طاقت میارم...:)
۵آذر۱۴۰۲
آخرین ماه پاییزه و سرمای استخون سوز جنوب خودشو داره بیشتر نشون میده داره میگه که زمستون نزدیکه و باید برای سرماو سه ماهه آخر سال ۱۴۰۲خودتونو آماده کنید.
دلم میخواد گله هامو بنویسم و تهش هم بگم که هنوز هستم و ادامه میدم حتی اگه زندگی محکم تر گلومو فشار بده حتی اگه سختی ها دوزشون بره بالاترو بدتراز این هم بشه!آره،همیشه یه بدتری وجود داره!
تو تصور آدم های عامه و اطرافم چه مجازی چه حقیقی من نماد تلاش و سخت کوشی هستم،به عقیدشون من کسی هستم که کم نمیاره محکم پای خواسته هاش میمونه و تلاش میکنه تا بهشون برسه سرش بره هدفش یادش نمیره!از۱۰۰٪شاید۴۵٪ از نظر خودم درست باشه!
ولی این زمستون نوید خبر دیگه هم داره برای من،میگه که کفش های آهنیتوباز بپوش که قراره این بار مصمم تراز قبل با سختی های قصه زندگیت بجنگی! دوروغ چرا هنوز زخم های نبرد های قبلی زندگی رو جسممه!هنوز هم هروقت کل روز رو میرسم خونه و کفش هامو در میارم زخم های پام رو از اینکه درد آب سرد اذیتش نکنه بدون نگاه کردن میشورم!با وجود همه این ها باز هم توکل میکنم،باز هم امید دارم،حتّی اگه مشکلی همباشه میگم خدا مشکل میده که حلش کنیم و راهکارش هم تو خود مشکله! مشکلات درواقع آستانه صبر و تحمل مارو میسنجندواگه ما درشون شکست هم بخوریم تجربه امونروبالاترمیبره!امّا این سری هم درجه مقاومتش باید بالاتر باشه هم آستانه تحمل شکست و هم سازگاریم باشرایط رخ داده باید بیشتر باشه!
من آدم جازدن نیستم،هیچوقت هم زیر بار مشکلات فرار نکردم فقط اینکه برای این مسئله باید خودمو بسنجم و چندباری زخمی بشم تا بتونم نقشه راهموپیدا کنم...
نوشتن برام سخته چون نمیدونم از کجا باید بگم و چطور باید شروع کنم،چونهمه چیز اونقدر سخت و سریع گذشت که خودمهم در شوک موندم امّا...
شاید بیشتر بنویسم و بگم...
اینجاقراربودفقط دفترچه ثبت ساعت مطالعه باشه وفقط برای یکسال باشه امابعدازیکسال ترک کردن اینجابی معرفتی بودپس شددفترچه ایی برای ثبت حرف هاوخاطراتم وحالاتازمانی که هستم خاطراتم رومینویسم:)