طعم تلخ شهریور ۱۴۰۲
زندگی باهمه فراز ها و نشیب هایی که داره این ماه بد بلند میکرد و زمین میزد انگار یه توپ دست یه بچه چهار ساله هست واون بچه چهار ساله ناشیانه داره اونو به هر طرفی دلش میخواد پرت میکنه فارغ از اینکه اون توپ چقدر ضربه میبینه برای منِ معلّم آینده هم همینطور گذشت...
از مریضی اعضای خانواده و مشکلات خونوادگی و مسائل مالی و دعواهایی که بین اعضای خونواده (پدر ومادر وخودمون نه)بگیر تا این علائم های عجیبی که خودم درگیرش شدم اولش گفتم شاید طبیعی باشه بعد که پیگیری کردیم دکتر یه تشخیص داد که گفت مشکوک هست و باید آزمایشات انجام بشه در واقع فکر میکردم که چون سابقه بیماری کلیوی توی بچگی دارم ممکنه باز بزرگتر بشم درگیرش بشم امّا نه در این حد الان باید برم آزمایش ولی نمیدونم چرا ته دلم یه صدایی میگه که این اشتباه هست و تو هیچیت نیست سالمی فقط اثرات حرص و استرس هست که اونم رفع بشه اینا هم باهاش خوب میشه ولی خب محض احتیاط برای سلامتی بدن هم لازمه چون آخرین بار دوسال پیش موقع استخدام رسمی شدنم برای دانشگاه آزمایش دادم!!!
دیشب باخودم فکر میکردم اگه اون زمان من اینطور بودم آیا باز هم میتونستم به هدفم برسم یانه؟! اصلأ ممکن بود؟!
این مدت چندباری حال خوبی نداشتم ولی میخواستم خودم رو خوب نشون بدم مادر هم که از قیافه تشخیص میداد میگفت که تو خوب نیستی من مادرم میفهمم...
برای من عجیبه که منی که هیچی بروز نمیدم چطور میشه فهمید مشکلی دارم یا ندارم!!!ولی اون میگه که مادر ها درد های بچه هاشونو با تمام وجود حس می کنند و این برای اونا دردناک تره!!اونا خیلی وقتا حال بد بچشون می بینندبی قراری هاشو می بینند وحتی بیشتر خود اونا زجر می کشند:)و این میتونه تلخ ترین حقیقت زندگی از باشه بین هزاران حقایق دیگه....
انتخاب واحد رو یکشنبه انجام دادیم و واحد های ترم پنج روخماخذ کردیم بماند که چقدر گلستان اذیت کرد و درس ها رو تک وتوک با دوستام افتادم و کارورزی ها همه از هم دور افتادیم... بماند که از شنبه تا چهارشنبه کل هفته رو کلاسم و سه شنبه هاهم کارورزی افتاده تنها ذوق من برای شروع ترم جدید کارورزی هست چون قراره بعد سه سال یه محیطی غیر محیط دانشگاه تجربه کنیم واین برام خیلی جذاب و خاطره انگیزه خصوصاً اگه مدرسه باشه!!!
از ته دلم دلتنگ مدرسه و دانش آموز ومیز ونیمکت شنیدن صدای زنگ تفریح هستم واین میشه فرصت خوبی که همه این ها رو مجدداً تجربه کنم...
سه مهر شروع کلاس هاست و دلم میخواد ترم پنجحتی با وجود شلوغ بودن و فشرده بودن کلاس ها خوب بگذره و زندگی به روال باشه طعم تلخ شهریور رو قابل تحمل تر کنه گرچه شهریور هم به خاطره میپیونده و تلخیش جزو آرشیو ماه های تلخ میشه امّا خوب گذشتن پاییز میتونه تسکین درد سوزناک تابستون باشه...
از رفقای دبیرستانیم مدتی هست بی خبرم در واقع این مدت دلم هم نمیخواست با کسی به اسم دوست حرف بزنم و درمیون بزارم مشکلاتمو حتی وقتی دوستام زنگ میزدند به سختی جواب میدادم وحرف میزدم چون نمیخواستم بابت هیچی به کسی توضیح بدم یا با خودم کلنجار میرفتم که مکالمه پنج دیقه ایی نهایتش دو دیقه تموم بشه و جمع بشه ولی باز به اجبار و حرف توحرف آوردن طول میداد ومن هم مثل فرد بی طرف ادامه میدادم... مهرماه تولد عسل هست این در حالیه که هیچکس مثل قبلاً هیچ برنامه ایی نچیده من یادم نمیره تولدش رو ولی خب همیشه من بودم که قرار های بیرون رو میچیدم ولی الان اینقدر همه چی بهم ریخته شد نشد گرچه تا ۲۳ مهر زمان زیادی مونده امّا نمیدونم چطوره...
بابام باهام مدتیه خیلی بیش از حدمهربون شده هرکاری میگم میگه چشم هرچیزی هست انجام میده و توضیح میده و برای خودمم عجیبه این درحالی بود که قبل از این همیشه میگفت سرم شلوغه و گرفتارم اما الان فرق داره...
مشکوک شدم😅چه بر سر من اومده که اگه کسی کمکم هم کنه مشکوک میشم نسبت بهش😅😂
میخوام یه قانونی برای خودم بزارم اینطوری حداقل هر هفته دست به نوشتن میشم و میام مینویسم اینکه آخر هفته ها بیام بنویسم و توضیح بدم همه چی رو حداقل حال خودمم بهتر میشه نه اینکه اینقدر بی نظم باشه حقیقتاً هربار دست به نوشتن میشم بینش یه اتفاقی میفته ونوشته ام نصفه میشه وهمین باعث خارج شدن رشته کلام از دستم میشه...امّا اگه این قانون باشه حداقل میدونم و زمانی از آخر هفته امو به این کار اختصاص میدم...
میخوام این ترم هیچکاری دست نگیرم و سراغ هیچ مسئولیت گرفتنی نرم هرچی مسئولیت هست هم میخوام تحویل بدم و برم سراغ کارای عقب مونده خودم این مسئولیت گیری های پی در پی از همه چی منو انداخت و اذیت کننده بود برام و پیشرفتی به جهت رشد علایقم بهم نداد بنابراین عقل سلیم میگه تا بیشتر از این از همه چی بازنموندی و از علاقه ات دور نشدی برو دنبالش و این ها رو درست کن!!!
خلاصه که شهریور تابستونی هم ده یازده روز دیگه تموم میشه و ورقه مهر ماه شروع میشه به همین سرعت۶ ماهه اول سال گذشت انگار راست میگفت بنده خدایی که۲۰سالگی به بعد مثل برق وباد برات سریع میگذره طوری که خودت هم نمیدونی چطور گذشت و من باور نمیکردم و میگفتم بزار بگذره هرچی سریعتر بهتر غافل از اینکه تا چشم باز کردم و بستم یه بهار و تابستون گذشت و الان چند قدمی پاییز در انتظاریم...
اینجاقراربودفقط دفترچه ثبت ساعت مطالعه باشه وفقط برای یکسال باشه امابعدازیکسال ترک کردن اینجابی معرفتی بودپس شددفترچه ایی برای ثبت حرف هاوخاطراتم وحالاتازمانی که هستم خاطراتم رومینویسم:)