شب نویسی هایبی خوابی؛
برنامه فردامو نوشتم ولی امروز هنر کردم که تونستم فقط اون کتابه که قد خودم هست بخونم چقدرم تستاش قمر در عقرب بود ولی درکل خوب بود اگر دقت کنم و مثل آدم تست بزنم میشه امیدی داشت،... امروز دوست مادرم اومده بود خونمون بعدش دستای لاک زده منو دید و گفت ناخن هات خیلی زشته،اینا دیگه چین که لاک زدی! خب اولش تو دلم ناراحت شدم ولی سعی نکردم جوابی بدم که از سر بی احترامی باشه یا مثل خودش رفتار کنم؛ من آدمی نیستم که کسی رو مسخره کنم یا به ظاهر کسی توهین کنم حتی از سر تلافی هم این کارو انجام نمیدم... بعدش که از مهمونی رفت یکی از دستامو روبروی خودم گرفتم و با خودم گفتم یعنی ناخن هام زشته؟! هر طور نگاه کردم درسته عالی نبودند ولی اونقدرم غیر قابل تحمل نبودند که لایق زشت خطاب شدن باشند،شاید انتخاب رنگ صورتی جیغ میشد رنگ دیگه باشه ولی خب اون روزی که این رنگ رو زدم حسم اینطور بود و بعدش خودم برای مدت کمی حس خوبی گرفتم... آخرش هم تو اختلاط با وجدان خودم گفتم مهم نیست دستم زشته یا قشنگه، کوچیکه، ناخن نداره و... مهم اینه که دست خودمه و سالمه من باهاش کار میکنم، تلاش میکنم، و حتی خیلی وقتا درحقش کم لطفی هم میکنم با اذیت کردن بیش از حدش!... خلاصه که تو نبرد دوست مادرم و خودم،خودم برنده شدم و ناراحتیه رفت... امروز باز گروه بله ایی که همکلاسی های دانشگاهم بودند روشن شد چراغش و بچه ها پیام میدادند مدام درباره اجبار شدن رفتن سرکلاس مهر یانه... و همچنان یه سر هست و هزار تا نظر وحرف و نمیدونیم باید به کدوم مورد اعتماد و اطمینان کرد!...بااین حال تا مشخص نشدن تکلیف نهایی نمیخوام از جزئیات بگم و ذهنمو غرقش کنم ولی اگر اختیار کردند هم که چشمم آب نمیخوره اختیاری باشه،من میرم مدرسه چون بالاخره باید از یکجایی شروع کرد و تجربه ساخت هرچقدر سخت باشه من باید بتونم چالشهای معلمی رو تجربه کنم... خب بازم ممکنه این رفتنم اگر اختیار باشه تردید کنم ولی فعلآ میخوام بگم که هستم میدونم قطعاً سال شلوغ و سختیه... اصلأ بگذریم🙂 امروز وقتی داشتم سالاد درست میکردم حین رنده کردن هویج دستم هم رفت توی رنده و پوستش در اومد جالبه اول گفتم درد ندارم چون خونی هم نمیومد بعد یهو دیدم از اون حالت در اومدن پوست رودی از خون جاری شد و زخمش هم عمیق نبود ولی باز اندازه چهار تا آدم تیر خورده پانسمان و چسب و متعلقات بهش زدم... فکر میکنم که پوستم لوس و نازک نارنجی هست و برای همین اینقدر سریع زخم شد الان هم تا یه آب بهش میرسه شروع میکنه ذوق ذوق کردن و هیچی دیگه... کاش فردا ساعت۴ صبح بیدار بشم به یاد صبح های سحر بیدار شدن دوره نوجوونیم... قشنگی و سکوتی که صبح زود داره هیچ جا نداره! ولی زهی خیال باطل چندبار تلاش کردم نشد مثلاً الان قانون جذب باشه این که نوشتم عملی بشهD:
اینجاقراربودفقط دفترچه ثبت ساعت مطالعه باشه وفقط برای یکسال باشه امابعدازیکسال ترک کردن اینجابی معرفتی بودپس شددفترچه ایی برای ثبت حرف هاوخاطراتم وحالاتازمانی که هستم خاطراتم رومینویسم:)