حرف یه نفر باعث شد امروز باز پاهام بلرزه و سست بشم
امروز که تازه نشریه امون رو سردبیرمتنظیمکرد و فرستادبرام نگاهش کردم فهمیدم اونی که قابل قبول هست نیست ولی دلم نمیخواست زحمتی که کشیده کاری که کرده خراب بشه یا ناامید بشه در ثانی مادوماه بدون کار موندیم والان باز این نسخه گاهنامه زدیم نباید زحمتش رو بیهوده میگرفتم برای همین نشر دادیم و پخش کردیم...
همه چی خوب بود برای یه دوستی هم فرستادم اشکالاتم رو گوشزد کرد منم متقابلاً گرفتم و با این اندوخته که توی شماره های بعد بهترش کنیم خودمو امیدوار کردم...
بعداز ظهر که رفتم سری بیرون تاهوایی به سرم بخوره بعدکه برگشتم و تلفنمو دیدم با یه پیام مواجه شدم...
شاید از روی لطف شاید به قصد تخریب یا شاید هم با هدف زمین زدنبود در هر صورت...
چندباری که شماره های قبلی هم نشر داده بودیم از جانب این فرد بازخورد هایی گرفتم که بنابر بهتر شدن باشه و... ولی ته ته دل خودم اینکه کسی بخواد مدام اشکالاتمو گوشزد کنه یا ضعف هارو صراحتانه بگه ناراحتم میکرد...
اگه یکبار یا دوبار هم بود بحثی نداشتم ولی این چند بار تکرار شدن...
در هرحال من ناراحت شدم و حس اینکه ممکنه اون فرد یا هرکس که ببینه نتیجه کار رو پیش خودش چی فکر کنه گرفتم...
و نتونستم حرف ته دلمو بزنم شاید چون احترام برام واجب تره و حرمت تا زبون درازی و گستاخی و یا اینکه شاید...
زیاد توروابط با همه نرم و غیر رسمی نیستم و خوشم نمیاد از حد خودم خارج بشم ذره ایی هم فکر کنم که طرف مقابل فردی هست که ناامن هست، سلاح مقابلم برای صحبت کردن یا ارتباط گرفتن آهنی تر میشه برای آدم های زندگیم هم همینه ایشون همصدالبته همینطور...
مثل بقیه آدم های ناامن زندگیم...
درواقع تعداد آدم هایی که من وقت صحبت باهاشون خودمم شاید ده نفر هم نباشه... ولی من بدون سختگیری و تندی خودم هستم و راحت از عقاید و حرف هام میگم و اون چهره واقعی منه...
خلاصه که حرف از یه نفرو تفکرات پوچ هم از شنونده سخن...
کاش هفته آینده جشنواره نشریات یه طوری بشه که من نرم... علاقه ایی به شرکت داخلش ندارم و خوشم نمیاد با این آدم ها و این شرایط برم در حال حاضر تنهایی رو بیشتر میپسندم در حدی که این یه هفته تعطیلی بین ترم که هفته آینده اش هم باز انتخاب واحده و هفته بعدترش ترم جدید ترجیح میدادم بیشترکش بیاد چون میلی به دانشگاه هم ندارم...
از قضاکه این ترم هرچی درس مهمه و سنگین گذاشتند و از یکشنبه که کارورزی هست تا چهارشنبه بدون وقفه کلاس هست حالا شما فکر کنید تابستون وماه رمضون و روزه هم کنار همه این ها...
واحد های ترم شیش بوی مدرسه رفتن سال بعد معلم شدن رو میده!!!
انگار با زبون بی زبونی دارند میگن که سال بعد قراره معلمی کنیم نه دانشجویی...
هرچی باشه قسمت و مسیر زندگیه من هم نه میتونم جنگ کنم نه سخت گیری چون در هر صورت خود من اذیت میشم...
این روز ها تنها کسی که بیشتر بهم پیام میده و نگرانه نیلوفرهست همون دختر سفیدروی خنده رو که از چهره اش خنده و شادیه...همون که کلی هدف داره ومدام به فکر طبیعت واینطورکاراست من تو هر برهه زندگیم تو دانشگاه بایک نفر دوست شدم بیشتر این به این معنی نیست که قبلی ها رفته باشند یا رابطه دوستیم باهاشون کمرنگ ترشده باشه اتفاقاً فاطمه مخی،فاطمه رش،مهدیه ها،شیوا و کلی دیگشون همچنان دوستام هستند ولی نیلوفراین روز ها حواسش بیشتر به من هست و بااینکه هم ورودی نیستیم و اون یکسال دیرتر اومده ولی دوستیمون و جوی که داریم خوبه:)
کاش میشد میذاشتمش تو چمدونم با خودم می بردمش دزفول این چند روز حداقل تنها نبودم:)ولی حیف که برای این خودم باید برم و حضورم اجباره
کاش یه طوری بشه که جور نشه...شاید اولش بهتر بودم برای رفتن ولی الان نه اصلأ...میلی به رفتن ندارم ترجیح میدم تنها باشم و اونچه دوست دارم در پیش بگیرم مسیری که میخوام بالآخره یه هفته مونده به شروع ترم جدید هم یه هفته هست دیگه...
بااین حال چاره ایی نیست باید رفت...
حرف ها گاهی وقتا میتونه اشک آور،عامل عصبانیت،شادی،غم،دلتنگی یا هر احساس دیگه ایی باشه...
این مهمه که تو برخورد با آدم ها چطور رفتار و چه عکس العملی داشته باشیم:)
اینجاقراربودفقط دفترچه ثبت ساعت مطالعه باشه وفقط برای یکسال باشه امابعدازیکسال ترک کردن اینجابی معرفتی بودپس شددفترچه ایی برای ثبت حرف هاوخاطراتم وحالاتازمانی که هستم خاطراتم رومینویسم:)