زندگی چقدرررر عجیب شده،
امشب که داشتم پروژه کارنمای معلمیمرو می نوشتم و شروعش رو با دوره کودکی و ابتدایی شروع کردم اولش چیزی نمی رسید به ذهنم که بنویسم حتی نمی دونستم از کجا شروع کنم رفتم دو سه نمونه دیدم متوجه شدم که تو همشون یه وجه اشتراک بود اونم اینکه همشون به معلمی از سن بچگی علاقه مند بودند ولی من حتی به ذهنمم نمی رسید اون زمان که به اینجا برسم ذهن بچگونه من اون زمان هررویایی می ساخت غیر از این و سرنوشت من از یه جایی به بعد دستخوش تغییر شد پس بعداز مشورت با خانواده و چت جی پی تی و حرفای استادم که گفته بود حقایق رو بنویسید منم سیر تا پیاز و هرچی بود حقیقت رو نوشتم و کل حقیقتی که نوشتم چهار صفحه شد و با کلی تنظیم جمله و ویراستاری و رفع نکات نگارشی و سعی کردم خیلی کوتاه و مختصر وارد جزئیات نشم و با همه این ها همینقدر شد،یه جاهایی از نوشته هام هی باخودم میگفتم یعنی استاد می شینه همه این ها بخونه تازه بعداز ۱۰۰تا دانشجویی که داره از دانشگاه و کلاس ما فقط؛ یه جاهایی هم هی این حرفش یادم میومد که میگفت من میخوام بشینم بخونم پس سعی کنید تا اردیبهشت نهایت خرداد ماه تمام کنید که من فرصت مطالعه داشته باشم و چون میدونم هیئت علمی هست و قبلاً هم باهاش داشتم و میدونم دقیق هست منم ۲۰٪ احتمال دادم بشینه بخونه...
ولی خدایی اگه بخونه مطمئن هستم هرجاش برسه میگه اینا حقیقته؟
من هم که کم نذاشتم 😅 حس واقعیموگفتم بالآخره از عنفوان کودکی که فکر نمی کردم برسم اینجا روح بلند پرواز و ذهن کنجکاوم همچنان همه نوع حرفه ایی رو امتحان میکنه از کارای فنی گرفته تا کارای ظریف و مهارتی؛
گفتم کارای مهارتی ؛ دیروز داشتم به اهل خونه می گفتم دلم یه موتور میخواد که خب قطعاً با مخالفت روبرو شدم از طرفی که بخاطر شهرمون که همه شناخت دارند و آشنا هستنداز طرف دیگه جایگاه خودم،که خب گفتم نمیشه استتار کنم و تغییر شکل بدم 😅که بازم با مخالفت روبرو شدم که موتور برای تو سنگینه و توجون نداری و...
ولی خیلی وقته دلم تو فکر موتور داشتنه مثلا یه موتور قشنگ و تمیز و نو باشه آدم سوارش بشه تا آخرتو جاده گاز بده حس زندگیه دیگه ؛
اصلأ کی گفته آدم باید مطابق قانون و جایگاهش باشه ؛ همه گفتن و میگن البته (و خب یه سری چیزای دیگه هم گفتند که نتیجه گرفتم که این برنامه کنسله)
عوضش در راستای اینکه ورزش کنیم گفتند دوچرخه!
که خب باز بهتر از هیچیه،
گفتم ورزش ؛ ماه رمضون عجب اثری گذاشته شدم ۴۲ کیلو تا آخرش ازم یه خاطره میمونه ؛نمیدونم فقط منم که هرچی وزنم کمتر میشه حس سبکی بیشتری دارم یا همه همینطورند!
