مااز میان دردهارشد می کنیم...
پیشرو تو یکی از آهنگ هاش میگه که اگه وجود نداری بهتره ۱۰سالی سکوت کنی و کاری نکنی...
وقتشه حقیقت های تلخ رو بگم و رکحرف بزنم...
بریم سر اصل مطلب و از اینجای قصه معلّم آینده!
۳آذر۱۴۰۲ بود که مادرم با درد زیادی خودشو از خونه عزیزاینا به خونه رسوندو ناخوش احوال بود در حین ناخوش احوالی میگفت که تشویش و استرس زیادی توأم با این ها شده و در نهایت چون اونروز تعطیل بود قرار شد فرداش بره دکتر و آزمایشات لازموانجام بده!
دکتر که رفت براش نمونه برداری و آزمایشاتی نوشت و قرار شد همون روز سریع انجام بشه نمونه برداری که دوهفته طول میداد بیاد بیمارستان به علت اورژانسی بود قرار شد یه هفته یا زودتر به دستمونبرسونه که اگه مشکل جدی باشه بریم برای روند درمان!
درنهایت در تاریخ۶ آذر۱۴۰۲ نتیجه آزمایشات نشون داد که مادرم مبتلا به یه تومور شده و این شد یه مسیر جدید و شروع موج های پرفراز و نشیب زندگی ما!!!
قبل از این موضوع و خبر اوضاع زندگی ما آشفته بود و این اتفاق تیر خلاصی شد که اون ساختمون نیمه مخروبه ایی که از زندگی مونده بود برامون تمام مخروبه بشه!!!
شاید اینجا فکر کنید که من زدم تو کانال غم و غصه و ناله و ناراحتی و گریه!!!
باید بگم که درست فکر میکنید ولی نه جلوی بقیه!
من بااین مسئله در وهله اول سعی کردم بعنوان یه امتحان الهی نگاه کنم که خدا قراره صبر و طاقت ما و خصوصاً من رو بسنجه
و در وهله دوم کوهی که من باشم و اونم جنسش از سنگ باشه جنسشو از سنگ همسخت تر کرد و قبول کرد قراره روزهای سختی بگذرونند...
دروهله سوم...
اینوهم توی سخت ترین شبای زندگیم ثبت میکنم که بمونه که من بعداز۱۴سال اشک نریختن و سعی در حل کردن مشکلات با راه حل یه شب تو تنهایی خودمو دل رو به دریا زدم و گریه کردم...
تمام حرف های خورده،نخورده،ناراحتی هام،دل شکستگی هام،عصبانیت هام و تمام اونزمان هایی که گفتم گریه نکن و جای گریه بغض هامو مثل آب قورت دادم رو فوران کردم و اشک ریختم شاید باورش سخت باشه ولی بعداز اون گریه من دیگه شوک عصبی نداشتم،دست وپاهام نلرزید،چیزی ته گلوم نبود،باری رو دوشم سنگینی نمی کرد،حالم خیلی بهتر شدو ته دلم احساس آرامش و آرومی خوبی داشتم حسی که انگار یه ندا میگفت آروم باش و سعی کن روحیه اتوحفظ کنی میگفت شکست خوردی هم خودتو نباز بلند بشو و باز تلاش کن!! زمانی می بازی که دست از تلاش کردن وجنگیدن برداری...
در وهله چهارم...
کارای غیرضروری رو گذاشتم کنار،دایره ارتباطم رو از همین نقطه محدود کردم و توجهی به قضاوت هام نکردم و ابداً با هیچکس اینو درمیون نذاشتم جز اینجا که مینویسم و هرکس میخونه اینارو که نمیدونم چه کسایی هستند خاموش،روشن و...:))
از اونجایی که این متن رو هر قسمتش بخاطر مشغلیات کاری توی بازده های زمانی مختلف نوشتم بنابراین چهارتا هدف بالایی رو اصل قرار دادم و یه برنامه فشرده همراه با یه روحیه فراجنگنده از خودم تصمیم گرفتم بسازم.
الان که دارم این متنو کامل میکنم به لحاظ جسمی خاکشیر شده و خسته ام ولی روحی کورسوی امیدی هست و یه نیمچه روزنه ایی دست تکون میده بهم و میگه قوی بمون از این ها سخت تر گذشته ازاین ها سخت ترم پیش روته پس پاپس نکش و با دردات وهمه مشکلات زندگیت اوج بگیر و رشد کن...
اینجاقراربودفقط دفترچه ثبت ساعت مطالعه باشه وفقط برای یکسال باشه امابعدازیکسال ترک کردن اینجابی معرفتی بودپس شددفترچه ایی برای ثبت حرف هاوخاطراتم وحالاتازمانی که هستم خاطراتم رومینویسم:)