در ستایش دلتنگی برای وبلاگ...
آه وبلاگ عزیزی که جزو چیز های عزیز و دوست داشتنی من هستی! تا زمانی که این مدت نتونستم وارد بشم و بنویسم قدرت روندونستم این مدت کوهی از حرف برای گفتن داشتم اونقدر توخودم می ریختم که سرریز می شد به کسی هم که نمیتونم بگم چون نه وقت مفتی هست نه سر درد و حوصله کافی در ضمن فک مبارکمو چرا درد بیارم و بخوام به هر آدمی بگم! راست میگن که آدم تا چیزی رو از دست نده یا اون مسئله دچار مشکل نشه قدرش رو نمیدونه! حکایت من و تو هم همینه! این مدت میخواستم بنویسم ولی هرچی وارد می شدم و سرچ می کردم نمی شد انگار درها قفل شده بودند و هر مرورگری هم می زدم درست بشو نبود که نبود؛اولش ترسیدم هر چی نوشتم و ثبت کردم خرد و خاکشیر شده باشه و رفته باشه ولی بعد که از یکی از دوستام درخواست کردم که چک کنه و گفت همه چی امن و امانه خیالم راحت شد ولی مگه میشد ننویسم! اینجا نوشتن برام عادت شده انگار اگر نباشه یه چیزی کمه حتّی اگر ننویسم هم باز باید چکش کنم و ببینمش که یکوقتی درحقش کم لطفی نکرده باشم چون دمش گرم باشه تو تک تک روزای تلخ وشیرین زندگی من کنارم بوده واگر خدایی نکرده مریض بشه یا رحمت خدا بره هرچی نوشتم انگار روح منم رفته! فی الواقع الان که شانسی شانسی داشتم سرچ می زدم یهو اومد بالا و تونستم واردش بشم پس مزیدی بر علت شد که هرچی دارم و ندارم بنویسم شاید چنل خوب باشه ولی به اندازه اینجا به من آزادی بیان نمیده اونجا راحت نیستم انگار رو گلوم دوتا دست محکم هستند و فشارشون هر آن بیشتر میشه و تا مرز خفگی منو می برند! اینجا نه! اینجا کسی نمیخونه کمتر کسی وقت میذاره بشینه این نوشته های دراز رو بخونه و چشم و سر خودش رو درد بیاره مگر اینکه خیلییی حوصله داشته باشه که باید بگم واقعاً خداقوت! چون بقول یه بنده خدایی آنچه من مینویسم تا تهش برسه اولش رو آدم فراموش میکنه و نمیدونه چیه و چه شده! درکل همه این هارو نوشتم که بگم دلم برای وبلاگم تنگ شده بود!اون جمله اول و شروع هم چون الان تازه کتاب بابالنگ دراز رو تموم کردم تحتتأثیر اون نوشتم چون زیاد احساسی و لطیف نیستم فقط خواستم امتحان کنم ببینم احساسی بودن چطوره! بد نیست،جالبه مثلاً بگم عزیزم یادوست داشتنی من زیاد تو مکالمات و صحبت هام استفاده نمیکنم یعنی اگر بگم هم با کوهی از چشم های از حدقه بیرون مواجه میشم و براشون شنیدن این کلمات از زبون من جالب و عجیبه! بگذریم! یکی از دوستام میگفت شخصیتت شبیه دختره تو کارتون بابالنگ درازه و اتفاقاً این کتابه رو بعداز قصر آبی که تموم شد این هفته شروع کردم به خوندن و از خود دوستم هم هدیه گرفته بودم فهمیدم بی راهه هم نمیگه! چون جودی بابالنگ دراز ومن هردومون نوشتن جزئیات رو دوست داریم،هردومون اهل درس و مطالعه و علم هستیم،هردومون بی پروا هستیم و درنهایت هردومون زیاد می نویسیماون برای قَیِّمِش نامه مینوشت ومن برای وبلاگ و خودم و اینکه ذهنم از آشفتگی کمتر بشه! خلاصه که فکر کنم تا چند روزی در فاز جودی باشم و بعد هم که این کتاب جدیده کمی خوندم با شخصیت های قصه جدید زندگی کنم! کتاب هاو شخصیت هاشون خیلی جالب هستند انگار بازخورد زندگی واقعی هستند و چه بسا خیلی هاشون توی واقعیت هم اتفاق افتاده باشند فقط ثبت نشده باشند! بنظرم خیلی زندگی های واقعی هست که پتانسیل قصه شدن ونوشتن داره ولی نویسنده ایی نداره فقط بازیگر هاش حول اتفاقات زندگی می چرخند... مثلاً همین زندگی خودم یه بار یه کامنت دریافت کردم که تحت این عنوان بود که آنچه رخ داده جالبه و دوست داره بیشتر بنویسم که اون هم داستانی بنویسه ازش حتی آدرس ایمیلش هم داده بود ولی خب من نخواستم دلیل داشتم براش شاید یه زمانی خودم نویسنده و راوی زندگیم بشم بالآخره چه کسی بالاتر از خود اون کسی که اون لحظات رو زندگی کرده میتونه اونچه رخ داده رو ثبت کنه ولی فی الوقع دلم نمیخواد ازاینجا ثبت بشه چون من دستاورد فاخری تو زندگیم کسب نکردم که بخواد ثبت بشه یا موفقیت بزرگی بدست نیوردم که درسی برای کسی باشه! بنظرم اینکه آدم بخواد از کسی بنویسه باید هم سیر شکست های فرد رو ثبت کنه هم موفقیت هاش که وقتی منِ خواننده میخونم بفهمم که اون فرد همیشه موفق نبوده شکست هایی هم داشته و بدبیاری هم آورده چون همیشه قرار نیست آخر قصه به خوبی و خوشی تموم بشه و همه آدم ها کنار هم زندگی کنندو خوشبخت باشند آخر قصه ممکنه یه نفر نباشه ولی همه چی تقریباً روال و مورد پسند باشه یا نسبت به قبل بهتر شده باشه... مقدمه هام زیاد شد!
