از شنبه شروع میکنم...🙄
یه بنده خدایی گفت از شنبه جدید شروع میکنم و از سر میگیرم تا اینکه خورد خورد وخورد رسید به این شنبه از قضا شانس این بنده خدا تعطیل بود...
حال من کمی بهتر از قبله و دارم کم کم خودم رو درست میکنم برگشت به تنظیمات کارخانه سخته امّا میشه سرپا شد و شروع کرد از پس هر شکست...
باورم نمیشه که یه هفته دیگه تابستون تموم میشه و بعدش باز شروع ترم جدیده این ترم به شدت شلوغیم از شنبه تا چهارشنبه اش کلاسه و سه شنبه هاش هم به اتفاق کارورزی باید بریم مدرسه میگن کارورزی ۱ فقط مشاهده هست خودم هم نمیدونم چطوره باید رفت و دید تا بدونیم چه میشه و چه اتفاقاتی در انتظارم هست فکر میکنم وقتی دانشگاه شروع بشه روال زندگی من هم بهتر میشه درسته که سرم شلوغ تر میشه گرفتاری ها بیشتر میشه ولی درکل بودن کنار دوستام رفتن به مدرسه فصل پاییزو همه این ها بهونه اییه برای تغییرات جدید منم که دنبال اتفاقات جدید و تغییرات جدیدم ؛)
قرار بود امروز شروع کنم به خوندن کتاب جدید
ولی کمی فقط کد زدم و بقیشم فکر کردم که پروژه جدید شروع کنم برای اپلیکیشن جدید که تا قبل شروع مهر که کلاس ها هست تموم کنم ولی پروژه کوچیکی بردارم که زود تموم بشه...
دیروز یه هدیه از سمت یه دوست مجازی به سمتم رسید که خیلیی خوشحالم کرد و روزم رو ساخت مادر میگه وقتی روزی از اولش خوب باشه تا آخرش همینطور میشه ولی کافیه یه کاری یا یهروزی از اولش بد باشه کلش بد پیش میره و تا آخرش خراب میشه...
برای منم دیروز از اولش خوب بود تا شب:)...
پاییز خوب باشه و خوب پیش بره:)
تلخی شهریور رو ببره و بره رد کارش...
امروز ظهر مادرم یهو دو دستی زد به سرش و گفت امروز چندمه گفتم ۲۵ شهریور گفت میدونستی تولد باباته!!!
منی که تقویم رو تو ذهنم مرور کردم و یادم افتاد آره ۲۵ برج۶ تولد بابام میشه:/...
یعنی اینقدر درگیر شدم که این روز رو یادم بره مادرمم گفت جالبه خود بابا هم چیزی نگفته...
یادم افتادظهر موقع ظرف شستن گفت امروز چندمه ؟! ومنم گفتم ۲۵ شهریور سری تکون داد و لبخندی زد و رفت...
گفتم الان فهمیدم چرا پرسید ازم..و راستش ما زیاد تولد هامون رو بزرگ نمیکنیم...فقط یادمون میمونه ولی الان هیچکدوم یادمون نبود....شاید زندگی اینقدر بی رحم بوده که باعث شده اینطور بشیم...
الان زنی توی پادکستی که بابام داره گوش میده از گوشی بابام داد میزنه که از نفرت یا عشق یا هر چیز دیگه ایی به عنوان مرکز استفاده کن و منبع وریشه رو شناسایی کن...
بلندی صداش باعث میشه به گوش منم برسه...
باخودم میگم که تو یه زمانی دلت میخواست کارت کمتر بشه کنار خانواده اتباشی با اطرافیانت وقت بگذرونی و همه این ها الان چه شد که داری ولی خب ازش استفاده نمیکنی...
قدرش رو بدون چون همینم ممکنه از دستت بره... کی میدونه فردایی معلم آینده اونقدری وقت داشته باشه بتونه راحت پشت میزش بشینه وبنویسه یانه...
سالم باشه بتونه بنویسه یانه...
زندگیش رو روال باشه بتونه بنویسه یانه...
وهمه اینا...
اینجاقراربودفقط دفترچه ثبت ساعت مطالعه باشه وفقط برای یکسال باشه امابعدازیکسال ترک کردن اینجابی معرفتی بودپس شددفترچه ایی برای ثبت حرف هاوخاطراتم وحالاتازمانی که هستم خاطراتم رومینویسم:)