هرچی که هست خودم اینطوری رها ترم و حس سبکی دارم از نظر روحی و جسمی ،
یکی از آشنا ها روز اول عیدبعد سال تحویل که رفتیم سر زدیم به آرامستان برای رفتن سر مزار داییم و آقاجونم و الف دیدم و بعداز سلام و احوال پرسی گفته بود به خانوادم من کپی مامانم هستم همه چیز از چهره گرفته تا لاغری و فرم صورت ؛
امروز مامانم میگفت نه اصلا اینطور نیست تو کپی بی بی هستی، فرم چهره ات،گردی صورتت، خنده رو بودنت، حتی ریزه بودنت، اونا اشتباه دیدن 👀
خلاصه موندم شکل بی بی هستم یا مادرم ولی شکل هرکدوم باشم دلم میخواست اگه امکان تغییر داشتم در خودم قدمو بلندتر می کردم مثلاً میشدم۱۷۶ اونوقت لازم نبود برای خیلی چیزا کلی وقت بذارم ، مثلاً برای باز کردن قفل کلاس صندلی نیاز نبود این بچه های کلاسم ببینند و بگن خانوممون کوچولو هست،
گفتم بچه های کلاس؛
روبروی کلاس ما که در واقع ته راهرو هست یه نونوایی میخوره بیرون که هرزمان شیفت صبح یا عصر زنگ آخری هستیم بلااستثنا بوی نون کل کلاس رو بر می داره از اون ور هم چون خونه مسکونی اطرافش هست عطر انواع غذا ها و خوردنی ها میپیچه تو کلاس و خلاصه دانش آموز هست که سرمست و بیحال میگه ای کاش این غذا برای من بود،
خلاصه نونوایی که باشه یه آقایی هست سیبیلو و موبلند همیشه هم یه اخمی داره ولی مشخصه ته دلش چیزی نداره و مهربونه از قضا بعضی زنگای تفریح های منتهی به آخر روز و کلاس میبینم که بچه های کلاس من چسبیدن به اون میله ها و شروع می کنند به حرف زدن با این آقای شاطر و شاگردش که یه پسر نوجوونه تقریباً و انواع اقسام صداهاو گاهی وقتا هم به افتخار آقای شاطر سوت میزنند و جیغ؛
اول سال هم که بعضی وقتا از مسیر نونوایی می گذشتم و پیاده میشدم از ماشین و میومدم میدیدم چسبیدن به میله و داد و فریاد خانم سلام و کلی احوال پرسی وسئوالات دیگه که کل جنبده های اون قسمت میفهمیدن معلم اون کلاس و مدرسه منم ، خلاصه که اوایل خجالت میکشیدم 😅 از طرفی دلم نمیومد بزنم تو ذوق بچه ها بعد به مرور پذیرفتم و سختشون نگرفتم و الان کمی بهتر شده،
البته همچنان با آقای نونوا دار سیبیلی مو دم اسبی گفت وگو دارند اما دیگه به پرشوری سابق نیست،
نمیدونم چرا اینو گفتم و چطور رسیدم اینجا
درهم برهم زیاد نوشتم
گمونم اثرات چایی بیش از حد باشه؛
ولی هیچ جا نگفتند اگه چایی زیاد بخوره آدم اینطوری قاطی پاتی مینویسه 👀😅در هر صورت دلمون برای مدرسه تنگ شده گرچه هنوز تا باز شدنش کلییییی مونده ولی باز دلتنگ کلاسم و صندلی و مدرسه و معلمی هستم«:)
امیدوارم فردا بیشتر بتونم به کارام برسم ؛
چون باید یکی دو تا مقاله هم این ایام آماده کنم و بفرستم برای همایش 🙊باز زدم تو کار پژوهش و تحقیق تا بازار دست به نوشتنم گرم هست انجام بدم و نندازم پشت گوش بهتر باشه اینطوری 🐬
اینجاقراربودفقط دفترچه ثبت ساعت مطالعه باشه وفقط برای یکسال باشه امابعدازیکسال ترک کردن اینجابی معرفتی بودپس شددفترچه ایی برای ثبت حرف هاوخاطراتم وحالاتازمانی که هستم خاطراتم رومینویسم:)