زمستانِ سخت! اسفند۱۴۰۴
آن سالهای بعد، روزگار سیاه مردم
مثل زخمی ناسور بر پیشانی تاریخ ماند که ماند.
هیچکس سال بلوا و قحطی و جنگ را از یاد نبرد،
هیچکس این روز هارا از یاد نبرد.
کوچهها بوی اندوه میدادند و خانهها از صدای خنده تهی شده بودند.
نان، آرزوی سفرهها بود و آرامش، رؤیای شبهای بیپناه مردم.
مادران با چشمهایی خسته فردا را جستوجو میکردند
و پیرمردان، زیر بار خاطرات تلخ، قامت خمیده خود را بر عصای صبر استوار نگه میداشتند.
باد هر جا میوزید، حکایت رنجی تازه را با خود میبرد
و هر سپیدهدم، بر ویرانهای دیگر نور میپاشید.
گویی زمان نیز در آن سالها رنگ ماتم گرفته بود
و عقربههای ساعت، آهسته و سنگین از میان اندوه عبور میکردند.
اما با همه تلخیها، آتش امید در دلها خاموش نشد.
در میان خاکستر روزهای تیره، هنوز دستانی بودند که یکدیگر را میگرفتند،
هنوز دلهایی بودند که برای فردایی روشنتر میتپیدند.
و همین امید بود که سرانجام مردم را از دل آن شب بلند و سرد گذراند،
تا تاریخ بداند هیچ زمستانی، هرچقدر هم سخت و طولانی باشد،
توان ایستادگی در برابر بهار را ندارد...
اینجاقراربودفقط دفترچه ثبت ساعت مطالعه باشه وفقط برای یکسال باشه امابعدازیکسال ترک کردن اینجابی معرفتی بودپس شددفترچه ایی برای ثبت حرف هاوخاطراتم وحالاتازمانی که هستم خاطراتم رومینویسم:)