خونوادم توان و طاقت روبرو شدن با اتفاقات جدید نداریم و هرچقدرم قوی باشم آخرش زیر بار مشکلاتی که هی بروز میشن و حل نمی شند ممکنه از بین برم...
دوهفته پیش فاطمه یکی از دوستای دانشگاهم که از خودم یکسال ورودیش پایین تره زنگ زد و درباره یه طرح گفت و پیشنهاد کار و همکاری داد که توی کانون پرورش فکری شهرمون برای دهه اول محرم یه سری برنامه ها بچینیم برای بچه ها تجربه خوبی بود بیشتر ازش توی چنلم نوشتم و ثبت کردم و خاطرات خوبی برام ثبت شد صرفاً چونکه قلقلکم میداد بدونم چیه و کار با بچه های کوچولو تر چطوره رفتم انجامش دادم و روحیه امو بهتر کرد...
دوبار هم قرار شد با دوستام برم بیرون یه بارش با نرگس اینا بود دوستای دبیرستانمیه بار دیگش هم با محدثه دوست دانشگاهم ولی متأسفانه هردو بارش کنسل شد و نشد که بشه این سری من آماده بودم و همه چی چیده بودم ولی طرف های مقابل مشکلی براشون پیش اومد و لغو شد من هم گفتم لابد خیریتی داره اما خیلی دلم میخواد با دوستی کسی برم بیرون و یه بعد از ظهری روحیه ام عوض بشه و حالم بهتر بشه ولی متأسفانه کسی نیست و انگاری الان همه درگیرند من هم درگیرم ولی یه بعداز ظهر جای دوری نمیره اما تا اینجا که قسمت نشده که برم!
باز این هفته امروز پیام دادند ولی این سری شرایط من جور نبودو همون سری قبل هم حتی با هماهنگی جور کرده بودم که خود بچه ها نتونستند و گفتم خیریت داشته شاید!
هفته پیش عزیز حالش بد شد دقیقاً بعداز جلسه سوم شیمی درمانیش وضعیت مساعدی نداشت من ندیدم اما طبق گفته ها خیلی وضعیت وخیم بود و اون هفته مادرم تحت فشار روحی و روانی زیادی بود همینطور ماها میترسیدیم و نگران بودیم ولی بعداز تلاش های زیاد و این در اون در زدن و دکتر های مختلف یکم وضعیت بهترشد و تونست و برگرده به زندگی ولی باز هم اونقدر حالش خوب نیست، عوارض سنگینی داره، دارو ها اذیت کننده هست و سن بالا هم مزید علته این وسط عزیز مریضه مادرم حرص میخوره و نگرانه،بابام سخت درگیر خونه و مشکلات بی بی ایناست منم که مثل یه توپ پاره پوره مدام از این ور به اون ورم...
فکر کنم اگر این سری با یک نفر بحثم بشه تمام غصه ها و ناراحتی ها و دلخوری های اخیرم رو خالی کنم ولی خیلی خودم رو کنترل میکنم و حفظ ظاهر میکنم ومحکم میمونم که خدایی نکرده اتفاقی نیفته و کسی دلخور نشهیا آسیب نبینه!
یه بخشنامه از آموزش پرورش اومده که قراره بچه های۱۴۰۰ رو بفرستند محل خدمت برای تدریس و این همبرام شده منبع استرس و ترس... نگرانم،
نگران رفتن به اونجا آخرین نگرانی هست که میتونم داشته باشم من نگران خونوادم، خونه،مادرم،عزیز، درگیری هاو مشکلات خانوادگی و شخصی هستم، قطعاً اگر بنابر رفتن باشه چالش ها خیلی زیاده ولی اینقدر توی این برهه نگرانی های دیگه هست که این آخرین نگرانی میشه توی لیست دلشوره ها...
ولی بازم بهش فکر میکنم و نگرانم مخصوصاً چند روز اخیر!
امروز هم یه پیام از گروه محل خدمتم اومد که به محض جا دادن نیرو های جدید اگر کم بیاد ابلاغ میزنیم که شما هم بیاید، کاش حداقل امسال که سال آخر دانشجویی هست و قراره حق تدریسی باشیم مدرسه ایی که قراره برم نزدیک خونمون باشم نه اجباراً محل خدمت چون وضعیت امسالم خوب نیست شرایط رفتن برام فراهم نیست و اگر اجبار باشه راهی نباشه خیلی خیلی سخته...راه دور و جای جدید و آدم های جدید وخیلی چیزای دیگه...
با توجه به وضعیت فعلی... منم از بعد از ظهر که اینو دیدم توفکرم نشون به اون نشون که کتاب جلوم بود موقع درس خوندن ولی حواسم جای دیگه بود و درست حسابی نخوندم ولی بازم ولش نکردم چون همین کم خوندنم بهتر از صفره حتی با کیفیت کم!
