خواست خداوسرنوشت آدم ها
بنظر من با بعضی آدم ها حتی به جرم تنبیه کردنشون هم نباید باهاشون سردشد و سرد رفتار کرد چون از یه جایی به بعد اگه شماهم برگردی ممکنه اون فرد دلش با شما نباشه و از شما همسرد تر باشه توزندگیم یاد گرفتم برای موندن هیچکس اصرار نکنم حتی اونی که دوستش دارم چون اصرار بیش از حد مساویه با اذیت شدن اون طرف و من و هیچ فرقی با اسارت نداره بنابرین همیشه هرکس بخواد بره اصرار میکنم برای موندنش ولی اگه دلش راضی نشه ولش میکنم با خودم میگم نهایتش ۱هفته اصلأ ۱ماه غصه بخوری بعدش همه چی به روال قبل بر میگرده و کم کم همه چی درست میشه برای رخ دادن بعضی اتفاقات لابد حکمتی هست داخلش و قسمت این بوده بقول معروف نشده شکل بگیره بنابراین براش مدام غصه نمیخورم خواست خداست...
درد کلیه خیلی نفسگیره اینو از وقتی فهمیدم که شب ها از درد به خودم مثل مار می پیچم و تا استخونم درد میکنه ولی تحمل میکنم و مدارا با خودم میگم من صدا بدم که خوب نمیشه پس چرا باید الکی الکی خودمو خراب کنم و آرامش بقیه روبهم بزنم ولی از حق نگذریم بعضی شب ها این چند مدت از درد سرم و دندونام در معرض متلاشی شدن بوده امّا باید تا پایان تعطیلات صبر کنیم و بعد ببینیم نتایج آزمایش ها چطوره...
ته دلم میگم شاید تشخیص درست بوده بعد به خودم میگم اگر درست باشه که همه چی زندگیم مختل میشه و بهم می ریزه به خانواده چطور بگم!!؟
الان همچیزی قطعی بهشون نگفتم و نمیگم به حساب فشار کاری و استرس و مشکلات زندگی گذاشتم که بگذره من هم رندوم گونه خوب میشم...
دیشب خونه دایی ممد اینا نذری بود همیشه و هر سال شب۲۸ ماه صفر نذری درست می کنند ولی خب از بعدفوت دایی سال۹۵وبعد کرونا دیگه کمتر شد و بی نظم طور بود تا زمانی که دایی م زنده بود هم ماه رمضون هم شب ۲۸ ماه صفر بساط نذری به پا بود امّا تا رحمت خدا رفت دیگه کم کم سرد شد و بچه هاش هم یه سال در میون درست کردند حالا اما باز دیروز زن دایی دیروز زنگ زد به مادرم و گفت امشب نذریه یعنی دیشب و گفت بیایم کمک...
ولی من برام هیچی اون نذری هایی نمیشه که خود دایی پشت دیگ بود و درست میکرد...
رابطه من با این داییم رابطه خوبی بود یادمه بچه بودم منو میبرد بیرون و هرچی نگاه میکردم بدون اینکه بگم برام می خرید بچه ایی نبودم که بهونه گیر باشم و برای داشتن هرچیزی سر خونوادمو بخورم و گریه کنم ولی خب این داییم چون دختر نداشت و دوتا پسر داشت خیلی منو دوست داشت مادرم میگفت همیشه دلش میخواست یه دختر داشته باشه امّا عمرش کفاف نداد دایی خیلی جوون بود که رحمت خدا رفت یه بعد از ظهر از سرکار میاد خونه اون زمان سالای آخر بازنشستگیش بود و بعداز ظهر میاد از سرکار خونه و تو اتاق مشغول بوده که یهو انگار صدایی ازش نمیاد خانمش میاد صداش میزنه و هرچی تکونش میده میبینه بیدار نمیشه و یکی یکی زنگ میزنه به خواهر ها و برادراش یادمه زمانی که زنگزد به ما ساعت ۴ظهربودمادر و پدرم تازه از خواب بیدار شده بودند و هنوز ویندوز هاشون راه نیفتاده بودو زن دایی هم که زنگ زده بود پشت تلفن گریه که فلانی نفس نمیکشه....
اونموقع یادمه ۱۳/۱۴سالمبود اوایل مهر ماه بود کلاس هشتم بودم مادرم تا صداشو شنید با گریه لباس پوشیده نپوشیده با بابام رفت خونه داییم بابام میگفت وقتی رسیدیم اونجا روش یه پارچه سفید گرفته بودند مادرمم این صحنه رو که میبینه دچار شوک میشه و حالش بدتر می شداون سال سالی بود که مادرم تا چند ماه با کسی زیاد حرف نمی زد مدام گریه میکرد و بابام هم هرکاری میکرد بهتر بشه نمیشد حتی برای خوب شدنش بردش آموزشگاه رانندگی ثبت نامش کرد که مشغول بشه بلکه کمی دور بشه کار ساز بود ولی زمان تونست حالش رو بهتر کنه یادمه خود من هم اون سالا خیلی غصه می خوردم اوایل مرگ دایی برام غیر قابل باور بود ولی کم کم تونستم به خودم بقبولونم که اون دیگه بین ما نیست اونزمان توفامیل بحث این بود که چرا من گریه نمیکنم و فلان ... ولی اونا نمیدونستند که اشک نریختن من دلیل بر عدم ناراحتیم نیست دلیل اینه که نمیخوام کسی غصه خوردنمو ببینه و شکستنمو از بچگی بدم میومد کسی ببینه زمین خوردم و سر خورده هستم برای همین همیشه تلاش میکردم که بهترین خودم باشم و تو بحرانی ترین اوضاع بلند بشم...
تمام اونزمان ها گذشتند نمیدونم از کجا رسیدم به فوت دایی و این جریانات ولی خب...
یادمه همیشه بهم میگفت تو خیلی در آینده موفق میشی به هدفات میرسی هرچیزی باشه و من هم بهت افتخار میکنم دلم خوش میشه موفقیتت رو ببینم الان من به هدفم رسیدم و شد ولی ته دلم گاهی وقتا به خودم میگم خدایا چی میشد الان بودش که از نزدیک اینو ببینه!! نه تو آسمون ها و جسمی که زیر یه مشت خاکه...
باز به خودم میگم ولی اون همه جا باهاته نگاهش همیشه همراهته!!!
و توهم قول بده هر بار بهتر از قبل باشی...
اینم بقول خودت معلم آینده قسمت بوده خود دایی میگفت قسمت هر کس یه چیزیه یکی خدا بخواد میمونه حتی با بدترین شرایط یکی دیگه هم خدا نخواد نمیمونه...
اینا همه خواست خداو قسمت آدمه ...
توهم سعی کن با خواست خدا سرجنگ نداشته باشی...
و من الله توفیق...
اینجاقراربودفقط دفترچه ثبت ساعت مطالعه باشه وفقط برای یکسال باشه امابعدازیکسال ترک کردن اینجابی معرفتی بودپس شددفترچه ایی برای ثبت حرف هاوخاطراتم وحالاتازمانی که هستم خاطراتم رومینویسم:)