حکایت چشم ها
خواستم چیزی بگویم که ناگهان نگاهم به چشمانش افتاد...
دخترک چشمانی داشت که زیستن در آن چنان زیبا بود که از آن پس نمیدانم به کجا رو بیاورم...
+ نوشته شده در یکشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۲ ساعت 21:0 توسط نآزی
|
خواستم چیزی بگویم که ناگهان نگاهم به چشمانش افتاد...
دخترک چشمانی داشت که زیستن در آن چنان زیبا بود که از آن پس نمیدانم به کجا رو بیاورم...
اینجاقراربودفقط دفترچه ثبت ساعت مطالعه باشه وفقط برای یکسال باشه امابعدازیکسال ترک کردن اینجابی معرفتی بودپس شددفترچه ایی برای ثبت حرف هاوخاطراتم وحالاتازمانی که هستم خاطراتم رومینویسم:)