او با عباش رفت روی منبر!
خب ... میخوام برم روی منبر و حرف بزنم چونکه زیرا... از وقتی موهام رو پسرونه زدم مادر میگه شکل بچه مظلومی شدی که آدم دلش نمیاد چیزی بهشون بگه ولی در عین حال رفتار و کارات همون آدم فضول و شیطون سابقه! مدتی بود یه پای راستم مثل چوب خشک شده بود و موقع انجام کار خیلی اذیت میشدم یهو رگبه رگ می شد و کلی درد داشت وقتیم به بی بی یا اهل خونه میگفتم میگفتند که چیزی نیست تو که سنی نداری برای پا درد وکمر درد و این حرف ها کمبود ویتامینه و ضعیفی بیش از حدت! تا اینکه اون سری آخر که رفته بودم رو درخت صاف خوردم زمین و همین پایی که درد داشت دردش دو برابر شد اولش فکر کردم خوب میشه امّا نشد که نشد... هفته پیش که رفتم دکتر، دکتر با تعجب بهم گفت چیکار کردی ؟! منم پرسیدم مگه چی شده اصلأ جدیه؟! گفت عصب سیاتیکت آسیب دیده و همین باعث درد شدید شده و قرار شد مسکن بنویسه که هر۸ ساعت یه دونه بخورم و اگه ۱۰/۱۵, روز دیگه خوب نشدم برم پیش متخصص و روند فیزیوتراپی پیش بگیرم ناگفته نمونه که گفت فعلآ ورزش سنگین ممنوع هست و باید بههمون پیاده روی ساده اکتفا کنی و درخت و بالا بلندی و ورجه وروجه هم ممنوعه منم که درد داغون و اون شب بیداری های شدیدش رو این مدت داشتم پذیرفتم و الان کمی نسبت به قبل بهترم گرچه دیشب باز یک دردی تا ساعت۲ نصف شب اومد و خواب زده شدم ولی باز تحمل کردم و بعد از پشت سرگذاشتن کابوسی که دیدم با ماشین زدم به یه موتوری پیرمرد و موتوریه هم شاکیه از خواب پریدم تازه تو خواب تو ماشین کنارم استاد تربیت بدنیم هم بود ولی هیچ حرفی نمی زد و آقای پیرمرد هم با درد و شکایت فراوون توخوابم داد می زد گرچه خواب بود ولی خیلی شوک بدی بود و باز دوباره درد فراموش شده یادم افتاد البته که این خواب بی دلیل نیست چون که جدیداً ماشین رو تو سطح شهر هم دست میگیرم و میرم بیرون ولی یکی از ترس هام اینه که تو ترافیک تصادف کنم و صاف برم تو ماشین جلویی یا ضرر جانی خدایی نکرده بزنم تا الان نشده ولی خب فکر و ترسه دیگه چه میشه کرد! ولی توکل کردم و سخت نگرفتم چون بابام همیشه خونه نیست و موتورم همیشه در دسترس نیست باید کمک خانوادم باشم و کارا رو دست بگیرم و واجبه که این فکر های الکی و مشوش کننده رو از سرم بندازم بیرون و با احتیاط تو مسیر خودم حرکت کنم! خلاصه که سخت بود ولی دارم خوب پیش می رم بابام میگه تو توکل میکنی و تلاش همین دوتا صد قدم میندازتت جلو حالا منم سخت حتی اگه عصب سیاتیکم هم پامو مثل چوب نخل خشک کنه دارم تلاش میکنم و ادامه میدم... مقدمه امخودش بدنه شد ولی مهم نیست! الانی که دارم اینو مینویسم یکی از امتحانات هفته آینده ام رو که سرکلاسش همش یا بازیگوشی میکردم یا حرف می زدم رو تازه از صبح شروع کردم خوندن و چون دوتا منبعه یه منبع۴۸ صفحه اییش تموم شده البته تازه یه دور شروع شده بقیه درس هاهم گفتم در طول