به وقت۲۱مهر
خیلی این پاواون پا کردم که اول کارامو تموم کنم بعد شروع کنم به نوشتن امّا در نهایت غروب دل انگیز جمعه شدو من هم فقط تعدادی از کاراموبردم جلو
برای من پاییز ومهر تا اینجاش بد نبوده و مثل شهریور تلخ نبوده...
امّا تنها مشکل اینه که تمایلی ندارم با کسی حرف بزنم یا به کسی توضیح بدم دوست دارم حصاری دور خودم بکشم و به همه اعلام کنم میخوام تنها باشم و کسی هم کاری به کارم نداشته باشه امّا این نهایت خودخواهیه که بخوام اینقدر گستاخانه رفتار کنم و اینقدر رک بگم حرفمو بنابراین جواب رفتار ها و سئوالات بقیه رو با روی باز و انگار طوری نشده میگم که بیش از این سئوال پیچ نشم!
این ترم شروعش با کارورزی بود و خیلی تجربه خوبی بود از چند روز قبلش ذوق داشتم و مدرسه بعنوان اولین روز کاری تجربه شیرین وخاطره انگیزی بود واین توی ذهن من بعنوان اولین روز کاریم میمونه!
مورد بعد کلاس ها هست که این ترم تمام وقت درگیرم و دیگه حتی آخر هفته هم برای خودم نیستم و درسامو میخونم و اونچه سپرده شده رو انجام میدم... از آخر هفته برای من یه شب میمونه اون هم اونقدر خستگی طول روز داره که صرف خواب میشه باز روز جدید از نو و زندگی از نو!!!
این ترم کارورزی هست و نصف زمانم هم صرف کار میدانی میشه که کار شیرینیه و دوستش دارم درواقع خسته بشه آدم هم جاش مشخصه...
زندگی میگذره بد بگذره هم میگذره...
خوب بگذره هم میگذره...
چقدر تونستم بنویسم وحق مطلب برسونم ؟!
نمیدونم!
فقط حرف های زیادی دارم ولی پای عمل ونوشتن شبیه تنظیمات کارخونه یه گوشی نو میشم
اینجاقراربودفقط دفترچه ثبت ساعت مطالعه باشه وفقط برای یکسال باشه امابعدازیکسال ترک کردن اینجابی معرفتی بودپس شددفترچه ایی برای ثبت حرف هاوخاطراتم وحالاتازمانی که هستم خاطراتم رومینویسم:)