به واسطه درگیری های زیادم دیگه تصمیمم برای تحویل دادن مسئولیت های فرهنگی و دانشجوییم قطعی تر شد دیگه بالآخره سال آخر هم هستم و کم کم باید خداحافظی کنم با آنچه کسب کردم وتجربه کردم و راه رو برای دوستای دیگه و آدم های کنجکاو دیگه باز کنم...
برای همین اولین قدم تحویل دادن مسئولیت مدیر مسئولی نشریه بود، درسته که اونقدر هم فعال نبودم تو طول یکسال و نیم ولی بازم کار کردیم و برای بچه های فعال لوح تقدیری به پاس تشکر دادم و فکر میکنم دیگه برای موندن و ادامه دادن برای یکسال دیگه شرایطم مساعد نبود برای همین جای خودم سردبیرم رو گذاشتم و سردبیر هم کسی دیگه شد،دومیش هم احتمالاً کارای کانون محیط زیست دوستم باشه، سر این خیلی مرددم ولی تصمیمم جدیه! سخته بتونم هم این کار های جانبی داشته باشم هم کار های دیگه ام برسم بنابراین اینم تحویل میدم و کارای جانبی رو صفر صفر میکنم که بتونم بیشتر کنار خونوادم باشم و اون اهدافی که برای رشد خودم دارم برسم،بالاخره آدم باید یه جایی ویندوزش رو بالا تر ببره و این برای من که عقب هستم خیلی نیاز هست و لازمه رشد کنم و سختی بکشم...میدونم خیلی قراره سخت باشه ولی جا نمیزنم و مثل همه مشکلاتی که گذروندم تلاش میکنم قوی باشم!
رسانه دانشگاه هم که میشه گفت خیلی وقته نه با کانون و نه انجمنی کار نمیکنم...
مورد آخر هم که هرچی بهم سپرده شد برای پیشنهاد همکاری و کار های دیگه بخاطر اینکه شرایط نیست با احترام و دلیل گفتم گرچه دلیل اصلی رو کامل نگفتم ولی فعلآ نمیتونم کاری کنم و حتی کم هم شرایطش نیست!!
یه جای دیگه هم هست که خب ازش ننوشتم ولی خب باید بگم...
برای کنگره:)
من رابط کنگره ام حتی بااینکه نماینده نیستم توی استان ولی الان یکسال و خورده اییه به پیشنهاد خود ستادکه با ستادتهران ارتباط دارم و توی خود ستاد مشغول کمک و فعالیت هستم و اینکه برای این یه رقم هر وقت خواستم بگم نمیتونم کار کنم یا تحویل بدم،یه نیرویی نذاشت که حرفمو کامل کنم انگار با دلم هستم و اگر بخوام ادامه بدم هم تو همین سمت بمونم لطمه ایی نمیزنه،ته دلم میدونم چون طاقت جدایی ندارم تحویل نمیدم علی الحساب گفتم تا مهر ماه هستم اگر خیلی کنترل سخت شد و نتونستم مدیریت کنم این بخش هم تحویل میدم گرچه دلم نمیخواد ولی گاهی وقتا باید گذشت...
خلاصه که این هم از آنچه از مسئولیت های دانشجویی بود:)
این روزا در حین مشخص بودن هدفم بلاتکلیفم!!!!
و بعداز این حس دلشوره و دلهره دارم! هروقت دلشوره میگیرم هم رنگ چهره زردم خیلی زرد تر از قبل میشه! و اینطوری هرکس میشناستم میفهمه که مشکلی هست...
دلم آروم نیست، انگار آشوبه،ولی روی خودم نمیارم فقط سعی میکنم محکم باشم و ادامه بدم، بهش اهمیت نمیدم کارایی که باید انجام بشه روانجام میدم و بهش دامن نمیزنم که روتین زندگیم رو بهم بزنه!
حرفام ته کشید ؟!
نه والا فقط فکر کنم چیزی نمیرسه به ذهنم=]...
روزانه نویسی کنم؟!
نمیدونم شاید لازم باشه این روزا بیشتر بنویسم چون تنها جایی که میتونم راحت بنویسم و نیاز توضیح دادن نیست همینجاست فقط من هستم بدون شنونده! ولی شاید خواننده باشه!
+ نوشته شده در سه شنبه ۲ مرداد ۱۴۰۳ ساعت 23:33 توسط نآزی
|
اینجاقراربودفقط دفترچه ثبت ساعت مطالعه باشه وفقط برای یکسال باشه امابعدازیکسال ترک کردن اینجابی معرفتی بودپس شددفترچه ایی برای ثبت حرف هاوخاطراتم وحالاتازمانی که هستم خاطراتم رومینویسم:)