خود فرجه بخونم که کل این هفته باید بذارم برای آزمون هفته بعد که شنبه هست آخه استادش سخت گیره و منم تو کلاسش چندباری تذکر گرفتم چون یا حرف می زدم یا اذیت میکردم و الان هم که دارم درسش میخونم میفهمم که خیلی نمیفهمم و خودمم میدونم که نمیفهمم ولی تا روز امتحانش باید بتونم خوب بخونم و چیزی یاد بگیرم که نمره خوبی بگیرم خلاصه که الان تموم شد و دوستم مهدیه زنگ زد برای یکی از درس ها و صحبت کردیم بعدشم یادم افتاد من یه وبلاگ دارم که خیلی وقته توش حرف نزدم پس برم هرچی ته ذهنمه توش خالی کنم و باز برگردم زندگی واقعی!... میخوام امسال هم مثل پارسال جدول ساعت مطالعه ام بذارم که ذهنم منظم باشه و ثبت کنم دقیق! و اینکه هرچی زودتر برسم ۷ تیر که آخرین امتحانمون هست خوشحال تر میشم و انگیزه ام بیشتر میشه پس حرکت خوبیه! دیگه اینکه این مدت که دوهفته آوانس برای بین امتحانات بود و امتحانات ترممون از هفته بعد شروع میشه رگباری بدون نفس کشیدن پشت سرهم تا هفتم تیر و تو دو هفته تموم میشه و ترم شیش هم اگه این امتحانات پایان ترمش بدم وپاس بشم به مبارکی ومیمنت تموم بشه و پروندش ببندم و برم برای ترم هفت که آیا تابستون بذارند یا همون مهرماه چون آوازه رفتن سرکلاس و معلم شدن هست و این دوترم آخر به طرز مشکوکی ممکنه هر اتفاقی بیفته... هنوزم باورم نمیشه امسال سال آخرم و میخوام مهر ماه ارشد ثبت نام کنم ولی خب ظاهراً همه چی واقعیه و عمر چهار ساله دانشجو معلم بودنم داره کم کم به تهش می رسه این حس فارغ تحصیلی هم دلتنگم میکنه هم خوشحال دلتنگ که دلم برای دانشگاه و کارایی که کردم و همکلاسی ها و استادا و درسا وهرچی مربوط به دانشگاهمون بوده تنگ میشه😅 و خوشحال که قراره تجربه جدید کسب کنم و چیزای جدید یادبگیرم و معلم میشم دیگه:«)... از زندگی و گذر روز هاش هم درد داره، سختی داره، خستگی داره، غم هم داره ولی با همه بالا و پایین هاش باز هم خداراشکر میگذره آدمی نیستم که منفی ببافم یا غم و ناامیدی رو تو ذهنم جا بدم بجاش امید دارم به بهتر شدن اوضاع،بهترشدن زندگی و گذشتن از چالش ها و اتفاقات بد من باور دارم حال خونوادم خوب میشه، زندگی بهتر میشه و بار این شرایط پرتلاطم هم بسته میشه کم کم:«) و آخر این قصه من میمونم یه تجربه جدید و جمله ایی که اینم گذشت و جزو قصه زندگیم شد... از چی نگفتم ؟!🤔😅 فکر کنم همه چی گفته شد ولی علی الحساب اگه زمان بذاره مینویسم بیشتر و اینجا ذهنم رو نظم میدم چون اینجا خیلی از کانال نوشتن بهتره و حس خوبی به آدم میده حداقلش اینکه میشه ریز ریز همه چی نوشت و کمتر کسی میخونه:) برای همین نوشتن اینجا و خود واقعی بودنم اینجا بیشتره...
اینجاقراربودفقط دفترچه ثبت ساعت مطالعه باشه وفقط برای یکسال باشه امابعدازیکسال ترک کردن اینجابی معرفتی بودپس شددفترچه ایی برای ثبت حرف هاوخاطراتم وحالاتازمانی که هستم خاطراتم رومینویسم:)