ولی مفتخرم بگم که بالآخره تونستیم بعداز گشتن های فراوان و گرونی های بسیارخونه بخریم و احتمالاً تا چند ماه آینده جابجا بشیم ولی این جابجایی به منزله ترک کردن همیشگی اینجا نیست و کم وبیش به این خونه هم سر می زنیم ولی جابجایی و مقصد جدید کمی از شهر دور تره وباید راه بیشتری طی کنم تا دانشگاه و جاهایی که میرم برم ولی به مرور عادت میکنم حداقل خوبیش اینه که ماشین دارم و میتونم خودم با ماشین برم وبیام!هدف تیک خورده و این حرفا:)
غیراز این اینکه ترم جدید شروع شده سرتا پاش همش درس و واحد های سنگینه همه اساتید هم ازمون این ترم تدریس خواستند و کلی کار عملی دیگه و هر کدوم میان میگن که این ترم ترمِ آخر دانشگاهتون هست و ترم بعدی قراره برید سرکلاس پس باید خودتون رو خوب آماده کنید فعلآ نمیخوام به این موضوع فکر کنم که قراره چی بشه و چطور پیش بره و حال و الان رو سعی میکنم پیش ببرم ووظایفمو انجام بدم چون سرهرموضوع توزندگیم از قبلش کلی خودمو آماده کردم ولی وقتی تو شرایطش قرار گرفتم باز هم چالش های جدید تر تجربه کردم و فرقی به حالم نکرد الان هم الکی نمیخوام سختش کنم و بهش از الان فکر کنم تلاش میکنم ولی خودمو تو چالش سخت نمیندازم،زمان زیادی گذشت که بفهمم که آینده در واقع یه زمانی می رسه به زمان حال و بعد هم گذشته میشه پس نباید بابت خودمو اذیت کنم یا غصه اشو بخورم و حرص الکی بخورم...
مثل برهه های مختلف زندگی که هرکدوم یه موضوعی و یه اتفاقی تجربه کردم وپشت سر گذاشتم... چند روزی میشه که باز دچار سردرگمی و گم کردن یک چیزی شدم و ایضأ دلم نمیخواد با کسی حرف بزنم یا ارتباط بگیرم... این حس گم کردن چیزی هراز چند گاهی باهام هست احساس میکنم گاهی وقت ها دیده نمیشم نه از طرف اطرافیانم نه از طرف خانواده نه دوستام...
یا اینکه حس میکنم وجود و بود و نبودم برای کسی فرقی نداره قطعاً هم فرقی نداره ولی خب!!!
این هم اضافه کنم که این موضوع هم جزو موارد مورد علاقه ام بوده که همیشه دوست داشتم کسی به فکرم باشه یا نگران بشه یا کلاً دورا دور حواسش باشه!
نمیدونم شاید هم از اثرات کار زیاد و فکر کردنه اصلأ این پارگراف آخر نادیده گرفته بشه مهم نیست...
حسن ختام این نوشته اسفند ماهی بشه اینکه تلخی ها و حرف های تلخ هست ولی خیلی وقته که گوش های من تلخ هارو هم به گوشش راه میده!
اینجاقراربودفقط دفترچه ثبت ساعت مطالعه باشه وفقط برای یکسال باشه امابعدازیکسال ترک کردن اینجابی معرفتی بودپس شددفترچه ایی برای ثبت حرف هاوخاطراتم وحالاتازمانی که هستم خاطراتم رومینویسم:)